کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٢
 

سلام

اين چند روز كه اعصابم خط خطي بود اين وبلاگ هم كار نمي كرد كه لا اقل بيام اينجا يك فريادي بكشم

اخه ماها كي مي خواهيم ادم بشيم؟؟ چرا به اون چيزي كه داريم راضي نيستيم و فكر مي كنيم زندگي بقيه بهتره؟چرا خوشبختي رو در زندگي خودمون جستجو نمي كنيم؟ بعد از يك مدت زندگي زن و شوهر از هم خسته مي شن؟ جالبه كه جديدا اينطوري كه من دارم مي بينم هر كسي داره يك جايگزين واسه شريك زندگي اش انتخاب مي كنه!!!!

يكي از دوستانم ميگفت همين هفنه پيش با يك ادم به قول معروف فرهنگي و با اطلا عات و تحصيل كرده حدود 40 ساله اشنا شده اونم تو چت اونوقت اين اقا با داشتن همسر و فرزند به دنبال يك كسي مي گرده كه از اين به بعد همه چيزش باشه و……

جالبيش اينه كه خيلي هم از خانمش تعريف مي كرده و اينكه دوستش هم داره!!!!

يا بازم ديروز شنيدم يكي از كساني كه مي شناختمش كه با همسرش مشكل داشته هنوز جدا نشده فرد بعدي واسه زندگي اش رو به بقيه معرفي كرده!!!!

يا خيلي مورد هاي ديگه كه . كه روز به روز داره بيشتر مي شه؟ اخه چند در صدش تقصير ما خانم هاست؟؟؟ خداييش بگين ! نمي گم ما مقصر نيستيم ولي اقايون هم شناگر ماهري هستن ولي………جالبه همين اقايون مي گن اگه زن ما با يكي حتي با خنده سلام كنه پدرشو در مي اريم!!

ديروز پيش خودم فكر مي كردم اگه نازنين همسر يك وقتي استغفرالله.. زبونتو گاز بگير!

بگذريم

بابام هميشه مي گه خدا يكي زن يكي بعدشم مي خنده مي گه نه زن يكي يكي!!!!!!!!

خلاصه داغ كرده حسابي مغزم!


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٢
 

انقدر ذوق زده شدم وبلاگم درست شده يادم رفت چی می خواستم بگم


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ۱۳۸٢
 

سلام به همه

کامپيوتر ما بازم رفته تو بازی و اينترنتش خراب شده

پريسا صاحب ۴ تا دندون شده اونم در يک هفته از ديشب هم معنی دست دسی رو فهميده و دست می زنه

 

کمر درد نازنين همسر کمی بهتر شده

اين بود اهم اخبار .............................اخ يادم رفت بگم بلاخره ما هم  صاحب يک گوشی مو بايل شديم (کادوی تولد و روز زن و روز مادر و سالگرد ازدواج و....) و از همه مهمتر سيستم اس ام اس رو راه انداخنتيم! می دونين مزيتش چيه؟؟ هر روز می خواهم واسه نازنين همسر رضا پيام بفرستمنمی دونم چرا هميشه نوشتن رو بيشتر دوست دارم تا حرف زدنطفلی رضا می گه که قبض ها کم بودن اين هم می اد روش!!!

فعلا تا ديداری بعد


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ۱۳۸٢
 

A friend is someone who knows
the song in your heart
and can sing it back to you
when you have forgotten
the words.;

--  Unknown

يه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه

و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی

اونا رو واسه ات بخونه.


Hold a true friend with both your hands.;

--  Nigerian Proverb


يک دوست واقعی رو دو دستی بچسب.
 


My father always used
to say that when you die,
if you've got five real friends,
then you've had a great life.;

--  Lee Iacocca

پدرم هميشه بهم می گه موقع مردن ،

اگر پنج تا دوست واقعی داشته باشی ،

اونوقت هست که زندگی بزرگی داشتی.

Everyone hears
what you say.
Friends listen to
what you say.
Best friends
listen to what you don't
say.

هر کسی چيزايی رو که شما می گين می شنوه.

ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن.

اما بهترين دوستان

حرفايی رو که شما هرگز نمی گين می شنون.


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٢
 

چهارمين سالگرد ازدواجمون را( سالگرد قمری) به نازنين همسر تبريک می گم واقعا که شانس اورده که من همسرش هستم !!!!!!!!!

 


 
 
تقديم به ساحت مقدس اقا ولی عصر
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٢
 

نرجس خاتون در خواب ناز فرو رفته بود در کاخ امپرا طوری پدر

در خواب می ديد که شخص زيبا رويی که  او را محمد ص صدا می زدند او را برای پسری به اسم حسن خواستگاری می فرمودند ان هم نه از پدرش بلکه از عيسی

نرجس مسيحی بود و از نوادگان حوارييون بود........

در جنگ  با مسلما نان همراه با پدر عازم شد و مخفيانه در سپاه به عنوان پرستار کمک می کرد تا اينکه شکست خوردند و همه اسير شدند..........

در بازار فروش اسيران هر فردی که برای خريد نرجس می امد قبول نمی کرد انگاری منتظر گمگشته ای بود که سالها پيش در خواب او را ديده بود..............

خبر اين اسير  به گوش پدر امام حسن رسيد و ايشان  نامه ای برای نرجس خاتون فرستادند نا مه که به دست نرجس رسيد بی اختيار از شوق فريادی براورد و رضايت خود را اعلام نمود و اينگونه وارد منزل  امام شد.............

چند وقت بعد نرجس خاتون بعد از اسلام اوردن به همسری امام حسن در امدند تا اينکه يگانه منجی  عالم از کالبد پاک و مطهرش زاده شود...............

ميلاد فرخنده بر همگان مبارک باد


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٢
 

و تو روزی خواهی امد يقين دارم ان روز که تو قيام کنی همه موجودات عالم با افتخار و مباهات به هم می گويند که با لاخره اين ما بوديم که چشمانمان به جمال او روشن شده و.....

من هميشه به اين قضيه فکر می کنم خيلی از اشعار و مداحی ها دائم بيان می شه می خواهند صورت اقا رو ببيند و... خب اين خيلی خوبه که ادم مشتاق زيارت باشه ولی اين ديدن ظاهری کافيه؟؟؟ به نظر من متاسفانه در جامعه اسلامی ما همه واقعيت داره عوض می شه اصلا بيان نمی شه که هدف از ظهور چيه! يا اينکه  دوران انتظار چيه و چه خصوصيا تی داره! تازه من هم نمی دانم!فقط می دانم که بايد نيک بود در گفتار در کردار و در رفتار

من هم خيلی دوست دارم ايشون رو ببينم می خواهم ببينم چطور می شه يک جامعه ای درست کرد که درونش ريا و نفاق نباشه

خيلی دلم می خواد انقدر لياقت می داشتم که در محضر ايشان خدمت می کردم و.... ولی ايا فقط اين خواستن ها کافيه؟؟؟

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٢
 

فرا رسيدن نيمه شعبان مبارک


 
 
از اين وبلاگhttp://soada.persianblog.ir/
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ۱۳۸٢
 

يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد : چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى!
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده ام كافيه!
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده مىچرخم! يك ليوان شراب ميخورم و با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى!
آمريكايى: من تو هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى!
مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهى هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشترىها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى...بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك ...اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال!
مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره!
مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى! با زنت خوش باشى! برى دهكده و يك ليوان شراب بنوشى! و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!!!!!!


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ۱۳۸٢
 

راستی امشب خان داداشم می گفت قراره تمام دانشجو های ايرانی در امريکا را بيرون کنن !خيلی حرصم گرفت اخه اين چه زندگيه!!!!! اين هم شد مملکت ! نا شکر نيستم ولی منم کم کم داره هوای اون ور اب ها به کله ام می زنهحالا خوبه نه کسی را اون ور داريم نه پولشوکه بريم اون ور!!!!!!!!!

۱۰۰ دفعه به اين خان دايی می گم داداشی برو تا ما هم پشت سرت بيايييم!! طفلکی خان داداش! خوب بچه اول به قول داداشی جاده صاف کنه!!!!!!!واسه بقيه بچه ها!!!!!

به خاطر همينه که  می خواهيم پريسا يکی يک دونه بمونه

داشتم از امريکا می گفتم... من خارج رو فقط به خاطر اين دوست دارم که لا اقل همه چی اش رو نظم است نه مثل اينجا!!!!!! اينو وقتی رفته بوديم کاليفرنيا به عينه ديدم

(تو خواب)اهه مگه نمی شه تو خواب مسافرت رفت و حس نکرد

بهر حال اگه کسی پولی چکی ... داشت که می خواست بندازه سطل اشغال نندازه بده به ما شايد ما هم تونستيم بريم اون ورا اونم تو بيداری


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ۱۳۸٢
 

اهسته اهسته کنار جوی اب قدم بر می داشت تو فکر بود که صدايی بلند شد اهای برو کنار الان ماشين می زنه بهت

از  کنار جوی اب به پياده رو رفت و بساطشو پهن کرد يک ترازوی سفيد چرک يک دفتر ۴۰ برگ و يک کتاب ۵ دبستان

يادش می امد که بيشتر از کلاس دوم را تو مدرسه نخو نده بود ولی با همين کتابا خودش تا کلاس ۵ را خونده بود حفظ حفظ

مشتری اول که صداش زد به خودش امد اهای بچه اين که کم نشون می ده!!!

با لبخندی گفت نه اقا شما لاغر شدين ! و اسکناس ۵۰ را تو هوا قاپيد

بعد ياد اسکناس های ۲۰۰۰ تومانی افتاد که قراره بياد تو بازار! از اين فکرش خنده اش گرفت

مشتری دومش يک پير مرد۸۰ ساله بود: اخه اين می خواد خودشو وزن کنه چکاراهان اميد به زندگی!!!!! اينو تازه ياد گرفته بود وقتی که توی پارک کنار باز نشسته ها نفسی تازه می کرد

اين دومی دست و دلباز تره ۱۰۰ تومن داد بقيه اش رو هم نخواست گفت خوب درس بخون بچه ات مثل خودت نشه! مگه من چمه؟؟مشتری سوم که اومد يکی از اين تازه به دوران ها بود يک ۲۰۰ تومنی پرت کرد و گفت مجبوری الکی درس بخونی؟؟و رفت بدون اينکه خودشو بکشه!

ظهرشده بود و وقتش بود که بساطشو جمع کنه بره يک جای ديگه چون گرمای افتاب اذيتش می کرد پولاشو که شمرد ديد فقط با اونا می تونه يک بسته از قرص های مسکن باباشو بخره  دمغ شد ولی ...............

فکر کرد خدا بزرگه حتما بعد از ظهر کاسبی اش بهتر می شه

و دوباره در امتداد جوی اب به مسيرش ادامه داد.................................


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ۱۳۸٢
 

به نظر من

ادمها خيلی وقتا اونی نيستن که می خواهند  باشنداونايی هم که هميشه همونی هستند که هستند برچسب سادگی و احمقی بر پيشونيشون زده می شه!

 من فکر می کنم ادمها درصدی از ديوانگی را در وجودشون دارند(در ايران که مبنای اين درصد بالاتره)حالا چرا اين قضيه رو گفتم چون کافيه ۱ ساعت در يک جا ی شلوغ به مردم با نگاه ذره بينی بنگری اون وقت کم کم دست گيرت می شه!

اگه بخوام درصد خودمو حدس بزنم ۳۵ می دم به خودم شما چطور!؟


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ۱۳۸٢
 

به نظرم وبلاگ خونم اومده بود پايين!!! اخه ۳ روزی می شد که به اينترنت دسترسی نداشتم اخه خونه مامان اشرف هستيم و خان داداش شبها دير می رسه خونه و من نمی تونم کامپيوتر لب تاب را روشن کنم.امشب زود امدند(ساعت۱۱) و بلاخره بساط اعتياد مونو چاق کرديم

چکار می شه کرد فعلا که قصد وبلاگ خونی داريم تا پريسا خانم خوابش سنگين بشه تا بعد ببينيم چی پيش می اد

راستی تولد حضرت عباس بر همه مبارک


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ مهر ۱۳۸٢
 

بابا رضا مريضه

مامانی هم که حال و حوصله نداره

من چه کار کنم؟؟ منم خوب دارم دندون در می ارم خوب اذيت می کنم ديگه

فعلا که که هيچ کسی اينجا مطلب نمی نويسه نه مامانی نه بابا

خاله شهزاد هم که .............!!!فعلا که همه تپر شدن