کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦
 

چه حالی می ده:

1:  در هفته یا در ماه بتونی چند ساعتی را در کنار کسی  باشی که پر از انرزی و شادی است.هم خودت ازین رابطه لذت ببری هم دختر کوچولوت از بازی با دختر همون دوست. 

چه حالی می ده:

2: دوستهایی داشته باشی که  نازات را خریدار باشند. به فکر سلامتی روحی و جسمی ات باشند.نگران ات باشند.خلاصه دوستت داشته باشند.

چه حالی می ده:

3: مدیر عامل محل کارت عوض بشه و دیگه نتونی جیم بشی و ساعت 10 بری سر کار وساعت ۱۲.۳۰ برگردی ...

چه حالی می ده:

درست در احساسی ترین قسمت یک فیلم دستگاه دی وی دی ات  قاطی کنه و خراب بشه  و سی دی هم تو دستگاه گیر کنه و نتونی حتی بقیه اشو توی کامپیوترت ببینی.

چه حالی می ده:

وسط یک مهمونی وقتی میوه هارو اوردند دخترت با صدای بلند به نارنگی اشاره کنه و بگه:

مامان اینا لیموشیرینه!!! .........بعد بگه: چرا ازینا برام نمی خری!!((اوایلی که نارنگی  نوبرانه بوده)

چه حالی می ده:

ساعت 2 نصفه شب وقتی  داری با دوستت تلفنی در مورد جن و روحی که تو خونه اش است حرف می زنی

یک دفعه تنها لامپ روشن خانه  با صدای وحشتناک بترکه!

چه حالی می ده:

رفتی تاتر و همه جا سکوت است و بخوای برای بچه ات  بسته چیپس را باز کنی و بعدش درب  قوطی دلستر را!!!

چه حالی می ده:

قبض موبایل خودت بیاد با حدود 20 هزار تومن پول اس ام اس و 7 هزار تومن مکالمه و مال همسرت بیاد 3 هزار تومن اس ام اس و 7 هزار تومن مکالمه!!و بعد همسرت برا ی ات  حساب کنه که 20 هزار تومن هزینه اس ام اس1330 تا اس ام اس است به عبارتی روزی 22 تا!!

چه حالی می ده:

همسرت رفته باشه ماموریت و اخر یکروز کاری اش برات اس ام اس بزنه و اظهار دلتنگی بکنه و ... و تو هم در جواب بزنی ما رفتیم پارک    بعد هم شام بیرون    و الان هم  داریم بستنی می خوریم و بهمون هم خیلی خوش گذشته و

...........!!!

 ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

مسابقه پرجایزه

 
در راستای حضور فعال و مؤثر شیاطین جن و انس در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران
و نیز در راستای توجه بشکوه جناب دکتر مهندس ضرغامی و سایر مسئولین خدوم
صدا و سیما به عالم غیب و در راستای اینکه مردم بیشتر متوجه حضور شیطان در
 جامعه بشوند، مسابقه پرجایزه دیگری را ترتیب داده ایم. عزیزانی که بهترین
 پاسخ را به سؤالات این مسابقه بدهند به قید قرعه از جوایز زیر
 بهره مند خواهند شد:
دیدار حضوری با استاد سیروس مقدم (ملقب به سیروس تارانتینو)
فیلمساز و شیطان شناس معاصر، به مدت یک ساعت و نیم، به همراه سی دی
 پشت صحنه سریال اغما با کیفیت آینه به هفت نفر.

امکان تماس تلفنی با شیطان در حضور استاد مقدم به عنوان مترجم، به مدت ده دقیقه به سه نفر

پوستر تمام‌رنگی شیطان در گریم‌های مختلفبه دو نفر امکان بازی در سریال بعدی
 استاد مقدم با عنوان "روح در پیاده رو" در هفتاد و هفت قسمت،
 در نقش جنازه بازیگراول سریال فقط به یک نفر
 

1. شیطان کیست؟ الف. موجودی که ما را اغوا می کند
ب. موجودی که سالهای گذشته به شکل یک دختر جوان و اخیراً
به شکل یک پسر مامان جلوه گر شده مردم را گول می زند
 
ج. یکی از مهم ترین مخلوقات استاد سیروس مقدم
د. موارد دیگر

2. عالم غیب به چه معناست؟
 
الف. عالمی که توسط حس درک نمی شود

ب. عالمی که به چشم در نمی آید مگر در تلویزیون

ج. عالمی که کسی از آن خبر ندارد مگر استاد سیروس مقدم و دوستان

د. عالمی که آدم در حال اغما متوجه آن می شود

ه. همه موارد به اضافه موارد دیگری که فقط استاد سیروس مقدم می داند و لاغیر


3. صداوسیما چه جور جایی است؟

الف. جایی که هرکی هرکی نیست و در آنجا هرکسی نمی تواند الکی
 سریال ساز شود مگر اینکه با یک کارشناس مذهبی آمده باشد

ب. اتفاقاً جای خوبی است و خیلی حال می دهد

ج. جایی است که هیچکس به خودش اجازه نمی دهد با اعتقادات مردم بازی کند

د. جایی است که در آن عالم غیب تبدیل به عالم شهادت می شود


4. شیطان چگونه وارد صداوسیما شد؟

الف. از راه در

ب. از راه پنجره

ج. از طریق گول زدن مسئولان حراست جام جم

د. در معیت استاد داداشی (ملقب به علیرضا افخمی)
 سازنده سریال معنوی"
او یک فرشته بود
 

5. چگونه می شود مردم را متوجه حضور شیطان کرد

الف. با نمایش دادن آن در گریم ها و لباس های مختلف

ب. با نجات دادن بیماران

ج. با ساختن سریال دقیقه ای خدا تومن

د. گزینه ج



۶ شیطان چگونه یک نفر را اغوا می کند؟
الف. با استفاده از گریم
ب. با استفاده از جلوه های ویژه علی الخصوص دستگاه تولید بخار ساخته استاد سیروس مقدم
ج. با غیب شدن و ظاهر شدن به طور یهویی
د. با نامردی

۷. چرا دکتر پژوهان علیرغم اینهمه شواهد متوجه حضور شیطان
(از مخلوقات استاد سیروس مقدم) نمی شود؟
الف. چون شیطان زیرک است و نمی گذارد توطئه هایش لو برود
ب. چون دچار عجب و غرور شده و متوجه قضایا نیست
ج. چون تا آخر ماه مبارک هنوز چند روز باقی مانده است
د. چون صداوسیما برای سریال ها دقیقه ای مایه می دهد
 
۸. چرا متخصص بیهوشی سریال اغما (موسوم به دکتر لعیا زنگنه) همیشه توی بخش ولو است؟
الف. چون هر آن ممکن است یکی از پرسنل بیمارستان بیهوش شود
ب. چون زنان باید در سریالهای تلویزیونی حضور فعال در همه بخش ها داشته باشند
ج. چون دکتر لعیا زنگنه برای این سریال کلی دستمزد گرفته و اگر فقط در اتاق عمل حضور داشته باشد پول بیت المال حرام می شود که به لحاظ شرعی صحیح نیست
د. گزینه د
 
۹. چرا سریال اغما همزمان با پخش تولید می شود؟
 الف. چون وقت طلاست
ب. چون اگر شیطان از قبل می دانست می خواهند درباره اش فیلم بسازند
علاوه بر دکتر پژوهان استاد مقدم را هم اغوا می کرد
ج. چون در فاصله ماه رمضان گذشته تا ماه رمضان امسال کسی
 نمی دانست امسال هم قرار است سریال بعد از افطار داشته باشیم
د. چون استاد مقدم تازه ساختن سریال قبلی را تمام کرده اند
ه. چون کارشناس مذهبی مربوطه هر روز ادامه داستان را مکاشفه می فرمایند
 
1۰. چرا سریال اغما بهترین سریال تاریخ صداوسیماست؟
الف. چون توانسته عالم غیب را کاملاً به شهود درآورد
ب. چون زده دهن شیطان را صاف کرده و شیطان هم اکنون در حالت اغما به سر می برد
ج. چون مسئولین به طور کلهم اجمعین تا اینجا راضی هستند
 د. دلیل خاصی ندارد
 
1۱. از سریال اغما چه نتیجه ای می گیریم
الف. نتیجه می گیریم شیطان بد است و ما را اغوا می کند
ب. نتیجه می گیریم کارشناسان مذهبی جمیعاً رفته اند گل بچینند
ج. نتیجه می گیریم هرکس دلش خواست نمی تواند راجع
به موضوعات اعتقادی سریال بسازد و همینطور هردمبیل
نیست به جان همه
د. نتیجه می گیریم یاد رضای عطاران به خیر
 

 

   

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦
 

عشقولانه های پریسا:

مامان بيام پيشت بخوابم؟

نه دخترم .امشب هم برو سر جاي ات بخواب از فردا كه

 بابا نيست بيا پيشم بخواب

تو مي ترسي تنها بخوابي؟

اره .اما اگه تو بياي پيشم نمي ترسم

خب چرا فرشته مهربون ديگه نمي اد خونه ما. مي دوني

من چند وقته ديگه تنها مي خوابم؟

خب مي دوني تو ديگه بزرگ شدي .فرشته مهربون بايد بره پيش

 ني ني ها تا اونا وقتي تنها خوابيدند بهشون جايزه بده

 ديگه وقت نمي كنه بياد خونه بچه هاي بزرگتر.فهميدي؟؟

اره مامان. ولي بگو برام كتاب بياره. كتاب شعر ..با يك تخته كه من

 با مازيك روش بنويسم.

باشه عزيزم. حالا برو بخواب

مامان بيا جلو...جلوتر...مي خوام بوس ات كنم.. خيلي دوستت دارم.

من هم دوستت دارم دختر گلم.

اما من تو رو تا اسمونا دوست دارم.. ببین اینقدر دوست دارم 

 ۱.۲.۳.۴.۵  نه ۱۵ تا دوست دارم

بابارو هم دوست دارم تا ابر ها. اما تورو بیشتر دوست  دارم.

ببین پریسا من و بابا رو اندازه هم دوست داشته باش باشه؟!

باشه اما قول نمی دم!

           

*********************************

*************************************

آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم خود به خود هوس باران را میکنم....

آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود هوس

 یک کوچه تنها را میکنم....

آن لحظه است که دلم میخواهد تنهایی در زیر باران

بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم...

قدم بزنم تا خیس خیس شوم ، خیس تر از قطره های باران....

 خیس تر از آسمان ، خیس تراز درختان....

آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم میخواهد باز زیر باران بمانم ،

دلم نمیخواهد باران قطع شود....

دلم میخواهد همچو آسمان که بغضش را خالی میکند ، خالی شوم ،

 از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی...

تنها صدای قطره های باران را می شنوم و اشک میریزم ،

 و آرزوی یارم را میکنم....

دلم میخواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند.....

لحظه ای که آرام آرام میشوم و دیگر

 تنهایی را احساس نمیکنم ، چون باران در کنارم است.....

باران مرا آرام میکند ، باران مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها میکند ،

 باران مرا به آرزوهایم نزدیک میکند.....

آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود ،

دلم میخواست همچو آسمان که صدای رعدش پنجره های

خاموش را میلرزاند فریاد بزنم ، فریاد بزنم تا

یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود........

صدای کسی که خسته و دلشکسته با چشمان خیس و دلی عاشق

 در زیر باران قدم میزند ، تنهایی در کوچه های سرد و

خالی... کجایی ای یار من؟ کجایی که جایت در کنارم خالی است.....

کاش دستان گرمت در دستانم بود ، کاش صدایت همچو

صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد .....


 
 
شما هم فيلم دوست داريد؟؟
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦
 

نمي دونم چرا از يك سني به بعد علاقه آدم ها به ديدن فيلم هاي سينمايي زياد تر مي شه.

 نمي دونم شماها هم همين احساس رو داريد؟؟

شايد برداشت هايي كه از هرفيلم  در ذهن ما به وجود مي اد به نحوه ديدمون به زندگي تلنگري مي زنه و همين تلنگر ها براي امثال ما جذاب و قابل تامله.

مثل تلنگر فيلم افتاده بوسیله قانون يا  زمین خورده قانون يا  مغلوب قانون يا  دوستی اجباری(ترجمه های متفاوتی از نام فیلم)...  فيلمي از جيم جارموش فيلمساز آمريكايي.محصول 1986 سياه و سفيد در 107 دقيقه.

به قول بابارضا اين فيلم  روند آرومي داره.برخلاف فيلم هاي هاليوودي

 كه همیشه منتظر وقوع یک اتفاق هستيم ، معمولا انفجارهای زیاد،

تعقیب وگریز یا صحنه های خنده داری که هنرپیشه اصلی دیگرون رو دست میندازه.

خوب با این حساب فیلم Down By Law با این اصول کیلومترها فاصله داره،

 چون اصلا درباره چیزی صحبت نمیکنه ( حداقل در یک برداشت سطحی).

 اون در باره زندگی کردنه و اینکه مردم چگونه زندگیشون رو با چیزهای

 با معنا یا بی معنی پر میکنند.

 با زندگی سه مرد آشنا مي شويم . زک (تام ویتس) یک DJ بخت برگشته،

 جک (جان لوری) یک دلال محبت ( لفظ اصلیش کمی بی ادبیه) که زیاد

 به کارش علاقه نشون نمیده و روبرتو (روبرتو بنینی) که توضیحش کمی سخته،

احتمالا یک توریست ایتالیایی که از گروهش جا مونده و

چند کلمه انگلیسی بیشتر بلد نیست.

جک و زک هر کدوم جداگانه به اتهام جنایت به زندان میافتند،

و به یک سلول. روشی که جارموش برای گذشت زمان تو سلول

 نشون میده خیلی جالبه. اونا هیچ وقت از سلول بیرون نمیان،

خوردن و خوابیدن اونا نشون داده نمیشه. بیننده فقط

با چوب خطهایی که اونا به دیوار میکشند، گذشت زمان رو حس میکنه.
بزودی روبرتو به اونها ملحق میشه،

کسی که بعد از تقلب در بازی ورق تو یه درگیری مردی رو با توپ بیلیارد

 از پا دراورده. اون پر از انرژیه و یه دفتر یادادشت داره

 که توش کلمات و اصطلاحات انگلیسی رو نوشته.

وقتی روبرتو وارد سلول میشه خنده را با خودش می اره و بینندگان

 هم همراه با جک وزک زندگی تو یه سلول تنگ، همراه با حرکات خنده  

رو تجربه میکنن. روبرتو فرد خوشبینیه که نه تنها روحیه جک و زک رو

 عوض میکنه بلکه وقتی ترانه بستنی رو میخونه کل زندان رو هم به هم میریزه

(I scream, You scream, We all scream, for icecream)

و در حالی که ما هنوز چیز زیادی درباره روبرتو نمیدونیم

او راه فرار از زندان رو پیدا میکنه و اونا از زندان فرار میکنن.
خوب شاید فکر کنید اینم مثل بقیه فیلمهاییه که فرار زندانیها از زندون

 رو نشون میده اما نه اصلا این طور نیست، چون چگونگی فرار زندانیها

 اصلا نشون داده نمیشه و شما فقط میبینید که اونا آزاد شدند.

 در واقع آزاد شدن اونا رو به معنای پیدا کردن فرصتی دوباره

 برای زندگی میشه تفسیر کرد.

صحنه های زندان در حقیقت گذشت زمان رو نشون میده .

 در زندان زمان خیلی آهسته میگذره و در واقع ما هیچوقت از زندان

 فاصله نمیگیریم و زندان ظاهرا یه نمادی برای زندگیه.

برای بیشتر ما زندگی مجموعه لحظاتیه که بعضیشون با اهمیت هستند و بعضیشون نه.

در صحنه هاي پاييني فيلم جايي كه زاك و جك مي خواهند سر يك دوراهي از هم جدا بشن .

. من به بابارضا مي گم: تو كدوم سمت مي ري اگه اونجا بودي؟؟

بابارضا مي گه: جاده سمت  راستي  من مي گم: اگه من بودم سمت چپي(اخر تفاهم)

بابا رضا مي گه: خسته شدم كي تموم مي شه اين فيلم

بهش مي گم: همين الان

بابا رضا با خنده: نه بابا هنوز مونده 20 دقيقه!

و فيلم همين لحظه تموم مي شه و من به بابا رضا مي گم:

يادت باشه هر وقت ديدي اخر هاي فيلم یک جاده نشون دادند بدون  فيلم تموم شده!!!

و بابا رضا مي گه: بابا تو ديگه كي هستي!! دست هر چي فيلم بازه از پشت بستي!

و من در جواب مي گم:مي دوني رضا اين فيلم مي خواست بگه كه:

هر لحظه جزو زندگی ماست و هیچ کدوم بی ارزش نیستن.

 خواسته نشون بده که زندگی داره میگذره بدون اینکه مهم باشه

که ما با زندگیمون داریم چیکار میکنیم.

 

 

 

 

 

 

**************************************

 


 
 
ضرورت نوشتن برنامه های زندگی خودمون!!
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦
 

***********************

نيستش

نمي دونم كجاست

 چه مي كنه

 ولي مي دونم كه ندارمش

هيچ وقت نخواستم كه تورا باچشمات به ياد بيارم

نمي خواستم بي تو >>> به ديوارا بگم هنوزم دوستت دارم

اي بي مروت

ديگه دلي مي مونه كه بگه 

  بگه كه: هنوز زنده است

 زنده است...زنده

اگه صدا صداي منه

 نفس اگه نفس تو

 بذار همه بدونن این  دل ديگه دل نيست  

...................... ..نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه.

************************************************

از  وسط دفترچه ياداشت ام ورقي مي افته بيرون.. اوه.

 ليست برنامه ها و كارهاي عقب افتاده اي بود كه در سال جاري بايد انجام مي دادم.عید نوروز امسال

نوشته بودم اشان:

 تقويت زبان

 گرفتن كارت ملي

تمديد پاسپورت

تعويض ماشين

ارسال كادوهاي عروسي دوستم به عمان

كلاس شطرنج پريسا

كلاس حركات موزون پريسا

كلاس موسيقي پريسا

يافتن يك كار پاره وقت براي عصرها!((بابا رضا مي گه تو انگار نمي خواي خونه بند بشي))

و......

به ليست كه نگاه مي كنم مي بينم فقط تمديد پاسپورت و تعويض ماشين  مونده كه فكر نكنم حالا حالا ها جور بشه  به خاطر اينكه بايد  با بابارضا بريم محضر كه رضايت محضري بده....كي حوصله اينكارارو داره..از زمان گرفتن اولين پاسپورت ام۱۴سال مي گذره و البته اون موقع مجرد بودم و اين دنگ و فنگ هارو نداشت.

ارسال كادوهاي عروسي دوستم را  به ياري خدا امروز مي رم پستخونه انجام بدم..3 ماه بيشتره كه ازدواج كردند .براشون يك آويز طلا  و كلي خرت و پرت..از صنايع دستي گرفته تا عسل و شكلات و پفك!! خريداري كردم. اين هم از اين

اما در مورد ماشین:

شما بوديد  كدوم را انتخاب مي كرديد ؟

 1:ريو ............اقساطي ماهي 138 تومان

2:سمند ..........اقساطي ماهي 151 تومان

3:پزو 206 تيپ 6....اقساطي ماهي 158 تومان

4::پزو 405 .......اقساطي 153 تومان

5: با همون  پرايد خودتون مي ساختيد!

 ولی جدی برنامه های خود را بر روی کاغذ بیاورید و چند ماه بعد ببینید به کدو م یک از اون اهدافتان رسیده اید و اگر نرسیده اید چرا؟

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦
 

           


ساعت 5 است و من در  ترافيك حكيم گير افتاده ام. 
صاحبخونه گفته :ساعت 5 اينجا باشين ها... اما  اينطوري كه معلومه زودتر از ساعت افطار به مهماني نخواهم رسيد.
بابا رضا صبح بهم  گفت: تو نمي ترسي مي ري به يك مهموني كه هيچ كدوم از افراد را نمي شناسي؟؟

حتي صاحبخونه رو؟!! يك وقت مي گيرند يك بلايي سر تو و پريسا مي اورند؟؟
من هم با خنده گفتم: برو بابا من 4 ساله كه مي شناسم اش هر چند كه نديدم اش.
 سرانجام  رضا هم  با گفتن اينكه بهر حال خود داني بحث را به پايان مي رساند.
ساعت 5.30 شده و به انتهاي حكيم رسيده ام. ترافيك روان تر شده.
پريسا  دائم مي پرسه : يسنا بزرگتره يا من؟ چه شكليه؟ مهد مي ره؟ چرا يسنا خوندن نوشتن بلده من بلد نيستم. خونه اشون چطوريه؟  يسنا خيلي اسباب بازي داره؟

تو ذهنم بود كه اگه گلفروشي  سر راهم بود يك چند تا شاخه گل 

 براي مهروش بگيرم ولي  از شانس بد ! به چشمم نخورد.
 بلاخره ادرس را پيدا كردم. در حاليكه  15 دقيقه به افطار باقي مانده است.

 يك اقايي دم در است.. كمي تپل و اشنا با قيافه يسنا ...حدس زدم قهرمان قهرمان مهروش ايشونه.
تا از ماشين پياده بشم و ... باباي قهرمان  ماشين را روشن مي كند و مي رود .


 مهروش براي افطاري فرني و كوكوسبزي تدارك ديده.

 مامان آيسان هم از سمت خودشون يك حليم خيلي خوشمزه گرفته و

 آلوچه خانم هم يك قابلمه اش رشته پخته !!

(من هنوزم نمي دونم خونه مهروش پخته بود يا خونه خودش)

مهروش هم آش رو با جاش ((قابلمه)) گذاشت رو ميز!!

 پريسا تا 20 دقيقه هي مي امد غر مي زد كه اين يسنا وسايلش

 را نمي ده من بازي كنم. با خودم فكر مي كنم اگه يسنايي در كار نبود عمرا

اگه پريسارو با خودم مي اوردم.. به خانم شين نگاه مي كنم و مي گم

خوش به حالش كه سينا رو نياورده. نيروانا هم كه اخر بچه مثبت بود و به

 نظرم خيلي آروم. قيافه ظريف اش منو ياد كوچكي هاي پريسا مي انداخت.

 سامي و باربد هم انقدر شيطون نبودند كه نشه تحمل كرد.

 و سهند هم كه موش بخوردش صدا ازش در نمي امد. و آيسان هم براي خودش

 خانمي شده بود.. و از كنار مامانش تكون هم نخورد.

 با مامان آيسان در مورد اينكه دبستان دولتي بهتره يا غيرانتفاعي صحبت كرديم

كه راهنمايي هاي خيلي خوبي را برام داشت.

 و در مورد دبستان راه رشد هم كه انگار از وبلاگ من خونده بوده صحبت كرديم.

 بعد در مورد برنامه غذايي خودش و ايسان صحبت كرد ..كه براي افزايش قد

 ايسان از دكتر تغذيه گرفته بود.

بعد از افطار هم از سخنراني احمدي نزاد در دانشگاه كلمبيا گرفته تا

 نحوه از شير گرفتن بچه و از پوشك گرفتن و سريال اقاي فتوحي حرف به ميون امد..

 و من بازم ياد حرف بابا رضا افتادم كه

 تو نمي ترسي مي ري جايي كه هيچ كسي رو نمي شناسي؟؟

 و من خوشحال بودم از اينكه به جايي امده بودم

كه هيچ كدام از مهمانها را از قبل نمي شناختم.!!

** متاسفانه با خط و نشوني كه مهروش جان كشيده بود مجبور شدم

 كمي خودسانسوري كنم! خيلي دلم مي خواست در مورد يكي

 از خصلت هاي مهروش جان بنويسم..اما انگار ايشون راضي نيست!!

 ** توي مهموني خيلي ياد فيروزه افتادم. ((فيروزه جون مرام را كيف كن خواهر))

 ** موقع خداحافظي بايد از اتاق يسنا يك عكسي مي گرفتم كه عمق فاجعه

 معلوم مي شد. البته به خاطر همون خودسانسوري نمي تونم توضيحات بيشتري بدم!!


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ۱۳۸٦
 

شب  قدر از هزار شب برتر است.

هر سال بعد از مراسم قران به سر گذاري وقتي كه اعلام مي شه حاجت هاتونو درنظر بگيريد..ليستي از حاجت ها يم را در ذهنم مرور مي كردم:

خدايا اينو مي خوام

خدايا اونو مي خوام

خدايا اينو بهم بده

خدايا اونو بهم بده

خدايا اين كارو برام تسهيل كن

خدايا اون كار رو اينطوري كن

خدايا

خدايا

خدايا....

انگار  من به واسطه يك جوشن كبير خوندن و يك مجير و يك مناجات حضرت علي در مسجد كوفه و نماز مخصوص اون شب بايد باج بگيرم و هي بگم اينو بده اين كارو برام انجام بده و ..

اما امسال ديگه فقط مي خوام ازش كه بهم آگاهي بده. بهم شناخت بده. بهم نيروي درك خودش را بده

درك اينو بده كه خدا واسطه رسيدن به ارزوهام نيست

درك اينو بده كه  ديگه نگم خدا كنه كه اينكار بشه اون كار نشه...

درك اينو بده كه خودش را طلب كنم 

مطمئنم امسال شب قدر  متفاوت ديگري را تجربه خواهم كرد.

                               بسم الله الرحمن ارحيم

***انا انزلناه فى ليله القدر ، و ما ادريك ما ليله القدر،  ليله القدر خير من الف شهر ، تنزل الملائكه و الروح فيها باذن ربهم من كل امر ، سلام هى حتى مطلع الفجر .***
 

                          

 

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦
 

 

ساعت نزديكاي 12 نيمه شب است .كمي خواب ات مي  آيد اما به ياد ات مي آيد كه

11كيلو بادمجان پوست شده _نمك زده شده و اماده سرخ كردن  بر روي اوپن اشپزخانه خودنمايي مي كند.

 

از كلاسور فيلم هاي امانتي ات فيلم my life with out me   را برمي داري واز داخل كابينت هم روغن سرخ كردني را!

همزمان با شروع فيلم اولين محموله بادمجان هارا داخل ظرف دستگاه سرخ كن

 مي چيني و 12 دقيقه تايم مي دهي.

فيلم شروع مي شود. تنها فيلم ديدن هم عالمي دارد براي خودش.

حتما بابا رضا تا حالا 7 پادشاه را خواب ديده. آرزو مي كني كاش با كسي فيلم مي ديدي كه در حين فيلم مثل گزارشگران مسابقات فوتبال از زندگي نامه و ... هنرپيشه ها براي ات  توضيح مي داد.

12 دقيقه اول چه زود تمام شد. صداي بوق دستگاه مجبورت مي كنه از حالت دراز كش در بياي و محموله دوم را بريزي.

 محاسبه مي كني بايد 9 بار ديگر اينكار را انجام بدي. و با يك حساب سرانگشتي

مي فهمي كه تا پايان فيلم مهمان اشپزخانه ات هم  هستي

 

 

فیلم آغاز فوق العاده ای دارد.آن (زني 23 ساله نقش اول فيلم)) که نقشش را سارا پولی بازی میکند، زیر رگبار باران ایستاده و ما با تصویری که با دوربین روی دست گرفته شده ، او را از زوایای مختلف می پاییم.وبه افکاری که از ذهنش می گذرد گوش می دهیم. تمام فیلم تفسیر همین سکانس نسبتا طولانی است.بازی سارا پولی عالی است.باید اعتراف کنم که تحت تاثیر بازی روان و بی آلایش او قرار گرفتم((.سارا استنلی سریال قصه های جزیره)).او از قرار معلوم کارگردان و خواننده نیز هست وفعالیت های سیاسی را نیز با جدیت دنبال می کند.
فیلم روند آرامی دارد که باید با حوصله پای آن نشست. باید حتما فیلم را با زیر نویس فارسی دید.زیرا فیلم به میزان زیادی به دیالوگ وابسته است وکمتر از جلوه های بصری استفاده شده  .

                 آن دو تا دختر داره.پني و پتسي

یکی را در 17 سالگی به دنیا آورده ویکی را در 19 سالگی

.با همسرش توی یک تریلی که پشت حیات خانه مادرش هست زندگي مي كند.

توی زندگی همیشه سعی کرده که اصول را رعایت کند

مشروب نمی خورد حتی یک بار هم مواد نکشیده.به همسرش وفادار بوده.

خیلی زود بچه دار شده اما برای این که مادر خوبی باشد یک شبه بزرگ شده و همه رویاها وشیطنت های جوانی رو کنار گذاشته.

 او به تمام مقتضیات دنیای مدرن پایبند بوده تا زندگی خوبی داشته

 باشد اما دنیا به او وفادار نبود. او فهمیده که به سرطان مبتلاست

 وبه زودی می میرد. هیچکدام از آن چیزهایی که می خواستند

 اورا از مرگ دور نگه دارند،تمام اصولی که برای زندگی بهتر و راحتر

 رعایتشان کرده بود؛ به کاری نیامده اند.و فقط او را به خوابی خوش

 برده بودند.حال او در ابتدای جوانی باید با زندگی خداحافظی کند.

آن تصمیم می گیرد که در این فرصت کم ، حال که به واسطه احساس

 حضور مرگ از این حالت مسخ بیرون آمده ؛ کمی زندگی کند و با این

 حال که رگبار بیرحم مدرنیته بر سرش می بارد و سرمای مسخ کننده

 روزمرگی از هر طرف بر او هجوم می آورد، مبارزه کند و بوی خوش

 خاک نمزده و صدای زیبای ترانه باران را بشنود.

 

 

بين فيلم تصميم مي گيري كه  حتما دوباره اين فيلم را ببيني. چون بعضي از ديالوگ ها را به خاطر اشپزخانه رفتن هاي متوالي  ات از دست داده اي.

 

فيلم به انتها مي رسد و بادمجان ها هم همينطور  و در حين اينكه انهارا بسته بندي مي كني به اين قضيه فكر مي كني كه

آیا ما انسانهای دنیای مدرن در زندگیمان ،آرمانی داریم؟؟

 

*

سکانس جدا شدن   آن و لي((عشق پيدا شده آن در ماه هاي آخر زندگي اش))

  به نظرم بسيار گيرا بود. اوج بازي سارا .

 

 

 

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ مهر ۱۳۸٦
 

 

 یک اول مهر دیگه هم اومد و رفت.

 امروز اصلا دوست نداشتم برم سرکار ولی باید یک امانتی رو می رسوندم به  دست یکی از استادان دانشگاهمون. به همین خاطر پیش خودم گفتم حالا که می خوام تا دانشگاه برم حداقل یکی دو ساعتی هم برم سر کار.

مهد پریسا هم جشن اول مهر داشتند 

اتوبان حکیم هم ماشالله آخر ترافیک.....تابستون  چه راحت بودیما قدرشو نمی دونستیم.. 3 سوته می رفتم یوسف آباد. توی راه هم با خودم فکر کردم ::

سال دیگه پری ام پیش دبستانی می شه و سال بعد اول دبستان.

درست روبروی منزل ما مدرسه دخترانه ای است که فقط  شیفت بعد از ظهر دارد. با این وصف یا بنده باید کارکردن را تعطیل کنم (عمرا) یا دنبال یک مدرسه دیگر بگردم((دوتا چهار راه بالاتر از منزل امان) یا اینکه منت کشی مادر شوهر گرامی را انجام دهم((چیزی تو مایه های همون عمرا) و یا فعلا پیش دبستانی را در همین مهد کنونی اش بگذراند تا انشالله اول مهر 88!!!

شاید اصلا منزلمان را عوض کردیم و رفتیممممممممممممم......... ؟ من که عاشق خیابون جهان  آرا هستم. مخصوصا از خیابون 35 به بالا.. نمی دونم ارامش خاصی بهم دست می ده وقتی ازونجا رد می شم شاید به خاطر درخت های اطراف خیابونش است.

تو ذهنم می گذره که یکسری به مجتمع رشد تو  سعادت اباد هم بزنم.. اما نه بی خیال  شهریه پیش دبستانی اش که یک میلیون و نیم باشه وای به حا ل بقیه مقاطع اش.. بعد یاد قیافه شاگرد اول های کنکور امسال می افتم که همگی از شهرستان ها بودند.. بچه اگر درسخون باشه .....

دوباره برمی گردم به حال و هوای داخل ماشین .. صدای نامجو داره پخش می شه..دو  یا سه تا از کارهایش را  می پسندم  و بقیه را یکی یکی رد می کنم. هنوز ترافیکه و ماشین ها به کندی حرکت می کنند.

عقب سر من یک زانتیا هی چراغ می زنه. یک فحش آبدار نثارش می کنم ( تو مایه های بی شعور و احمق) و اشاره می کنم کجا می خوای بری؟؟ تا چشم کار می کنه ماشین است جلوی ما!!!

و کنار نمی روم...بعد از یادگار یک کم از ترافیک کم می شه تا پل چمران... و زانتیا همچنان چراغ می زند و من هم لج  بازی ام را ادامه می دهم و کنار نمی روم!

از سمت راست من سبقت می گیرد و انگار اون هم بد و بیراهی نثار می کند. و بعد از  چشم بر هم زدنی  در جلوی من قرار می گیرد.

حالا دیگر وقت تلافی است. انقدر برایش چراغ می زنم که حالش جا بیاید.و اینگونه بود که   

فکر کنم  حس انتقام جویی ام ارضا شد!!

ساعت نزدیک 10 صبح است که به محل کارم می رسم..و بعد از 2 ساعتی کار سخت و طاقت فرسا و ....از محل کار به سمت دانشکده تغذیه می روم.

دلم می خواست دانشجوی ارشد می شدم و دوباره می رفتم دانشگاه. اما بعد با خودم فکر می کنم..چه فرقی می کنه وقتی  ارشد بگیری و بیکار باشی!

خصوصا با این وضع جامعه ..یاد خبر منحل شدن بخش تغذیه در وزارت بهداشت می افتم. از 28 نفر پرسنل فقط 5 نفر را نگه داشته اند ان هم برای روز مبادا !!

متاسفم برای وضع تغذیه کشورمان..

متاسفم که برای یکی از اصلی ترین الویت های  یک مملکت.. دولت هیچ برنامه ریزی اساسی  ندارد.

و............

 پس  از گرفتن  ارشد هم تا اطلاع ثانوی صرفنظر می کنیم......کارم را انجام می دهم و بر می گردم به سمت خانه.

پری ام امروز کلاس سنتور دارد.

استاد صمدی طبق معمول بعد از اتمام کلاس می گوید: این دختر شما نابغه است  من قول می دم موسیقی دان خواهد شد.ومن در دل می خندم و می گویم برو بابا کم چاخان کن!

 و به خانه باز می گردیم.

 

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////

عجیب دلم می خواهد که جای این فرد می بودم...برای یک بعد از ظهر.