
صدای قدم های بهار كه اومد ..دوان دوان به استقبالش رفت....درو باز كرد.
--بفرمايين
انگاری خسته شده بود از اين همه دلتنگی اش....
موج خنده بود كه بر لبانش موج می زد....خستگی يك سال خاطره رو
می خواست از تنش بيرون بكشه و بندازه تو يك جايی به اسم سطل اشغال
ياد بود ها!!!
--خسته نباشي....خيلی طول كشيد برسی اينجا بهار جان؟؟
بهار....تو چشمای ادم خسته نگاه كرد و گفت...
چقدر شكسته شدی و پير.....تو در سالی كه گذشت با خودت چكار كردي...؟؟مگه
سال قبل بهم قول ندادی كه وقتی برگشتم..۱۰ سال جوانتر شده باشي؟ چی
شد قولت؟؟....
حرفی برای گفتن نبود....مرد خسته سرشو انداخت پايين از خجالت...
انگشتای دستاشو داخل هم گره كرد....سرخ شد.سپيد شد..خواست جوابی نده...
ولی نتونست....
اخه يك سال تمام منتظر اومدن بهار بود.....كه بهش حرفای دلشو بزنه.... حالا.حالا
وقتشه....ولي....
.شروع كرد..گفت و گفت....از تموم دلتنگی هاش.....عاشق شدن هاش...
قهر كردن هاش..... فحش دادنش هاش...پرستيدن ه اش...دوست داشتن هاش
تنفرهاش...گفت و گفت...تا حرفاش تموم شد...يعنی
اون سطل اشغاله پر شد.......
سرشو كه بلند كرد......بهار رفته بود.....روی برگای يك غنچه اينارو نوشته بود..
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کردورفت....................
اين هم اخرين اپديت سال ۸۲.....امروز می خواهيم به عملكردمون در زندگی در سالی
كه گذشت يك نمره بديم....بدون تقلب....يك نمره بديم به دوستی هامون.....
به عشقامون......به كارمون...به مردم داريمون......به ادبمون به....
شما به خودتون چه نمره ای می دين؟؟؟؟
تريپ جواتی يعنی چي؟؟
مامانی هر وقت اين عكسو می بينه می گي.....تريپ جواتي!!!!
از دست اين دايی علي...
اومده از من چه عكسی گرفته!!!!
سال نو بر همه مبارك
عيدی پريسا يادتون نره!!!!!!

شما بگين..اين کتابا بهتره يا داستان موش و گربه؟؟
يا شنگول و منگول؟؟
می گن يک روز گرگه رفته بود دم خونه شنگول منگول در می زنه
اون دوتا می گن کيه؟؟ گرگه می گه منم منم مادرتون!!
بعدش شنگول منگول می گن برو بابا.....خودتو رنگ کن!!!!
ما ايفون تصويری داريم!
خب وقتی ديگه داستان شنگول منگول مدرن می شه ديگه
منم ازين کتابا می خوام بخونم......در ضمن نگين حبه انگور کجا بوده
چون اون هم داشته با خاله اش وويس چت می کرده!!!!!!!!!!
پيشاپيش عيد رو به همه دايی ها ..
خاله ها..
عمو ها.
.....
مادر شوهر های اينترنتی
تبريک می گم
(خوبه هيچ کسی تو نت و وبلاگ عمه
ادم نمی شه)...
و يک تبريک مخصوص هم به بهترين بابايی دنيا..........بابايی عظيمی
من فعلا سرما خوردم........بيشتر از اين مزاحم وقتتون نمی شم.......
تا عيد نوروز.............

آن روز غريبانه و تنها جان داد
پرورده آسمان...به صحرا جان داد
اسرار شگفت عشق..معنا می داد
وقتی که عطش کنار دريا جان می داد...
مي آيد از نهايت تنهايي..يال بلند اسب رها در باد..
اين سرخ ..يال اسب پريشانست؟
يا لحظه هاي خون و خدا در باد؟
مي آيدو هراس من ازينست كاين قامت بلند چه خواهد شد؟؟
آن صبر باشكوه خدا-زينب-آيا هنوز مانده بجا در باد؟
اين چشمهاي ابري پا در زاي..طوفان عنقريب شگفتي را
در ژرفناي پستي قومي تلخ خواهد نمود سخت بپا در باد
آشوب لحظه هاست كه مي بارد از
خطبه هاي شعله ور سركش
اينك كه مانده است بجا آري..تنها صدا..صداست..صدا در باد
مي آيد و اگر چه كه مي دانم..سنگيني غرامت اين غم را..
مي آيد و درست نمي دانم درد از كجاست تا به كجا در باد…
حشمت سيد موسوي
با تشكر از دوست خوبمان اقاي عظيمي
از سايت زيباي ساحل ارامش
كه اپديت اين دفعه تماما از نوشته هاي ايشان است....
http://www.sahelearamesh.com
نميدونم گرفتار هستم يا دچار..نمي دونم اسير هستم يازنداني....
بگذريم..نمي دونم خودم هستم يا خيال..بگذريم..نميدونم
فراموش كردنيه يا به خاطر موندني....بگذريم...
نميدونم تنها موندنيه يا تنها بودن...
بگذريم..
نميدونم دوست دارم يا دوست داشته شدم....
بگذريم...راهي براي گذر نيست..بايد ماند وتماشا كرد...
بايد ماند وادامه داد...بايد ماند و....فقط بايد ماند...
شايد خاطره اي در راه است...بيا اين بار هم بگذريم
.............
تا انتهاي دستانت مرا لمس كن..ببر مرا تا انتهاي دشت..
تا انتهاي همان دشتي كه انروز
در انتهاي ان بوديم..كه به پايان با تو بودن رسيدم..
تا انتهاي همان روزيكه باد مي وزيد..
كنار همان مزرعه اي كه درانجا گندمها در هجوم باد ميرقصيدند..
همان جا كه همان اندوهي
كه ازان ميترسيدم از پشت كوه سر رسيد..همان جا كه
ترديد من را وسوسه كرد..
ودستهايت تنها به اندازه چشم برهم زدني گونه هاي مرا نوازش داد..
مرا تا انتهاي ديوانگي بكشان..با دستهايت..
بگذار شعرهايم دوباره متولد شوند..
بگذار با صداي بلند فرياد بزنم..ديگر ترديد نخواهم كرد..
يكبار دگر ببر مرا..............
يكبار دگر ببر مرا...تا انتهاي همان كوير ساكت..
بگذار بازهم جاي پاهايمان بماند
روي خاك ترك خورده كوير..بيا برويم..تا عمق سكوت كوير..
واز انجا باهم گريه كنيم...براي تمام لحظه هاي كه گذشتند..
وماهم به گندم زار خيره نشديم..
با تو هستم كه مرا در ذهنت ساختي..
من را بركدام قسمت از ذهنت پي ريزي كردي؟
وبنيان ان را از چه ريختي؟ وديوارش را چگونه بالا بردي؟
اي كاش ان هنگام پنجره اي بزرگ ميساختي تا
شعاعي از نور مهتاب درونم را برتو روشن ميكرد و
باغچه اي تا گلهاي محبتم مجال شكوفايي ميافت..
ايكاش ائينه اي ميگذاشتي تا وجودم در ان نمايان ميگشت..
افسوس كه تنها نمايي ساختي كه بنيان براب داشت
واين چنين اولين لرزه هامرا زير اوار ديوارهاي سنگي
كه به خيال استحكام حضورم در ذهنت ساخته بودي
مدفون نمي شدم .......................
نظرات ()