کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥
 

طبق معمول این چند ساله روزهای اخر سال روزهای  پر کاریه واسه من

هم خانه تکانی..هم خرید...هم رسیدگی به سر و وضع و قیافه امون و ..

سفره 7 سین ام که اماده نیست.. فقط سنجد و سیرو سماق  و تخم مرغ رنگ شده هاشو دارم. اوه سکه هم دارم

امسال می خوام ربع سکه بهار آزادی بذارم به جای 25 و 50 تومانی!

پس چی موند؟؟  سبزه و سرکه و ماهی و سیب

از خونه تکانی هم ......نگو..............هنوز 2 تا از اتاقا مونده..به قول بابا رضا:

کمد های آقای ووپی  ((یادتونه؟؟ همونی که درشونو باز می کرد همه وسایلش می ریخت بیرون))

((البته این صفت مختص کمد های من و پریساست..کمد های آقای پدر همیشه مرتبه))

 از خرید هم یک کفش مونده واسه خودم ..قهوه ای می خوام.. با یکی دوتا بلوز

الحمدلله بابا رضاو  پریسا  خرید ندارند.

از آرایشگاه ها  که نگو  این روزا نمی شه رفت سراغشون. هم شلوغ  اند و هم گرون.

مثلا اومدیم زرنگی کنیم جمعه ای که گذشت ساعت 7.30 صبح وقت آرایشگاه گرفتیم.

از شانس ما آب منطقه قطع شده بود  و همه برنامه ریزی های ما کنسل شد.

خلاصه .........این بود خلاصه ای از آخرین اخبار خانه ما.

عید همگی مبارک

تو ایام نوروز می آییم به خانه هاتون.........بای بای

***************************

 

عید من و تو این لحظه ها نیست

عید من و تو بهار این آدمیان نیست

 

عید من و تو چشمان خمار شکوفه ها نیست

عید من و تو افسوس ماهی تنگ نیست

 

عید من و تو حسرت سفره هفت سین آراسته به تبسم نیست

عید من و تو

آن لحظه ای است که

 در تپش ثانیه های پر از لطافت خویش غرقیم

عید من و تو

 لبخند آینه هایی است که من را به تو پیوند می زند

عید من و تو

شاعری زمان تهی از درد جدایی

و فراق قلبهای عاشق ماست

من و تو

با لمس کردن دستانمان به حقیقت عید رسیده ایم

و با طراحی از طبیعت عشق

به مثالی از تندیس یک بهار دست یافته ایم

من و تو

 شعر نمی گوییم

شعر ما را با خود به بیت ها می رساند

شعری که مصرع آخرش چیزی جز

دوستت دارم نیست

 

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥
 

 بلاخره بابا رضام 5 شنبه نزديكاي ساعت ۱۱ظهر اومد.

 باورتون می شه از روز اول این پرچمه همین مدلی رو دیوارمونه؟؟ 

 من كه خيلي خوشحال بودم  .  بيشتر به خاطر سوغاتي ها!


هر چي هم به بابا گفتم سوغاتي   هام كو.گفت تو ماشين دايي علي است.

((بعدا فهمیدم همه رو مامانی خریده برام  و کادو کرده))


 بلاخره مجبور شدم  صبر كنم تا برسم خونه مامان اشرف.

يك گوسفندي بود اونجا كه سرشو بريدند.

((نذاشتند من ببينم بعدا رفتم كله  بريده اشو ديدم)اصلا هم  نترسیدم


لاك....سي  دي فيلم...اسباب بازي..شال..شامپو!سوغاتی های بابایی بود.


مامان اشرف هم برام بلوز و دامن و دمپايي پاشنه بلند و

 جوراب شلواري اورده بود.

بعدش مامان قدسي ام  اومد و همراه با  بابايي رفتيم

توي يك باغي و يك گوسفند ديگه را پخ پخ كرديم.

جشن در جشن:

                    

بعد از ظهر همون روز هم در جشني به نفع بچه هاي هموفيلي

واقع در تالار هنر خيابان مفتح  شركت كرديم

من:
 هم اجراي سرود داشتم

سمت چپ چهارمین جوجه ای که نشسته منم


هم اجراي تاتر

اون قرمز وسطی منم


هم در گروه همنوازي بلز برنامه داشتم.

من وسطی هستم اشتباه نگیری با آربیتا...من از سمت راست سومی ام.

مامان می گه: یعنی می شه یکروز کنسرت منو تو تالار وحدت بیاد و تماشا کنه!

و در اخرمهد ما بين ۶ تا  مهدكودک لوح تقدیر را گرفت.


دیشب هم جشن آخر سال مهد كودك خودمون بود.

 من علاوه بر اجراي  برنامه هاي ذكر شده 


 اجراي حركات موزون(( عربي  )) را هم  داشتم.

*****************************

**************************************

*********************************************

اعصاب مصاب ندارم!!
بلاخره جريمه شدم. اون هم روي پل يوسف آباد

 اشاره مي كنم كه سمت ونك مي خوام برم ولي مامور حاليش نيست.:
خانم.. گواهينامه را لطفا بديد..ونك ازين مسير نمي رند!

اشاره مي كنم به بادكنك ها و وسايل پريسام  و مي گم مهد كودك بودم!
مامور هم انگار اين كلك ها قديمي شده شروع مي كنه به نوشتن.

و من غصه دار اينكه چطوري برم سر كار ازين به بعد ((روزهاي زوج))

برگ جريمه را كه تحويل مي ده مي گه: چون امروز اولين روزه كه اينجا مامور مي ايسته و خبر نداشتين!! 4000 تومن مي نويسم به خاطر نبستن كمربند! توي طرح اصلي كه نمي ريد؟؟((يعني من مي دونم كلك زدي)).

در كل اين سالها اين سومين برگ جريمه اي است كه از مامور راهنمايي تحويل گرفتم!

ـــــــــــــــــــــــ

چهارشنبه سوری۸۵ :

چند روز پیش ازین آجیل شب چهارشنبه سوری را مخلوط کردیم.بابا بزرگم

مغازه قنادی داره و هر سال حدودا ۲۰۰ کیلو آجیل شب چهارشنبه سوری

مخلوط می کنه. منم با عمو ها م رفتم تو پارکینگ و اجیل قاطی کردم.

                    

امسال اولین سالی بود که مامان پروانه منو برد اتیش بازی ببینم. همیشه

می رفتیم خونه مامان اشرف که هیچ خبری اون اطرافها نیست.

ساعت حدودای ۷ بود که یکی از اشناهامون زنگ زد که می خواد

بره یک دوری بزنه تو خیابونا و اگه ما هم می اییم بیاد دنبالمون

بابا رضا که حوصله این چیزارو نداشت. مامان پروانه هم به خاطر من

راضی شد

که بریم بیرون.

خلاصه من فکر می کردم با کبریت می خوام ورق بسوزونیم!! ولی وقتی اومدم

تو کوچه از ترس چسبیدم به مامان و گفتم بریم خونه ..من می ترسم!!

بعد هم یک چرخی تو خیابونا زدیم از شریعتی تا سعادت آباد و ...بعدش

من هوس بستنی کردم... از خلوتی رستوران ها استفاده کردیم و رفتیم

برج سفید......کلا ۲ تا میز پر بود...اولین بار بود اونجارو اینقدر خالی می دیدم.

                        

این اتیشه رو بستنی ام بود.

نزدیکای ۱۱.۳۰ بود رسیدیم خونه. جای همه اتون خالییییییییییییی

شب چهارشنبه سوری خوبی داشتم.


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥
 

 

الو بابایی سلام

 کی می ای؟؟

منم  امام حسین رو خیلی دوست دارم امام حسین کی زنده می شه؟؟

باشه..

برام خمیر بازی بخر

خب می خوام دو تا داشته باشم

منم دلم برات تنگ شده

خداحافظ

 ((جملات بابا رضا را خودتان حدس بزنید))

+++++++++++++++++++++++++++++++

عشقولانه های ما:

ساعت 10 شبه و پریسا به خاطر خستگی زیاد به خواب رفته.

هوس  خوردن یک کاسه پراز سیب زمینی سرخ کرده به سرم زده.

 به خاطر تنبلی ترجیح می دم یک بشقاب غذا گرم  کنم و بخورم.

سریال زیر تیغ در حال شروع شدنه و  دلم هنوز سیب زمینی می خواد

جای همه خالی!!

 یک کاسه پر سیب زمینی سرخ می کنم و با سس فراوان به استقبال

  دیدن  سریال  می رم.

موضوع سریال خیلی پیش پا افتاده است ولی با بازی قشنگ چند

تا از بازیگر ها جذابیت پیدا کرده است.

اولین سیب زمینی را که بر می دارم یاد رضا می افتم.....

همونجا اشتهام کور شد.

 آخه اونم عاشق سیب زمینی سرخ کرده است.((چه عشقولانه بود نه؟))

ظرف را کنار می ذارم و با خودم حساب می کنم :

 چند تا دیگه بخوابیم بابا رضا می آد!!

تلفن زنگ می زنه.......................تله پاتی فوق العاده است .. رضا است.

___عزیزم اینجا خیلی شلوغه .. مردم  از همه جای عراق اومدن به خاطر اربعین 

 ممکنه که ما نتونیم سر وقتمون بیاییم.......گفتن ممکنه تا اربعین اینجا باشیم

+++شوخی نکن.....................نهههههههههههههههههههههههههههههه!!!

__ ببین پری من هیچی گیرم نیومد واسه پریسا بخرم 

خودت چند تا چیزی که می دونی دوست داره

بخر و کادو کن تا من بیام بهش بدم.

+++فیضغصایبابیدشربدشریاشبیدذردذرا((قابل ترجمه نيست))

__تلزاتشبابتشرذافتارذتافلئتذتعلئشذیاسشیفئل((قابل ترجمه نيست))

ـــــــــــــــــــــ

ادامه:

امشب مهمون عمو علی بودیم. در رستوران خانه کوچک فاطمی

...جای همه خالی....وقتی زن عمویم ازم پرسید:

ـــــپریسا دلت برای بابات تنگ نشده ؟؟؟

می دونین چی گفتم؟؟

گفتم:  دل بابا بیشتر برای من تنگ شده!!

بی زحمت من کتلت می خوام!

پارسا را یادتونه؟؟؟

جای همه اتون خالی بعدش رفتیم آیس پک..............من توت فرنگی خوردم..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ۱:

           نه!

        نمی گذارد تو را ببينم

        نسيمی که می وزد

        آنسوی حوصله ی تنگ دريچه ی دلواپسی

        و به هم می ريزد

        رنگها را در باغ

 

        در کدام گل نهفته ای

        که با يادت

        پر می شوم

        از عطر بهار نارنج

        و طراوت پس از باران؟ 

۲:

به رويايی می مانی در بيداری

                    می آيی

                    و دست می گذاری

                    بر پيشانی خستگی اين سالها

                    نسيمی خنک

                    بر شانه هايی زخم خورده

                    بارانی دلخواه

                    بر شاخه های گر گرفته ی غربت

           

                    به رويايی می مانی

                    در

                        بيداری،

                             ساده 

                                     و 

                                        خواستنی

                    


 
 
عتبات عاليات
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥
 

 

وقتي آقا بطلبه در كمتر از 1 ماه همه برنامه هات رديف مي شه و مي ره پابوس آقا.

 تازه اگه خيلي هم دوستت داشته باشه  هزينه سفرت را هم  مي ده.

خوش به حال بعضي ها!! منظورم بابا رضا است. كه  در حال حاضر در نجف اشرف تشريف دارند.

 ماجرا از اونجا شروع شد كه:

مامان جون اشرف ام ((مامان بزرگم)) تصميم مي گيره كه بره  عتبات عاليات.

 بعد از اين تصميم

دايي پيمان  هم به شرطي اجازه مي ده   مامان اشرف بره زيارت

 كه يك مرد هم همراهش باشه.

بابا كلاهي ((بابا بزرگم))  كه اولش اصلا راضي نبود

چون هنوز مي ترسه از شرايط عراق.

دايي پيمان هم كه در گير كارهاي نمايشگاه ارديبهشت ماه خودروي اسپورتش است.

 دايي علي هم كه ممنوع الخروجه!!

 

اينجا بود كه قرعه به نام بابا رضا افتاد و بعد از يكسري جلسات خانوادگي!

 قرار شد كه مامان اشرف همراه با داماد گلش يعني بابا رضا تشريف ببرند كربلا.

 (( و هر دو مهمان دايي پيمان)).

 

و اينگونه 8 اسفند بابا و مامان اشرف عازم سفر زيارتي كربلا شدند.

 

اين مامان پروانه و بابا رضا هم ساعتي يكبار واسه همديگه اس ام اس مي دن. بابا رضا هم اخرين

گزارشات را كه كجا هستند و چكار مي كنند  براي ما مي فرسته.

 

 

/////  نكاتي ظريف در لحظات خداحافظي:

 

بابا رضا:  پروانه من اصلا نمي بينم ناراحت باشي.

 ببين بقيه دارند چه آبغوره اي مي گيرند!!

مامان پروانه:  من مشكل ندارم. مشكل اونايي دارند كه گريه مي كنند!!

سفر رفتن اون هم به چنين جايي

ابغوره گيري نمي خواد!! خوشحالي هم داره.........نداره؟؟؟

 

بابا رضا: ابغوره مي گيرند كه نشون بدن دلشون تنگ مي شه و ... 

مامان پروانه: آخه هنوز كه دارم مي بينمت... تو برو.. راه كه افتادی

 قول مي دم آبغوره بگيرم!

 ********

دايي پيمان رو به همسرش نسيم: ببينم منم برم مسافرت تو مثل پروانه مي خندي؟؟

 مامان پروانه: نه داداشي  الان بعد 6 ماه گذشتن از گذشتن ازدواج اتان

 نسيم جون نمي تونه مثل من باشه بذار 7 يا 8 سال بگذره بعد اين سوالو بپرس!

 

دايي پيمان: نسيم اگه مثل پروانه بشي من مي دونم و تو!!

زن دايي نسيم: ببين پيمان جان هر كسي يكطوری ناراحتی اش را بروز می ده.  همه که نباید گریه کنند

دایی پیمان: من می دونم و تو اگه مثل پروانه برخورد کنی

پروانه: یک نوشابه طلبت عروس گلم!!

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن۱:

چقدر داره به من خوش می گذره همه اش  تو مهمونی ام....

 

پارک می رم

 

و ....چقدر خوبه بابا رفته زيارت!!

 http://i11.tinypic.com/2labwjd.jpg

http://i2.tinypic.com/3zvxwyx.jpg

 http://i14.tinypic.com/403lfex.jpg

 

*******،،،،،،،،،،،،،،،،************،،،،،،،،،،،***********

آتفشان دلم انگار دوباره فعال شده است

بعد سالها

دوباره

بايد بگريزم

می ترسم اينبار زير گدازه های داغ داغ داغ آن

بالهايم بسوزند

و  من برای هميشه

پرواز را فراموش کنم.

 

ــــــــــــــــــــــــــــ

يکشنبه ۱۳ اسفند:

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است.

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥
 

 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥
 

نمی دونم اپديت تيرماه امسال رو يادتونه يا نه؟؟

از مامانی ام خواسته بودم منو کلاس الف((با ضمه)) بذاره و مامان هم وعده سرخرمن داده بود

نشون به اون نشونی که کلاس بلزم تموم شده و الان وارد سنتور شدم

 

استاد موسيقی ام خيلی از من تعريف می کنه و می گه:

پريسا جون ترشی نخوری يک چيزی می شی!!

استاد موسيقی ام خيلی منو دوست داره چون از همه شاگرد ها کوچولوترم.

به همین خاطر  هر دفعه بهم جايزه می ده

آدامس..لپ لپ..لباس..مداد رنگی..آبنبات..کلاه...((البته من خودم می دونم

که اينارو مامانی يواشکی می رسونه دست اقای صمدی))

روزی ۲۰ دقیقه تا ۳۰ دقیقه تمرین می کنم.....تا حالا ۲ بار مضرابم را شکستم که

مامانم با چسب باند پیچی اشون کرده.

مامان پروانه می گه: یادش به خیر بچه که بودیم وقتی حرف از کلاس موسیقی می اومد

استغفراله بود که بعدش تکرار می شد..  انگار موسیقی= مطربی!!!

مامان می گه:  یادگیری موسیقی بین سنین ۴ تا ۶ سال بهره هوشی کودکان را چند شماره

بالا می بره........ می گه  دلیل اصلی اش برای آموزش من اینه.

 

 

این عکس هم نمایی است از درب و داغون شدن بلز  بنده.

یکروز عصر که مامانی داشت چرت می زد با قیچی همه بست های روی بلز را از ته قطع کردم!!

این بلزی که دارم باهاش کار می کنم از پسر عموم پارسا قرض گرفتم

آخر اسفند برنامه همنوازی داریم در  جشن مهد.!!

*********************************************************

می گن خر ما از کره گی دم نداشت!! چرا؟؟ الان عرض می کنم

۲ ماه پیش یک کم  ته جیب خودمون و بابا رضا را تکون دادیم و خواستیم بریم یک طلایی

انگشتری   دستبندی کوفتی چیزی  بخریم.. هنوز این جوهر تصمیمون خشک نشده بود که

کارمون کشید به ۲ تا دکتر و جراحی و .... همه اون پول ها خرج بازیافت بدنی شد!!

تا اینجارو داشتین؟؟

هفته پیش هم باز زد به سرمون که با پول عیدی و  شبیخون به حساب بانکی  بابا رضا

بریم طلافروشی!! نشون به این نشونی ۲۴ ساعت نگذشته بود که....................!!؟؟

بین میدون فاطمی و میدون گلها گیربکس ماشین غزل خداحافظی رو خوند و وسط خیابون

 الگانسمون  چسبید به زمین!!  دنده ماشین دیگه تکون نمی خورد!!

جای هیچ کدوم از شما خالی نباشه... چند تا ازین راننده های کاملا باشعور!! هر چی دلشون

می خواست گفتند.((فکر کرده بودند ماشینم خاموش شده و بلد نیست روشنش کنم))

یکی که با کمال پررویی گفت:

 برو اول یک الاغ بخر بعد رانندگی یاد بگیر...

حیف که اون موقع نمی تونستم جوابشو بدم چون   اینو گفت و رفت و من هنوز داخل ماشین بودم.

بهر حال با کمک داداشام ماشین بکسور شد و ....

با اجازتون ۵۱۰ هزار تومن رفت تو شکم ماشین!!

شما اگه بودید بازم هوس خرید می کردید؟؟