کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦
 

پريسا: مامان من يك خواهر مي خوام مثل نگين

مامان: ..........سكوت

پريسا: مامان با توام.. يك خواهر مي خوام

مامان: خب ..باشه..بايد صبر كني

پريسا: : من همين الان مي خوام.

مامان: خب به فرشته مهربون بگو. اگه داشته باشه برات مي اره!

_____________________________________

بابا رضا: پريسا عجب گيري داده!! راستي ما ديگه نمي خواهيم خواهري برادري براش بياريم؟

مامان: تورو خدا رضا...من از پس همين فسقلي بر نمي ايم..ببين چقدر از وقتمو مي گيره. اگه

بخوام يكي ديگه بيارم بايد قيد كاركردن را بزنم بشينم تو خونه اينو ببرم كلاس اونو ببرم كلاس.

بابارضا: يعني  هر كي شاغله فقط يك بچه داره؟

مامان: نه ولي مسلما وقتي كه براي بچه ها مي ذاره خيلي كمتره. ببين همين وروجك 3 روز در هفته بعد از ظهر كلاس داره. تازه اگه شطرنج هم بنويسم كه مي شه چهار روز.

بابا رضا:  پري بيا اين ايميل رو ببين.. اين زن و مرد دفتر معاملات ملكي دارند.

    

 و 17 تا بچه10 تا پسر +7 تا دختر

     

  

مامان: مساحت خونه را مي بيني 660 متر مربع است.

  

.جالبه  توي اين خونه همه چي دارند. از اتاق بازي و بيليارد و اتاق كامپيوتر و ......

بابارضا: فكر مي كني اگه ما اين همه امكانات داشتيم صاحب چند تا بچه مي شديم؟؟؟

****************************

دو لینک جالب:

واقعا چند سالته؟؟

http://www.poodwaddle.com/realage.swf

اسمتو بزن اطلاعات بگیر :

http://www.paulsadowski.com/Numbers.asp

****

***********************************************

تنهام  و همسرم به خاطر اخرين ارزوي ام كه براورده شده به ماموريت رفته. دفترچه تلفن رو بر مي دارم و براي اولين بار در عمرم مي خوام يك كاري رو انجام بدم.

نمي دونم چرا استرس گرفتم.

اگه همسايه ها ببين چكار كنم؟؟ نمي گن حالا يكروز شوهرش نيست .

گور پدر حرف اونا. چرا من  هميشه بايد به حرف اطرافيانم حساس باشم؟؟

شماره تلفن را مي گيرم و ...

مي دونم تا نيم ساعت ديگه مي رسه.  بايد ميز  را جمع و جور كنم. آب گلدون گل مريم ام را عوض مي كنم.

يك شمع با بوي طالي روشن مي كنم. يك موزيك ملايم مي ذارم و منتظر مي مونم.

از زمانی که بهش زنگ می‌زنم تا وقتی که به در خونه برسه، 15 دقیقه بیشتر طول نمی‌کشه، اما از همون دقیقه‌ی اول پوم‌تاک‌های قلب من شدید می‌شه و حس شیرین انتظار، سراسر وجودم رو درمی‌نورده
وقتی صدای زنگ رو می‌شنوم، بال درمی ارم.
چادر نماز سفید گل‌گلی رو به سرعت روی سرم می‌اندازم و به طرف در پرواز می‌کنم.
من اگه عاشقت‌ام،
نه به خاطر چشم‌های آبی‌ات،
نه به خاطر موهای پریشان طلایی‌ات،
و نه به خاطر چهره‌ی باوقار مسیح‌گون توئه...
من عاشق اون جعبه‌ی داغی هستم که توی دست‌هاته
ای پسر پيتزا فروش

مرسي از راديو سيتي جون ام

 

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦
 

            

       

  

 دو زوج خیلی باکلاس  در حال  دیدن سرویس های جواهر

مامان: پریسا وایسا می خوام این جا را ببینم

پریسا با بی تفاوتی : نه

مامان:بذار این انگشتر هارو ببینم بعد بریم

پریسا با صدای بلند: مگه نمی گم بیا بریم.

 اینا به درد تو نمی خوره. اخه گرونه تو هم که پولشو نداری

مامان و بقیه:

******************************

در میوه فروشی

پریسا: مامان ازین ها (( اشاره به پسته))  بخر

مامان: باشه... اقا نیم کیلو پسته هم بکشید

پریسا: مامان  چرا بهم گفتی هنوز فصل انار نیومده. این جا که انار داره

مامان:

پریسا: کاشکی برام پرتغال می خریدی

مامان:

*****************************

درمهمانی شام

پریسا: برای من فقط فسنجان بریز

((خداوکیلی دستپخت صاحبخونه افتضاح بود.))

پریسا با صدای بلند سر میز شام: مامان من این غذارو نمی خوام چقدر بدمزه است.نان پنیر دارند؟؟

مامان و بقیه:

****************************

قبل از همون مهمانی شام موقع صرف میوه:

پریسا: کاشکی موز هم می دادند!!مامان چرا موز نخریدند؟؟ 

مامان:

     

   ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 آیا باید از رنگین کمان چشمان تو

تشخیص داد که امروز هوای دلت آفتابی است یا ...؟


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦
 

در همین اطراف ما....

تو ماشین همه ساکت بودند. اقای م با  چشم و ابرو همراه با یک اخم وحشتناک به همسر محجبه اش فهموند که یک تار موی اش از چادر بیرون اومده. زن بیچاره با دستپاچگی دستش رو برد زیر چادرش که بیشتر از  این موجبات اخم شوهرش را فراهم نکنه.

همیشه همین بود. هر وقت می خواستند بروند مهمونی یا مهمونی داشتند سر یک موضوع کوچک اینقدر اقای م بهونه می گرفت که شیرینی دیدار ها  به زهر مار تبدیل می شد.

امشب هم که  عروسی دختر ارشدشون بود باز نتونسته بود خودشو کنترل کنه. و دائما بهانه پشت بهانه. داماد پسر خواهر خودش بود ولی بعد ۲ سال  عشق و عاشقی و فرار دختر از خانه راضی شده بود که در محضر اجازه ازدواج را بدهد.

همیشه به زنش می گفت اگرجای این ۵ تا دختر یک پسر برای من می اوردی من دیگه غمی نداشتم. و همین حرف داغ دل اش را تازه می کرد.

مراسم عقد کنان در سالن عروسی بود.  مهمانهایی که قرار بود سر عقد کادو بدهند همه حاضر بودند. بین همه مهمونا یک نفر بود که تابلوی مجلس بود. لباس قرمز کوتاه با موهای شرابی. همه از خانم م می پرسیدند ایشون کیه؟ و جواب می شنیدند که ایشون با برادراش شریک  مالی ساختمان سازی حاجی است.

وقتی که خانم موشرابی جلوی همه رقصید  از حاجی  ۱۰ تا هزاری  شاباش  گرفت.

و.....

چند روز بعد خانم م  از یک دعانویس  و سرکتاب باز کن شنید که احتمالا صاحب هوو است.

اولین گزینه  ای که تو ذهنش اومد همون خانم موشرابی بود. اما  زیر لب استغفرالله  گفت و با خودش فکر کرد . یک خانم لیسانسه خوشگل پولدار ((البته مطلقه)) چه به شوهر بی سواد زشت شکم گنده و بی ریخت(از نظر هیکل) من.

گذشت و گذشت تا ماه محرم شد. هرسال ۱۰ محرم  نذری حلیمی داشتند که تا صبح همه می موندند و دیگ را به نیت حاجت هاشون بهم می زدند. خانم موشرابی هم  از وقتی شریک ساختمون سازی حاجی شده بود با برادر هایش می اومدند و یک همی هم می زدند.

 این بار برادرها آمریکا تشریف داشتند و خواهر محترمه اشان تکی امده بود برای هم زدن.

چند ساعت بعد از نیمه شب حاجی به خانمش گفت : دیروقته این خانم هم امانت است.

می برم برسونم این خانم را و زود بر می گردم. و منتظر اجازه و یا شنیدن غرغر خانم م هم نشد.

فردای اونروز وقتی خانم م مشغول شستشوی البسه منزل بود متوجه  لکه رنگ قهوه ای  بر یقه پیراهن حاجی شد. خوب که فکر کرد یادش افتاد رژ لب خانم موشرابی هم دقیقا همین رنگ بود و اینگونه بود که دعوای عظیم و مهیب و .... در خانه اقای م به راه افتاد.

بلاخره آقای م اقرار کرد که ۳ سالی است که   با خانم موشرابی صیغه ایشون هستند.

و چون خیلی حساب مالی و...با ایشون و برادرهایش دارند تا اتمام پروژه های ساختمون سازی اش نمی تواند به این پیمان خاتمه دهد.

و طبق براوردی که صورت گرفت اتمام پروژه ها دست کم ۳ سال دیگه کار می برد.

 

۳ سال از اون تاریخ گذشت.

خانم م روز به روز داغون تر و داغون تر می شد. هیچ کس نفهمید که چرا روز به روز خانم م افسرده تر و نزارتر می شود. یاد سالهایی که با نداری حاجی ساخته بود. یاد سالهایی که توی یک اتاق با مادرشوهر ساخته بود تا شوهرش روی پای خودش بایسته ... یاد سالهایی که نذاشته بود کسی بفهمه که سرویس هایی که می اندازه همه بدلی  اند و ...

بعد از گذشت ۳ سال و تصفیه حساب های مالی. خانم م از همسرش درخواست کرد که به قول خود عمل کند.

در کمال تعجب و حیرت جواب شنید...چه اشکالی داره؟ تو زنم باش اون هم معشوقه ام  باشد.

من نمی توانم او را از دست بدهم..تو را هم دوست دارم چون مادر بچه هام هستی.تصمیم با خودت یا بمون و زندگی ات را ادامه بده یا مهریه ات را می دهم و ...

 

فکر می کنین خانم م چه تصمیمی گرفت؟؟

پ.ن:

نمی دونم چرا بعضی وقتا که ماشین ام را می ذارم دم خونه خانم م و می ام سرکار  تا چند ساعتی یاد زندگی اش می افتم . خانم م سالها همسایه ما بود.  هم تو عروسی دخترشون بودم هم اون خانم موشرابی را دیده بودم.بعد اونها منزلشون را فروختند و اومدند تو یوسف اباد خانه خریدند. اما من نمی دونستم تا اینکه یکروز که داشتم ماشین ام را جلوی در خونه اشون قفل و زنجیر می کردم فهمیدم  نزدیک به یکسال جلوی خانه خانم م ماشین ام را پارک می کرده ام!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دلت  گاهي بدجور تنگ مي شه .
جوري که ديگه نه کاري از ترانه ها بر مياد و  نه از شعرهاي فروغ و شاملو و ...
يه خودکار تو دستت داري که تا به خودت مياي مي بيني که هزار بار روي کاغذ اسمشو نوشتي 
و ازديدن اسمش انقدر به وجد مياي که انگار قبلا بلد نبودي اسمشو بنويسي .
...
بعد از ساعت ها انتظار 
يهو بغضت سکوت ميشه و تو گلوت گير مي کنه ، دلت  مي خواد همه ي فصل هاي فاصله رو از کتاب قصه اتون خط بزني و  برسي به فصل های خوبش.
 اما يادت مياد که :
«
.
.
.
اون چيزي که مهمه با چشم سر ديده نميشه ،
 اگه گلي رو که دوست داشته باشي تو يه ستاره ي ديگه است ،
شب تماشاي آسمون چه لطفي پيدا مي کنه ، همه ي ستاره ها غرق گل مي شن ...»


اون وقته که  کمي آروم تر مي شي ...


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦
 

نمي دونم بعضي وقتا شده كه ارزوي يك چيزي رو بكنيد

و بعد از چند وقت  ببينيد كه به ارزوتون رسيديد !!

 

هيچ وقت يادم نمي ره زماني كه براي دوران طرح ام

مي رفتم بيمارستان طالقاني

 هميشه غر مي زدم كه چرا بايد تا سر خيابون برم

براي سرويس و بابا رضا هم مي خنديد و مي گفت :

نكنه انتظار داري سرويس بياد از در خونه تو رو برداره و ببره سر كار!!

(( اونايي كه منو مي شناسند مي دونند واسه خريد يك ادامس

 هم ترجيح مي دم با ماشين برم تا دم سوپر سر كوچه)) .

 

نشون به اون نشوني   چند هفته بعد يكروز عصر كه داشتم

مي رفتم خونه ديدم

 سرويس محل كارم چند تا خونه جلوتر تو كوچه امون پارك شده و ..........

.حتما مابقي  داستان را حدس زديد؟؟

راننده سرويس توي كوچه ما خانه خريده بود!!!

 و اينگونه بود كه بعد از هماهنگي با اقاي راننده صبح ها از دم در خونه

سوار سرويس مي شدم......................يادش به خير.

 

 حالا مورد بعدي.

 

چند وقت پيش به يكي از دوستام گفتم مردم شانس دارند

محل كارشون حداقل نزديك

 يك مركز خريدي ..كوفتي .. چيزي هست .

 تقريبا 3 ماه است كه  3 روز در هفته

 مي رم وزارت بهداشت كه تو خيابون ايرانشهر است.

اونجا هم پراست  از ماشين حساب و لوازم اداري و كارتريج و ..

 من هم كه عشق خريدددددددددددددد..

بابا رضا هم  مي گفت: خدا رحم كرده كه

 شعبه وزارت خونه شما اونجاست وگرنه از دسته پولاي حقوقت فقط كش

اش را مي اوردي خونه!!..

 

ديروز متوجه شدم كه قراره ظرف يكماه  مركز ما منتقل بشه به وزارت

بهداشت واقع در جمهوري!!

برق از چشمامممممممممممممممممممممم پريد.. مركز فروش  لوازم

 خونه و موبايل...

 

وقتي به بابا رضا گفتم آهي كشيد و گفت... بيچاره شدم

 

 

 ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 

پريسا:

مامان مي دوني شيطون از اتيش درست شده؟؟

مامان:

از كجا مي دوني؟؟

پريسا:

مي دونم ديگه....مي دوني ادم رو از گل درست كردند  همون كه ما باهاش سفال درست مي كنيم؟

مامان:

تو مهد بهتون گفتند؟

پريسا:

اره به خاطر همينه كه شيطان با ادم جور نيست

مامان:

خوب تو نبايد به حرف شيطون گوش كني .

پريسا:

اره مامان . مي دوني الان شيطون بهم داره مي گه نرو دستتو بشور.

مامان:

باريك الله ديگه چي مي گه؟

پريسا:

بذار گوش كنم!!...مي گه برو صندلي ات رو بيار دم ظرفشويي ظرفهارو بشور.

وسايل اتاقت رو جمع نكن..حرف زشت بزن. صداي تلويزيون را زياد كن..

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ شهریور ۱۳۸٦
 

محبت دوستانه یا عشق آتشین؟؟

·       محبت دوستانه  شبیه یک رابطه خواهر و برادرانه است که در آن شهوت جایی ندارد اما عشق آتشین شامل رابطه عاشقانه و جنسی نیز می باشد.

·       عشق از نظر آلبرونی (جامعه شناس غربی) : عشق شهوت است وجد است سرگشتگی است.در عین حال آزار دهنده و شکنجه آور است در عوض در رابطه دوستانه هیچ چیز آزار دهنده ای وجود ندارد.عشق الزاما دوجانبه نیست اما در دوستی  همیشه تقارن وجود دارد.

انچه که امروز در دنیای اطرافم می بینم این است که یک رابطه عاشقانه بیشتر از الگوی دوستی تبعیت می کند تا از الگوی عشق آتشین. عدم تقارن مارا دلسرد می کند و نمی توانیم برای مدت طولانی عشقی یکطرفه را تحمل کنیم.فرد عاشق ممکن است از محبوبش متنفر شود اما در دوستی جایی برای تنفر نیست.دوستان می خواهند از بودن کنار هم لذت ببرند و اگر نتوانند به این دوستی خاتمه می دهند.

در یک رابطه عشقی حسد تردید غصه و.ناخودآگاه   حادث می شود .اما اکثر انسانها دوست دارند در  یک رابطه عشقی به آرامش شفافیت و اعتماد برسند که از خصوصیات یک رابطه دوستانه است.

راوی روایت کرده است که چندی پیش مجنون در پی ناکامی های گذشته و سرگشتگی هایی که داشته است ناخودا گاه و با سفر در زمان به دیاری به نام پارس ( یا فارس و به روایتی ایران ) سفر میرسد و سفره دل عاشقش را باز میکند و جمعی به وی مشغول میشوند. پس از اتمام ماجرا ظریفی از وی پرسد : حال که اینگونه آشفته گشته ای و سر بر بدنت ثابت نیست بگو تا ما دانیم که این لیلی لیلی که میگویی زن است یا مرد ؟؟

مجنون دهان باز میکند تا با فحش و ناسزا ظریف را به ظرف تبدیل کند که ناگه حکیمی از میان جمع به او وارد شده و میگوید: ره به دیوانگی مگیر ای جانی ( مجنون بر وزن فاعل ) ... جگر بر دندان بگیر ( جگر بر دندان گرفتن استعاره از صبر است گویا ) و اندکی بر دیار ما بگرد و سپس پاسخ این ظریف ( که 164 کیلو وزن داشته ولی باز هم ظریف مینامیدندش ) را بده !!!

مجنون که عنان از کف بریده و بر جهانی به غیض( شایدم غیظ و شاید قیز ) نگاه میکرد چشمی به حکیم انداخت و از هیبت رخصاره حکیم آرام گرفت ( شاید هم قالب نیمه تهی کرد ) و گفت :به روی تخم چشمان گریانم . 

آری حکیم و مکیم ( همان مجنون حودمان ) سوار بر مرکبی زانتیا نام به اندرون شهر رفته و به سیاحت مشغول میشوند!! راوی( که ظاهرا به طور نامحسوس این دو را زیر نظر داشته است ) اینگونه ادامه میدهد : بر اولین خان که رسیدند فردی بس بی احتیاط به مقابل مرکب آنان میدود و حکیم پای بر ترمز کوبه سر از پنجره بیرون آورده داد میزند که : هوی مگه کوری ای سر میبری ؟ فرد مخطوب ( مورد خطاب قرار گرفته ) با ناز و ادا می گوید : اوا حکیم تو هم !!! بیخیال اعصاب ... ما هم دل داریم خوب داریم دنبالش میریم !!!

حکیم سری به اندوه تکان داده با چشمانی ملول فرد را تعقیب میکند !!! مجنون که با چشمانی از حدقه تهی کرده و نیز قلبی تاپ تاپ زنان میپرسد : ما شنیده بودیم در ایران زمین بسی سخت و زمخت حجاب را واجب میگیرند و هرکه با بی حجابی بینند گرفته و کاری با وی میکنند که آن سرش مرغای آسمان عرب نیانداخت ( توضیح: مجنون به علت سفر در زمان ضرب المثلهای آن سرش نا پیدا و مرغان آسمان به حالش گریه میکنند و نیز عرب نیاداخت رو قاطی کرده و بازگو میکند ) پس این همشیره چرا آنچنان بی حجاب و ناز سخن گفت ولی نه گشتی و نه ماموری و نه بسیجی مخ لصی بر او ایرادی مگرفت ؟؟

حکیم که عنان متانت از کف داده بود قاه قاه زده و با همان قاه میگوید که : پدر صلواتی این که بینیدی ( یا همان دیدی ) مونث نبود که. او پسر حاج محمود قصاب معروف تجریش است !!! مجنون را میگویی چنان با بهت نگاه کرد که ... سپس گفت : حکیم آنچه من دیدیم کرم بر خود مالیده بود و ابروانش را برداشته بود سرخ آب بر گونه مالیده و نیز سایه و اینگونه لوازم بر چهره زده بود ... این مرد بود ؟؟ حکیم نتوانست که چیزی بگوید ...

آری راوی که با بسی سماجت حکیم و مکیم را دنبال میکرد میگوید : اندکی جلوتر دعوایی در گرفته بود بس جانفرسا و ملت نیز گرد دعوای دونفر جمع شده و هو میکردند و دست میکوبیدند که اینگونه بزن یا اینگونه خفه اش کن ... مجنون با دیدن این صحنه رخصاره اش به سرخی گروید و با فریاد خواست از زانتیا پیاده شود و آن دو را از هم سوا کناد ! که حکیم گریبان وی را برگرفت که : هان به کجا چنین شتابان ؟ مجنی گفت : این دو که هم دگر را لت و پار میکنند ... یکی باید آن دو را وسا کند یا نه ؟؟ حکیم نگاهی عاقل اندر سفیه بر مجنون انداخت و گفت : خوب معلومه هیچ آدم عاقلی ای کارو نمیکند !!! مجنون با بهتی افزون پرسید : وا !!! چرا ... حکیم ادامه داد : چون اگر چنین کنی هیچ عایدت نشود جز 1- کتکی به یادماندنی2- فحشهای پدر و مادری 4-چندین شب آب خنک خوری به جرم دخالت در امور دیگران !!!

آری اینچنین بود که دگر مجنون هرچه دید( از زنان کت پوش و مردانی که به اسم عشق هوس میراندند ونیز رفتارهای عجیب ) کلامی نگفت و دم نزد تا وقتی رسیدند به همان جایی که مجنون برای دیگران درد دل گشوده بود !!! ظریف را که بر دکان خود بود پیدا کرد و جمع را دوباره حاظر نمود چنین گفت که : مردمان با آنچه امروز من دیدم و شنیدم میگویم که لیلی از آنان که من دیده ام مرد تر است. سپس وارد سوراخ زمان گشته ... در حالی که ملت با چشمانی گوناگون نظاره اش میکردند

*********************************************

**********************************

********************

**********

**

5شنبه 15 شهریور 1386

اولین اجرای همنوازی سنتور را در حیاط مهدکودک پشت سر گذاشتم. مامان پروانه از اعتماد به نفس من خیلی خوشش آمده بود. کوچکترین عضو گروه خودم بودم و بزرگترین عضو 7 ساله بود.

ما 4 تا آهنگ محلی را با سنتور زدیم:

 1:سه پنج روزه که بوی گل نیومد

2: گل سایه کمر

3:مامان مهربونم

4:رشید خان

استاد صمدی می گفت احتما لا تا اخر امسال 3 بار دیگر هم اجرا خواهیم داشت (( در خانه هنرمندان و تا لار هنر و حوزه هنری)).

****

**********************************

تست تمرکز:به امتحان کردنش می ارزه

رکورد مامان پروانه:۱۹ ثانیه!

http://www.3jokes.com/data/concentration_test.htm

              

 


 
 
تولد پری قصه ها مبارک
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٦
 

اين چراغه چطوري كار مي كنه؟ نورش تموم نمي شه؟ مثل شمع مي مونه؟

           

سوالات  پشت سر هم بود كه پرسيده مي شد......

.و همراه با خيره شدن دخترك به نور فانوسّ

مادرنیز در روياهاي كودكانه خود غرق شد.

هم سن و سال دختر كوچولويش بود يا شايد يكي دوسال بزرگتر

 كه هر تابستان  چند روزي را در روستايي به نام جواهرده

  سر مي كرد.اون زمانها جاده اين روستا  خاكي بود و

.خانه هاي روستا آب لوله كشي و برق و تلفن نداشتند .

 زمان چقدر زود مي گذره.

ياد اخرين باري افتاد كه به اون به اصطلاح روستا رفته بود.

و آخر شب ايميل هاي خودش را در همون روستا چك كرده بود!!

دلش براي دوران كودكي اش حسابي تنگ شده بود.

 به ياد جستجوي سيب زميني هاي پشندي باغ كوچك مادربزرگ...

.ياد صف هاي طولاني چشمه آب پايين ده...

.ياد  صداي مرغ ها هنگام اعلام كردن  تخم گذاشتنشون.

 واي كه .چقدر مي خنديد..

 قدقدقداااااا قدقدقدااااا قدقدقااااا قدقدقاااا...ريتم اعلام فارغ شدن

 مرغ هاي مادربزگ بود .

و بعد دعواي خواهر و برادر سر  اينكه كي زودتر بره و تخم مرغ را برداره!

ياد عطر سبزي كوهي مخصوص يك نوع شامي به اسم شوشاخ

كه كندنش از دل تپه ها قلق خاصي داشت.

ياد منظره مه صبحگاهي در اطراف روستا....

ياد شكستن فندق با اجر..

.ياد تيله  هاي رنگي.

ماماننننننننننن بيا ببين ماه چقدر قشنگه

داره از پشت كوه  بيرون مي آد.بيا ديگه..بيا.

           

 

                                         تولدت مبارک         

    

۱۲ تیر امسال بود که اولین  تبریک زود هنگام را دریافت کردم!! دقیقا ۲ ماه زودتر. از بس که فریبا دوست دوران دانشگاهم حواس پرت است یا ۲ هفته بعد از تولد تبریک می گوید یا ۲ ماه قبل.. من نمی دونم دفترچه یادداشت به چه دردی می خورد؟؟

۱۱ شهریور(دیروز) هم جاری مهربانم الهام  و معلم فتوشاپ سابقم.آقای م تبریک زود هنگام خود را ابلاغ فرمودند!

یادم باشد برای تمام اینها یک دفترچه یادداشت جیبی کوچک تهیه کنم!

از دیشب هم ارسال بقیه تبریکات شروع شد.

امروز اصلا حوصله سرکار رفتن رو ندارم.به همین منظورکار تعطیل!!

می دونی تا به حال گرمای چند نابستان را بر روی گونه هایم حس کرده ام؟؟


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٦
 

پریسای دهن لق:

به پریسا گفتیم امشب داریم می ریم شام بیرون...به کسی هیچی نگی ها.

پریسا: سلام مامان قدسی

مامان قدسی: سلام عزیزم

پریسا: ما می خواهیم بریم جایی.. ولی مامان گفته به کسی نگو منم بهت نمی گم

((ای بر ذاتت.. آبروی منو پیش مامان رضا بردی))

مامان قدسی: ااره  همه اش تقصیر این مامان هاست!((تیکه های مادر شوهرانه))

*************

آخر و عاقبت پروژه فرشته مهربون!!

پریسا: مامان واسه نرگس کفش پاشنه بلند می خری؟

مامان: چرا من بخرم مامانش بخره...کفش گرونه.

پریسا: مامانش نمی خره.. تو بخر.. بگو چقدر می شه من می گم به نرگس پولشو بده به تو

مامان: اونوقت نرگس  به مامانش چی می گه؟؟ مامانش ناراحت می شه ها

پریسا: نه......نرگس به مامانش دروغکی می گه:

 فرشته مهربون برایش کفش آورده!!

مامان:

**************

دلــم بــهــانــه ي ديــــدار يـــار مي گيرد

فــراق انــكه بـــود غـمـگـسـار مي گيرد

بـيـا بـيـا كــه بــه رويــت نـظر كـنـم يكدم

و گـــرنــه جـــان مــرا انـتـظـار مي گـيـرد

دلــم قــرار نــدارد ، بـيــا اي قـــرار هـمـه

ز يــك نـگاه تـــو ايــن دل قــرار مي گـيـرد

بـيـا اي لـيـلي عـالـم ببيـن كـه هـر مجنون

ســراغ كــوي تــو ديــوانــه وار مي گـيـرد



ميلاد خجسته ي يگانه منجي عالم بشريت ، چشمه ي جوشان كوثر ، گلدسته ي گلستان آستان قدسي ، ستاره ي درخشان آسمان ولايت و امامت ، قائم آل محمد ، صاحب العصر و الزمان ، حضرت حجت ابن الحسن مهدي موعود ، عج الله تعالي فرجه الشريف ، بر همه ي دلباختگان و شيفتگان حضرتش مبارك باد