کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ آذر ۱۳۸٢
 

اداره هواشناسي دلش چند لحطه پيش اعلام كرد كه در چند ساعت اينده هوا باراني در بعضي مواقع همراه با تگرگه

پس منتظر مي شينه تا ابرها متراكم بشن عجيب دلش هوس بارش كرده

مثل اينكه فقط منتظر يك تلنگره ،،خدايا اين تلنگرو از كجا گير بياره؟؟

كتابي باز مي كنه تا بخوانه :

اولين و اخرين نامه يك عاشق به معشوقش كه بعد چندين سال به دست اون رسيد

من با غباري بروي قلبم زندگي مي كنم و ان درست به اندازه اي است كه مي توانست باشد.

من همه چيز رابه خاطر دارم چه بويي مي دادي و چه حالي در ان تابستان داشتي نجواهايي كه در گوشم زمزمه مي كردي و مي گفتي كه عاشقم هستي.نمي توانم تو را و خواستن تو را از خودم دور كنم هر روز در هر لحظه ودر هر چيزي كه بشود ان را به زمان شبيه كرد من با تو بودم و تو در اعماق وجودم جاي داشتي………….

بوي نم بارون كم كم از چشمانش استشمام مي شه اره تلنگري كه مي خواست تو همون كتابي بود كه داشت مي خوند ياد خودش افتادو قصه عشقي كه معشوقش هيچ وقت نفهميده بود كه اونو دوست داشته .. بسه براي بارش همين قدر ياد اوري بسه

وباران

باريد و باريد و باريد…….

فردا اخبار اعلام كرد كه بارش باران به حدي بوده كه سيل راه افتاده و 1 نفر هم در اين سيلاب غرق شده.مامان پروانه

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

دختر گلم

وقتی که می خندی هر چی غصه و دلتنگيه ازم دور ميشه ديشب تو خواب با صدا خنديدی اولش ترسيدم چيزيت شده ولی انگاری داشتی خوابای خوب می ديدی

پس هيچ وقت نبينم غم باشه تو اون چشات

مامانی هميشه بخند واسم

بخند

 //////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

شهادت امام جعفر صادق رو به همه تسليت می گيم.

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٢
 

دوست خوب چه دوستيه؟؟

البته واضح و مبرهن است که داشتن دوست خوب تو اين زمونه از داشتن خاله و  عمه بهتره!(بيچاره من که نه خاله دارم نه عمه).

البته اگه بتونين يک دوست خوب پيدا کنين دوستی که فقط تو خوشی ها همراه شما نباشه موقع درد و غصه هم دلسوز شما باشه.امروز  مامانی واسم از يکی از دوستاش برام گفت . اخه اين دوست مامانی امروز واسش کلی کتاب اورده بود که موقعی که من خوابم يا با خودم دارم بازی می کنم بشينه اون کتابارو بخونه..

اين دوست مامانی به قول خودش بالای ۱۳ هزار جلد کتاب داره تو کتابخونه اش ولی از همه مهم ترش اينه که مامانی لازم نيست بره جايی بنده خدا کتابارو می فرسته خودشم هم مياد می بره!!!!!! دلتون بسوزه!!!! شما ها که ازين دوستا ندارين؟ 

می خواستم همين جا بازم از اين محبت دوست مامانی تشکر کنم هر چند خودش دوست نداره هيچ وقت ازش تشکر کنم! قراره يک روز هم بياد منو بدزده!!!! اينو گفتم اگه يک روز من گم شدم مدرک باشه تو اينجا..

اين بود انشای پريسا در مورد يک دوست خوب!

 

به مامانی بگين که ديگه موهامو نبره پسرونه بزنه!! اين اخه چه قيافه ای واسه من درست کرده؟ 

ما

..........................................................................................................

من نمی دونم چه اصراريه که ادم ۲ تا بچه داشته باشه؟ و بيشتر؟

مگه چی ميشه ۱ دونه باشه؟ به نظر من که خيلی هم ايده اله ولی امان از حرف اطرافيان

يک دونه استرسه

لوسه

همه اش دلت می لرزه

يک پسر هم بيار جور بشه(انگار جنسن بچه ها)

و کلی حرفای ديگه ولی نه من اگه عرضه داشته باشم همين يک دونه رو می خوام ادم بار بيارم ...

حالا چی شد اين سری اين اپ ديتو نوشتم ؟امروز تو کتاب ثبت رکوردا خوندم که در سال ۱۸۷۲ خانمی به اسم فئودور اسليت ۲۷ بار باردار شده بوده و ۶۹ کودک دنيا اورده!!!!!!!! چطوری؟الان بهتون می گم

۱۶ تا دوقلو

۷ تا سه قلو

۴ تا چهار قلو!

شما باورتون می شه؟؟ من نمی دونم چند تا ازين بچه ها زنده موندن يا اينکه می شه همچين چيزی اخه ولی حتما بوده که ثبت شده!!!!!!

خلاصه ما که نظرمون اينه شايد بعدها نظرمون عوض شد!!!!!!!!!! مامان پروانه

.............................................................................................................

بابای پريسا:

بعد مدتها اعتصاب اومديم يک چيزی تایپ کنيم بعدا  محکوم نشيم!!! اخه اين مادر دختر به ادم وقت نمی دن که بياييم تو اينترنت همينکه می شينی پشت دستگاه و می خوای وصل بشی به نت صدای خانمی در مياد که با اون اکانت ساعتيه که روزانه است وصل نشی !!!! خب من با کدوم وصل بشم؟ با اونی که نوشته ساعت ۱(يعنی از ساعت ۱ به بعد کار می کنه) خب الان که ساعت ۱۰ شبه؟؟ خب اون مشکل خودته! بيدار بمون تا ۱!!!!

شما بودين ديگه حس نوشتن بهتون دست می داد؟؟ همينه که از  بابايی پريسا اينجا هيچی نمی بينين! اخه هميشه مظلوميم ما اقايون!  نيستيم؟؟

بذارين کارم يک کم سبک تر بشه  می دونم چه بلايی سر اين مامان و دختر بيارم! اين روزا خيلی در گيرم خلاصه از تموم اونايی که تو اين مدت سراغ منو می گرفتن نهايت تشکر رو دارم. با تشکر بابا رضا


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٢
 

 با امروز ۵ روزه يکی از بهترين دوستام سخت مريضه نمی دونستم چرا اين مسموميتش اينقدر طول کشيده تا اينکه ديروز فهميدم شما هم می خواهين بدونين؟

من:  مگه تو نرفتی بيمارستان؟دکتر چی بهت داد؟

اون: هيچی يک عالمه دوا و قرص و امپول که من نسخه اشو انداختم تو سطل اشغال

من: چرا؟

اون:اخه به خودش زحمت نداد حتی يک معاينه هم ازم بکنه!

من: خب از روی علائمش حتما فهميده!!!!(ولی حق بهش دادم) تو اصلا با دکترا لجی!

اون: منم اومدم خونه توت خوردم با پفک

من: بلهههههههه؟؟ تو مگه مسموم نبودی بايد سرم می زدی؟

اون: خب پفک نمک داره توت هم قند می شه سرم؟

من: واقعا که....

اون:پروانه لواشک و الوچه هم ضرر داره؟

من: اره وحشتناک هر چی که اسيدی کنه معده اتو مگه خوردی؟؟

اون: اره لواشک و تمبر هندی و الوچه!!!!!

من: حتما اخرش پلاستيکاشو هم بر گردوندی ليس زدی؟؟؟

اون: اره از کجا فهميدی؟؟

من: خيلی خلی به خدا چيز ديگه نخوردی؟؟؟؟

اون: يک کمی هم سر دلم درد می کنه نمی دونم به خاطر اون نيم کيلو تخمه افتابگردونيه که خوردم؟؟

من: بلهههههههههههههه؟؟ تخمه!!!!

اون : اره با ۳ تا سمبوسه!!!!و يک ليوان اب انار

من: من کم اوردم خوبه مسموم بودی اينارو خوردی ببينم اصلا تو زنده ای؟؟؟؟..............

به نظر شما من چی می تونستم بهش بگم؟؟؟ حيف که دم دستم نبود يک دونه پس گردنی حواله اش کنم

 

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٢
 

اپديت اين سری طلسم افتاده نمی دونم چرا! احساس می کنم دوستام فقط می اين اينجا از پريسا بشنون! يا عکسشو ببينن! دوستی می گفت اين وبلاگو بذار فقط واسه پريسا يکی ديگه واسه خودت درست کن.  بابا چقدر تحويل می گيرن اين دختر مارو!! بگذريم

يک زمانی وقتی کتاب می خوندم نت برداری می کردم و تو موقع های بيکاری دوباره می خوندم تا ملکه ذهنم بشه خيلی از اونارو هم سعی می کردم عمل کنم تا نتيجه اشو ببينم اين سری می خوام چند خطی ازون نت هارو اينجا بنويسم .

عشق سرچشمه جوانی است تا دوست بداريم جوان می مانيم و هيچکس برای دوست داشتن پير نيست.مردم فقط به کمی توجه از سوی ما نياز دارندو از دست دادن لحظاتی که کسی به محبت ما نياز دارد جبران ناپذير است.

از خودمان بپرسيم چه چيزهايی بزرگترين خوشحالی را به ما می دهد انگاه همان چيز ها را به کسانی که دوستشان داريم تقديم کنيم.

عشق از ابراز نکردن می ميرد عشق با سکوت دوام نمی اورد

چرا متشکرم و واژه هايی مثل انرا برای بيگانگان و افراد غريبه بيشتر به کار می بريم؟

عاشق باقی ماندن مهم تر از عاشق شدن است.

حس تملک نابود کننده عشق است.(قابل توجه بعضی ها)

متوجه باشيم کسی را که دوست داريم ظرفيت دوست داشته شدن به وسيله ديگران و دوست داشته شدن ديگران را هم دارد

خوشبختی قدر دانی از چيز هايی است که داريم نه بدست اوردن چيزهايی که نداريم..

عشق جستجوی خوبی ادم هاست

خيلی ها در ۲۰ سالگی می ميرند ولی تا ۷۰ سالگی دفن نمی شوند!

چرا تعريفی که ديروز شنيده ايم فراموش می کنيم ولی حرف نا خوشايندی که ۱۰ سال پيش شنيده ايم به ياد داريم؟(اين در زندگی مشترک بايد دقت بشه)

و بنويس زيرا هنگام نوشتن به ديگران نزديک تر می شوی حتی به خدا يک قلم کاغذ معجزه می کند درد را تسکين می دهد زيرا واژه ها قدرت دارند

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٢
 

افاضات پريسا: 

کی گفته جوونترين وبلاگ نويس ۹ سالشه؟ پس من چی ؟ چرا هيچ کسی منو ادم حساب نکرد؟؟خب شماها بلد نيستين زبون منو بفهمين تقصير من چيه ؟مامانی مجبوره اونو به زبان خودتون ترجمه کنه! اينجوريه که استعداد بچه ها ناديده گرفته می شهمهاجرت مغز ها يک دليلش همينه ديگه!!! منم کم کم بايد يک فکری واسه خودم بکنم ! اينجا بمونم هدر می ره استعدادم............!!!!!!!!!

 

 


 
 
يک داستان کوتاه کوتاه
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٢
 

ـ(دوباره از نو )  

 تيکه خورده های شکسته دلشو که چند سالی بود توی يک دستمال پيچيده بود و پنهان کرده بود رو دوباره روبروی خودش ريخت اخه يک چينی بند زن جديد پيدا کرده بود فقط شک داشت که کار اين يکی هم مثل قبلی بدرد نخوره يا اينکه چسبش ازون چسب های مادام العمره...... اهسته همه رو جمع کرد و تو يک پاکت گذاشت روی پاکت نوشت برسد به دست (.......)!!!!!!

 

...........................................................................................................

۱۳

 

 

از طبقه ۸ که گذشت کم کم ترس برش داشت وای چه ارتفاعی ! برج ۱۳ طبقه داشت و می خواست از طبقه ۱۳ خودشو بندازه پايين! و نحسی ۱۳ رو دوباره اعلام کنه .   اسانسور رسيده بود طبقه اخر! ولی نه مثل اينکه ترسيده بود  چون برای اولين بار سيگارشو نصفه انداخت زمين !  با سرعت خودشو رسوند پشت بام چه منظره زيبايی اره  ازبالا همه چی قشنگه ولی وقتی می ری داخلش هر چی زشتی و بديه می ريزه سرش!!! ساعت نزديک ۱۳ بود ۱ بعد از ظهر! بازم ۱۳!!!! چه گيری داده بود به اين ۱۳!!

اخه خودشم روز ۱۳ دنيا اومده  با خودش فکر کرد حيف که ۱۲ تا ماه بيشتر نداريم وگرنهاونم ماه ۱۳ به دنيا می اومد!!!!  خب اينم نامه که معلوم بشه با اختيار اين کارو کرده در کمال صحت عقل ! يک لبخندی زد به همه ادم هايی که زير  چشماش بودن يک خنده تلخ! و يک سقوط ازاد....... ۱۳ دقيقه بعد نامه رو پيدا کردن روش نوشته شده بود برسد به دست(.........).پايان

 

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٢
 

بعضی وقتا ادم از شنيدن بعضی موفقيتا انقدر شاد می شه که انگاری خودش موفق شده البته اگه حسود نباشه!!!!

حالا خبر چيه؟؟؟ صبر کنين ! می دونم که ۸۰ درصد اونايی که ميان تو اين وبلاگ(که فقط عکسای پريسا رو ببينن!!!) اين خبرو می دون!با اين حال دلم خواست اين اپ ديتو بذارم واسه اين خبر!

يک وبلاگی هست که اگه دروغ نگم تا حالا ۸۸۸۸ بار رفتم بازديدش!  نمی دونم شايد به خاطر اسمشه؟ اخه من دريا رو خيلی دوست دارم اونم از نوع ابی زلال وقتی که نور افتاب برق موج ها رو ۱۰۰ برابر می کنه! ساحل شنی هم که باشه محشره از ساحل های سنگی زياد خوشم نمی اد يک جوری خشنه همه اش بايد دنبال جايی بود واسه نشستن ولی ساحل شنی رو هر جا اراده کنی می شينی!!!

داشتم می گفتم!!! صاحب اين دريای اروم و ساحلش يک پير مرديه!!!!!که فقط سنش از ماها ۱۰ يا ۲۰ سالی! بيشتره ولی از همه لحاظ روحيه اش از ماها بهتره! 

اين اقا که به نوعی بابا بزرگ پريسا هم محسوب می شه!!! يک قلب مهربون داره ازون قلبايی که حالا حالا ها جايی پيدا نمی شه. يک انسان دوست داشتنی که انشالله خدا ۱۰۰ سال بهش عمر بده عروسی تک تک بچه هاشو ببينه! اخه ۱۰۰ يا ۲۰۰ تا  دختر و پسر داره!

ديشب اين دريا و ساحلش جايزه بهترين وبلاگ رو گرفت. با کلی جايزه که قراره تنها تنها بخورند همه اشونو!!!!!! نوش جانش!

اگه شما تا حالا به اين ساحل نرفتين  پيشنهاد می کنم تا پوليش نکردن يک بازديدی ازش بکنين از ما گفتن بود......www.sahelearamesh.persianblog.ir

پريسا هم شال و کلاه کرده بره کنار دريا هر چند که هوا سرده ولی دلش برای بابا عظيمی  تنگ شده


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آذر ۱۳۸٢
 

ماهگرد ۱۰ مبارک باشه!!!!

هوررراااااااااااا ۲ ماه ديگه می رم تو يکسالگی

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ آذر ۱۳۸٢
 

گدای عاشق

روزی بود روزگاری توی يکی از شهرها حاکمی بود با يک دخترش که زيبا بود و خواستار  هم زياد داشت بعضی ها هم خودشونو عاشق او می دونستن

عاشق يعنی چی؟؟عاشق کسی است که چيزی رو خيلی زياد دوست داره و برای رسيدن بهش حاضره فداکاری هم بکنه . مثلا يکی هست کتاب دوست داره و تا می تونه کتاب می خونه اما اگه حاضر باشه از پوشيدن لباس بهتر و خوراک بهتر بگذره و دوبرابر کار کنه تا کتاب بخره می گن يارو عاشق کتابه

دوست داشتن محبته ولی دوستی خيلی زياد همراه با ايثار عشقه

عشق واقعی هيچ وقت به بدجنسی و خود خواهی ختم نمی شه خلاصه يک مرد گدا هم تو کوچه اين حاکم گدايی می کرد که يک روز دختر حاکمو ديد و عاشق شد

اون ديگه گدای کوچه حاکم شده بود سعی می کرد به هر بهانه که شده با دختر روبرو بشه ببينه اونم بهش علاقه داره يا نه!!

تا اينکه دختر حاکم به احوالش پی برد و يک روز از روی ترحم لبخند ی بهش زد

گدای بدبخت هم يقين پيدا کرد که دختر حاکم دوستی اشو پذيرفته و چون ارزويش از عقلش بيشتر بود عاشق تر! و ديوانه تر شد!!

مدتها گذشت و دختر ديگر نگاهی به گدا نينداخت ولی گدا نام انرا حيا می گذاشت!!

وقتی کسی در ارزو و هوس خود گم می شه ديگه به اطرافش توجه نمی کنه!!

خرده بيناند در عالم بسی  واقفند از کارو بار هر کسی!

خلاصه مردم شروع کردند به .. خبر به گوش حاکم رسيد حاکم هم دستور داد گدا در ان کوچه پيداش نشه!

ولی گدا عشق خودشو باور کرده بود دائم يا واسه دختر شعر می نوشت يا نامه!

دختر حاکم دلش سوخت و به يکی گفت برو به اين گدا بگو که اين چه ارزويی است که داری اگه جانتو دوست داری برو

گدا هم در جواب گفت من سر و جان و هستی ام را فدايت می کنم من از ان روز که لبخند تو را ديدم هيچ باکی ندارم

دختر فهميد که گدا از کجا قاط زده! به ترفندی اونو ملاقات کرد و گفت :حرف حسابت چيه؟

گدا گفت که تو چرا اون روز لبخند زدی؟؟

دختر گفت:ولی تو هنوز معنی عشق را نمی دونی فداکاری در عق سر و جان باختن نيست ديوانگی نيست عشق مردن نيست زنده شدن است

ازون لبخند تا حالا مدتی است می گذره لگه تو عاشق بودی تا حالا خودتو لايق اون عشق می ساختی اما تو همون گدای هميشگی هستی

فداکاری ابن بود که تو دست از تنبلی برداری و ادمی بشی که من بهت افتخار کنم

گدا گفت عجب! پس چرا اون روز لبخند زدی و منو ديوانه کردی؟؟

دختر گفت:هيچ هوشياری با يک لبخند ديوانه نمی شه ان لبخند اتش بود با اتش می شود هم غذا پخت هم خانه ای را به اتش کشيد

اگر تو لايق بودی ان اتش تو را پخته می کرد ولی تو سوختی و ابروی خودت را بردی!

عشق چيزی است که می سازد و اباد می کند نه اينکه.............

 

و اينچنين گدا هوشيار شد  و ديگر کسی ان گدا را در ان محله نديد......

من هر وقت اين داستانودر کتاب عطار نيشابوری می خونم ياد زندگی يکی از بهترين دوستام می افتم که به خاطر يک همچين گدايی مدتی به بازيچه گرفته شد و به سرانجام تلخ جدايی رسيد

کاشکی همون اوايل اين دوستم هم مثل اين دختر حاکم قادر بود به اون گداهه بفهمونه که عشقش واقعی نبوده!!!!ولی افسوس که..........


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ آذر ۱۳۸٢
 

خياط در کوزه افتاد

در روزگاران قديم در شهر ری خياطی بود که دکانش بر سر راه گورستانی بود و مردگان شهر رو از کنار مغازه اش رد می کردن! اين بنده خدا هم چون خيلی دلش می خواست تعداد مردگان شهرشان را بشمره ولی سواد نداشت يک فکری کرد يک کوزه به ديوار اويخت و يک  مشت ريگ هم کنارش گذاشت هر مردهای که رد می شد يک ريگ می انداخت توش اخر ماه می شمردشون...

کم کم همسايگان فهميدن و اين موضوع شد سر گرمی واسشون می پرسيدن خب اوضاع چطوره؟خياطه می گفت مثلا ۲ نفر توی اين ماه افتادن تو کوزه!!

چند سالی گذشت و خياط مريض شد و از دنيا رفت و دکانش بسته شد. چند روز بعد کسی امد که با خياطه کار داشت از همسايگان که پرسيد اونا گفتن خياط هم در کوزه افتاد!!!

ار ان روز اين ضرب المثل درباره کسانی به کار می ره که به بلايی دچار شده که قبلا درباره اون حرف می زده .................

//////////////////////////////////////////////////////////////


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ۱۳۸٢
 

فلش بک اول:۱۰ ابان ۷۸

اتاق خودم ساعت ۳ شب

۱۲ تا کتاب رو خونديم واسه انتخاب متن کارت عروسی ولی هنوز به نتيجه ای نرسيديم! بيکاريم ها! از همين متن های در پيت می ذاشتيم و خلاص!!! اخر سر تفال می زنيم به حافظ:

روز هجران و شب فرقت يار اخر شد

زدم اين فال و گذشت اختر و کار اخر شد

ان پريشانی شبهای درازو غم دل

همه در سايه گيسوی نگار اخر شد

رضا خوبه واسه کارت...... سکوت علامت رضاست!

فلش بک دوم

۲ اذر ۷۸ مکان سفره عقد:

داريم سفره عقدو می چينيم .  اهان اينم جای ايينه شمعدون! داداشی اين ظرف و بده . جاش خوبه اره  خب اينم از سفره عقد... که ناگهان پای... به ايينه شمعدون می خوره و....... ايينه  می شکنه!!!!!  مامان جون بنده خدا خشکش زده و اون که پاش خورده مات و مبهوت مونده... امان از بعضی خرافات.... 

بايد يک کاری بکنم زودتر اينجا دارن سکته می کنن... می زنم زير خنده می گم چيزی نشده از بس که سنگينه ... بدو بدو می رم لباسمو می پوشم ايينه رو بر می دارم . می رم به نزديکترين  شيشه بری!!!!مغازه دار يک جوری داره نگاه می کنه يعنی اونم اعتقاد داره به اين مزخرفات؟؟؟

فلش بک سوم

۳ اذر ساعت ۱ ظهرـ مکان ارايشگاه

ای بابا چرا نازنين همسر نمی اد!!! بابا من نيم ساعته حاضرم مثل اينکه برعکسه  همه اونجا خنده اشون گرفته! تلفنی می پرسم چرا نمی ايی؟ می گه رفتم ماشينو تحويل  بگيرم ديدم اشتباهی گل زدن اخه ۵۰ تا ماشين عروس داشته امروز قاطی شده مدل ها!!!! نازنين همسر هم لج کرده گفته يايد همه رو بکنين همون مدلی که  خانمم گفته بزنين و ................ خلاصه تا ساعت ۳.۳۰ تو ارايشگاه معطل شديم............................

فلش بک چهارم

ساعت ۵ بعد از ظهر مکان سفره عقد

همه رفتن سالن و فقط خودمونی ها مونديم واسه عکس و مراسم خداحافظی و ابغوره گيری!!!!!

خانم فيلمبردار اخرين عکسارو که می گيره می گه يک عکس هم برين اونور پشت اون گل ها بندازين! و يک دفعه دوباره صدای شکستن ايينه به گوش رسيد! پای خانم فيلمبردار خورده بود به ايينه و....

ای بابا حالا يکی بياد  يک ليوان اب قند بده به اين خانمه! من و رضا داريم می خنديم و خانمه داره گريه می کنه و دائم عذر خواهی می کنه و  مثل ابر بهار اشک می ريزه!

به رضا می گم  تو به خرافات اعتقاد داری!می گه تو چی!!

 

فلش بک پنجم

مکان سالن عروسی زمان شام

۲ ديس پر شام برامون اوردن با همه اون مخلفات من و رضا هم نا مردی نکرديم تا اخر خورديم همه اون غذا ها رو!! برخلاف بقيه!

وقتی اومدن ببرن ظر فارو چشماشون ۴ تا شده بود می گفتن تا حالا نديده بودن عروس دامادی اينقدر  غذا خورده باشن!!!!! راستی چرا؟  از قحطی فرار کرده بوديم؟؟؟

 

فلش بک ششم

ميدون نور

اخ چه قدر ترسيدم از اين ماشين بازی و دنبال ماشين کردن  با اون سرعت های ...... ولی بيشتر ازون خوشم اومد  همه ما رو گم کردن و دست از پا دراز تر رفتن خونه منتظر ما!!!!!و شاکی!!!

ما هم تنها و راحت رفتيم يک دور زديم 

.............................................................................................

سوم اذر هر سال را به اين خاطر جشن ميگيريم چون خدای مهربون   ارزوی جفتمونو براورده کرده بود در روز نيمه شعبان با عنايت از خود اقا شروع کرديم يک زندگی جديد را . و با خودمون عهد کرديم به هيچ قيمتی دل همديگه رو نشکنيم. ابروی هم ديگه رو نبريم . اول دوست باشيم بعد همسر. و خيلی قول و قرار های  ديگر

خدارو شکر که تا حالا پای بند بوديم و قولمونو  زير پا نذاشتيم

و حالا امسال

با داشتن پريسای عزيزمان جشن گرمتری خواهيم داشت...