کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

elecomp
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۳
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمايشگاه الکامپ اولين نمايشگاهی بود که من ازون بازديد کردم..صبح يک روز دل انگيز تعطيل!! حدودای ساعت ۹ صبح! همراه مامان و بابا و مامانی و بابايی ام به قصد ديدن غرفه خان دايی ام راهی نمايشگاه شدم.

منم مثل ۷۰ درصد بازديد کننده های نمايشگاه هيچ تخصصی درين زمينه نداشتم!!!!!!!!!

خان دايی پيمان  اينقدر سرش شلوغ بود که نتونست زياد با من حرف بزنه..دايی علی هم همينطور...اين عکسارو هم از تو غرفه دايی ها گرفتم!

بعد همراه مادر خانمی و اقای پدر  چند تايی از سالن ها رو قدم زديم!!!  و يکی از وبلاگ نويسان را ديديم البته ايشون مارو نديدند الحمدلله!! ا

 وقتی از کنار يکی از غرفه ها رد می شدم ديدم مسئول غرفه با تعجب داره منو نگاه می کنه! يکدفعه   گفت پريسای خوشبختی!!!...بعد که تحقيق به عمل اومد...خواهر ايشون وبلاگ داره و  با تمامی عکسای  من   يک البوم درست کرده.......خلاصه يک عکس افتخاری هم با ايشون انداختم ....همچنين ...يک هديه خيلييييييييييی خوشگل.........نمی گم دلتون بسوزه!

خلاصه يک چند تا کلمه جديد ياد گرفتم.......مثل آی تی...کيش......آی سی تی..و..

اين بود خلاصه ای از گردش  يک روز تعطيل!!!

 

منتظرم هر چه زودتر از سفر برگردی....... زنگ بزنی و بگی.......پريسا بگو کلاغه چی می گه:قار قار.........

قورباغه چی می گه:قوررررررررقور...........انتظار  .........انتظار.......انتظار.....

 

************************************************

قسمت حافظ اين دفعه به علت زکام شديد جناب حافظ تعطيل می باشد!

 

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۳
 

وقتی که روی صندلی زنگ زده و رنگ و رفته پارک نشست.نفهميد که دو تا چشم سياه چند دقيقه ای

است که به اون خيره مونده.. آنقدر تو حس و حال خودش غرق بود که متوجه هيچ نگاهی نمی شد.

.چند متر اونورتر..دو تا دختر روی الاکلنگ نشسته بودند و تمبر هندی می خوردند.

.دهنش آب افتاد.

به يادش اومد هميشه يک تمبر هندی سهميه روز های قرارشون بود..يادش اومد با چه ذوقی اون تمبر هندی رو تا هفته بعد و قرار بعدی جيره بندی می کرد......اخه تمبر هندی هايی که اون براش می خريد يک مزه ديگه ای می داد...

دفعه آخری که با هم قرار گذاشته بودند به جای تمبر هندی براش ازين آبنبات های دسته دار آورده بود...وقتی که دليلی اين جابجايی رو پرسيد بهش گفته بود: عادت کردن به يک چيزی.به يک نظمی

.به يک قاعده ای.مزخرف ترين حالتيه که توی يک زندگی ممکنه رخ بده.

منم اينکارو کردم که تو عادت نکنی!

زيب کيفش رو باز کرد.آبنبات هنوز توی کيفش بود.بازش کرد ....

.و گذاشت تو دهنش...مزه تمبر هندی می داد!!!!! خنده اش گرفت.......

سرش رو بلند کرد.حالا ديگه اون دو تا چشم سياه رو ديد . که روی تاب نشسته بود و نگاهش می کرد.....بلند شد....تابت بدم؟؟ سر تکون خورد يعنی اره........

تاب تاب عباسی.....خدا منو نندازی...........و اون دو تا چشم سياه هم شروع کرد به تکرار.........................تاب تاب عباسی.....نانازی......عباسی

 

فال حافظ به نیت دایی حمید:

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست..وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن..چون صبر تونا کرد که مقدور نماندست

نزدیک شد ان دم که رقیب تو بگوید..دور از درت ان خسته مهجور نماندست

 

عزیزی از شما دور می شود که شمارا بسیار ناراحت و بی تاب می کند.تن به تقدیر بدهید

..صبر داشته باشید.روز وصل می رسد هر چند قدری دیر باشد.............. دایی حمیدی//فکر کنم

اون خوابم که در موردت دیدم  داره تعبیر می شه............!!!!!!!!!

 

کاش چشمان غریبم رنگ دریا می گرفت

ذره ای از یاد من در قلب تو جا می گرفت

کاش می دانستی از دوری چه رنجی می کشم

چه مصیبت ها که از دست دو رنگی می کشم

کاش این دنیای وارونه به آخر می رسید

یا زمستان می گذشت و فصل دیگر می رسید

کاش ابری بودی و باران رحمت می شدی

لحظه ای از عمر خود غرق عطوفت می شدی

کاش یک پروانه بودی عاشق و رنگین و ناز

می زدی چرخی به دور شمع پر سوز و گداز

کاش این شبهای طولانی به پایان می رسید

موسم رقصیدن خورشید تابان می رسید

کاش امشب یک ستاره روی ایوان می نشست

با نگاهش شیشه عمر سیاهی می شكست

کاش من هم ذره ای از صبر شب را داشتم

در دل سردت کمی بذر وفا می کاشتم

کاش با لبخند تو قلب زمستان می شكست

با نگاهت قفل سرد و سخت زندان می شكست

کاش می شد عشق را با زندگی پیوند داد

پاسخ این هدیه را با یک بغل لبخند داد

                              کاش میشد دل نبست و تا ابد بی غصه ماند

                                از کتاب عشق تنها اسم حق را ساده خواند

                                                                                             علی شريفی

 

 

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۳
 

  

  * رسيدن عيد سعيد فطر بر  عاشقان حضرت دوست مبارک باد*

 

 بلاخره اين مامان پروانه رضايت داد بياد در اينجارو باز کنه..هر چند که می گه .کم کم بايدرفت.....جور ديگر بايد ديد..چشمها را بايد شست!! من که خدا وکيلی نفهميدم چی می گه و منظورش چيه!ولی انشالله هر چی که باشه خير باشه!

يک تشکر پريسايی و لوپ کشونيی  واسه همه خاله ها و دايی ها و عموهاو.....که تو اين مدت کلی  به يادم بودند......دوستتون دارم يک عالمه......هر چی بگمممم  بازم کمههههههههههههههههه.

هر چی به اين مامانی می گم يک عکس خوشگل تر بذار...می گه بچه برو کنار ...اين عکس   بايد مخصوص اين اپديت باشه ..حالا چرا؟ نمی دونم......اگه اين وبلاگ مال منه چرا مامانی حرف منو گوش نمی ده؟ برو يک دونه واسه خودت درست کن......مادر هم مادر های قديم!