کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

شب يلدا
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۳
 

 

   بفرماييد آجيل شب يلدا.......

*****************************************

يلدا  می اد با يک کوله بار خاطره تلخ و شيرين

يلدا می اد با يک دنيا قصه های  کودکانه

يلدا می آد و ياد کرسی مادر بزرگ و انار های دون شده ..

يلدا می آد و هزار هزار راز سر به مهر

.........................................

..............................

......................

       شب  يلدای خوبی را برای همه اتون آرزو می کنم..

***************************************************

  ممنونم از  شما.....شما دوست خوبی که نظرتو برامون نوشتی....

  رهاتر از پرنده:هميشه سلام.... خوشبختی حسی که هميشه کنار خنده و شادی احساس نمی شه.... درد و زخم دو عنصرين که هميشه گواه بر بدبختی و بيچارگی نيستن..چه ادمای شاد و خندون که بدبختی با تموم وجودشون حس می کنن و چه آدمای پر درد و زخمی که خوشبختی تو تمومه لحظاتشون جاريه... خنده و شادی علامتهای هميشگی سعادتمنی نيستن....و درد و زخم نيز نمی تونه هميشه علامت بيچارگی و بدبختی باشه

   فيروزه:يکی می تونه در عين خوشبختی درد و زخم هم داشته باشه...

    شميلا:دردو کسی بهتر ميدونه که لمسش کرده باشه

    مريم:.... درد واقعی رو کسايی ميتونن دقيق بگن که درد و غصه داشته باشن

    حالا هر دردی باشد

    ارشيا:از درد سخن گفتن و از درد شنفتن .........ندانی که با مردم بی درد چه درديست....

 سيب های سرخ و زرد:درد و رنج و سوء تفاهم و مشکلات و ... همه جا هست مهم اينکه انسان با تدبير و تحمل و گذشت و ...بتونه باهاشون کنار بياد

نسيم صبا:درد و زخم نباشه خوشبختی بوجود نمياد ..پس تا درد نکشی خوشبختی رو حس نميکنی

دايی عباس:درد يه امر نسبيه ، تا درد را چه تعريف كنيم ، هر طوري ميشه نگاه كرد ، اما بعضي دردها لذت بخش هستند ، و همان ها هستند كه خوشبختي را به همراه مي آورند ........درد آشناست كه از خوشبختي مي گويد .....

خاله ريزه:خوشبختی ..... من نمی دونم چی بگم ....... هر چند شکلات های تلخ کم توی اين زندگی نوش جان نکردم ولی من خوشبختم

نادو:سوال سخت و در عين حال عميقی ست . شايد بتونه . شايد اون احساس خوشبختی پس از آشنا شدن با درد ديگران در او بوجود اومده باشه و اينکه چه سعادتمنده که دردی اينچنين نداره ( البته در اصالت اين احساس خوشبختی بايد کمی شک کرد ) ... و شايد احساس خوشبختی پس از التيام يافتن يا خو گرفتن با دردی باشه که زمان مرهمی بر او ن گذاشته ...

نانسی: مورد اينکه تو دنيای خوشبختی ادم زخم داشته باشه يا غم ...اين يه چيزه طبيعيه تو زندگی همه ادمها اگه انکارش کنی يعنی وجود خودتو انکار کردی

مامان امير علی: به نظر من ادمی خوشبخته که درد آشنا  باشه.

ليدا:من آدمایی رو می شناسم که در اوج خوشبختی بدبختن و آدمايی

 رو دیدم که با داشتن یه کوه غم رو شونه هاشون احساس خوشبختی می کنن

و خوشبختن..... و امیدوارم همه دردمندای عالم این حس قشنگو داشته باشن...

 *********

دوست دارم پروانه باشم....

 ميون گلها بگردم...به کسی چيزی نگم از.....حسرت و از غم و دردم

دوست دارم که ماهی باشم...

توی اقيانوس مواج...يا پرستويی که ساخته...لونه ای  رو شاخه کاج

دوست دارم ستاره باشم....

توی آسمون تيره....

 نور بپاشم روی عالم...

بکنم چشمارو خيره.......

توی دنيايی که هر جاش..

پر شده از خشم و کينه..

ديگه هيچ اثری نيستش

از محبت توی سينه......

پروانه .ماهی يا پرستو..

ستاره هر چی که باشم

دوست دارم تو باغ دل ها

بذر خوشبختی بپاشم...........

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۳
 

                                  ببار باران ببار

        بر تن  خسته ام      که     عطش رسيدنت  مرا ديوانه کرده 

        بی تاب لحظه های با تو بودنم

        از آشيانه ی  به گل نشسته ام 

        سيرابم کن بی درنگ

       بيا و ببار که دو چشم سياهم سالهاست کوير را ترسيم می کند

       بيا و ببار بر شوره زار ملتهب گر گرفته ام

 

       انتقام همه خستگی هايت را ازمن گرفتی            يادت باشد

       انتقام تمام دلتنگی هايت را از من گرفتی             يادت باشد

       در حادثه ای که

       ماندنت را به تاراج برد!

 

     به ياد پروازی که به جستجويش بودم    با تو

     به ياد آغازی که به پايان رسيد نابهنگام    بی تو

     به ياد بغض نشکسته ام که به تمامی شکست   بی تو

   به ياد سهم ناچيز عشق ام در باور بی اعتماد تو

 

       کجاست  حصار قفس تنهايی دلم؟

      کجاست لحظه های رنگ گرفته از شعر های نا خوانده ات؟

 

    گفتی برو                  رفتم

    گفتی بمان                ماندم

   گفتی واژه واژه بخوانمت          خواندم

  گفتی بمير       مردم

 

   طلسم سنگدلی ات به دستان چه کسی شکسته خواهد شد؟  

 

   کاش فاتح دروازه های   سنگی  قلبت فقط من بودم.. کاش*

 

         

 

 

فال حافظ به نیت..سیب های سرخ و زرد

 

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش

معاشر و دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

 

شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان

که مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش

 

دلت را به دریا بزن. اگر نیتی داری و کاری می خواهی انجام بدهی

 قدم پیش گذار

 و بدان که موفق می شوی.به شرط آنکه از ناملایماتش نا امید نشوی.

همت کن..

موفق می شوی.. همسر خوبی داری. قدرش را بدان.در اولین فرصت

به خاطر

  قدر دانی از زحماتش یک عدد خودروی سمند برایش بخر.! !!

(خب چکار کنیم اینا هم توی تعبیر شعر اومده بود)

 

 

********************************************************

در آپديت قبلی يکی از دوستان سوالی را مطرح کرده بود به اين شرح:

متن آخری تون رو با دقت خوندم...زخم؟؟؟؟درد؟؟؟ کسی که خودش رو تو دريای خوشبختی می بينه !!!!خوب چرا بايد از درد بگه؟؟؟اصلآ می تونه از درد بگه..... 

به قول هدايت تو زندگی آدم يه زخم هايی هست که مثل خوره روح ادم رو می خوره...واسه همينه کسی که زخم داره هيچ راه بهتری پيدا نمی کنه جز اينکه باز به خودش زخم بزنه{علم هوميوپاتی}...واسه همينه اونی که روحش پر از اين زخم ها و دردهاست تو باتلاق درد فرو ميره نه تو دريای خوشبختی{من منظورم استثنا ها نيست}..من درد رو ديدم...نه تو وجود خودم...ولی ديدم کسايی رو که چه جوری کشيده شدن پائين...از اون به بعد که به خودم اجازه نميدم به فرو رفتن يه خار بگم درد.......... 

مورد اينکه درد درو زخم نشونه سختی و بدبختی نيست...يا درد رو نچشيديد و نديده...يا استثناست...ولی حرف من رو کسی می فهمه که درد واقعی رو ديده باشه...خيلی ها هستن که تموم شدن شکلات تو دستشون براشون درده...اميدوارم منظورم رو فهميده باشيد...يا علی

دوست دارم نظر تک تک شمارو در اين مورد بدونم.به نظر شما کسی که  احساس خوشبختی می کنه نمی تونه درد رو بشناسه يا از درد بگه؟

 

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۳
 

 

                     

 

توی آیینه دلش نگاه کرد.جای یک زخم کهنه و قدیمی..به اندازه یک دشنه..عمیق ..

تو فکر بود..تو فکر اینکه  دشنه بعدی را کی می خواد روی همین زخم قبلی بخوره…

خونده بود تو علم هومیوپاتی هر چیزی را با آنچه که به ضررشه معالجه می کنند..

فکر کرد....برای درمان این زخم کهنه نباید به دنبال مرهم بگرده..باید یک زخم دیگه

بیاد و درد قبلی رو تسکین بده...زخم دوباره به سوزش افتاد.....لعنتی.......مسیر

 این اشک های شور  هیچ وقت  تغییر نمی کنه....هیچ وقت.....هیچ وقت*

 

        

 

پریسا.......مامان جون یک شعر بخون...افرین دختر گلم....

 

یک توپ دارم..................................؟ قلیه!

سرخ و سفید و................................؟آبی

می زنم زمین...................................؟ هوا

نمی دونی تا ....................................؟ کجا

من این توپ رو.................................؟ نآشتم

بابا بهم.............................................؟ دی داد

یک توپ..........................................؟ قلی داد!!!!!!!!!!!!

 

آفرین دختر گلم....حالا یکی دیگه بخون...

اند و نبات.....

شکولتاتی.....

شیرینی.....

می شینی!!!!!!!

آفرین.........!! (حتما فهمیدین این کدوم شعره نه؟)

تو مثل قند و نباتی.....شکلاتی شکلاتی......عسلی یا که شیرینی....که به دل اینطور می شینی!

 

بازم بلدی گلم؟؟

کیه کیه......منم منم مامان بزی!!!!!

آفرین مامان جون این که گفتی خلاصه داستان شنگول منگول بوده حتما!!!!!!!

****************************************************

 

نیت حافظ برای خاله مینو:

طالع اگر مدد کند دامنش اورم به کف.....گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف

ابروی دوست کی شود دستکش خیال من....کس نزدست ازین کمان تیر مراد بر هدف

 

نا امیدی....به دنبال کمک بخت و طالعت هستی.از ادمهای دور و برت  خسته شدی...از محبت به آنها دلسردی.به همه کس و همه چیز بدبین شدی....به خدا توکل کن..حتما کمکت می کنند.....در انتظار یک خبر خوب هستی......تا کمی خوش بینانه به قضایا نگاه نکنی این خبر  را نمی شنوی!! مینو جونم.........راست گفتی انگاری  حسابی  حال  و روحیه ات درسته درسته....

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۳
 

نیت کرد: 2 رکعت نماز شب اول قبر می خوانم برای خانم... قربه الی  الله.........................

....

جلوی در غسالخانه که ایستاد  بین رفتن و  نرفتن به داخل با خودش کلنجار رفت.

.به قیافه آدمهایی که از اون در بیرون می اومدند دقت کرد... یک چیز مشترک بود.

.اون هم ترس از مرگ خودشون...احتمالا بیشتر اشک هایی که ریخته اند به خاطر

 همین مورد بوده....

چادرش را  با دستانش جمع کرد  و وارد شد.........بسم الله الرحمن الرحیم

......

یک راهرو با دو جدار شیشه ای  مختص دید زدن!...طبق محاسبه اش برای خوب دیدن

 باید 170 سانتی قد داشت..... روی پنجه پاهاش بلند شد .....

و این اولین باری بود که دلش نمی خواست قد بلند باشد...

........

با خودش فکر می کرد چه احساسی ممکنه در حین دیدن یک مرده داشته باشه ؟؟

 برای شستن هرمرده 2 نفر با هم همکاری می کردند.....به قیافه اون دو تا مرده شور

دقت کرد......زیبا بودند...... خیلی زیبا......با خودش فکر کرد چرا همیشه تصور

 یک قیافه  کریه و زشت رو داشته؟  یکی اشون خیلی قشنگ بود..هیچ ایرادی

 تو صورتش نبود.....با این زیبایی و کار در اینجا؟؟ به غیرتش آفرین گفت........

.یک کمی که گذشت دوباره رو پنجه بلند شد.......این بار  مرده رو دید.....نترسید.....

.این حس براش جالب بود... حس نترسیدن.....چرا؟؟

یک لحظه خودشو داخل   آن وان مشکی گذاشت .

فشار آب رو روی بدنش کاملا احساس کرد.......

هنوز نوبت متوفی خودشون نرسیده بود.....بغل دستی هاش از دختری صحبت می کردند

 که چند دقیقه قبل کفن شده بود......از زیبایی و جوانی اش....... در حد 22 سال.......

در انتهای راهرو  چشمش به یک دختر دیگه افتاد که به نظر می اومد

 فرقی بین مراسم عروسی و عزا قائل نیست.......ترک عادت موجب مرضه!!!

 

صدای.. آوردنش.. آوردنش.......اونو از فکر بیرون آورد.....به حدی ازدحام شد

 که ترجیح داد گوشه ای  بایسته و نذاره گر باشه.......دختر بزرگ متوفی داد می زد

 این مادر منه مادر منه.........برین کنار.می خوام مادرمو ببینم..

.ناخود آگاه چند قطره ای اشک ریخت... ازدحام درست مقابل محل شستشو بود.

.ولی  مقابل تختی که اخرین  مراحل کفن کردن  صورت می گرفت یکی دو نفر بیشتر نبودند.....

  تغییر جا داد و از همون مکان  متوفی رو دید..........الهی....جای شوک هایی

 که تو بیمارستان بهش داده بودند کبود شده بود....چند جای دیگه بدنش هم کبود بود.......

 صورت قشنگی داشت.....مثل مینیاتور....چشماشو بست..... اخرین باری که

 دیده بودتش 4 ماه پیش بود.......توی یک مهمونی خودمونی.....و اونجا

برای جمع از شاد بودن و لذت بردن از زندگی صحبت کرده بود..اگه کسی نمی شناخت

نمی فهمید که 2 سالیه از سرطان روده رنج می بره و دکتر ها جوابش کرده اند........

بلاخره کار شستشو تموم شد......مسئول قسمت احکام شرعی  اومد.....

.اعمال  مربوطه رو انجام داد و رفت.......حالا دیگه یک قنداق مونده بود به جا......

....................

وصیت کرده بود تا جایی که امکان داره داخل شهر توی یکی از قبرستان های محلی

 دفنش کنند....وقتی قیمت رو پرسیده بودند منصرف شدند.......چیزی حدود 10 میلیون!

به جبران عمل نکردن  به خواسته متوفی..یک قبر در یکی از قطعه های مرغوب بهشت زهرا

 به قیمت 3 میلیون خریدند......یک قبر دو طبقه....که طبقه دوم برای پدر خانواده بمونه......

........

با پاهاش خاک هارو کنار زد....و سرشو جلو اورد تا عمق قبر رو ببینه......چقدر عمیق.....

احساس خفگی کرد.....امبولانس رسید......به سرعت متوفی رو اوردند........

آخرین خداحافظی رو محارم انجام دادند. و ..........

هنگام وارد کردن متوفی به درون قبر ......نگاهش به یک سنجاقک افتاد که

 بالای قبر چرخی زد و رفت......حس عجیبی پیدا کرد.....تصمیم گرقت

 این حس رو دست نخورده باقی نگه داره و خرابش نکنه.....

تلقین خونده شد و دعاهای مربوطه و .......تمام شد......

.پرونده یکی دیگر هم بسته شد.......

 همسر متوفی همچنان روی خاکها افتاده بود....دوباره اشک ها روانه شد....ا

مداح از همه تشکر کرد و  ادرس محل صرف ناهار رو اعلام کرد....

.تازه یادش افتاد که روزه است......معده اش درد گرفته بود.....

 ...........

خاک خیلی سرده.....سرد..... درست چیزی مشابه زمان ولی کمی سنگدل تر...........

.فکر کرد...

.گذشت زمان ادم ها رو از یاد هم می بره ولی خاک احتیاجی به زمان نداره.......

کمی از خاک روی قبر رو  برداشت.....

.سرد بود.......

.خیلی سرد......

.به سردی یک روز پاییزی.....

 

                                   

 

سهم تو تمامی من.....همه دار و ندارم

                                 سهم من از تو همين بس....که به ياد تو ببارم

موزيک وبلاگ عوض شده....با کمی تامل قابل شنيدن است.....

                                                                                    ممنونم از محبتتون


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۳
 

صدا زد:

 اهای با تو هستم.......می دونی خيلی وقته که دلم سنگ شده....

جواب داد:

 حتی اگه   سنگ هم شده باشه با عشقم اسممو رو قلبت حک می کنم.اينطوری ديگه مطمئنم که ديگه نمی تونی فراموشم کنی.......

و اينگونه بود که جاودانه ترين عشق با يک قلب سنگی به وجود آمد!

****************************************************

 

من و پارميدا

دلم می خواست يک خواهر اندازه پارميدا داشتم

.....اسمش هم به من می خوره نه؟

نمی دونم چرا وقتی مادر خانمی می گه پريسا بخند دلم می خواد موش بشم! 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فال حافظ به نيت خاله پروانه

مژده ای دل که دگرباد صبا باز امد......هد هد خوش خبر از طرف سبا باز امد

برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز......که سليمان گل از باد هوا باز امد

خبر های بسيار بسيار خوب و خوشی به شما خواهد رسيد(اخ جون بريم لباسامونو بدوزيم!)طراوت و تازگی جايگزين خشکی و خزان  زندگی شما می شود..

شما کاری کرده ايد که خود را مستوجب قهر می دانيد ولی زندگی از در اشتی با شماست!!!!!!!!!!.......پری قهر نکن.....ببين حافظ هم اينو گفته......

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۳
 

چند دقیقه بیشتر به حرکت قطار نمونده... یک کمی جابجا می شم....1..2..3.....صدای سوت قطار.......و شروع...............این قطار تنها قطاریه که  مسیرش رو به جلو نیست... به عقب.......به گذشته.......هو هو چی چی ....هو هو چی چی...........

چشامو می بندم.....کنارم .بغض هایه  که  به عنوان تنقلات سفر اماده کرده ام   ..

ایستگاه نهم.....

ایستگاه هشتم....

ایستگاه هفتم...

یک دفعه با یک تکون شدید .. قطار می ایسته.....متعجبم....دقت می کنم.....اینجا هم اثری از یک دهقان فداکار پیدا شده..... واسه چی اینکارو کرده؟ چرا توی حرکت قطارم اختلال ایجاد کرده.........؟

پیاده می شم.....تو چشماش زل می زنم......

می خنده می گه: چیه تا حالا  ادم ندیدی؟

می گم دیدم......ولی عاشق فداکار ندیدم....!

 بازم بهم می خنده و می گه: حالا ببین!..دیگه حق نداری این قطار رو حرکت بدی....وگرنه خودمو می اندازم زیر قطارت.....

در مقابل این دیونه کم آوردم....

کاش می دونستم چکار باید  بکنم........کاش ..کاش

*********************************************************

می تونم زمين رو بدون کمک دستام رو سرم نگه دارم............ ببين!

******************************************************

ماجرای من و معشوق مرا پايان نيست.........هر چه اغاز ندارد نپذيرد انجام

تو ترحم نکنی بر من بيدل گفتم............ذاک دعوای وها انت و تلک الا يام

تو ادم خوش اقبالی هستی.(از شمال رفتنت معلومه به جای امتحان دانشگاهت!!) بخت يار و مددکار توست( از همسفر هات هم معلومه!) اگر تا حالا هر چی سختی کشيدی ديگر نوبت سعادت و خوشبختی توست!( ازون ۲۰۶ مشکی که قراره به نامت بزنن معلومه!) خبر خوشی در راه است..( همون انا لله که نوشتی به نظرم.)...دعا را فراموش نکن! ( ای ول به حافظ!)  به زودی يک پيغام خوب بهت می رسه!( وبت هک شده)!.........

ديگه نبينم با متفقين همدست بشی ها.........اين تازه يک نمونه از  آش بود!!!!!!!


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۳
 

متن داستان مادر خانمی توسط دايی سعيد و پريسا يک مقدار ويرايش شده... شايد از نظر خيلی هاتون که سريع می آييد و صفحه کامنتا رو باز می کنين و  يک نظر می ذارين اين تغيير ويرايش  مهم نباشه و اصلا هم دوباره نخونين..من و دايی سعيد اينو برای مادر خانمی و اون تعداد انگشت شمار از دايی ها و خاله ها و عمو ها! که کوچکترين تغيير در اينجا رو متوجه می شن ويرايش کرديم .......اگه اينجا رو هنوز می نويسم فقط به خاطر همون چند تا ست.....ازشون ممنونم...........دوستشون دارمممممممممممممم........ ازين به بعد هم کليه کامنتای کپی پيستی تا جايی که امکان داشته باشه پاک می شه.شايد هم تا چند وقت ديگه خود اينجا....خدا می دونه!

وقتی روی صندلی زنگ زده و رنگ و رفته ی پارک نشست.نفهميده بود که دو تا چشم سياه .آخ که چه قدر توش سیاهه و چقدر هم توش نگاه . به او خیره مانده .. تو حس و حال خودش غرق بود که نگاهش افتاد به 2 تا دختر که روی الاکلنگ نشسته بودند و تمبر هندی می خوردند.

دهنش آب افتادویادش رفت سراغ اون سهمیه ای  که او همیشه سر قرار هاشون برایش می آورد و مزه اش با تمام تمبر هندی های دنیا فرق داشت و چه با خست همیشه اون تمبر هندی ها رو جیره بندی می کرد تا قرار بعد و تمبر هندی های بعدی..

ولی .دفعه ی آخر اوبه جای تمبر هندی برایش آبنبات چوبی آورده بود.وقتی با چشم های خیره و کنجکاوش روبرو شده بود گفته بود

:(( عادت کردن به هر چيزی.به هر نظمی مزخرف ترين حالتيه

 که توی زندگی ممکنه رخ بده .))

وقتی آبنبات را گذاشت دهنش که او رفته بود و نایستاده بود تا بهش بگه:

(( آخ که خبر نداری آبنبات چوبی هات هم مزه تمبر هندی می ده .))

و هنوز اون آبنبات چوبی را سهمیه بندی کرده تا هر موقعی که دوباره او بیاد .

چه فصل ها که گذشته...خدا می دونه... توی خاطره ها می گشت که سرش رو بلند کرد و اون دو تا چشم سیاه رو دید که روی تاب نشسته و نگاهش می کنه.بلند شد.

ـ : تابت بدم؟!

سرش را تکون داد یعنی:آره

ـ: تاب.. تاب.. عباسی .........خدا منو نندازی..

.... و اون دو تا چشم سیاه شروع کرد به تکرار:

تاب.. تاب.. عباسی.....تمبر هندی منو نندازی...

 

***************************************************

نيت حافظ اينبار متعلقه به  آقای پدر و مادر خانمی به مناسبت ۳ آذر

                            پنجمين سالگرد ازدواجشون

             درد عشقی کشيده ام که مپرس..زهر هجری کشيده ام که مپرس

                   گشته ام در جهان و اخر کار..دلبری برگزيده ام که مپرس

                 بی تو در  کلبه گدايی خويش..رنج هايی کشيده ام که مپرس

کسی را که دوست داری برايت از همه چيز و همه کس عزيز تر است..او هم تورا دوست دارد..همه چيز همان طوری است که می خواهيد..خوشی و امنيت و شادی.....

ای ولللللل به حافظ !! به قول معروف دمش گرم..نمی دونستم که واسه خودمون سنگ تموم می ذاره...........کم کم به تفال های خودمون دارم ايمان می اورم!!!!!

****************************************************************************

آقای پدر:  خوشحالی که ۵ سال گذشته و من اين همه مدت تحملت کردم!!!!!!!!؟؟؟

شما اگه بودين و روز سالگرد ازدواجتون اين جمله رو می شنيدين چه احساسی بهتون دست می داد؟