کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

شب يلدا
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٦
 

ــــــــــــــــــــــــــــ

با خودم خلوتی دارم.یعنی این مشکل شب یلدا مختص من است؟؟

هر سال سر اینکه شب یلدارو کجا بگذرونیم یک سری

دردسر را باید پشت سر بذاریم خدا رحمت کنه مادربزرگ ها و

 پدربزرگ های همه شمارو((اجماعا فاتحمه الصلوات))

بی بر و برگشت هر سال همه اونجا جمع می شدیم 

 اصلا حکمت شب چله این بود..یک صله رحم و

 یک دیدار دسته جمعی آن روزها، زمان کودکی را میگویم

 که آیین شب یلدا یا شب چله (آغاز چله کوچک زمستان)

 بسیار جدی در خانواده ما برگزار میشد. یلدا شبی گرامی بود

 و نامی زیبا هم داشت که برای ما بچه ها رنگ و بویی

از هزار و یک شب داشت و همراه شدن این نام زیبا با قصه های شیرین

مادر بزرگ در زیر کرسی و در

 حال خوردن انار و هندوانه، از یلدا شبی میساخت بی نظیر و یگانه.

اما...

حکایت امسال شب چله ما!!

بابارضا که ماموریت است و نیست .امسال هم  نوبت مامان اشرف

ما بود. می دونید ما برای رفع این معضل توافق کرده بودیم:

یک سال خونه مادر زن

یک سال خونه مادر شوهر

اما بنا به بعضی دلایل!! که نمی تونم بگم. مامان قدسی(مادررضا)

 مهمونی اش  را انداخت شب یلدا.

و مشکلات از همینجا شروع شد.

یک خانمی تو ارایشگاه حرف قشنگی بهم زد گفت:

هر بحران و حرف و حدیث و ...یک خط(چروک) تو صورت آدم می اندازه.

فکر کنم سر همین جریانات شب یلدایی ما یک چند تایی خط تو صورت امون کاسب شده  باشیم!!

می دونین دلم چی می خواست؟؟

یک سفره  شب یلدای خوشگل می انداختم تو خونه ام و هیچ جا نمی رفتم!

                  

 

این هم یک شعر یلدایی تقدیم به همه شما دوستای خوبم:

هرکه مجموع نباشد به تماشا نرود
یار با یار ِ سفر کرده به تنها نرود
بادِ آسایش ِ گیتی نزند بر دل ِ ریش
صبح ِ صادق ندمد تا شب ِ یلدا نرود
بر دل آویختگان عرصهء عالم تنگ است
کان که جایی به گِل افتاد ، دگرجا نرود
هرگز اندیشهء یار از دل ِ دیوانهء عشق
به تماشای گـُل و سبزه و صحرا نرود
به سر ِ خار ِ مغیلان بروم با تو چنان
به ارادت که یکی بر سر ِ دیبا نرود
با همه رفتن ِ زیبای تذرو اندر باغ
که به شوخی برود ، پیش ِ تو زیبا نرود
باغبانان به شب از زحمت ِ بلبل چونند؟(
که در ایام گل از باغچه غوغا نرود
همه عالم سخنم رفت و به گوشی نرسید
آری انجا که تو باشی سخن ِ ما نرود

پ.ن:

یکی از رسوم جالب شب یلدا که هنوز هم در بعضی مناطق ایران اجرا میشود فرستادن خوانچه به خانه عروس است. خوانچه (به معنای سفره کوچک) در واقع نوعی سینی یا طبق مستطیل چوبی است که گاهی روی آن آینه کاری و رنگ آمیزی میشود، روی این خوانچه را با سفره قلمکار یا ترمه می پوشاندند و در آن ظروف تزیین شده میوه میگذاشتند. این خوانچه را بر سر گرفته و به منزل عروس میرفتند. پس از آن، خانواده عروس نیز پیراهن یا پارچه نبریده مردانه برای داماد میفرستادند.

من این رسم رو خیلی دوست دارم اما متاسفانه نشد که برای خودم اجرا بشه!!

 پ.ن ۲:

می دونین برف شیره چیه؟؟

 از خوردنیهایی که همه باید برایش یک سال صبر میکردند، برف شیره بود. که اگر در شب یلدا برف می آمد، موجود بود. برفی که به مصرف برف شیره میرسید، سومین برف سال بود. چرا که اعتقاد بر این بود که برف اول، برف کلاغ است و تمام آلودگیهای هوا را با خودش به پایین می آورد و بسیار آلوده است، برف دوم، برف گنجشک بود که آنهم ته مانده آلودگیها را با خود داشت و سومی، برف آدم بود که تمیز و خوشبو و مانند گل یاس سپید بود.

با شروع بارش برف، یک سینی یا هر ظرف بزرگ و نسبتا گودی را در حیاط یا پشت بام، زیر برف میگذاشتند تا پر شود، سپس این ظرف برف تازه را به داخل آورده، در کاسه های کوچکتر تقسیم میکردند و رویش شیره انگور ریخته و مانند بستنی نوش جان میکردند.

پ.ن ۳:

یک خبر خوش: بابارضا  توانست یکروز زودتر خودشو از اهواز به تهران برسونه درنتیجه

شب یلدا در کنار ماست


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦
 

                      

*صبح با  یک احساس  شادی خاصی بیدار می شوی چون دخترت اولین اجرای  سنتور خارج مهد اش  را در  پیش رو دارد.

                  

*صبح را با یک بغض فرو خورده ادامه می دهی چون همسر مهربون ات برنامه ماموریت 5 روزه ای به سمت جنوب دارد و نه در کنسرت همراه تو است نه در مهمانی شب یلدا!

*همچنان صبح است و تصمیم می گیری تا فرهنگسرای بهمن با ماشین شخصی ات بروی و منتظر  سرویس جشنواره نباشی.

*باز هم صبح است و  در ایستگاه مترو منتظری که یک دوست عزیز بیاید و با هم به سمت فرهنگسرا بروی

       

*قبل ار ساعت 9.15 خودت را به محل اجرا رسانده ای و می بینی که بعلت باران شدید ی که می بارد برنامه به اجبار به تعویق افتاده است.

*به ساعت نگاه می کنی و 11 را می بینی.برنامه خاله نرگس در حال اجرا است و گروه کنسرت همچنان منتظر نزدیک شدن ساعت اجرای برنامه اشان هستند.

*کوچکترین عضو گروه  همنوازی سنتور از تو ساندیس می خواهد و تو می ترسی که نکند نزدیک اجرای برنامه هوس سر زدن به دستشویی  به سر اش بزند و با ترفندی حواس اش را پرت می کنی.

*ساعت 12.30 است و همه گروه خسته و درمانده التماس می کنند که زودتر برنامه خود را اجرا کنند.و بروند.

         

*میزها و صندلی ها را چیده اند. از 5 بلندگو انگار 2 بلندگو قابلیت پخش مناسب صدارا دارد.

به قول مهمان  مخصوص امان که 4 ساعت تک و تنها در گوشه ای از سالن مشغول تماشای برنامه!!! بوده است << کیفیت صدا به حدی افتضاح بود که هیچ صدایی شنیده نمی شد>>

*بلاخره  با اهدای جوایز به  کارهای برتر(از جمله گروه کنسرت خردسالان)  دومین جشنواره آب به کار خود خاتمه داد.

  

*شرمنده از مهمان ات هستی  و آرزو می کردی کاش دعوت اش نمی کردی. اگر امکانات صوتی سالن بهتر بود شاید....

 بارش باران در سالن برای وی بیشترین حظ را داشته است.شاید.

*و از سالن خارج می شوی درحالیکه بارش  باران خارج از سالن ادامه دارد..

*****************************************************

*****************************************************

از بین فیلم هایی که دارم به طور تصادفی فیلم ترمینال را انتخاب می کنم

ویکتور که اهل کشوری در اروپای شرقی است با هواپیما عازم نیویورک می شود . اما در این فاصله یک کودتای نظامی در کشورش رخ می دهد و بنابراین زمانیکه او به فرودگاه جی.اف.کی می رسد مامور گمرک به او اطلاع می دهد که با توجه به این کودتا ویزای او فاقد اعتبار است بنابراین ویکتور حق خارج شدن از ترمینال فرودگاه و وارد شدن به شهر را ندارد . از طرف دیگر چون دولت امریکا دولت جدید کشور وی را به رسمیت نمی شناسد لذا دیپورت کردن او به کشورش نیز امکان پذیر نیست . بنابر این ویکتور مجبور می شود تا در فرودگاه نیویورک بماند . رئیس فرودگاه بنا به دلایلی تصمیم می گیرد اجازه اقامت در داخل ترمینال را به او بدهد و بنابراین ویکتور تدریجاً به اقامتش در آنجا عادت می دهد . او با کارکنان فرودگاه دوست می شود رابطه ای عاشقانه بین او و یک مهماندار هواپیما به اسم آمیلیا بوجود می آید و شروع به تقویت زبان انگلیسی اش و یافتن راهی برای پول در آوردن می کند و ........

                       **************************************

ترمینال» یک روایت بسیار هوشمندانه از ماهیت «انسان» و نوع بشر است.

 اینکه انسان چطور در موقعیتهای دشوار نیز می تواند ماهیت انسانی خود را حفظ کند.

«ویکتور» (با بازی بی نظیر «تام هنکس») در همان محیط بسته و در اسارت:


- کار پیدا می کند
- عاشق می شود و عشقش را به شام دعوت می کند
- حمام می کند
- دوست پیدا می کند
- در آمد کشب می کند
و . . .


کسانی که طعم «اسارت» را چشیده باشند، این فیلم را خیلی عمیق تر درک می کنند.


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦
 

 وقتي با اصرار  پريسا براي سينما رفتن مواجه مي شويم چاره اي

نداريم جز اينكه روز شنبه را براي سينما انتخاب كنيم.

ظهر به سينما زنگ مي زنم  و مي پرسم: براي سانس اخر رزرو مي كنيد؟

طرف با خنده مي گويد: خلوت است رزرو نمي خواهد! همينطوري بياييد.

و اينگونه بود كه به ديدن فيلم رفيق بد دعوت شديم!!

كل تماشاچيان  اين فيلم به 40 نفر نمي رسيد.

اينجا بود كه دليل خنده يارو برام مشخص تر شد!

قيمت بليط هم كه نصفه بود.. نفري 500 تومن. 

  از پريسا هم كه بليط نمي خواستند!! اول اش كلي حال

 كرديم كه با 1000 تومن اومديم سينما!!

اما بعد ......

از اول فيلم كه من حواس ام به سقف سينما بود ..

 كه ممكن بود هر لحظه بريزه رو سرمون.

صداي فوق العاده بد.. به طوريكه يكي از تماشاچيان بلند گفت:اینجا

  250 تومن هم نمي ارزه!!

مشكل بعدي تاري بيش از حد فيلم بود ..

وسط فيلم هم كه آنتراك داشتيم اون هم به مدت 5 دقيقه!!

به قول بابا رضا انگار آپاراتيه رفته جيش كنه!!!

 در راه رفتن به رستوران بابا رضا هم جريان سينما رفتن اش

 را  با نسرين خانم!!!  براي ام تعريف كرد!! البته اين قضيه مربوط

 به زمان اكران  فيلم كلاه قرمزي و .. بوده و اكنون

 هيچ جاي نگراني وجود نداره!!!

جالبي قضيه مي دونيد چه بوده؟؟ اينكه بابا رضا  اون موقع 3

 تا بليط گرفته بوده  خودش و نسرين و داداش بزرگه نسرين!!

آخه ادم عاقل برادر بزرگ دوست دخترش رو هم با خودش مي بره سينما؟؟؟؟؟

ياد اون اس ام اس قديمي افتادم كه يك بنده خدايي 3 تا

بليط سي نما مي گيره و به دوست دخترش مي گه:

امشب 4 تا بليط سينما گرفتم. دختره مي گه:

 ما كه 2 نفريم پسره مي گه:

واسه خودمون نگرفتم كه.. واسه بابا و مامان  و خواهرت!

 به قول پريسا يك حاليييييييييييييييي تو فست فود  كرديم و

به خانه برگشتيم!. و اينگونه پروژه هوسانه فيلم دخترك امان به پايان رسيد!

نتايج اخلاقي:

  • وقتي فيلمي  را با جمعيت مي بينيم قشنگي بيشتري
  • پيدا مي كند.بنا بر اين حتي الامكان شنبه ها به سينما نرويد!!

  • يك سينماي درجه يك را براي ديدن فيلم انتخاب كنيد  كه
  •  مشكل صدا و تاري ديد و ...  پيدا نكنيد.

  • وقتي همسرتان يك نوستالژي قديمي در مورد دوست دخترش
  • تعريف مي كنه با استقبال و گشاده رويي ماجرا را دنبال كنيد
  • تا به  احساس اش خدشه اي وارد نشود!!

 

 

 

 

 


 
 
شخصيت زندگی قبلی اتون شارژ و دشارژ اس ام اس
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٦
 

**************************

چند وقت قبل يك لينكي دستم رسيد:

http://thebigview.com/pastlife

كه با وارد كردن تاريخ تولدتون به سال ميلادي مي تونستيد پي ببريد

كه در زندگي قبلي اتون چه شخصيتي داشته ايد!!

حالا بماند كه قضيه اين زندگي قبلي چيست و .. كه در بحث الان نمي گنجد!

خلاصه در اولين فرصت بيكاري اين لينك را باز كردم و به اطلاعات جالبي رسيدم:

اينكه در زندگي قبلي ام  يك مرد   با يكي از اين خصوصيات بوده ام:

جنگجویا كاراگاه.... كه احتمالا كاراگاه بوده ام با توجه به خصوصيات الان ام!

نوشته شده بود كه احتمال خيلي زياد بايد عاشق مسافرت و جستجو باشم

(( اينو خوب اومده بود. من عاشق سفر هستم)

و  توصيه كرده بود كه  استعدادم را در زمينه عشق و نوعدوستي ام

 تقويت كنم و آنرا بين مردمان اطرافم گسترش بدهم!

 

******************************************

 قا نون شارژ و دشارژ

همه ما طالب مهر هستيم. مهرطلبيم.محبت طلبيم.

اگر كسي تمجيد مارا گفت. از ما تعريف كرد .حسابي شارژ مي شويم و

 انرژي مضاعفي مي گيريم اما واي به حال كسي كه عمدا

يا غير عمدي اين احساس مارازير سوال ببرد.

در اينصورت ناخودآگاه تحليل انرژي را در خودمون احساس مي كنيم.

درسته؟؟

مثلا  اول صبح يكي بهمون بگه:

چقدر زشت شدي امروز؟ يا اين رنگ لباست بهت نمي اد يا ..

اونوقته كه تا چند ساعت يا حتي چند روز با خودمون درگير مي شويم.

به نظر شما حيف نيست  زندگي زيباي ما صرف اينگونه دشارژ هاي روزمره بشه.

يك انسان متعالي مي تونه خودشو كنترل كنه.

از حرف اطرافيانش دلگير نشه.

دلخور نشه.  

انرژي ذهني اش را صرف تجزيه و تحليل اينگونه مسائل نكنه.

شما چقد ر در ين زمينه  متعالي هستيد؟؟؟

***************************************

اس ام اس هاي جالب هفته قبل:

كودكان 3 چيز مي توانند به بزرگترها ياد بدهند:

بي دليل شاد بودن

اعلان خواستها با تمام قدرت

هميشه مشغول كاري بودن

تو +عشق=زندگي

زندگي +تو = آرامش

من_ تو=ديونگي

زندگي _ تو=مرگ

تو=بنزين

مرداب براي بدست اوردن نيلوفر سالها مي خوابه تا ارامش نيلوفر

 به هم نخورد پس اگر كسي رو دوست داري براي داشتنش صبر كن

انا لله و انا اليه راجعون     فرستنده اين اس ام اس كشته مرده شماست!

 

 يه قورباغه با اردک ازدواج ميکنه اگه گفتي بچشون چي مي‌شه ؟ . . .

بچه دار نميشن ! . . . تــــــــــو رو خدا براشون دعا کنين !

داره زندگيشون از هم ميپاشـــه :D

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦
 

خواندن آخرین رمان « مارکز» حالا هر چه اسمش باشد، تمام شد. ولی راستش اصلا خوشم نیومد اصلا ! برای همین رغبتی به نوشتن نداشتم. البته ظاهرا سلیقه من با دیگران جور  در نیامده، و هرکس که خوانده خیلی راضی است و کلی تعریف کرده ولی به نظرم اسم مارکز و هیاهوها را که برداری، باقیمانده چیزی است که هیچ لذتی از خواندن در تو ایجاد نمی کند. کل داستان را که لابد همه می دانیم:

 

خاطرۀ دلبرکان غمگین من داستان پیرمردی نود ساله است که در تمامی سالیان گذشته ی زندگی اش رابطه ای جنسی نداشته مگر آن که پولی برای آن داده است. پیرمرد در نود سالگی با دخترکی 14 ساله مواجه می شود، بدون آن که او را در کنار کشد، و به او دل می بازد، و از پس این عشق است که زندگی به نحوی دیگرگونه بر او پدیدار می گردد.

البته کتاب یکی دو جمله خیلی خوب داشت مثلن:

« ... گفتم خودت خوب می دانی دلگادینا، شهرت خانم خیلی چاقی است که با آدم نمی خوابد، ولی موقعی که بیدار می شویم، همیشه روبروی تخت ما ایستاده و خیره نگاهمان می کند.»

یادم می اید حدودا ۲ سال قبل بود که با این کتاب اشنا شدم ان هم  از طریق  يکي از   سایت های اینترنتی.

فکر نمی کردم بعد از ۲ سال از چاپ یک کتاب. با یک دستور توقیف بتوان به یکباره اینهمه  جذابیت برای

خواندن یک کتاب  را در قشر کتابخوان و غیر کتابخوان ایجاد کرد.

 هم اکنون چاپ آفست این کتاب با قیمت ۵۰۰۰ تومان  به فروش می رسد... ان هم برای ۱۲۰ صفحه!!


***

http://www.iranianbook.org/book/Roospian_Sodazade.pdf

**

هر کسی که فکر می کنه ممکنه با خوندن این کتاب از راه راست منحرف بشه لطفا کلیک نکنه!

****************************************************************


نوشته بود:

مرد دست زن را در دستهايش گرفت وگفت: بگو چی می خوای برات بيارم

زن دستش را از دستهای مرد بيرون کشيد و در حالی که اشکهايش را پاک می کرد

گفت: هيچی نمی خوام من فقط سيب سرخ خودمو می خوام که خورديش

نوشتم:

 

مرد: آخه نمی شه که.... از کجا بیارمش ؟؟؟

زن: من نمی دونم ..... من سیب سرخ خودمو می خوام .... زود باش  .... زود!!!

مرد: آخه .....

زن : زود باش

مرد: مطمئنی؟

زن: آره

مرد: مطمئن دیگه؟

زن: آره

مرد: خب بیا .... هوووغ !!!!

زن: .......

یکی دیگه نوشته بود:

اي داد ! اي بيداد! همه چي بر باد رفت! يعني تو مي خواي بگي همه ي اين اسطوره هايي که اين همه سال توي گوشِ ما خونده ن که زن ، مرد رو گول زد و گفت بره براش ميوه ي ممنوع رو بياره الکي بوده؟ يعني قضيه فقط يه شکموييِ ساده بوده؟ امان از دستِ ما مردها !!

 

 

 http://checkoff.persianblog.ir

 


 
 
هشتمين سالگرد ازدواج ما
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦
 

                       

 ۱: وقتی  متن اولین اس ام اس صبحگاهی ات  در یک روز دلنشین و پرخاطره

 اینچنین باشدباید که انتظار داشته باشم روز خوبی را آغاز کرده ام:

سالگرد زندگی مشترک اتان را تبریک می گویم.

 آرزوی قلبی ام خوشبختی و سعادت و موفقیت در کنار همدیگر و نوه عزیزم است.

آنکه همیشه به یاد شماست و دوستتان دارد.

مامان اشرف خوشگلم من این خوشبختی ام را مدیون زحمت های فراوانت هستم.

خوشحالم که از خوشبختی ما شاد هستی.

۲: وقتی حوالی ظهر متوجه می شوی که قراره یک چک میلیونی!! بگیری 

 اون هم مربوط به طلب مالی ات .اونوقته که بازم  متوجه می شوی

  که روز سالگرد ازدواج ات واقعا  برای ات شگون داره

۳: حوالی ساعت ۷ بعد از ظهر۳ تا اس ام اس تبریک سالگرد  ازدواج را دریافت می کنی از

  آقایان س الف و  الف.ی و خانم س .م و خوشحالتری ازینکه دوستانی داری که از شادی تو شادند.

۴: حوالی ساعت ۸ مامان اشرف زنگ می زنه و می گه:

من امشب پریسا را نگه می دارم شما دو تایی هر جا خواستید برویدمهمان من.

و من و رضا علیرغم اینکه دوست داریم پر پرک امان را هم با خودمان ببریم

ترجیح می دهیم که وروجک را در منزل مادر بزرگ اش جا بذاریم!

۵:  به سینما آفریقا  می رویم: توفیق اجباری و در  اواسط فیلم

 اس ام اس تبریک از خان داداش گل ام با  نسیم جون ام  به دستم می رسه

. دوستتون دارم مهربونا

۶:  تصمیم می گیریم که شام سبک بخوریم.اما بعد از شام همسر مهربانم

  هوس  آیس پک  می کند و  ساعت ۱۲ شب   از نزدیکی  مجتمع تیراژه هوسانه

 رضا را می خریم.. قهوه برای من و توت فرنگی برای رضا

۷: کمی پیاده روی می کنیم ..هوا سرده اما گرمی دستانمان  هاله ای از گرما را در

 اطرافمان پدید می آورد.از رضا می پرسم: دوستم داری و در جوابم می گوید:

می میرم برات

۸:قبل از خواب برنامه کله پاچه صبح را می ریزیم.

۲ تا پاچه+یک زبون+گوشت و بناگوش!!

و اینگونه هشتمین  سالگرد ازدواجمان ختم به خیر می شود!!

                        

** این هم لینک عکس عروسی من و بابا رضا