کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۳
 

 

... دلهای بزرگ و احساس های بلند ، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند .

 عشق هایی که جان دادن در کنارشان آرزوئی شورانگیز است. اما کدام معشوقی

 مخاطب راستین چنین عشق ی تواند بود؟ ، این عشق ها همواره در فضای

 مهگون و جادوئی اسطوره و افسانه سرگردان اند و در دل کلمات شعر و در حلقوم

ناله های موسیقی و در روح ناپیدای هنرها و یا در خلوت دردمند سکوت

 و حسرت و خیال و تنهائیچشم براه آمدن کسی که می دانند نمی آید!

  راستی چرا عشق ها راست اندو معشوق ها دروغ ؟

 

 وانگهی عشق مگر نه بیتابی شورانگیز دل ها است در جستجوی گم کرده خویش ؟

پیداست که من از عشقهای « بزرگ » سخن می گویم نه از عشقهای « شدید » ،

 از نیازی که به « بی اوئی » است نه احتیاجی که ، فقر « بی کسی » !

 هراس « مجهول ماندن » ، نه درد « محروم بودن » . عشقی که « خبر می دهد » ،

روح را از اشتغال های کور روزمره آب و نان و نام وننگ های حقیری که

 تنها ارزششان آن است که همه ارج می نهند

 و فهمیدن را ننگ و فهمیدن را تنگ و تاریک می کتتد و

 

 به درمی کشد و از لذت های رنگارنگ نشخواری و تلاشهای مورچه وار تکراری –

 که زندگی کردن و بسربردن را می سازند – معاف می کند و به « بودن » که

 در جستجوی مائده های گونه گونه ای که بر خاک ریخته تکه تکه گشته است

 « وحدت » می بخشد و درمیان این گله انبوهی که رام و آرام می چرند و با نظم

 یکنواخت و ابدی برپشت زمین روانند ناگهان همچون صاعقه بر جان یکی میزند

 و نگهش می دارد و برسرش فریاد می زند که :

 « تو!....جهان!....عمر »...

.................................................. دکتر علی شریعتی

****************************************

اگه غول چراغ جادو ولوبيای سحر اميز و قاليچه حضرت سليمون رو با هم داشتم

ديگه غمی نداشتم!!!!!!!!!!!


 
 
عيد۸۳
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۳
 

موضوع انشاء: تعطيلات عيد خود را چگونه گذرانديد؟؟

امسال هم مثل سال قبل موقع سال تحويل خواب بودم...

  فکر کنم مخصوصا منو خوابونده بودن كه سفره

هفت سين اشونو خراب نکنم!!!!

  

بعدش رفتيم خونه مادر شوهرو پدر شوهر مامانم!!!!

 و بعدش خونه مادر زن و پدر زن بابام!!!

 تا تونستم هم جيبشونو خالی کردم!!! خصوصا خان دايی

 

و دايی کوچيکه.....

بهر حال يک خواهر زاده که بيشتر ندارن!

يک دونه بودن هم اينجور جاها بدرد می خوره!!!!

 مگه نه؟؟

به خاطر تغيير هوا مامانی و بابامسافرت شمال را

 كنسلش كردند  و تا ۵ عيد خونه بوديم و

   و چند جا ديد و بازديد رفتيم

 که البته  بعد ازورود من به اونجاها نمی دونم چرا همه ميز ها

   خالی می شد؟؟ و ديگه هيچی رو ميزا واسه بازی کردن

 و بهم ريختن نيود!!!

(شايد به همين خاطره امسال مامان و بابا اضافه وزن پيدا نکردن)

خلاصه  بعدش بابايی گفت که ديگه خسته شده و دلش

 يک مسافرت می خواد اخه هوا هم حسابی خوب و افتابی بود

خلاصه  بار و بنديلو جمع کرديم و حركت كرديم به سوی يزد

 

اونجا هم  فقط رفتم باغ دولت اباد و موزه اب وخانه لاری هاو

 زندان اسکندر

اگه عکساش بود الان می گذاشتم ببينين  ...خلاصه.

.اين ۳ روزهم به سرعت برق گذشت ....

 و صبح شنبه۸ فروردين بر گشتيم

 تهران...تو راه برگشت هم بابايی به خاطر يک سبقت کوچولو ۱۵ تومن جريمه شد!!! اخه کل مسير يک جا سبقت گرفت اونم پليس اونجا بودالبته مامانی دلش خنک شد!! چرا؟؟ اخه ۱۵ دقيقه قبلش به بابايی گفت خسته شدی بذار يک کم من بشينم ..ولی بابايی گفت نه!!!!!

دوباره ۱۰ فروردين رفتيم طرف رشت.و بعدش هم رامسر.اين دفعه

 عمو وحيد رو هم برديم با خودمون.. ولی اينقدر بارون بود

که نشد من با دريا بازی کنم... .و روز ۱۳ هم دوباره

 از راه رشت (از ترس شلوغی جاده چالوس!) برگشتيم....

.خب اين بود چكيده تعطيلات از ديد پري.........ا

 (جديدا می تونم اسم خودمو بگم البته بدون

  س كه می شه پريا..)در ضمن ياد گرفتم چشمك بزنم!!

 البته با هر دوتا چشمم هم زمان!!!

اين بود انشای من.........خدانگهدار