کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

بچه گربه ای که منم نگفت!!!!
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٢
 

امروز مامانی واسم يک قصه تعريف کرد. منم هر چی يادم مونده براتون
تعريف می کنم.يکی بياد چند تا قصه ياد مامانی بده اينم قصه بود؟؟؟
يك پيرمرده و پيرزنه توي يك خانه خوشگل و پر گل زندگي مي كردند.

ولي از بس تنها بودن نمي تونستم شاد وخوشحال باشن.
يك شب پيرزنه اه كشيد و گفت اگه ما لا اقل يك گربه داشتيم
چقدر بهتر بود
` پير مرده گفت:يك گربه؟؟
ــ بله يك گربه قشنگ و پشمالو
پيرمرده گفت:باشه عزيزم اينكه كار سختي نيست
من برات گربه مي ارم.
رفت و رفت و از كوهها گذشت و بلاخره به يك تپه رسيد.
اين تپه پر بود از گربه
صد تا هزار تا ده هزارتا....يك ميليون تا... پير مرده ذوق زده شد
و گفت:
اه خدايا من مي تونم قشنگ ترين گربه رو انتخاب كنم و با خودم ببرم
اون وقت يك گربه سفيدو برداشت ولي تا اومد بره ديد يك
گربه سفيد سياه هم اون وره
اونم قشنگ بود اونو هم برداشت.
بازم چشمش به به گربه خاكستري افتاد اونو هم برداشت.
بلاخرهيك گربه زرد قهوه اي رو هم ديد اونو هم برداشت........
هر بار كه سرشو بلند مي كرد يكي قشنگ تر مي ديد و پير مرد
درمانده شد...
اين بود كه همه رو به دنبال خودش كشيدو برد....
رفتن و رفتن تا به در خونه رسيد
پير زن تا شوهرشو با اين همه گربه ديد گفت واااييي
من همه اش يك گربه بيشتر نمي خواستم.....اين همه؟؟
اگه اينا گرسنه بشن ما را هم مي خورن
پيرمرد گفت ببين ما بهشون مي گيم فقط يكي اشونو مي خواهيم
اونم خوشگل ترينشونو
و ازونا مي خواهيم كه قشنگ ترينشون اينجا بمونه و بقيه برن
بعد رو كرد به گربه ها و گفت: كدومتون خوشگل تر و قشنگ ترين؟؟؟
من
منم
نه منم
نه من از همه قشنگ ترم
خلاصه يك ميليون گربه فرياد زد منم و جنگ و دعوا شروع شد.....
.همه ديگه رو زدن
پنجه كشيدن(رد صلاحيت كردن!!!!!!) و چنان جنگي شد كه پير زن
و پير مرد
از ترسشان رفتن تو خانه اشان!!
كار از كار گذشته بود...
حتي يك گربه هم ديده نمي شد لابد همه همديگه رو خورده بودن؟؟
يك دفعه پير زنه يك بچه گربه كوچولو رو ديد كه
از ترسش وسط يك كپه علف كز كرده بود..
گربه لاغر و ضعيفي بود..
پيشي بيچاره...چي شد كه انهمه گربه با تو كاري نداشتند؟؟
بچه گربه گفت :من يك گربه خانگي بيشتر نيستم براي همين
وقتي پرسيدين كه كدومتون قشنگ ترين من هيچ ادعايي نداشتن...
.پس كسي هم با من كاري نداشت!!!!!
پيرزن گربه رو برد خونه و شستش وغذا داد و تا اينكه بزرگ شد..
و قشنگ شد
قشنگ تر از همه گربه هايي كه تا ان زمان ديده بودند.....



 
 
کوته نظر
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ بهمن ۱۳۸٢
 

شمع بگريست گه سوز و گداز
                               كاز چه پروانه زمن بي خبر است


بسوي من نگذشت انكه همي
                               سوي هر برزن و كويش گذر است


بسرش فكر دو صد سودا بود
                               عاشق انست كه بي پا و سر است

گفت پروانه پر سوخته اي
                               كه ترا چشم به ايوان و در است

من به پاي تو فكندم دل و جان
                               سوزم از سوز تو صد ره بتر است

پر خود سوختم و دم نزدم
                               گر چه پيرايه پروانه پر است

كس ندانست كه من مي سوزم
                               سوختن هيچ نگفتن هنر است

اتش ما زكجا خواهي يافت
                               تو كه بر اتش خويشت نظر است

با تو مي سوزم و مي گردم خاك
                              دگر از من چه اميد دگر است

پر پروانه زيك شعله بسوخت
                              مهلت شمع زشب تا سحر است

(پروین اعتصامی)


 
 
عيد بر عاشقان حضرت دوست مبارک
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٢
 
اي نگار روحاني خيز و پرده بالا زن
در سرادق لاهوت كوس(لا)و(الا)زن

در ترانه معني دم ز سر مولا زن
وانكه از غدير خم باده تولا زن


تا زخود شوي بيرون زين شراب روحاني
ملک الشعرای بهار

فرا رسیدن این عید فرخنده بر همه دوستان و هم وطنان
** خصوصا **
سیدین عزیز مبارک باشه





 
 
من ماشين می خوام يا لا
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ بهمن ۱۳۸٢
 

ماماني بابايي تو روخدا
تو دهه فجر دارن واسه اقشار اسیب پذیر! ماكزيما مي نويسن…
يك دونه واسه من بنويسين…
اخه ماشين من از مد افتاده…
نه دنده داره نه چراغ نه ضبط نه كولر نه…
تو رو خدااااااااااااااااا..............




 
 
عزيز دلم رضا
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٢
 
تقديم به نازنين همسرم كه اينروزا سخت درگير كارو زندگي است….
به ياد بود نزديك شدن 5 سالروز خواستگاريت خواستم چند كلمه اي
برايت بنويسم. البته چند وقتي است كه به خاطر دختر كوچولومون
كمتر مي شه كه برايت بنويسم كه البته اين توجه بيشتر هم
به درخواست توست.(.راستی یک نکته جالب خدا تو رو و پریسا رو
تو بهمن بهم داده!!!جالبه نه؟؟)
عزيزم
براحتي حاضرم اعتراف كنم در مقابل تمام مهرباني هات و عشق و صفاي
تو كم اوردم..تو هميشه به من شادي دادي..سنگ صبورم بودي…
هميشه نگران اين بودي
كه نكنه ذره اي ازپنجره هاي قلبمو بشكني.. اما من براي تو چه كاری
كرده ام؟؟ تو بگو؟؟

كاش مي دانستم… من فقط حرف زده ام و تو در عمل نشان داده اي…
مهربانم… بيشتر از هرچيزي تو زندگي را به من داده اي ..
ارزشي كه اين روزها.....در بيشتر خانواده ها كمرنگ شده
و مسائل حاشيه اي قوت گرفته…
امروز هزار بار تمام ان لحظاتي كه قبل از پيوندمان در كنار هم بوديم
را مرور كردم....
ديدم تو نه تنها ذره اي فرق نكردي بلكه هزاران مرتيه صفات زيباي وجودي ات
متبلور تر
و شفاف تر
شده..خدايا ازت ممنونم..
يادته؟؟
روز خواستگاري امون بدون اينكه در جريان باشيم هر دو
امامزاده صالح بوديم .....
در يك ساعت؟؟!!!
همسفرم ..
تمام اين 5 سال برايم پر بوده از عشق ..محبت..زيبايي..خوشبختي..
چرا وقتي به كسي مي گم ما تا حالا با هم دعوا نكرده ايم باور نمي كند؟؟
تو يادت مياد بيشتر از 3 ساعت با هم قهر باشيم؟؟؟ تازه اگه هم لحظاتي
بوده كه .....
از دست هم دلخور بوده ايم تنها و تنها سكوت كرده ايم…
سعه صدر تو را تحسين مي كنم….
دلم مي خواد قلبمو منفجر كنم تا هر چه درون انست برايت باز گو كنم .
مي خواهم هماني باشم كه تو ارزوي داشتنش را داشته اي.
عزيزم.. خوشحالم كه امدن اين جوجوي نازنين هم نتوانست
جاي تو را برايم بگيرد ....
چون وقتي فكر مي كنم مي بينم كه تو را بيشتر از پريسا دوست دارم..
حتي با وجود مهر مادري…
وخلاصه كلام اخر اينكه..
انگاه كه عشق مي ورزيم زنده ايم باقي مردگي است و فنا….


 
 
قدر دانی
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٢
 
مرحبا ! مرحبا! محبت دوست ××× كز درون امدي نه از راه پوست
دلم از جز تو خانه خالي كرد ××× با تو سوداي لا ابالي كرد
تا غمت ساكن دل من شد ××× از چراغ تو خانه روشن شد
ما گرفتار دام عشق توايم ××× همه سرمست جام عشق توايم
اي كه حسن رخت دل افروز است××× شب ما با خيال تو روز است
چون نظر بر رخ تو مي فكنم ××× مي برد از ياد جان و تنم
بي كسي گفتن اين نمي يارم ××× كه تو را نيك دوست مي دارم
……………..
زبانمان قاصر از نوشتن كوچكترين تشكر براي توست
تويي كه با امدنت قلبمان را شاد كردي
تويي كه شادي جشن تولد را 100 چندان كردي
تويي كه با حضورت دوباره ياد اور وجود عشق و محبت بودي
مهربانان… دوستتان داريم
قبل از هر چيز اميدواريم اقاي عظيمي تشكر ويژه ما را بايت همه محبت هایشان جهت
بيشتر شدن شادي اين جشن تولد پذيرا باشند…. همچنين از دايي فسقلي و يگانه جون و ابولفضل(من و گذشته من)
كه زحمت كشيدند و يكي از اپديتاشونو واسه اين كوچولوي ما گذاشتند بازم تشكر مي
كنيم…
وهمچنين ازين دوستان عزيز….

عروسك كاغذي--دينا—زهره—نادو—زنديق—عموزنجير باف

مهيار2500—رضا-نريمان—ماهي سياه كوچولو—مريم—مليكا-نسيم صبا

گلشيد و كوشا—اباداني—نگار—رامين—پروانه—محمد امين

معلمي از بهشت—سارا(سارا-ms)—مرواريد—سارا(كوير سبز)

سارا(miracle84)-زوربا؟—فيروزه-پانيا—اسمانه—پورنگ

سارا(حرفهايي براي گفتن)-غزاله و سامان-سروناز-ساره-فرشته

ني ني-مريم گلي-پيمان و پريچهر-محسن(دردهاي تنهايي)-دايي سعيد

حادثه عشق-ليلي-بيگودي-مجيد-مامان و بابا و دخترشون

دوستتان داريم….. يا حق






 
 
تولد پريسا
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٢
 

به كدامين زبان كنيم اغاز * سخن عشق تو كه حيرت افاق است
حوري در لباس انساني * ملكي و تو را پريسا نام است
خواهش ما توجه توست * كه دواي جميع الام است
تولدت مبارك دختر گلم
(مامان و بابا)
…………………………….
تولد تولد تولدم مبارك
مبارك
مبارك
تولدم مبارك
بلاخره منم يك ساله شدم اين ماماني هم از بس ماهگرد برام گرفت
خسته شد …اخيش
خوب من الان 8 تا دندون دارم و راحت گاز مي گيرم!!!
شيرين كاري هم زياد بلدم مثل كلاغ پر… دست دسي… سر سري …
موش مي شم… ولي هنوز راه نمي رم فقط بلدم وايسم… اين از احوالات ما
اخ يادم رفت بگم بلدم برقصم اونم با اهنگاي خارجي فقط!!!
ديگه اينكه!!! حق اين مامانو بابا رو گذاشتم كف دستشون
تا اونا باشن قدر مامانو بابا هاي خودشونو بدونن!!
خب فعلا تا همينجا بسه كادو هاي تولدم يكي يكي رسيده
بايد برم باز كنم اين از اوليشششش
واييييييييي چقدر نازه اين پلاك و زنجير و كي اورده؟؟؟
دست شما درد نكنه چرا زحمت كشيدين !!!
پس چرا كم كشيدين!!!! سال ديگه بيشتر!!!!!
ای قبول نیست ولی باشه جزو کادوها حسابش می کنم..
دایی سعید یکی از شعر های کتابشو که داره می ره برای تجدید چاپ
به من تقدیم کرده !!! دست شما درد نکنه!!۱......
حالا چی میشد همه کتابو تقدیم می کردی؟؟؟

در ضمن مراسم تولد من روز جمعه است گزارش اين مراسم رو بعدا مي نويسم..
همه اتونو دوست دارم…..(پريسا كوچولو)




 
 
نامه های تنهايی
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٢
 

تو همچون ابی بر اتش
انگاه که نور عشق در چشمهايت می درخشد
انگاه که تنها دستان تو را برای دلتنگی خويش طلب می کنم
انگاه که به روح هايمان اجازه پرواز می دهيم
انگاه که زمانه بر من سخت می شود و سردی قلبم را فرا می گيرد
هر بار که نگاهت می کنم
خود را در چشمانت می بينم
من شعف عاشقانه را حس کرده ام ...خندان و رقصان... زير نور مهتاب
کاش نامه های تنهايی من را می خواندی
وقتی که صبح می شود
به تو فکر می کنم
وقتی که روز تمام می شود
به تو فکر می کنم
در اين فکرم که حالا چه می کنی؟
ايا تو هم تنهايی؟؟؟
..................................
..................................
برای تمام محبت هایی که در طول این مدت برای این

جمع کوچک ما کشیدی صميمانه تشكر مي كنيم



اگر واژه ای در خور تشکر از تو را پيدا نمی کنیم به بزرگواری
خودت ببخش هر چند نيازي به شنیدن این چند کلمه را
نیز نداری......

تو با نگاهی رفيع از یک ارتفاع دست نیافتنی به ما اموختی
که می توان از کمترین شادی متعلق به دیگران
بسيار شاد شدبدون توقع تصرف ان شادی
یا سهم خواهی از ان

تو اموختی که: خوشبختی امروز ما تنها به درد ان می خورد که در راه
خوشبخت سازی دیگران به كار گرفته شود.
اقای عظیمی
دوست مهر بانمان
از سایت زيبای ساحل ارامش

دوستت داریم

و به داشتنت افتخار می کنیم