کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

اخرين نوشته ۸۲
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ۱۳۸٢
 

صدای قدم های بهار كه اومد ..دوان دوان به استقبالش رفت....درو باز كرد.

--بفرمايين

انگاری خسته شده بود از اين همه دلتنگی اش....

 موج خنده بود كه  بر لبانش موج می زد....خستگی يك سال خاطره رو

  می خواست از تنش بيرون بكشه و بندازه تو يك جايی به اسم سطل اشغال 

 ياد بود ها!!!      

--خسته نباشي....خيلی طول كشيد برسی اينجا بهار جان؟؟

بهار....تو چشمای ادم خسته نگاه كرد و گفت...

چقدر شكسته شدی و پير.....تو در سالی كه گذشت با خودت چكار كردي...؟؟مگه

 سال قبل  بهم قول ندادی كه وقتی برگشتم..۱۰ سال جوانتر شده باشي؟ چی

   شد  قولت؟؟....

حرفی برای گفتن نبود....مرد خسته سرشو انداخت پايين از خجالت...

 انگشتای دستاشو داخل هم گره كرد....سرخ شد.سپيد شد..خواست جوابی نده...

   ولی نتونست....

  اخه يك سال تمام منتظر اومدن  بهار بود.....كه بهش حرفای دلشو بزنه.... حالا.حالا

    وقتشه....ولي....

  .شروع كرد..گفت و گفت....از تموم دلتنگی هاش.....عاشق شدن هاش...

  قهر كردن هاش..... فحش دادنش هاش...پرستيدن ه اش...دوست داشتن هاش

  تنفرهاش...گفت و گفت...تا حرفاش تموم شد...يعنی

 اون سطل اشغاله پر شد.......

سرشو كه بلند كرد......بهار رفته بود.....روی برگای يك غنچه اينارو نوشته بود..

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کردورفت....................

اين هم اخرين اپديت سال ۸۲.....امروز می خواهيم به عملكردمون در زندگی در سالی

  كه گذشت يك نمره بديم....بدون تقلب....يك نمره بديم به دوستی هامون.....

 به عشقامون......به كارمون...به مردم داريمون......به ادبمون به....

 

شما به خودتون چه نمره ای  می دين؟؟؟؟

                                         

تريپ جواتي!تريپ جواتی  يعنی چي؟؟

مامانی هر وقت اين عكسو می بينه می گي.....تريپ جواتي!!!!

از دست اين دايی علي...

اومده از من چه عكسی گرفته!!!!

سال نو بر همه مبارك

عيدی پريسا يادتون نره!!!!!!

 

 


 
 
چه کتابی دوست دارم؟
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٢
 

شما بگين..اين کتابا بهتره يا داستان موش و گربه؟؟

يا شنگول و منگول؟؟

می گن يک روز گرگه رفته بود دم خونه شنگول منگول در می زنه

اون دوتا می گن کيه؟؟ گرگه می گه منم منم مادرتون!!

بعدش شنگول منگول می گن برو بابا.....خودتو رنگ کن!!!!

 ما ايفون تصويری داريم!

خب وقتی ديگه داستان شنگول منگول مدرن می شه ديگه

منم ازين کتابا می خوام بخونم......در ضمن نگين حبه انگور کجا بوده

چون اون هم داشته با خاله اش وويس چت می کرده!!!!!!!!!!

پيشاپيش عيد رو به همه دايی ها ..خاله ها..عمو ها......

مادر شوهر های اينترنتی تبريک می گم

 

(خوبه هيچ کسی تو نت و وبلاگ عمه ادم نمی شه)...

و يک تبريک مخصوص هم به بهترين بابايی دنيا..........بابايی عظيمی

من فعلا سرما خوردم........بيشتر از اين مزاحم وقتتون نمی شم.......

تا عيد نوروز.............


 
 
خاطرات شيرين جواني!!!!
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٢
 
مرور خاطرات گذشته……
هر سال اين موقع از سال كه مي شه موقع خونه تكوني و جمع و جور كردن كمدها.

يك نا خونكي هم به خاطرات گذشته امون مي زنيم…
.چطوري؟

با دوباره خوندن بعضي دست نوشته هايي كه من و بابا رضا به هم مي داديم

البته نمي شد اسمشو نامه گذاشت

اين سري هم يك معجوني درست كرديم از مخلوط چند تا ازين دست نوشته هاي
دوران جواني!!!! اخ چه زود گذشت…. و چقدر شيرين بودن اون لحظات ناب….

و شيرين تر زمانيكه دوباره ياد اوري مي شوند..

هنوز هم خوشبختيم…


باز هم به بودنت كنار خودم نياز دارم…. نمي دانم چرا
باز هم به نوازش دستانت نياز دارم.نمي دانم چرا
باز هم به
..باز هم ...
. باز هم…..
چقدر واژه ها حقيرند در بيان احساس؟؟ نه؟ اينطوري حس نمي كني؟
مگه تو مي فهمي احساس الان منو؟؟ كاشكي مي دونستي…
خواستم تو را به ماه شبيه كنم…به ابي دريا…..به وسعت دشت…
به رنگ عشق.. به نيلوفر ابي ….اما!!
.
عزيز دوست داشتني ام… بي تو زمان سنج دلم غبار گرفته .. بي عقربه
… در گوشه اي به انتظار توست….شايد ..با كمك دستاي مهربونت
..زمانو به جريان بندازي..و مرا به تكاپو…
…بيا.. يكبار ديگر بيا و خودم رو از خودم جدا كن..ببر ..كجا؟؟؟
هر جا….با خودت….فقط با تو بودن برام مهمه و بس...
چون پرستويي بي اشيان بر گرد معبد نام تو بال و پر مي زنم
…نه به طمع نان و نمكت..كه اين دو هر جايي يافت مي شود..به
طمع نوازش دستان پر مهرت…به طمع احساس گرمي گونه هايت….
.به طمع زنداني شدنم حتي در گوشه قلبت..
اكنون همه چيز را جز نگاه پر مهرت از ياد برده ام..براي من
تحمل كور شدن و نديدن خورشيد از كنار تو نبودن راحت تر است.
اگر يك گل به نور و افتاب براي زنده ماندن محتاج است..

من هم به عشق تو زنده ام و محتاج..محتاج تر از هر عاشق..
نيازمند تر از هر مجنون….شيدا تر از هر شيرين…ديوانه تر از هر فرهاد….
.بدون تو ..خنده هاي من پر است از اهنگ هاي دلتنگي..ناله هاي پنهاني
…كه جز تو كسي قادر به شنيدنش نيست..
پادشاه سرزمين قلب من….
كاش مي دانستي كه سبز ترين لحظات زندگي ام
با رنگين كمان عشق توست كه تعريف مي شود..
و ابي ترين لحظات خيال من در قصر وجود توست
كه سپري مي شود..
تمام احساسم..عشقم..نفسم..را درون اين پاكت گذاشته ام
و به تو هديه داده ام..
به تو كه ترنم زيباي صداقتي…به تو..به تو كه از همه خوب تري….

كاش تا فردا صبح كمي برايم بباري ..
تا بداني هنوز هم در انتهاي اين كوچه بن بست .
.يك مسافر عاشق و خسته..به انتظار ديدن تو..نشسته……








ما اگه نخواهيم موهامونو بزنيم بايد به چه كسي بگيم؟؟
تورو خدا ببينين
شب عيدي منو به چه روزي دراوردن…..
اخه اين انصافه؟؟
از پريروز هر كسي منو مي بينه مي گه
اخييييي چه گل پسريه!!!
بعدشن وقتي مي فهمن من دخترم مي گن: اهههههه
گوشاشو سوراخ كنين معلوم بشه دختره!!!!(معيار سنجش مردمو ببينين)..

ديشب هم ماماني داشت مي گفت به بابايي…
قيافه پريسا رو تصور كن با گوشاي سوراخ شده و به جاي گوشواره نخ باشه!!!!

بعدشم خودش گفت اه اه اه….
خودمونيم ها..مدل تيفوسي هم بهمون مي اد….
ماماني اسپندددددددددددددددد…..


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٢
 

آن روز غريبانه و تنها جان داد

پرورده آسمان...به صحرا جان داد

اسرار شگفت عشق..معنا می داد

وقتی که عطش کنار دريا جان می داد...



مي آيد از نهايت تنهايي..يال بلند اسب رها در باد..
اين سرخ ..يال اسب پريشانست؟
يا لحظه هاي خون و خدا در باد؟
مي آيدو هراس من ازينست كاين قامت بلند چه خواهد شد؟؟
آن صبر باشكوه خدا-زينب-آيا هنوز مانده بجا در باد؟
اين چشمهاي ابري پا در زاي..طوفان عنقريب شگفتي را
در ژرفناي پستي قومي تلخ خواهد نمود سخت بپا در باد
آشوب لحظه هاست كه مي بارد از
خطبه هاي شعله ور سركش
اينك كه مانده است بجا آري..تنها صدا..صداست..صدا در باد
مي آيد و اگر چه كه مي دانم..سنگيني غرامت اين غم را..
مي آيد و درست نمي دانم درد از كجاست تا به كجا در باد…
حشمت سيد موسوي


 
 
گذر از واژه ها..
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٢
 

با تشكر از دوست خوبمان اقاي عظيمي
از سايت زيباي ساحل ارامش
كه اپديت اين دفعه تماما از نوشته هاي ايشان است....
http://www.sahelearamesh.com


نميدونم گرفتار هستم يا دچار..نمي دونم اسير هستم يازنداني....
بگذريم..نمي دونم خودم هستم يا خيال..بگذريم..نميدونم
فراموش كردنيه يا به خاطر موندني....بگذريم...
نميدونم تنها موندنيه يا تنها بودن...
بگذريم..
نميدونم دوست دارم يا دوست داشته شدم....
بگذريم...راهي براي گذر نيست..بايد ماند وتماشا كرد...
بايد ماند وادامه داد...بايد ماند و....فقط بايد ماند...
شايد خاطره اي در راه است...بيا اين بار هم بگذريم
.............
تا انتهاي دستانت مرا لمس كن..ببر مرا تا انتهاي دشت..
تا انتهاي همان دشتي كه انروز

در انتهاي ان بوديم..كه به پايان با تو بودن رسيدم..
تا انتهاي همان روزيكه باد مي وزيد..
كنار همان مزرعه اي كه درانجا گندمها در هجوم باد ميرقصيدند..
همان جا كه همان اندوهي
كه ازان ميترسيدم از پشت كوه سر رسيد..همان جا كه
ترديد من را وسوسه كرد..
ودستهايت تنها به اندازه چشم برهم زدني گونه هاي مرا نوازش داد..
مرا تا انتهاي ديوانگي بكشان..با دستهايت..
بگذار شعرهايم دوباره متولد شوند..
بگذار با صداي بلند فرياد بزنم..ديگر ترديد نخواهم كرد..
يكبار دگر ببر مرا..............
يكبار دگر ببر مرا...تا انتهاي همان كوير ساكت..
بگذار بازهم جاي پاهايمان بماند
روي خاك ترك خورده كوير..بيا برويم..تا عمق سكوت كوير..
واز انجا باهم گريه كنيم...براي تمام لحظه هاي كه گذشتند..
وماهم به گندم زار خيره نشديم..
با تو هستم كه مرا در ذهنت ساختي..
من را بركدام قسمت از ذهنت پي ريزي كردي؟
وبنيان ان را از چه ريختي؟ وديوارش را چگونه بالا بردي؟
اي كاش ان هنگام پنجره اي بزرگ ميساختي تا
شعاعي از نور مهتاب درونم را برتو روشن ميكرد و
باغچه اي تا گلهاي محبتم مجال شكوفايي ميافت..
ايكاش ائينه اي ميگذاشتي تا وجودم در ان نمايان ميگشت..
افسوس كه تنها نمايي ساختي كه بنيان براب داشت
واين چنين اولين لرزه هامرا زير اوار ديوارهاي سنگي
كه به خيال استحكام حضورم در ذهنت ساخته بودي
مدفون نمي شدم .......................



 
 
درد دل های پريسا
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٢
 

۱ ـوقتي مامان و بابا دارن با خدا حرف مي زنن پيشونيشونو
مي ذارن روي يك چيزي كه بهش مي گن مهر و خيلي هم
خوشمزه است…
ولي بعد كه سرشونو بلند مي كنن ديگه هيچي رو زمين نيست
…اين مهره غيب مي شه تا دفعه بعدي كه دوباره بخوان
پيشونيشونو بذارن روش…
تو اين فاصله اين مهر خوشمزه كجاست؟؟؟
من هر چي نگاه مي كنم كه پيداش كنم نيست…شما مي دونين؟؟؟؟
2ـ يك اتاقي تو خونه است هميشه درش بسته است و
من تا حالا 2 بار تنهايي تا اخرش رفتم كه هر سرس ماماني با يك
جيغ بلند منو از تو اون كشيده بيرون و دست و پاي منو شسته
و لباسامو عوض كرده و دوباره در اون اتاقه رو بسته….شما مي دونين
كه اون اتاقه اسمش چيه؟؟؟؟ راهنمايي كنم؟؟ توش فرش نداره
دمپايي داره!
3 ـ نمي دونم چرا نمي تونم برم اونجايي كه ماماني
به به منو درست مي كنه یک پشتی گذاشته جلوی اونجا
اخه يك كاسه چيني ویک لیوان شکستن........

ارزش داره …..؟؟
۴ ـ من نمي دونم بابا چرا مي گه پريسا شده هووي ماماني!!!!
5ـ بلاخره اينقدر گفتم تا واسم ماكزيما خريدن..دلتون بسوزه..هم سايه بون
داره هم چراغ هم كنترل از راه دور هم ترمز هم کمربند ایمنی ………وقتي
تنها نوه از طرف ماماني باشي همين مي شه ديگه..
اگه مامان و بابا نخرن مامان
بزرگ و بابا بزرگ دست به كار مي شن……دفعه ديگه الگانس
مي خوام…اگه
همين جوري پيش بره!!!!!!!مامان جون دستت درد نكنه…