کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٤
 

 

خیلی سخته. ......

 

 هر روز با بچه هایی مواجه می شی که در اثر سهل انگاری والدین

 

 و بدتر از اون تشخیص نادرست پزشک  تا اخر عمر از بهره هوشی کمتری

 

 مواجه می شن.. و گاهی تا یک عقب ماندگی ذهنی کامل هم پیش می روند..

 

                                   سخته ببینی نه؟؟

 

  خیلی درد ناکه مادری بهت بگه که از 2 ماهگی تا 8 ماهگی بچه اشو

  پیش 7 تا دکتر متخصص!!! اطفال برده و نتونستند تشخیص بدهند که

  بچه اش بیماری  پی کی یو  داره  !! 

 

                           خیلی درد ناکه نه؟!!!

                              

 

  *   پی کی یو: بچه هایی هستند که   اختلال در متابولیسم  یکی از پروتئین های

 

      بدنشان دارند و از همان  ابتدای تولد نیاز به شیر مخصوص دارند

 

        تا دچار عقب ماندگی ذهنی نشوند

 

*      این بچه ها باید کمترین پروتئین را در رژیم غذایی اشون داشته باشند.

 

       و ترکیبات غذایی اشون بیشتر حاوی میوه و سبزی  و شیر مخصوص خودشونه..

 

 

 

   خیلی سخته که ببینی کشورت جزو اولین کشور هایی هست که شیوع

   این بیماری را جدی نگرفته و از هر 5000 تولد یک بچه پی کی یو است

    در حالیکه در چین این میزان تقریبا از هر 100 هزار نفر یک نفره!!

 

 

 خیلی سخته که موقع ناهار و شام.چشمت به گوشت و مرغ و ماست و

 تخم مرغ و برنج و نان بخوره و  بعد قیافه این بچه ها یادت بیفته 

 و بعد تو ذهنت تجسم کنی که  80 درصدشون نباید لب به این مواد بزنند!!!

 

 

             حالا می فهمی چرا دیگه دست و دلم به نوشتن نمی ره؟؟؟؟؟

 

راستی دوست عزیز.. اگه در اطرافت موردی ازین بچه ها بود  حتما منو در جریان بذار..تا اونهارو با انجمن حمایت از این کودکان آشنا کنم..


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٤
 

 

 

                           

  

                          


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳۸٤
 

 

                      *    سفرنامه  *

تهران........نيشابور............*مشهد----

 

 

گرگان..........نور........*چاکسر----

 

 

رامسر......*جواهرده----

 

 

نمک آبرود..*چاکسر--

 

 

آمل.......تهران

 

متاسفانه يا خوشبختانه مجبوريد تا چند وقت  عکس های مسافرت

منو ببينيد...!! خصوصا وقتی که بين عکس های  دوربين مادر خانمی با

دوربين دايی علی به قول خودتون ((  کل  )) بيفته!

 

***عکس بالا مال جاده روستای جواهر ده است. ***

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٤
 

شنبه ۸ مرداد

دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی دوستت دارم !

 

                    «احمد شاملو»

 

يک شنبه ۹ مرداد

 

نه بادی هست ... که قاصدکی را پرواز بیاموزد ... و نه نگاهی ... که قلبها

 را در هم گره زند ... دریاهای دروغین ِ مردابهای جنوبی ...

عشق را چنان نفی می کنند ... که مرگ زیبا جلوه می کند ...

 در نگاه

 کودکی

که هنوز ... زندگی را ندیده است !

 

دوشنبه ۱۰ مرداد

 

 

                                        

53 سال پيش در چنين روزی.. پسری پاک و معصوم به دنيا امد که نامش را

 

  حميددددددددددددددددددددددد

 

 گذاشتند...........

 

 حميد عزيز  تولدت مبارک

 

 

سه شنبه ۱۱ مرداد

 

دلم را به سنگ کوفت تا اين قصه بميرد...صدپاره شد دلم...هر پاره قصه ای!!

 

 

 

چهارشنبه ۱۲ مرداد

 

 چه سرنوشت غم انگيزی است که کرم کوچک ابريشم  *

   تمــام عمـر قفس می بافت ولی به فکر پريدن بود*

 

پنج شنبه ۱۳ مرداد

 

س..

ف.

ر 

 

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٤
 

قربونت برم پروانه جون...زورت مبارک

 

  (  دلنشين ترين جمله ای که تا به حال شنيده بودم..*)

=====================================

خجسته سالروز ولادت ام ابيها ؛ حضرت انسيه الحورا [س]

                         **  روز مادر **

                                         مبارک باد

======================================

توی مغازه طلافروشی  غر می زد و انتخاب می کرد...

.وقتی با نگاه متعجب من مواجه شد.. گفت: 

 خانم.. می بينی چه بساطی  درست کردند برامون؟؟

بايد ۹ تا کادو بخرم.......

۹ تا؟؟ چه خبره؟

اره ديگه... زنم و مادر زنم... مادر خودم.....دو تا مادر بزرگام

... دو تا مادر بزرگای زنم...

دو تا هم از طرف بچه هام واسه زنم...

                       چی می تونستم بگم؟؟

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

*روح زن و بادهای بهاری پيوسته در معرض تغيير است.(ضرب المثل ژاپنی)

*زن و آينه همواره در معرض خطر هستند،

بايد مواظب آنها بود. (ضرب المثل فرانسوی)

*زن هايی که درک اجتماعی آنها در حد صفر است کورکورانه از مد

 پيروی می کنند، زن های خودخواه در پيروی از مد زياده روی می کنند

 و زن های با سليقه به طور منطقی با مد پيمان می بندند. (ضرب المثل انگليسی)

*کسی که از زنش بد می گويد به خودش بی احترامی کرده است. (اسکاتلندی)

*شوهر سر است و زن تاجی است که بالای سر نهاده اند. (اسلواکی)

*زحمت مرد از صبح تا شب است ولی کار زن پايان ندارد. (انگليسی)

*خانه ی بی زن مانند چمن بی شبنم است. (چک و اسلواکی)

*تهمت و افترا دم در خانه ی زن عفيف، هلاک می گردد. (دانمارکی)

*آفتاب هر مادری پيشانی کوچک فرزند اوست. (ايرلندی)

*زن خوب نه تنها همسر است بلکه يک کوه طلاست، کسی که دارای چنين زنی است، ثروتمند است ولو اين که تنها او را داشته باشد. (اسپانيولی)

منبع:هاپوتی

اينارو که می خوندم ياد يک ضرب المثل ايرانی افتادم...........با عرض پوزش

متن اونو با کمی سانسور می اورم...:

زن خوبه فقط واسه درز و دورز... وگرنه ۱۰۰ تاش به يک .....!!!

ممکنه خنده دار به نظر می اد ولی  من که شاکی می شم

                                                              هر وقت اينو شنيدم!

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٤
 

 

وقتی باد بادکتو می ساختی...فکر نمی کردی یکروز  بره بالا..بالاتر...

.اون قدر که دست خودت هم بهش نرسه؟؟

 

وقتی باد بادکتو می ساختی... فکر نمی کردی بایستی نخش رو یک کمی

 محکمتر  انتخاب می کردی که وزش یک باد  سبک اونو  پاره نکنه؟؟

 

وقتی باد بادکتو می ساختی... فکر نمی کردی ....

 

وقتی باد بادکتو.......

 

وقتی......

 

..... 

 

 

           

                        *****************************************************

                                        

حكايت پادشاه و مادربزرگش



يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود


 يك پسر پادشاهي بود در ولايت غربت. يك روز كه

 

 داشت از كنگرهء قصر بيرون را تماشا مي كرد، كنار يك جوي آب،

 دختري را ديد مثل پنجهء آفتاب كه داشت رخت مي شست.

 پسر پادشاه يك دل نه، صد دل عاشق او شد. با خود گفت

 چه بكنم، چه نكنم. آخر سر يك لباس كهنه پيدا كرد و پوشيد

 و آمد بيرون لب جوي آب. دختر هم كه پسر را ديد، يك دل نه،

 صد دل عاشق او شد.


پسر پادشاه گفت: (اي دختر، بدان كه من يك آدم رهگذري هستم

 و پدرم يك گدايي است در ولايت جابلقا و

 حالا من بر تو عاشق شده ام. بيا برويم عروسي كنيم.)

دختر گفت: (شرط دارد و آن اين كه مرا ببري در خيابان ولي عصر

 و هفت دست لباس و هفت دست چاقچور و هفت دست دامن

 و هفت سرويس لوازم آرايش و هفت رقم ادوكلن برايم بخري،

 با مرغ سوخاري و پيتزا و سيب زميني سرخ كرده با سالاد و نوشابه و

 شيريني ونان خامه اي!)


پسر پادشاه گفت: (باشد. پس قرار ما فردا همين ساعت، همين جا!)


صبح فردا پسر پادشاه، دزدانه هرچه طلا و نقره خزانه ء پدرش بود

، برداشت و بار شتر كرد و آمد بيرون لب جوي آب.

 دختر را هم نشاند ترك شتر و رفتند در خيابان ولي عصر.
آنجا كه رفتند، هر چه كه دختر خواسته بود، خريدند.

 دست آخر هم شتر را فروختند و پولش را برداشتند و رفتند

 در پيتزا فروشي.


اما بشنويد از پادشاه كه وقتي پا شد و ديد پسرش گم شده

 و طلا و جواهرات خزانه هم به سرقت رفته،

 از زور ناراحتي ديوانه شد و سر به كوه و بيابان گذاشت و رفت

در ولايت جابقا و گدا شد. پادشاه را همين جا داشته باشيد

 تا ببينيم قضيهء پسر پادشاه و دختر به كجا رسيد.


پسر پادشاه و دختر كه غذا و شيريني شان را خوردند

 و آمدند بيرون، يك مأموري آمد و گفت :

 (برادر، اين خواهر، خانم شماست؟)

 گفت: (نه) گفت :(خواهر شماست؟) گفت: (نه)

 گفت: (دختر خاله اي، دختر عمه اي؟) گفت: (نه.)

گفت: (پس بي خود در خيابان چرا با هم مي رويد؟)

 پسر گفت: (اي برادر، بدان كه اين خواهر، همكلاس بنده است

 در دانشگاه و ما با هم شيريني خورده ايم.)

آن مرد عذر خواست و رفت.
دختر گفت: ( اي پسر، اين ولايت جاي ماندن نيست .

بيا تا برويم در همان ولايت جابلقا.)
اين دو تا رفتند و رفتند تا رسيدند در ولايت جابلقا.

 آنجا رفتند به محضر و صيغهء عقد جاري كردند

و آمدند بيرون. دم در محضر يك گدايي آمد و گفت :

( به شكرانهء عروسي، به من بدبخت درمانده كمك كنيد.)

پسر، خوب كه دقت كرد، فهميد اين گدا همان پدر خودش است.

 پادشاه هم پسر را شناخت. دست در گردن هم انداختند

 و بنا كردند به هاي هاي گريه كردن. گريه شان كه به تمام شد،

 پادشاه چشمش افتاد به دختر. كمي چشمهايش را ماليد

 و بعد با فرياد و هيجان دست انداخت در گردن دختر

 و گفت : (سلام مادربزرگ ! شما كجا ، ولايت جابلقا كجا.)

 دختر هم بنا كرد به گريه كردن و اشك شوق ريختن.

پسر گفت:( اي پدر! مادربزرگ كدام است؟

اين دختر خانم ، عيال من است.)

پادشاه گفت :(خجالت بكش، دختر خانم كجا بود؟

 اين مادر بزرگ من است كه ما او رادر سال وبايي گم كرده بوديم .)

 بعد دست برده كلاه گيس و دندان مصنوعي دختر را بيرون آورد.

 آرايش صورتش را هم پاك كرد.
پسر كه چشمش به مادر بزرگ پدرش افتاد،

 آهي كشيد و نمي دانم از ناراحتي يا خوشحالي دق كرد ومرد.


پادشاه هم كه مادربزرگش را پيدا كرده بود

، گدايي را ول كرد و دست مادربزرگش را گرفت و رفت

به همان ولايت غربت و مشغول پادشاهي شد.


ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه ازدواج فاميلي خيلي بد است!