کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۳
 

پریسا.....خانم بزی چند تا بچه داشت؟ دوتا!

............. اسماشون چی بود؟ شنگولو....منگولو.........انگول!

............ مامانی اینا که شدن سه تا!!!!

خب..خانم بزی کجا می رفت؟ اداره

چی بخره برای بچه ها؟* نانگولو......*.بسوتی

دیگه؟     ......... قاقا

خب بعد اقا گرگه اومد...در زد......بچه ها گفتن؟  کیه کیه در می زنه ...

اقا گرگه  چی گفت؟.........منم منم مامان بزی

افرین...

*نارنگی....*بستنی

                                 

اینروزا فقط بلدی بخونی تولد تولد تولد مبارک مبارک و مبارک...

..اونم با یک ریتمی که همه رو به وجد می اره...

..نمی دونم شاید ازینکه متولد شدی خیلی خوشحالی......

 خوش به حالت دخترکم

                                 

 

انگاری خواب ديده ام. همه ی آن چيز هايی را که به تو گفتم و تو شايد شنيدی

 و سکوت کردی. گاهی هم حتما سرت را تکان داده ای و خواسته ای بگويی نه !

 ... اما من باز گفته ام و تو انگاری که همه اش خواب باشد، چشم هايت را بسته ای

 و توی اين رويای تلخ گم شدی. دست هايت هم حتما لرزيده اند و  تا آمدم نفس بکشم،

 گفته ای : بوی ياس می آيد ... و من توی تمام آينه ها تو را ديدم با همان لباس سفيد

 و دست هايـت که پر از ياس بودند،اما قبل از اينکه حرفی بزنم چشم هايم پر از اشک شد

، و ياس ها همه از دست تو افتادند...
آن شب همه چيز را ديدم. تو را، غروب را که چگونه در افق دست هايت ميان آن همه

ياس آرام آرام طلوع کرد، و فريادی را که بی هيچ صدايی درون آينه ها شکست! باران

 را نديدم ، اما می آمد... مثل آن روزها که بی هيچ دغدغه ای انتظارت را می کشيدم ،

 به آسمان نگاه می کردم و  آنقدر با ابر ها حرف می زدم، که باران می آمد و من باز

 با آسمان در آرزوی رسيدنت می باريدم...
اما حالا که هستی دلم بيشتر از هميشه برايت تنگ می شود، توی همان خيابان دراز

 قدم می زنم و با خودم می گويم کاش نبودی، کاش نبودی... کاش اينجا نبودی و من بودنت

 را از همان دورها انتظار می کشيدم. حتما يادت می آيد. گفته بودم من هم يک شبی می روم.

 حالا هم رفته ام، با تمام آرزوهايم، با تمام خواب هايم... اما دلم می خواهد بدانی.

 دلم می خواهد بدانی هر جا که می روم، شب ها هنوز هم عطر ياس می آيد؟؟؟؟؟؟

 

                           

 

مي‌زنم دل را به دريا،بي‌خيال// //مي‌شمارم اشك‌ها را،بي‌خيال// //مي‌نويسم در ميان شعر خود//

//حرف‌هاي زشت و زيبا،بي‌خيال// //مي‌نوازم ساز خود را هم‌چو باد//

 //گشته تكرار اين غزل‌ها،بي‌خيال// //در ميان بيت‌بيتم مي‌كشم//

 //طالع شوم خودم را،بي‌خيال// //عاشقانه مي‌نوازم تار و ني//

 //مي‌شوم شبگرد شب‌ها،بي‌خيال// //از پس اين پرده‌ي تاريك دل// //

سايه‌هايي گشته پيدا،بي‌خيال// //بين اين بازار عشق و عاشقي// //مانده‌ام تنهاي تنها،بي‌خيال//

 //گاه مي‌سازم ميان شعر خود// //نردباني تا ثريا،بي‌خيال//

//گشته‌ام ديوانه،اين‌جا مردمي// //مي‌كنندم هي تماشا،بي‌خيال//

 //عاقبت در زندگي و عاشقي// //مي‌شوم رسواي رسوا،بي‌خيال//

 //گرچه دور از روي او بنشسته‌ام// //مي‌كنم نجوا كه بابا،بي‌خيال//

//اي ‌تو «فارغ» عاشقي از سربگير//

 //كن رها اين غصه‌ها را بي‌خيال...........................شاعر: دايی عباس


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۳
 

به همان قدر كه چشم تو پر از زيبايي است



بي تو دنياي من اي دوست پر از تنهايي است

اين غزل هاي زلالي كه زمن مي شنوی

چشمه جاري اندوه دلي دريايي است

چند وقت است كه بازيچه مردم شده ام

گرچه بازيچه شدن نيز خودش دنيايي است


امشب اي آينه تكليف مرا روشن كن

حق به دست دل من؟ عقل؟ و يا زيبايي است



دلخوش عشق شما نيستم اي اهل زمين

به خداوند كه معشوقه من بالايي است



اين غزل

اين غزل نيز

اين غزل نيز دل

اين غزل نيز دل تنگ

اين غزل نيز دل تنگ مرا باز نكرد

........................................


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۳
 

قطره های خون چکه چکه از روی دستاش روی فرش می ريخت..

تکه های خرد شده آيينه سراميک های اتاق رو سنگفرش کرده بودند..

بغضش ترکيد..حالا ديگه قطره های اشک برای رسيدن به زمين با قطرات

خون مسابقه گذاشته بودند......

وقتی چند لحظه قبل خودشو توی آيينه ديده بود يکباره  حس بدی بهش دست داد.

تا حالا کسی بهش نگفته بود ظالم......بی رحم.....

وقتی تصورشو کرد که اونم بلاخره تونسته در حق کسی ظلم کنه.....

.از خودش متنفر شده بود..ديگه حتی  از تصوير خودش هم بدش اومده بود

وقتی به سير افول خودش نگاه کرد.متوجه شد خيلی وقته که زمينی شده.

خيلی وقته که پريدن رو فراموش کرده...خيلی وقته که.......

بار و بنديلش رو جمع کرد ..يک دفتر.يک قلم..همين برای يک سفر کافی بود...

بايد می رفت

ميرفت اونجايی که ادمها اونجا زير قولشون نمی زدند.....

می رفت اونجايی  که ادمها اعتماد کسی رو زير سوال نمی بردند...

می رفت اونجايی که همه پرنده اند...

می رفت که شايد  فرشته بشه........همونی که همه آرزوی داشتنشو داشتند

نه دور شدن از اونو.......

می رفت که دوباره بشه يک پرنده.......پرنده......پرنده

 

 

 

پايان دوران کودکی.......

مادر خانمی می گفت هر وقت که اين ننوی تو رو باز کنم ديگه بزرگ شدی.....

 با امروز ۳ روزه که  ديگه  بزرگ شدم.......

۱۱ روز ديگه دوسالگی ام به اتمام می رسد.....

چقدر زود بزرگ شدم!

 

و دوباره....

در سلول  انفرادی خودم......

تنهاتر شدم....

تو رفتی....

تويی که هر روز از پشت ميله های زندان خورشيد را تفسير می کردی..

ابرها را توصيف می کردی....

و پرنده هارا برای خواندن تشويق..

حال که تو رفتی.

بگو بدانم....

کبوتر خسته دلم......

به کجا پرواز کند؟؟

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۳
 

برداشت اول:

دختر با استرس به نتيجه ازمايش نگاه کرد.تو دلش به هر چی

نامردو بی معرفته فحش و بد و بيراه داد..تنها فکری که به سرش

داشت اين بود که هر چی زودتر از شر اين مزاحم خلاص بشه..حالا چطوری؟؟

يادش اومد جايی خونده بود آمپولهای خاصی برای اينکار وجود داره..

که البته خيلی گرونه.حد اقل ۳۰۰ تومنه...

تصميمشو گرفت.......همين کارو  بايد بکنه.......رفت  جلوی آيينه...

و.....تيپ زد يک تيپ مشتی به قول خودش از نوع پسر کش!!

يک ساعت بعد توی يکی از بهترين خيابونهای شهر در حال تردد بود

 

برداشت دو:

زن چادر رنگ و رفته اشو محکمتر به دور کمرش گره زد.کاش با

همين گره ها خفه می شد! يک نون خور اضافی. يک انگل ديگه...

خرج ۵ نفر به عهده اش کم بود اينم شد نفر ۶ ام! نه نمی ذارم بياد..

اينو  با تمام وجودش گفت..

روغن زيتون رو ماليد روی دستای پوسه پوسه شده اش......

از بس که روز قبل با وايتکس خونه حاج خانم رو سابيده بود.....

تو دلش گفت خوش به حالش.....

تنها  غصه ملک خانم  جور کردن سوغاتی برای فاميلاشه.....

نگاه به شوهر معتادش افتاد......گوشه اتاق کز کرده بود و سيگار می کشيد...با خودش گفت سهم اون از زندگی چی بوده؟؟

به تنها يادگاری مادرش دست کشيد يک النگوی طلا که حتما

بايد قيچی می شد برای در اومدنش........اره می فروشمش و

 اين بچه رو می اندازم........

 

برداشت سه:

شوهرش گفته بود اگه اين يکی هم دختر بشه می ره زن می گيره

به نتيجه سونو گرافی نگاه کرد...اينبار هم دختره..آخ که چقدر اخلاق اين ترکها.....چرا اينقدر پسر براشون مهمه؟؟

دو روز بود فکر می کرد چکار کنه....آخرش به اين نتيجه رسيده بود

 که بره اين بچه رو بندازه..بعد به شوهرش بگه که بچه پسر بوده ولی عمرش به دنيا نبوده....و دوباره يک شانس ديگه رو امتحان کنه.....

شايد اين بار پسر شد و  ارزوی شوهرش به حقيقت رسيد و

 اونم از شر هوو راحت شد....

به نظرش اين بهترين راه بود...........بهترين!


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۳
 

برگرفته از آرشيو:

 

                          

                                    تو همچون ابی بر اتش
            انگاه که نور عشق در چشمهايت می درخشد
            انگاه که تنها دستان تو را برای دلتنگی خويش طلب می کنم
            انگاه که به روح هايمان اجازه پرواز می دهيم
            انگاه که زمانه بر من سخت می شود و سردی قلبم را فرا می گيرد
            هر بار که نگاهت می کنم
            خود را در چشمانت می بينم
            من شعف عاشقانه را حس کرده ام

             ...خندان و رقصان... زير نور مهتاب
            کاش نامه های تنهايی من را می خواندی
            وقتی که صبح می شود
            به تو فکر می کنم
            وقتی که روز تمام می شود
            به تو فکر می کنم
                             در اين فکرم که حالا چه می کنی؟
                                      ايا تو هم تنهايی؟؟؟

************************************************

گدای عاشق

روزی بود روزگاری توی يکی از شهرها حاکمی بود با يک دخترش که زيبا بود و خواستار  هم زياد داشت بعضی ها هم خودشونو عاشق او می دونستن

عاشق يعنی چی؟؟عاشق کسی است که چيزی رو خيلی زياد دوست داره و برای رسيدن بهش حاضره فداکاری هم بکنه . مثلا يکی هست کتاب دوست داره و تا می تونه کتاب می خونه اما اگه حاضر باشه از پوشيدن لباس بهتر و خوراک بهتر بگذره و دوبرابر کار کنه تا کتاب بخره می گن يارو عاشق کتابه

دوست داشتن محبته ولی دوستی خيلی زياد همراه با ايثار عشقه

عشق واقعی هيچ وقت به بدجنسی و خود خواهی ختم نمی شه

 خلاصه يک مرد گدا هم تو کوچه اين حاکم گدايی می کرد که يک روز دختر حاکمو ديد و عاشق شد

اون ديگه گدای کوچه حاکم شده بود سعی می کرد به هر بهانه که شده با دختر روبرو بشه ببينه اونم بهش علاقه داره يا نه!!

تا اينکه دختر حاکم به احوالش پی برد و يک روز از روی ترحم لبخند ی بهش زد

گدای بدبخت هم يقين پيدا کرد که دختر حاکم دوستی اشو پذيرفته و چون ارزويش از عقلش بيشتر بود عاشق تر! و ديوانه تر شد!!

مدتها گذشت و دختر ديگر نگاهی به گدا نينداخت ولی گدا نام انرا حيا می گذاشت!!

وقتی کسی در ارزو و هوس خود گم می شه ديگه به اطرافش توجه نمی کنه!!

خرده بيناند در عالم بسی  واقفند از کارو بار هر کسی!

خلاصه مردم شروع کردند به .. خبر به گوش حاکم رسيد حاکم هم دستور داد گدا در ان کوچه پيداش نشه!

ولی گدا عشق خودشو باور کرده بود دائم يا واسه دختر شعر می نوشت يا نامه!

دختر حاکم دلش سوخت و به يکی گفت برو به اين گدا بگو که اين چه ارزويی است که داری اگه جانتو دوست داری برو

گدا هم در جواب گفت من سر و جان و هستی ام را فدايت می کنم من از ان روز که لبخند تو را ديدم هيچ باکی ندارم

دختر فهميد که گدا از کجا قاط زده! به ترفندی اونو ملاقات کرد و گفت :حرف حسابت چيه؟

گدا گفت که تو چرا اون روز لبخند زدی؟؟

دختر گفت:ولی تو هنوز معنی عشق را نمی دونی فداکاری در عق سر و جان باختن نيست ديوانگی نيست عشق مردن نيست زنده شدن است

ازون لبخند تا حالا مدتی است می گذره لگه تو عاشق بودی تا حالا خودتو لايق اون عشق می ساختی اما تو همون گدای هميشگی هستی

فداکاری ابن بود که تو دست از تنبلی برداری و ادمی بشی که من بهت افتخار کنم

گدا گفت عجب! پس چرا اون روز لبخند زدی و منو ديوانه کردی؟؟

دختر گفت:هيچ هوشياری با يک لبخند ديوانه نمی شه ان لبخند اتش بود با اتش می شود هم غذا پخت هم خانه ای را به اتش کشيد

اگر تو لايق بودی ان اتش تو را پخته می کرد ولی تو سوختی و ابروی خودت را بردی!

عشق چيزی است که می سازد و اباد می کند نه اينکه.............

 

و اينچنين گدا هوشيار شد  و ديگر کسی ان گدا را در ان محله نديد......

من هر وقت اين داستانودر کتاب عطار نيشابوری می خونم ياد زندگی يکی از بهترين دوستام می افتم که به خاطر يک همچين گدايی مدتی به بازيچه گرفته شد و به سرانجام تلخ جدايی رسيد

کاشکی همون اوايل اين دوستم هم مثل اين دختر حاکم قادر بود به اون گداهه بفهمونه که عشقش واقعی نبوده!!!!ولی افسوس که..........

 **************************************************

 چرا كشتيش؟

.........اخه دوستش داشتم!!

اين شد دليل؟؟ اين همه ادم همديگرو دوست دارن پس بايد اخرش اينطوري بشه؟؟

........من با همه اونا فرق دارم.من خود خواهم..اونو فقط واسه خودم مي خوام

خب قبول اينكه مشكلي نبوده؟؟مگه اون چي مي گفت؟

..........اخه اون مي گفت بايد بذاري زمان بگذره تا وقتيكه خودم بپذيرم اوني باشم كه تو مي خواي

خب پس چرا بهش زمان رو ندادي؟؟

........نه من مي دونم دروغ مي گفته.مي خواست هر كاري دلش مي خواد بكنه منو هم كنار خودش داشته باشه

اي بابا يعني تو به خاطر همين چيزا كشتيش؟؟ نمي شه يك طرفه به قاضي رفت كاشكي مقتول هم حضور داشت

و ازونم مي پرسيدم چند تا سوال رو..حالا بگو ببينم چطوري كشتيش؟؟

........هيچي فقط مي دونستم نقطه ضعفاش چيه..با همونا روحشو خفه كردم!!!

چي؟نفهميدم روحشو؟؟ تو مگه نگفتي كشتيش؟؟

........اره خب مگه ايرادي داره!!!! مردن از لحاظ روحي از مردن جسمي هزار مرتبه درد اورتره!!!!

يعني اون هنوز زنده است؟؟؟ من كه قاطي كردم .مارو گرفتي ها!!!!!

.........اره زنده است ولي روحشو كشتم قبل ازينكه اون اينكارو بكنه پيش دستي كردم!!!

حالا برات چي بريدن؟؟

                                         .......   تبعيد در جزيره تنهايي


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۳
 

 *نفرت*

آهسته گوششو  چسبوند به ديوار....فکر می کرد شايد بتونه

صدای پاهاشو  بشنوه ..هر وقتی که می ديدش.. با نفرت نگاهش می کرد.

دوست داشت می کشتدش.. اخه احساس می کرد اون لياقت

 زنده موندن رو نداره....يکبار توی کلاس نقاشی ...سعی کرده بود که

عکسشو بکشه..ولی نتونسته بود......استاد هم می گفت چون

 ازش نفرت داری..نمی تونی درست قيافه اشو تجسم کنی......

((اره...نفرت دارم....چندشم می شه استاد ...))

 با خودش گفت: نه امروز هم نمی اد....وقتی که می دونه نيستم

 از خونه اش می اد بيرون.

همين اخلاقشه که حالمو بهم می زنه..آخ که اگه دستم بهت برسه......

با اولين ضربه دمپايی ايم...........می کشمت....سوسک سياه بد ترکيب!

                            *****************

آقا ....اين چنده؟؟؟

نمی دونم اين جمله من چقدر بامزه بوده که الان دو روزه مامان و بابا

دارن بهش می خندن؟؟ ديروز با مادر خانمی و آقای پدر رفته بودم

 سوپر مارکت

.من هم يک پفک برداشتم و  رفتم طرف اقای فروشنده و گفتم..

آقا.اين چنده؟؟

هم مامان و بابا خنديدند ..هم همه اونايی که توی مغازه بودند...

آخه اين جمله خنده داشت؟؟؟

 

**********************************************

نيت حافظ برای اون دوستی که ازم خواسته بود اسمشو ننويسم!

ای دل ريش مرا با لب تو حق نمک

حق نگهدار که من می روم الله معک

گفته بودم که شوم مست و دو بوست بدهم

وعده از حد بشد و ما نه دو ديديم و نه يک!

محکم و استوار باش.وعده ای بهت داده اند.و منتظر وفای

 به عهدی هستی. وعده انجام خواهد شد.....از ادمهای دو رو و رياکار

و ستيزه جو دوری کن........در کارهايت خلوص نيت داشته باش.

و با خودت رفيق باش!!!!!!!!!

می گم که اين جمله اخر که نوشته با خودت

رفيق باش رو بيشتر دقت کن!

 

            

بر ماسه ها نوشتم :

دريای هستی من ، از عشق توست سرشار

اين را به ياد بسپار

بر ماسه ها نوشتی :

ای همزبان ديرين ، اين آرزوی پاکيست

اين را به ياد بسپار

                این چندمین زمستان است که می آید و در کنار این بنفشه ها

                                    انتظار حضورت را می کشم؟؟؟

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۳
 

وقتی که دلتنگ کودکی هات می شی.......

            

                      

                                 

                                           

                           

           

         *  اون وقته که دوست داری يک بار ديگه بر گردی به کودکی ات*


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۳
 

روزهای مترو:

 

خیلی وقت بود که در  این عنوان چیزی ننوشته بودم....اگه یادتون  مونده باشه

(که نمونده) قرار بود  در این بخش در مورد  بعضی از مشاوره های  تغذیه ای که برای خودم هم جالب بوده مطالبی بنویسم..

 

 

**مورد خانمی  25 ساله.لاغر و نحیف. با حدودا 13 کیلو کمبود وزن

 

  طبق گفته خودش چندین سال است که همین وزن رو داره. ازش می پرسم همسرت  ..؟ اجازه پرسیدن بقیه سوال رو بهم نمی ده. می گه:

 

بی معرفت اولش که منو دید با همين وزن بودم  اون موقع براش خدا بودم.ولی الان بعد  3 سال زندگی می گه اگه چاق نشی می رم یک زن دیگه می گیرم.

خانم دکتر تو رو خدا زندگی ام در خطره..هر کاری هم می کنم انگار نه انگار. نه اشتها دارم نه اینکه از شیرینی و نشاسته خوشم می اد......

بعد از اتمام مشاوره..... انجام  یک مشاوره روانشنا سی رو  هم بهش پيشنهاد کردم.

 

بعد از رفتنش فکر می کنم ایا مشکل این دو تا فقط روی همین 13کیلو

 کمبود وزن بود؟؟؟

 

 

 

** مورد خانمی 26 ساله..با اضافه وزنی حدود 12 کیلو

 

وقتی ازش می پرسم که حتما واسه کاهش وزنتون اومدین...می خنده و

 می گه: نه اومدم 20 کیلو چاق بشم!!  با تعجب می پرسم...شما که خودتون اضافه وزن دارین........می گه:

 

 زندگی خوبی داشتم....شوهرم که معتاد شد..من خیلی عصبی شدم.و کم کم بی اشتهایی گرفتم..و وزنم کم شد. توی خانواده ما به چاقی خیلی اهمیت می دن..وقتی وزنم کم شد همه فامیل فهمیدند من چه مشکلی دارم!! خلاصه........الان شوهرم حالش خوب شده.منم می خوام بر گردم به حالت اولم..لطفا یک برنامه غذایی بهم بدین که به اون وزن اولم بر گردم........

 

بعد از رفتنش فکر می کنم که جدا سطح فرهنگ  بعضی از ما ایرانی ها متعلق به چه دوره ایی از تاریخه؟

 

 

** مورد آقا پسر سربازیه با حدودا 6 کیلو کمبود وزن

 

 از وزن خودش راضی بود فقط و فقط به خاطر خواسته نامزدش اومده بود

که  بعد از سربازی که می خواهند مراسم عروسی اشونو بگیرن قیافه داماد

 خوب باشه !!

 

بعد از رفتنش فکر می کنم کاش همه خواسته های دو طرف به این راحتی

 قابل اجرا بود!

 

 

**مورد خانمیه 30 ساله.با اضافه وزنی حدود 2کیلو

 

ازش می پرسم چرا اینقدر به وزنت حساسی..تو که اضافه وزن زیادی نداری......می گه: هر کاری می کنم وزنم کم نمی شه.تازه می خوام بیشتر از 2 کیلویی که شما مد نظرتونه  کم کنم.می خواهم هیکلم مثل این مانکن ها باشه!

وقتی دلیلشو می پرسم. می گه: شوهرم شغلش طوریه که بیشتر با خانم ها در ارتباطه..نمی خوام چشمش دنبال  آدم دیگه ای باشه! چون می دونم رو هیکل خیلی حساسه!!

 

....امان از تنوع طلبی آقایون!!

 

 

***مورد آقایی است با 38 کیلو اضافه وزن و ورزشکار

 

 

در عرض دو ماه می خواست این وزن رو کم کنه چون مسابقه  داشت.......

در حین مشاوره بهم گفت : نامزد داشته..ولی قبل از عقد یک خواستگار بهتر  از لحاظ مالی برای  نامزدش اومده پدر دختر هم گفته بوده بايد نامزدی رو بهم بزنند ..و دختره هم خودکشی کرده......بعد از اون حادثه يک مدت اينقدر حالش بد می شه که توی بيمارستان روانی بستری می شه و کنترل خوردن رو از دست می ده..و اين همه اضافه وزن پيدا کرده..................

 

 

نمی دونستم غصه کدومشونو بخورم....دختری که مرده يا پسری که غرورش له شده؟

 

********************************************************************

 

 

 

 

 

دخترم برام بشمر:

يک..دو.سه...چهار..پنج...شيش.....هفت.......هفت........هفت......!!!!!

..........................

درک مفهوم مالکيت

مامانی مال کيه؟

مال منه

پريسا مال کيه؟

مال تو 

پس بابايی چي؟

مال منه

 ........................

پريسا مامان بزرگ کجا رفته؟......................مکه

می خواد برات چی بياره؟..................قاقا

نه قاقا چيه بگو عروسک بياره.......................نه بسوتی بياره(بستنی)

......................

پريسا جونم خيلی دوستت دارم دخترم

مامانی........دوستت.......مامانی..........خيلی  ((زيباترين و شيرين ترين جمله ای که تا به حال از زبون پريسا شنيدم))

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳۸۳
 

 

كودك بم

 خونه ی كوچیكمون

همه جاش خراب شده

كوله بار آرزوم

 ریخته و پاره شده

 

مامان قشنگ من

 زیر خاكا خوابیده

هر چی فریاد می زنم

هیچ جوابی نمی ده

 

دل من شكسته باز

توی این شهر غریب

همه جا ویرونیه

بچه ها شدن یتیم

 

دیشبی كه زودی رفت

شب شادی بود برام

مامانی خریده بود

هدیه ی خوبی برام

 

یه عروسك كه چشاش

رنگ آسمون بودش

با صدای خنده هاش

دلم آروم می شدش

 

صبح كه از خواب پاشدم

تو یه دنیای دیگه

 بودم و دور و برم

صدای ناله بودش

 

بابامو نمی دیدم

كه نشسته پیش من

اما بوی پیرهنش

می اومد ز پیش من

 

جلوتر كه اومدش

خوب اونو شناختمش

لباسای خاكی شو

زیر سر گذاشتمش 

 

روی زانوش خوابیدم

خیلی سرد و خسته بود

قطره های اشك اون

رو شونه م نشسته بود

 

دیگه هیچ كسی نبود

 اسممو صدا كنه

وقتی از خواب پا می شم

 موهامو شونه كنه

 

دیگه از تو آسمون

توی ماه مهربون

لالایی می گه برام

مامانی خوش زبون

 

                                          حوریه عدل زاده 

زلزله بم سخت ترين فاجعه طبيعي سال۲۰۰۳ شناخته شد

لندن ، ايرنا : ۱۴ اسفند۱۳۸۲ برابر با چهارم مارس ۲۰۰۴
بزرگترين شرکت بيمه بين المللي و خصوصي در جهان ،

 زلزله دلخراش شهرستان
بم را به عنوان سخت ترين فاجعه سال۲۰۰۳ ميلادى

معرفی کرد.

 موسسه بيمه "سوييسره " که مقر آن در سوييس است ،

روز پنجشنبه با انتشار
يک گزارش آمارى ، تعداد قربانيان زلزله بم را حدود۴۱ هزار نفر

 اعلام کرد.
اين موسسه تعداد کشته شدگان حوادث مختلف طبيعي و غيرطبيعي جهان در سال

ميلادى را در مجموع حدود۶۰ هزار نفر اعلام و افزود که بيش

از دو سوم
اين قربانيان بر اثر زلزله بم جان خود را از دست داده اند. ۲۰۰۳


موسسه بيمه سوييسره مجموعه خسارات ناشي از

 زلزله بم را۷۰ميليارد دلار

 برآورد کرده که تنها۵ / ۱۸ ميليارد دلار از آن توسط شرکتهاى

مختلف بيمه تاييد شده است .

سوييسره بر اين گمان است که سال۲۰۰۳ از نظر ميزان و گستره 
بلاياىمختلف در۳۰ سال گذشته در مقام هفتم و از نظر قربانيان

زلزله در سراسرجهان در رده چهارم قرار دارد. 

از نظر تلفات انساني پس از زلزله در شهر تاريخي بم ،

زلزله الجزاير با
دو هزار و۲۲۶ کشته بدترين فاجعه سال گذشته بوده و

 پس از آن نيز مرگ
نزديک به ۱۴۰۰ نفر بر اثر گرمازدگي در هند در جاى سوم

 قرار دارد.
همين گزارش حاکيست در مدت ۳۰ سال اخير بدترين

فاجعه انساني در سال
رخ داد که توفان و سيل در بنگلادش به مرگ ۳۰۰ هزار نفر

منجر شد.
زلزله سال۱۹۷۶ در چين با۲۵۰ هزار کشته ، گردباد و توفان

 بنگلادش در ۱۹۷۰
سال۱۹۹۱ با۱۳۱ هزار کشته ، زلزله سال۱۹۷۰ پرو

با۶۰ هزار کشته ، زلزله
رودبار در سال۱۹۹۰ با۵۰ هزار کشته و زلزله بم

 در سال۲۰۰۳ با۴۱ هزار
کشته نيز از بدترين حوادث طبيعي جهان

در۳۰ سال گذشته بوده اند.
بيشترين خسارتهاى مالي در سال۲۰۰۳ بر اثر حوادث

 مختلف مربوط به قطع
برق در آمريکا در تابستان گذشته است که مجموعا منجر

 به بروز۱۲ ميليارد
دلار خسارت شد
 

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۳
 

     

گلچينی از چند کتاب آقای  شايا تجلی:

مرا ببخش!  (از کتاب فقط خدا می دونه)

مهربانی ات را که کم می آورم..

بهشت گم می شود

وقتی ابری آسمان

و غربت چشم های تو

فرو می ريزند

در آيينه

مهربان آسمانی!

بی وقفه ی اعجاز!

همچنان که زلالت را از من دريغ نمی کنی

مرا ببخش

شايد

کودکانه هايم تورا دلگير می کند.

 

کاش می شد( از کتاب نيمه تو)

حکايت غم دوريت..

                              می دونی مث يه زهره

                                               تلخی دوری از تو

                                                                        تلخی لحظه قهره

کاش می دونستی دل من

                            دل به ديدار تو بسته

                                               توی ذهنيت چشمام

                                                                       رويايی از تو نشسته

کاش می شد تو باشی  پيشم

                         برای يه عمر هميشه

                                             اينقده تو دور نباشی

                                                                بی تو بودن وای نمی شه

کاش می شد فردا بيايی

           نمی دونی که چه ديره

                                       توی تنهايی خونه

                                                              دل من داره می گيره

 کاش می شد فردا بيايی

              تا دلم اينجا نگيره

                         دل عاشق غريبم

                                                   توی تنهايی نميره

    

 

حضرت صداقت(از کتاب ديگه دوست ندارم)

عشق

لذت شکفتن است

لذت دوباره زيستن.دوباره بودن است

در پناه شعله ای گداختن

...و عاشقی

گلوی بسته تمام درد هاست

با زلال اشتياق رفتنی

که در هجوم يک نفس غروب می کند

عشق

آشيانه بلند حضرت صداقت است

بندگی است

رفتن و رسيدن است

عشق

زندگی است

 

سياه باران(کاشکی پرنده پر نداشت)

با هق هق نجيب آسمان

بغضی در من شکسته مانده

من احساس قشنگ دوست داشتنت را

با ابر تقسيم می کنم

تصوير سادگی!

من عاشق بارانم

عاشق سياهی چشم های ساده ی تو!

       

 زنبوركِ قشنگِ من،... چشات به رنگِ عسله... نگات چه شاعرانه و

لبات به رنگِ غزله... موهاى تو قصيده‏ى بلندِ شب‏هاى منه...

                چشماى تو پنجره‏ى قشنگِ دنياى منه...

 

ماه بانو از، تو آسمون،.... ترانه‏ها مو مى‏شنوى........ شاخه گُلِ

گِلايُلم،گِلايه‏ها مو مى‏شنوى... آبشارِ گيسوتُ بريز، مثه بارون از

آسمون... پلكاتُ نقاشى بكن،.. با مدادِ رنگين‏كمون..

پنجره چشم براهته، تا اينكه از سفر بياى... قاصدكا منتظرن، تا اينكه

بى‏خبر بياى... روز يعنى خنده‏هاى تو، شب رنگى از چشمونته... ناز

و ادا و دلبرى، تو خونته، تو خونته..

زنبورك قشنگِ من، ترانه غرقِ عسله ....بيا كه شاعرت باشم،

                                تويى كه چشمات غزله

                                          شايا تجلی