کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٥
 

مامان پروانه شورشو درآورده انگار نه انگار اینجا وبلاگ منه و بایستی بیشتر در مورد من بنویسه..

انگار نه انگار این مدت چند تا عروسی و مهمونی رفتم و از شیرین زبونی هام بنویسه.

خیلی وقته از من عکس هم نذاشته...........................شما یک چیزی بهش بگید!


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥
 
نمي دونم خوشحال باشم يا ناراحت..از آپديت قبلي ام حتما فهميديد كه چقدر اوضاع روحي ام بهم ريخته بود. قضيه از آنجا شكل گرفت كه: با خبر شدم يكي از بستگان درجه دو منشي محل كارم(آمنه) ناگهاني به كما رفته و در بيمارستان بستري شده و تمام علائم حياتي اش قطع شده وبه زور دستگاه تنفس و .... مثلا زنده نگه داشتنش. بعد باخبر شدم كه در زندگي شخصي اش تنش داشته چون همسر پزشكش(آقاي دكتر ك) با منشي مطبش رابطه برفرار كرده وبعد از17 سال زندگي مشترك با آمنه و داشتن 2 فرزند تصميم به طلاق همسر اول و ازدواج با منشي اش گرفته ازونجا كه آمنه راضي به طلاق نبوده اين زوج همواره با هم در دعوا و مرافه به سر مي برند. نكته دردناك اين بوده آقاي دكتر ك و آمنه با عشق و عاشقي و در عين نارضايتي دو خانواده با هم ازدواج كرده بودند و آقاي دكتر سالها قبل براي رسيدن به آمنه 2 بار دست به خودكشي زده بوده!!!! همه اين ماجراها يك طرف برگرديم به حال و روز آمنه در بيمارستان يك هفته تمام آمنه زير دستگاه و در بخش سي سي يو يكي از بيمارستانهاي اصفهان بستري بود.و من هم اميد زنده ماندن آمنه را از دست داده بودم .........تا اينكه ديروز خبر دار شدم كه انگار آمنه توسط همسر مهربانش مسموم شده بود! با يك دوز بالاي يك داروي خواب آور شديد قصد داشته آمنه را به ديار باقي بفرستد! بعد از گذشت يك هفته و كشف علت كما و دياليز شدن آمنه ديشب آمنه بهوش آمده و چند جمله اي هم صحبت كرده و تاييد كرده بود كه همسرش مسموش كرده. خدايا چه دنياي بدي شده........بد.........بد........بد.
 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٥
 
نه بسته ام به كس دل
نه بسته كس به من دل
شكسته پاره بر موج
رها رها رها من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
كه تر كنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفتند در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من


**


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٥
 

جملات قصار از مامان پروانه:

1)كاش يك بقالي..سوپري چيزي بود كه مي شد رفت ازش يك دوست خريد

2) كاش يك ارامگاهي .قبرستوني جايي بود كه مي شد رفت تمامي خاطرات دل آزار را چال كرد و از شرشون راحت شد.

3) كاش همه آدم ها فرق عشقبازي و بازي با عشق رو درك مي كردند.تو چي؟ تو فرق اين دو تا رو مي دوني؟

4)مارها وقتي رشد مي كنند پوست مي اندازند.ببينم تو وقتي كه رشد مي كني چي از خودت به جا مي ذاري هان؟

5)زندگی مسابقه نیست، زندگی یک سفر است و تو آن مسافری باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاریست.




 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٥
 

          

 ميلاد حضرت علی ع بر همه عاشقان ولايت مبارک

                           پدران روزتان مبارک

 

**************************************************

مرا مي بيني و هر دم زيادت مي كني دردم

  ترا مي بينم و ميلم زيادت مي شود هر دم

  به سامانم نمي پرسي نمي دانم چه سر داري

  به درمانم نمي كوشي نمي داني مگر دردم؟؟؟؟؟

×××××××××××××××××××××××××××××

خواستگار:

 هر روز به كافي شاپ مي آمد.180 و خورده اي قدش بود و

 شلوار كتان روشن به پا مي داشت.هميشه يك قهوه تلخ با شير

 سفارش مي داد. در اولين برخورد از من خواستگاري كرد.

حتي گفت برايم حلقه الماس نشان مي خرد.

 كاش 80 و خورده اي سال نداشت.......

((.سوزان جيمز مور))

 

 از خواندن و نوشتن داستانك ها خيلي لذت مي برم.شايد يك وقتي وبلاگي درست كردم و تمام داستان هاي كوتاهم را اونجا گذاشتم.شايد هم اگر ارزش كتاب شدن داشته باشند بدم چاپش كنند.

 

 يك نمونه از شاهكار هاي مامان پروانه:

 

 برقكار ناشي:

 از 5 سالگي وارد حرفه برقكاري شده بود وبعد گذشت 24 سال ديگه واسه خودش برقكار ماهري شده بود و هيچ كار برقي نبود كه نتونه ازپسش بر نياد..ولي سرانجام توسط يك برق گرفتگي عشقي كارش به بيمارستان كشيد.!!

**********************************

سه شنبه  ۱۷ مرداد:

گفت: دلتنگی هنوز؟

گفتم اخ اگه بدونی دلتنگی چه ها می کنه با من

گفت:هنوزم خیس می شه چشمات وقتی یاد من می افتی؟

گفتم:آخ اگه بدونی چه تلخه اشکهای جدایی

گفت:چقدر منو دوستم داری؟

گفتم:اخ اگه بدونی که بی یاد تو لحظه هام حرومه

گفت:می خوای برگردم دوباره؟

گفتم:

به چشـم آسـمانـی گردشـی داری بلای جان

خـدا را بـر مـگــردان ايــن بــلای آسـمـانــی را


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳۸٥
 

شنبه ۷/۵

از شگرد هاي يك بچه زرنگ!

مامان واسم آبرنگ مي خري؟

 دخترم تازه واست پاستل و مدادرنگي خريدم..اين قلكي كه مامان قدسي ات برات خريده را پر پول كن وقتي كه ديگه توش پر پول شد قفلشو باز مي كنيم مي ريم برات هر چي خواستي مي خريم.

 فرداي اونروز:

مامان مي شه كيفتو باز كنم

مامان در حال تلفن حرف زدن: اره دخترم اشكالي نداره

 بعد از 10 دقيقه:

 پريسسسسسسسسسسسسسسسااااااااااااااااااااااا..اين چه كاريه كه كردي؟هر چي پول تو كيفم بود را انداختي تو قلكت؟

( يك دسته پول 20 هزار تومن را داخل قلك انداخته بود)

 مامان جون بيا ديگه پول نمي ره تو قلك!! فكر كنم پر شده بريم آبرنگ بخريم؟؟؟؟

********************************************

خاطره ها که راه می افتند
می بینم که جا مانده ام 
                یک گوشه ی اتاق...
                            تنها منم و
                                     چند قطره اشک و
                                                  صورت ها
                                                که دورتر می شوند

*************************************************

یکشنبه۸/۵

هوس شنیدن صداتو کردم......اونم صبح زود...هنگام طلوع آفتاب..

یادش به خیر..

می اومدم کنارت ..می نشستم کنارت..و زل می زدم بهت........ساعتها.......

چقدر صدات برام ارامش بخش بود..

چقدر..

چقدر...............ای دریا

***********************************************

دوشنبه ۹/۵

شب تولدت که رسید.تنها کاری که کردم به تعداد سال های تولدت برای

خوشبخت شدنت دعا کردم.

تولد ت مبارک دایی حمیدددددددددددددددددددددددددددددد!

گوش کن ! با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو ! به نگاهی که میان من و توست

http://www.persianyas.com/YASOld/Tavalod/Tavalod.htm

******************************

سه شنبه ۱۰/۵

امروز با پریسا رفتیم محل کارم..اخه مهد کودکشون به دلایلی تعطیل بود

ساعت ۹ رسیدیم..و ۲ نفر از مریض ها منتظر پشت در:

۱)))

مامان در حال کلید انداختن و باز کردن در

پریسا: مامانننننننننننننننننن اینجا مغازه توست؟/؟؟

مامان: دستت درد نکنه پریسا اینجا کجاش شبیه مغازه است؟؟؟

۲))

 یکی از مریض ها  منو خانم دکتر صدا کرد و سوالی پرسید:

پریسا: مامانننننننننننننننن تو مگه دکتری؟؟

مامان: یک کوچولو واسه  بچه ها بله

پریسا: پس چرا واسه من دکتری نمی کنی؟ منم بچه ام دیگه!!

۳))

کامپیوترو روشن می کنم  یکدفعه عکس خودشو را روی صفحه مانیتور می بینه

پریسا: مامانننننننننن این عکس منو گذاشتی اینجا؟

مامان: آره دخترم

پریسا: اخه اینجا که کامپیوتر خونه امون نیست!

مامان: خب  نیست ولی من هر وقت دلم تنگ می شه به عکست نگاه می کنم

پریسا با یک نگاه پر از محبت به من:    ماماننننننننننن دستت درد نکنه!!

۴))

 یکی از اعضای هیئت مدیره محل کارم اومده بود و با پریسا حرف میزد:

پریسا: می خوای شکلتو بکشم؟

آقای  ایکس: اره بکش دخترم

پریسا: چشم چشم دو ابرو می کشم..یک گردوووووووووووو دور صورت

دو تا هم شاخ می ذارم برات!!!!!!!!!!!!

۵))

پشت دستمو داغ کنم دیگه این وروجک را ببرم!!!!

**************************************************

چهار شنبه ۱۱/۵

ژاله های تنهایی اندوهت را روی قاصدک عشق به امانت می گذارم

بیا

بیا سوار بر ققنوس آرزوها تا انتهای  رنگین کمان پرواز کنیم..

با من همسفر می شوی؟؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

5شنبه:

 چه سرنوشت غم انگيزي است كه كرم كوچك ابريشم تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود. (برگرفته ار آرشيو پارسال همین تاریخ)