کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٤
 
زمان: صبح روز شنبه 20 اسفند
مكان: مهد كودك گلهاي هستي
عنوان مراسم: جشن پايان سال

مراسم با اجراي سرود اي ايران اي مرز پر گهر توسط گروه سرود بچه ها
شروع شد.و پشت سر هم بچه ها برنامه هاي خودشون رو اجرا كردند..
بعضي اجرا ها طنز شده بود بعضي از بچه ها جو گير صحنه شدند و يا گريه مي كردند و يا متن خودشونو فراموش مي كردند كه با كمك مربي اشون يك جوري سر و ته برنامه جمع و جور مي شد. و اينگونه بود كه اضطراب و دلشوره من براي نحوه اجراي پريسا بيشتر و بيشتر مي شد...


تنها برنامه تاتر متعلق به گروه سني 5/3 تا 5/4 بود كه پريسا با 3 سال سن كوچكترين عضو تاتر محسوب مي شد. و به همين خاطر حدس مي زدم كه پريسا نتواند از عهده نقشش بر بياد..

راوي قصه با ريتم نوازنده شروع كرد:

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود مادر بزرگ مهربون گيسش بلند قدش كمون خوش صحبت و خوش سرزبون پير هن گلدار به تنش چهارقد چلوار به سرش يك خونه داشت يك قربيل اتاق نگو يك زنبيل نه همزبون و محرمي تنها نشست و شام خورد تو جاش خوابيد و خوابش خورد...باد اومد ابر اومد شر شر بارون اومد گنجشكك اشي مشي جيك جيك كنان در زد و ......

پريسا با اعتماد به نفس كامل در حاليكه بال بال مي زد وارد شد:
جيك و جيك و جيك لونمو آب گرفته ..چشمامو خواب گرفته.. جيك و جيك و جيك كجا برم كجا بخوابم جا ندارم مادربزرگ مهربون منو راه مي دي به خونه اتون؟؟؟

يك نفس راحتي كشيدم.. و ديگه خيالم راحت شده بود. و بقيه تاتر را نگاه مي كنم..

حيوونا يكي يكي وارد مي شوند ولي هيچ كدوم به خوبي پريسا اجرا نداشتند... اجراي دوم پريسا هم
به همون خوبي انجام شد:
من كه جيك و جيك مي كنم برات/// تخم كوچيك مي كنم برات بذارم برم؟؟ اگه بميرم اگه بمونم ازينجا بيرون نمي رم.


نتيجه اخلاقي:
بعضي اوقات ما والدين در ارزيابي كارايي و توانايي فرزندانمان كاملا در اشتباه به سر مي بريم و.بر خلاف انچه كه فكر مي كنيم قادر به شناسايي استعداد هاي كودكانمان نيستيم!.

 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٤
 

 

 

 

شب اولين اجراي هنري پريسا:

مامان پروانه به خاطر اينكه من زود بخوابم

 منو آورده خونه و قراره كه امشب رو با مامانی

 دور از بابا آقا رضا بخوابم. آخه بابا آقا رضا تا دو هفته

 بعد عملش پيش مامان قدسي ام است.

مامان پروانه لباسام و جوراب و كفش و گل سرمو

حاضر كرده و فكر كنم يك داروي خواب آور

 هم تو غذام ريخته!!!كه امشب رو زود بخوابم

تا فردا صبح سر حال و با انرژي بتونم نقشمو

 تو تاتر خيلي خوب اجرا كنم.همه متفق القول

بر اين باور هستند كه من به كل تاتر گند خواهم زد!!

 نقش من نقش گنجشكك اشي مشي است

در داستان خاله پيرزن.. يادتونه؟؟

 هموني كه بارون مي امد..

حيوونا مي اومدن دم د ر خانه خاله پيرزن.

.و ...

به هر حال...

 منتظر اپديت بعدي باشيد..

.......شما چه فكري مي كنيد؟؟

آيا من در اولين اجراي هنري خودم موفق خواهم بود؟؟

 

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤
 






می خندم و به پرستار می گم: بابا خسته شديم بياييد اين همسر منو ببريد

اطاق عمل!!

با اون بينی عمل کرده اش يک نگاه متعجبانه ای به من می اندازه و رو به مسئول بردن بيماران
به اتاق عمل می کنه و می گه: همسر اين خانم رو ببر ....

آقای پدر روی يکی ازين ويلچر ها ميشينه و در عرض ۱ دقيقه سوار اسانسور مخصوص اتاق عمل می شه و می ره..

بغض گلومو می گيره....
همون پرستاره بازم منو نگاه می کنه و می گه: هان چی شد؟؟ تا حالا که داشتی می خنديدی؟؟؟؟

می رم توی اتاق خالی و کنار تخت می شينم.. زمان به کندی می گذره...خيلی کند

۱ ساعت.. ۱ ساعت و نيم... ۲ ساعت.. ۲ ساعت و نيم...

از بس به اتاق عمل زنگ زدم همه اشون صدای منو می شناسند..

از بيمارستان می ايم بيرون.. بی هدف .. تنها...دلواپس...دور ميدان آرژانتين پياده قدم می زنم
قدم می زنم
قدم می زنم
قدم می زنم.....

بر می گردم...دوباره به اتاق عمل زنگ می زنم..۳ ساعت و نيم گذشته.... بازم دلشوره..
اخه دکتر گفته بود ۲ ساعت؟؟

بلاخره انتظار تموم می شه.. مريضتون تو ريکاوريه تا ۱۴ دقيقه ديگه می آوريمش...


چقدر اين چند ساعت برايم سخت گذشت......چقدر.....چقدر.......خدا داند و بس