کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥
 

             

                خنده تو ای پدرشوهرم تمام خستگي مرا از تن بدر كرد.

 در جواب سوال  خاله فيروزه كه پرسيده بود مهموني چي شد.بايد بگم

همه چي عالي بود و به طور كامل گوي سبقت  از  جاري هاي محترمه

ربوده شد

.

ساعت 10 شب هم كيك بابابزرگ پريسا  (حاجي) را اورديم.

بقيه مهمونها (البته غير از پسر ها و جاري ها)) از قضيه تولد

 خبري نداشتند حتي مادر بزرگ  پريسا!

پريسا هم كلاه تولد گذاشته بود به سرش و شعر تولدت مبارك را

 واسه حاجي مي خوند. و رقص چاقو را اجرا كرد!

قيافه حاجي واقعا ديدني بود .يك سوپرايز واقعي .و بعد از شنيدن

 اينكه كيك تولد خودش است و تيکه کلامش را به انگليسی روی کيک ديد

خنده زيبايي بر لبانش نقش بست كه در جا خستگي ام را از

  اون مهموني زدود.

 

در جواب  شيرين جون هم مبني بر سادگي و عدم ريخت و پاش و

 اسراف در مهماني  بايد بگم :

حق با توست  توي همه مهموني ها كه اينطوري خودمو خفه نمي كنم!

 ولي اين مهموني نه اينكه 3 منظوره (پاچه خواري تولد /پاگشا/افطاري))

 بو د لذا  چاره اي جز اينكار نبود.

http://i13.tinypic.com/3531gxz.jpg

 

**

اپديت بعدي شرح مراسم افطاري  در مهد كودك پريسا و هنرنمايي اش

مي باشد

****

به بهانه شبای قدر:

دلش یک دونه سیب می خواست همه اش یک دونه سیب ولی هر کاری  کرد جز یکدونه انار چیز دیگری

بهش ندادند. اخر سر تسلیم شد و در دلش گفت: رضی به رضاک .

 

فیتیله ۳ روز تعطیله!!!!

عيدفطر بر همه مبارک

 


 
 
پاچه خواري
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥
 

 به نظر من:

 

 

آدم لازمه بعضي وقتا از خودش تعريف كنه. هم واسه خودش هم  براي ديگران

 چون باعث مي شه كه هم خودش به اعتماد به نفس بيشتري برسه هم اينكه ديگران

 به قابليت هاي اون بيشتر پي ببرن .

*

البته با تبصره اينكه اين خودشيفتگي زياده حد نباشه.

حالا واسه اينكه يك كم اعتماد به نفسمو بالا ببرم مجبور شدم از خودم تعريف كنم.

ا

 اينطوري:

5 شنبه همين هفته به 3 مناسب قراره قوم ظالمين! را به منزلمون دعوت كنم:

1: به خاطر افطاري دادن و ثوابش

2: پاگشا كردن عروس خانواده

3: تولد پدر همسر

خب مورد اول كه جاي صحبت نداره

مورد دوم هم كه هيچي

مي مونه مورد سوم : پدر رضا وارد 69 سال زندگي اش مي شود

 

 عيد امسال در يك اقدام چريكي واسه مامان رضا تولدی را گرفتیم

 

 كه البته مسبب ان خود من بودم.

3 هفته پيش كه تقويمم را مي ديدم چشمم خورد به 27 مهر

 كه يادداشت كرده بودم تولد حاجي.

 ((از تو شناسنامه حاجي ديد زده بودم))

به همين خاطر با يك تصميم زيركانه قصد بر اين شد كه

 یک افطاری بدم که چند منظوره باشه

 

 و  چون دست زياد شده((تعدد جاري))

كمي درصد پاچه خواري را بالاتر ببريم!!

بابا رضا مي گه: خدا به خير كنه الان كه 3 تا جاري هستين

 تو اينطوري داري زير آب بقيه رومي زني

  واي به روزي كه 5 تا بشيد!!

واسه افطاري هم منوي زير تدارك ديده شده لطفا اگه كم و كاستي هست

 

 تا وقت دارم بگبن تا  اصلاحش كنم:

نان و پنير و كره وخرما و حلوا شكري و حلوا و شله زرد و

 

سبزي و عسل و خامه و سوپ+

 فسنجان و لازانيا و رشته پلوي مخصوص و

 3 نوع سالاد و 2 نوع ژله و پودينگ!

 

********************************************

واسه اكثرتون در شب های احيا دعا كردم.

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥
 

مي گن: براي رسيدن به قرب الهي بايست تهجد داشته باشي و بدون

 شب زنده داري هيچ بزرگي  به اين درجه نرسيده است.

 

 

مي گن: ايت الله انصاري كه از مقربين درگاه خداوند بود ه است 3 چيز

 را براي رسيدن به قرب الهي  بسيار سفارش مي كرده:

 

نماز شب و شب زنده داري

دعاي جامعه كبيره

زيارت عاشورا

 

 مي گن :شب قدر شب خداست كه درآن تمام ملائكه و افضل آنها روح

 به زمين مى‏آيند و با حضور در پيشگاه آقا امام زمان(عج)

 تمام امور را به حضرت تقديم مى‏دارند؛

 اين شب، شب اتصال زمين به آسمان است و شب يافتن كليد هستى.
شب قدر، شبى است كه درآن تقدير خلق و اجتماع اندازه‏گيرى مى‏شود

 و با ارائه به ‏محضر مقدس حضرت مهدى(عج)

 صلاحيت آن امور تاييد و يا رد مى‏گردد.

مي گن: شب قدر معادل هزار ماه و يا به عبارتى 84 سال مى‏باشد.

 اين ليله عزيز معادل‏ عمر يك انسان و بلكه بيشتر مى‏باشد .

 فضل اين شب به مراتب بيشتر ازعمر يك انسان است

 

مي گن:در  شب قدر فاصله زمين و آسمان به حداقل مى‏رسد

 و دعاى بندگان مستجاب مى‏شود و

 درهاى ‏غفران الهى به روى بندگان باز مى‏باشد.

 

 

 ************************************

 

اون آقایی كه شبا
رد می شد از كوچه‌ی ما
كیسه به دوش كو؟؟
رد پای پر خراش بی خروش كو؟؟
اون آقای خرقه پوش كو؟؟

كجاست اون آقا كه پینه های دستاش
مرهم دلای ما بود؟
نفس سبز نیگاهش
همیشه حلال مشكلای ما بود؟

می شه یكبار دیگه
سر بزنه به خونه ی ما؟
بگیره نشونی از
غربت بی نشونی ما؟
       از   مرحوم آغاسی

 

 

متن كامل شعر را مي توانيد در وبلاگ زير ملاحظه كنيد:

http://bani-adam.blogspot.com

 

 

 

از همگي التماس دعا داريم.

 

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥
 

ساعت 9 شب

مكان: يكي از خيابان هاي به اصطلاح بالاي شهر

دارم از يك مهموني بر مي گردم پريسا صندلي عقب خوابش برده.

  مي خوام برگردم خونه. خيابون خلوته.  .نرسيده به اولين

 چهار راه دست راست ازدحام ماشين هاي مدل بالا است.

 مزدا. تويوتا. كمترينش 206 است.سرعتم رو كم مي كنم.

  و از اين صف طولاني سان مي بينم

جلوتر دختري ايستاده.  مانتوي سفيد. شلوار ابي روسري قرمز

بايد حدس مي زدم .

به نزديكش رسيده ام. كم مانده بود  بزنم به ماشين جلويي.

نگاهم با نگاه دختر تلاقي  مي كند.

لبخند تلخي  نا خوداگاه بر گوشه لبانم نقش مي بندد.

 او هم مي خندد وبا صداي بلند مي پرسد تا كجا مي ري؟

بين جواب دادن و ندادن در شك مانده بودم.

خيلي وقت  بود در انتظار همچين فرصتي بودم.

گفتم: تا هر جا كه بتونم.

در كمتر از چشم بر هم زدني  وجودش را كنارم حس مي كنم.

 كمي ترس دارم. ولي سعي مي كنم شجاع باشم

دختر تيزي است با چند نگاه انگار تمام زندگي ام را مي خواند:

دخترته؟ چه ناز خوابيده.

چه موهاي خوشگلي داره. همين يكدونه است نه؟

يكريز حرف مي زنه.  و من فقط گوش مي دم.

بهش مي گم: اجازه مي دي  چند دقيقه  يك گوشه نگه دارم.

اصلا تعجب نمي كنه. با سر تاييد مي كنه  .

جلوي اب انار فروشي نگه مي دارم. كيف پولم را باز مي كنم

 كه پولي در بيارم دختره دستم را پس مي زنه

 و مي گه : مهمون من ترش مي خوري يا شيرين؟

بهش مي گم: هر چي خودت خوردي واسه منم بگير

 با دو تا معجون انار بر مي گرده. 

 با خنده ازمن مي پرسه: از كجا فهميدي هوس انار كرده بودم؟

من بودم و 1001 سوال بي جواب.

 نمي دونستم چطوري ازش بپرسم كه ناراحت نشه

 و يا اون معجون را درسته تو صورتم پرت نكنه!!

خودش دوباره شروع مي كنه به حرف زدن: شوهرت دوست

 نداره كه آرايش كني يا خودت اهلش نيستي

هرچند تو كه نيازي به اين كارا نداري

همينطوري اشم قيافه ات خوبه

ازش مي پرسم: تو هم قيافه خوبي داري ..مگه نداري؟

مي گه: نه بابا اگه به خودم نرسم

عين اين پيرزن هاي 40 ساله مي مونم

مگه چند سالته؟؟ فكر نمي كنم بيشتر از 27 داشته باشي

مي گه: 24 سال ام است 3 روز ديگه مي رم تو 25

 اسمت چيه؟

مي گه :نگين  ولي دوستام بهم مي گن نگين جيگر

مي خندم ..و تكرار مي كنم.. نگين جيگر!

 اسم تو چيه؟

 مي گم: پروانه  بدون جيگر ميگر

نگين مي خنده و مي گه: خيلي باحالي

به ساعتش نگاه مي كنه و مي گه: بازم مدرسه ام

دير شد. پروانه جون منو مي رسوني تا ميدون صنعت.

مي گم باشه معجون كه تموم شد راه مي افتيم.

نگين  يك سي دي از تو كيفش در مي اره و مي گه

اينو برام  بذار. بدون اينكه ازش بپرسم 

 كه اين سي دي كيه براش مي ذارم..

سي دي  خارجيه .نگين مي پرسه زبانت چطوره؟

 مي گم زياد تعريفي نداره خصوصا تو فهميدن شعر هاي انگليسي.

مي گه: بذار همين اهنگ رو برات ترجمه كنم!

قيافه من ديدني بود.مي پرسم نگين كلاس  زبان مي ري؟

 چشمكي مي زنه و مي گه  ليسانس  مترجمي زبان

 دارم بهم نمي اد؟

زير لب مي گم: اصلا!  ولي فكر كنم نشنيد.

نگين شروع  كرد به ترجمه كردن  شعر:

دیگر کافيست از من چه مي خواهي

 
تنها کاری که مانده است این است که از من دور بشوی

سعي کن که حرف من را بفهمي هنگامیکه مي گويم گذشته را فراموش کن

 

دیگر کافيست چه چيزي باعث بازگشت دوباره تو شده است
من را فراموش کن و احساس آرامش کن

به خدا سوگند که من هيچ چيزي که از طرف تو برسد را خواستار نیستم

چقدر سليس و روان.

و 15 دقيقه بعد اونو تو ميدون صنعت پياده كردم

 بدون اينكه تونسته باشم يكي از اون 1001 سوالمو پرسيده باشم. 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 
 
گلچين
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥
 

از كتاب هبوط:

مرا كسي نساخت، خدا ساخت ؛ نه آنچنان كه « كسي ميخواست »، كه من كسي نداشتم ،

كِسم خدا بود. ِكس بي ِكسان. او بود كه مرا ساخت، آنچنان كه خودش خواست،

نه از من پرسيد ونه از آن « منِ ديگر » م . من يك گِلِ بيصاحب بودم.

 مرا از روح خود، در آن دميد و بر روي خاك و در زير آفتاب ،

 تنها رهايم كرد. مرا به خودم واگذاشت. عاق آسمان !

 كسي هم مرا دوست نداشت؛ به فكرم نبود. وقتي داشتند مرا مي آفريدند،

 كسي آن گوشه خدا خدا نميكرد... وقتي داشتم روح ميپذيرفتم ،

 شكل ميگرفتم ، قد ميكشيدم، چشمهام رنگ ميخورد،چهرهام طرح ميشد،

 فرشتهاي ظريف و شوخ و مهربان و چابك پنجهاي ، با نوك انگشتانِ سِحر آفرينش ،

 آن را صاف وصوف نميكرد... وقتي ميخواستند كارِ دل را در سينه ام آغاز كنند ،

 آشنايي دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگردد و

 از خزانه اي دلهاي خوب ، بهترين را برگزيند.

ـــــــــــــــــ                                                                                                

عشق،عشق مي آفريند. عشق زندگي مي آفريند. زندگي رنج به همراه دارد.

 رنج دلشوره مي آفريند. دلشوره جرات مي بخشد. جرات اعتماد به همراه دارد.

 اعتماد اميد مي آفريند. اميد زندگي مي بخشد. زندگي عشق مي آفريند.

 عشق عشق مي آفريند.(احمد شاملو)

ــــــــــــــــــــــــــ

ای عشق، من مطیعم. از من چه می خواهی؟از تو پیروی کردم و

گرفتار زبانه ی آتش تو شدم. چشمهایم را

گشودم و جز تاریکی چیزی ندیدم. دهانم را گشودم و جز اندوه چیزی نگفتم.

شوق مرا در آغوش گرفت اما

هنوز معشوق را نبوسيدم.

 .
ای عشق! من ناتوانم پس چرا من را آزار می دهی در حالی که تو توانمندی؟



چرا به من ستم می کنی در حالی که تو عادلی و من بی گناه؟



چرا مرا خوار می کنی در حالی که یاری کننده ای جز تو ندارم؟



چرا از من روی گردان می شوی در حالی که تو مرا یافته اي!؟(جبران خلیل جبران)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تا حالا شده به یک گاو حسودی اتون بشه؟؟

 

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥
 

دخترك حدودا 14 يا 15 سال داشت. چند روزي بود كه فكرش حسابي مشغول بود. نمي تونست خودشو قانع كنه. پدرش..هموني كه فكر مي كرد  پاكترين پدر دنياست اينكارو كرده باشه .....!دوباره اون دفترچه بيمه را باز كرد. مال  يك خانم 33 ساله بود با چشماني ابي

يادش افتاد كه اينروزا پدرش دير مي آد خونه. و حوصله هيچ كسي رو نداره.  و خيلي بهونه گير شده و ...

شب قبل يكي از دوست هاش  سي دي فيلم ديشب باباتو ديدم آيدا را آورده بود براش..بعد از ديدن اون فيلم بود كه دخترك بيشتر و بيشتر به دفترچه حساس شد .. ياد اون تيكه از فيلم افتاد كه آيدا نوشت دلكو = سوسك

دخترك اون دفترچه لعنتي را يكروز صبح كه پدرش اونو داشت مي برد مدرسه  زير صندلي ماشين پيدا كرد.اون هم به طور اتفاقي. مدادش افتاد زير پايش و درست وقتي كه  با دستش دنبال مداد مي گشت به جاي مداد اين دفترچه را لمس كرد. به 1000 و 1 ترفند طوري اون دفترچه را برداشت كه پدرش متوجه نشه..انگاري همينكه دستش به دفترچه خورد حس ششمش هم تقويت شد.

تصميم گرفته بود كه امشب باباش كه بياد خونه مجبورش كنه كه با هم فيلم ديشب باباتو ديدم آيدا رو با هم ببينن. مي خواست عكس العمل پدرشو ببينه........طفلكي مامانش ....هميشه مي خنديد و به باباش مي گفت..: اگه يك زماني من بميرم مي ري زن بگيري؟؟ باباش هم مي گفت: چرا نگيرم بعد 40 روز مي گيرم ولي اين دفعه يك زن چشم ابي مي گيرم. و ماماني اش هم مي گفت عمرا و بازم مي خنديدند.

بيچاره مامان كه خبر نداره بابا در زمان زنده بودنش رفته يك زن چشم آبي گرفته!

با خودش فكر كرد اي مامان ساده .. و بعد تو تصورات خودش فكر كرد و فكر كرد و فكر كرد تا خوابش برد.

يادش نمي اومد چند ساعت خوابيده بود و لي هر چي كه بود انقدر خوابيده بود  كه حتي بابا هم رسيده بود خونه.

چشماشو باز نكرد و همچنان خودشو به خواب زد.

مامان و باباش داشتند پچ پچ كنان با هم حرف مي زدند.دخترك گوش هاشو تيز تر كرد

مامان: امروز زود اومدي

بابا: اين چند روزه حسابي كلافه ام

مامان: آژانس مشكلي پبش اومده

بابا: هيسسسسسسسس الان اين دختره بيدار مي شه مي فهمه

مامان: خب بفهمه .جرم كه نمي كني بعد از ظهر ها مي ري آژانس

بابا:آخه خوشگلكم اصلا دوست نداره باباش راننده اژانس باشه اينو من يواشكي از زير زبونش كشيدم

مامان: اخرش كه چي؟ شتر سواري دولا دولا كه نمي شه .. بايد بفهمه كه خرج مدرسه غير انتفاعي اش يكجوري بايد در بياد

بابا: تا حالا كه نفهميده .بقيه رو هم خدا بزرگه

مامان: نگفتي چرا كلافه اي؟

بابا: چند روز پيش يكي از مشتري هاي آژانس كه من رسوندمش  دفترچه بيمه اشو گم كرده. هر روز هم زنگ مي زنه مي گه

تو ماشين شما جا گذاشتم.. هر چي گشتم هم پيدا نكردم نمي دونم چكار كنم. طفلكي  2 روز ديگه عمل جراحي  چشم هم داره

دخترك  با گوشه ملافه اشك هايش را كه يك دفعه مثل سيل از چشم هايش جاري شده بود پاك كرد و زير لب آهسته طوري كه

فقط خودش و خدا بفهمن گفت: منو ببخش پدر.

 

 

 

چشمان آبی

مسلما اگه انتخاب دست خودم بود الان یا یک رمان نویس بودم یا یک فیلمنامه نویس یا یک خبرنگار.ولی حیف که بعضی وقتا مجبوریم به خاطر  سلایق دیگران یک مسیر دیگه رو طی کنیم. امروز نمی دونم شاید قند خونم اومده بود پایین  که هوس نوشتن یک داستان کوتاه به سرم  زد. خداییش کل نوشتن این داستان ۱۰ دقیقه  بیشتر طول  نکشید. می دونم متنش و موضوعش ضعیفه ولی حد اقل هوس منو فرو نشاند.

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥
 

تو هنوز هستی

سايه ی خاموش درخت بی برگ همسايه

می گويند ستاره ها حرف می زنند

ديروز به شب شعرشان رفتم

آری هنوز هم می شود

در خواب به ديدار کسانی رفت

که واقعيت ندارند...

شايد هم دارند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

كاش مي شد يا بهتره بگم كاش مي تونستم!!!!. كه چي كار كنم؟؟

يك دو روز فقط مال خودم بودم.!! چطوري؟

 

 صبح يك روز ابري يك  بليط اتوبوسي مي گرفتم و مي رفتم شمال . با كي؟؟ با هيچ كي .با خودم

مي رفتم شمال. فكرشو نكردم كجاي شمال.شايد مثلا كلاردشت  يا هر جاي كوفتي اش

كه بشه غروب آفتاب رو تماشا كرد

 

يك فلاسك چاي. يك بسته بسكويت ساقه طلايي. و يك زير انداز.  همين برايم بس است انگار

 

فرداي اونروز هم مي رفتم توي يكي از اين بازار چه هاي محلي شهر هاي شمالي مثل شنبه بازار يا سه شنبه بازار و

 

عصري بر مي گشتم تهران.

كاش مي شد. كاش.نه عرف ايران اجازه مي ده يك زن تنها بره ازين كارا بكنه  نه باباي پريسا!!

خوش به حالتون كه مرد هستيد.فقط به اين خاطر است كه  بهتون حسودي ام مي شه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 سرزمين من همين خطوط است.نه برای خوشآمد کسی می نویسم.نه برای چیزی بیشتر از سلام  و خداحافظی ی  دوستانه..........غير ازين بود به ديدنم نيایید ..مفهوم  شد؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکشنبه  ۹/۷/۸۵

                        

امشب شب تولده..........جشن تولد ۶ سالگی ...اگه گفتین کی؟

                    

شب تولد اروند جون بی معرفته!!

تولدش مبارک

http://arvanddarvish.blogfa.com/

پریسا: مامان این پسره  کیه؟؟

ارونده دخترم

پریسا: واسه چی عکسشو گذاشتی اینجا

اخه تولدشه اینجا نوشتم که تولدش مبارکه

پریسا: مگه خودش ازاینا نداره(منظورش وبلاگه))

چرا داره ولی مامانی یک زمانی قرار بود  دومادمون بشه.

پریسا: نه خیر من فقط می خوام بابا رضا دومادم باشه..

 

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳۸٥
 

 

يادش به خير. نمي دونم چرا چند روزه ياد خاطرات چند سال پيش دوران طرحم تو بيمارستان طالقاني افتادم

البته خداوكيلي بگم يادش همچين به خير هم نيست. خودتون مي دونيد كه بيمارستان كه حلوا پخش نمي كنند همه اش صحبت مريضي و مردن و ... است به خصوص تو بيمارستان هاي دولتي.

داشتم مي گفتم:

توي اتاق با بر و بچ نشسته بوديم و مي خواستيم يك نامه بزنيم كه  يك تي مي خواهيم.ازونجايي كه سواد همه امون نم كشيده بود مونده بوديم تي را با ت مي نويسند يا با ط...منظورم تي زمين شويي بود.

 در همين  حين يكي از كارگران آشپزخانه اومد و ازونجايي كه يك كم فضوله و از پشت در هم شنيده بود كه ما مي گيم تي دسته داره يا نداره خودشو انداخت وسط و گفت:

خب معلومه كه دسته داره!!

ما هم هاج و واج بهش نگاه كرديم و گفتيم: تو از كجا مي دوني؟

گفت : چند لحظه صبر كنين.. و بدو بدو رفت.. يك دقيقه بعد كه برگشت حدس  بزنين چي دستش بود؟؟

يك تي................و با خنده گفت: ديديد دسته داره!!!

 

من و  يكي از بچه هاي طرحي خيلي شبيه هم بوديم. منتهی   من آخر بچه مسلمون و

 با حجاب كامل و بدون آرايش مي رفتم سر كار ولي كتي درست نقطه مقابل من بود . شايد همين نكته باعث شده بود كه تفاوت قيافه اي بيشتري داشته باشيم.

كتي مسئول تغذيه بيماران  بخش ارتوپدي بود. من   هم بخش اطفال...تا اينكه بخش هامون را عوض كرديم.

هر ماهي بخش ها عوض مي شد كه تجربه كاري امون بهتر بشه.

اولين روزي كه رفتم تو بخش ارتوپد متوجه نگاه هاي  يك پسر حدودا 23 ساله شدم كه همينطوري ذل زده بود و چشم بر نمي داشت. روز دوم كه وارد بخش شدم ديدم دم در اتاق واستاده به كنارش كه رسيدم شروع كرد به حرف زدن. الان يادم نمي اد چي مي گفت چون لهجه كردي  خفني داشت.

روز سوم ديدم اومده دم در اتاق و يك پاكت اورده .بعد از رفتنش نامه را باز كردم. با جملات خيلي ابتدايي ابراز عشق كرده بود و چند تا عكس هنرپيشه هندي هم توي پاكت بود.

مونده بودم قضيه چيه.. يكي دو ساعتي  فكرم مشغول بود تا اينكه...

كتي اومد و گفت چيه تو فكري؟

گفتم كتي يكي از مريض ها همچين كاري رو كرده.. وقتي مشخصاتشو دادم پقي زد زير خنده و گفت

اهان منو با تو اشتباه گرفته..يك بار ازم پرسيده بود كه از چه هنر پيشه هايي خوشت مي اد منم گفتم هندي

 ....و كتي خنده كنان دوباره رفت.

ومن مونده بودم اين پسره تو اين بيمارستان عكس هارو از كجا گير اورده بود .طفلكي چقدر فكر كرده كه چي بگيره واسه كتي كه مطابق ميل اش باشه.

تا همين پارسال هم عكس ها دستم بود ولي توي يك خونه تكوني حسابي همه رو ريختم سطل آشغال ولي

خاطره اون عكسا  رو نتونستم توي هيچ سطل آشغالي بريزم.

 

 

 

 ********************************************

جمعه ۷ مهر:

 پریسا در سن ۳ سال و ۸ ماهگی:

مامان جون من شیر می خورم تا زود بزرگ بشم مثل تو ظرف هارو بشورم. جارو کنم.خونه رو تمیز کنم. لباس بشورم. اطو کنم.

غذا درست کنم.

مامان: عمرا اگه بزرگ بشی برام اینکارارو انجام بدی.


 
 
التماس دعا...
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸٥
 

**من نمی دونم چرا قضیه  هلال ماه مبارک چرا هر سال تکرار می شه

باور کنید تقصیر انوشه است!!  اگه تقصیرش نبود که این همه اس ام اس در موردش

در نمی اومد.تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها.!!!!

بهترین کار را این منشی ام انجام می ده که اولین روز را با عربستان شروع می کنه

و عید را هم با عربستان می گیره.خودش می گه که سالهاست که خانواده اش

اینگونه عمل می کنند.

پارسال که یادتونه؟؟  یک عده روز عید فطر رو هم روزه بودند..من نمی دونم گناه این

مردم پای خودشون حساب می شه یا پای...؟؟؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مامان جون بیا برات لوبیا خریدم..عمو حمید داده

چییییییییییییی؟؟ لوبیا؟؟ این که لوبیا نیست ماماتی

هیچی هیچی  ((نمی خواد بپرسه که اسمش چی بوده))

مامان جون این اسمش زولبیا است

آهان

      نیم ساعت بعد

بابا بیا  برات لوبیاا   نهههههههه  اسمش چی بود ..زود بیا خریدم

بابا: زود بیا؟؟

اره دیگه یعنی تو وقتی اداره هستی زنگ می زنیم بهت زود بیا!!!

بابا: پروانه این چی داره می گه!!


 
 
به بهانه اول مهر
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥
 

مامان پروانه جون من اصلا دوست ندارم برم مهد

اگه من نرم سرکار نمی تونم برات لپ لپ بخرم(نقطه ضعف پریسا))

خب نخر من اصلا لپ لپ دوست ندارم اسباب بازی هاش همه اش اشغاله

اگه من نرم سر کار نمی تونم برات اسباب بازی بخرم

خب نخر من این همه اسباب بازی دارم .با همین ها بازی می کنم

اگه من نرم سر کار نمی تونم برات لباس و کفش بخرم

خب نخر ببین چقدر لباس دارم تو کمدم .ایناها نگاه کن تا اندازه سحر بشم دارم((سحر ۷ ساله است و همسایه روبروی ماست))

اگه نرم...................اگه نرم...((باور کنید کم اوردم))

بابا می ره سر کار دیگه تو بمون خونه منم نمی رم مهد  باشه؟؟؟

شما بودید چه استدلالی می اوردید؟؟؟

******************************************************

خاطرات مدرسه:

یادمه یک تیم ۴ نفری کشف سوالات داشتیم...روز قبل از امتحانات وارد اتاق استنسیل

می شدیم و سوالات امتحان را کش می رفتیم.

من معدلم همیشه خوب بود ولی همیشه عاشق تقلب کردن و کش رفتن سوالات بودم.

موقع امتحانات هم صندلی های اطرافم از قبل رزرو بود چون بد جوری جواب را می رسوندم به بچه ها

یادمه یکبار برگه یکی از بچه ها رو گرفتم همه سوالات رو براش نوشتم

اون شد ۱۹ من شدم ۱۶!!!!!!!