کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

ترد میل یا جالباسی؟
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧
 

فکر می کنین چرا توی این ۴ سالی که تردمیل داریم من ٢ بار بیشتر ازش استفاده نکردم؟؟ و الان  تنها استفاده ما از تردمیل به عنوان جای اویز لباس هایی است که باید اطوکشی بشن!!!

**می تونین از عکس کمک بگیرید؟؟

***فروغ عزیزم برام اف گذاشته که این چه طرز  اپدیت کردنه و همه رو اسکول کردی!!!

شرمنده همه ....

 این عکس مال ۴ سال قبل می باشد و جریانشو سر فرصت براتون می گم


 
 
تنهایی شبانه
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧
 

****************

زیر سایه بان دستان ام  تنها به اندازه قامت ات جا هست

زیر  امواج پر تلاطم  چشمان ام  هنوز اندکی آرامش هست

در سو سوی افق تنهایی ام ذره ای  مجال هست

می ترسم از آن وقتی که بیایم و نباشی

یا بیایی و نباشم

کاش زمانی که نبودم نیایی

یا زمانی که نبودی نیایم.

بهمن ٨٧ 


 
 
اشک دخترک
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧
 

میشه اینطوری زندگی کرد؟؟

یکی از دوستای دوستامون از شوهرش جدا شده اما به خاطر دخترش که کلاس اول است تصیم گرفته اند  تا تابستون همه با هم توی یک خونه زندگی کنند تا درس دخترشون تموم بشه بعد به همه بگن که جدا شدند!!!!

منظورم اینه که صیغه طلاق هم جاری شده است. به نظر شما می شه اینطوری زندگی کرد؟؟

***

لباسی از جنس بادکنک:


 
 
آمادئوس اسلامی
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧
 

١: بهمن و اسفند هر سال که می رسه پای ما هم به سینما وتاترباز می شه

فکر کنم طلسم نرفتن ما به این اماکن  فقط تو این دو ماه بازمی شه!!!!!

دیشب  توفیق    دیدن تاتر آمادئوس به کارگردانی   منیژه محامدی


را پیدا کردیم.اول اش  نمی دونستم که کلمه  امادئوس

یعنی چی// فکر می کردم تاتر در مورد خدایان  یونان و ... است.. بعد متوجه شدم

که اسم کوچک موتزارت آهنگساز معروف اتریشی قرن 18  بوده است.

 نقش اورا ارژنگ امیر فضلی بازی می کند.

خیلی باحاله که بخوای بعضی قسمت های تاتر را طوری تغییر بدی که با موازین

اسلامی جور در بیاد.صحنه رقص ها ی اپرا، زن بازی مردها، مراسم بالماسکه و....

بعد از دیدن این تاتر،  به این فکر افتادم که باید حتما فیلم آمادئوس راپیدا کنم و ببینم.

کسی هست مرا یاری دهد؟؟؟

 

2:خوشبختانه  شر یک عمل حتمی از سر ما باز شد. نزدیک بود که بریم زیر تیغ جراحی!! کسی از شما بوده که سینوزیت داشته و اونو با روش سنتی درمان کرده باشه؟؟

کسی هست مرا یاری دهد؟

 ٣:the best joy of life is to love & to be loved این هم مال حکمت و فلسفه ولنتایم

 

۴: ساعت ١  امروز زنگ زدند از فرهنگسرای ولا که شما جزو ١٠٠ نفر  انتخاب شده های

 مسابقه جشنواره عاشورا شدید.......(از بین ١۴٠٠ وبلاگ).ما تو بخش عکس شرکت

کرده بودیم یادتونه که؟ اپدیت کربلا می خواستی

فردا از بین این ١٠٠ نفر ، به ١۴ نفر سفر کربلا می دن

کسی هست مرا یاری دهد؟

 

 


 
 
امشب شب مهتابه
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧
 

*****

 

بابا رضا از صبح رفته  در ازمون کارشناسی ارشد دانشگاه تهران  شرکت کنه. روی میز نهارخوری چند بلیط جشنواره فجر به چشم می خوره. تاریخ 17/ را که مال روز قبل بوده و ما نتونسته بودیم بریم را داخل  سطل زباله می اندازم و  به بقیه تاریخ ها نگاهی می اندازم.

18 و 21 و 22

روی تاریخ 18 نوشته: فیلم امشب شب مهتابه ساعت  14. ((رضا با دستخط  نوشته میر کریمی))..همین باعث می شه که به رفتن فکر کنم.

پریسا خونه مامان اشرف است. به  سه تا از دوستام زنگ می زنم. برنامه اومدنشون مساعد نیست. به یکی دیگه هم زنگ می زنم. گوشی را بر نمی داره... آ‍ژانس می گیرم . اول می رم دنبال پریسا بعد هم دوتایی می ریم سینما آزادی.

 

دقیقه نود می رسیم سینما و بعلت نبود جا ردیف اول می نشینیم.پریسا  ذوق می کنه و می گه: چه باحال تا حالا ردیف اول نبودیم. طفلکی فکر می کنه که بهترین جای سینما را اشغال کرده!!

 

فیلم شروع شده و کم کم به این نتیجه می رسم که میر کریمی چقدر ضعیف عمل کرده. اگه بازی مهناز افشار نبود و  4 تا اهنگ و صدای خواجه امیری شاید تا اخر فیلم تحمل نمی کردم!

 داستان نسل های مختلف آمال و آرزوهای هر نسل و ایده آل‌هاشان و آن چیزی که در نهایت هر نسل به نسل دیگر منتقل می کند...

داستان زندگی یک  خواننده سرطانی است که به واسطه دلیل های خیلیییییییییییییییییییییییییی مسخره از پدرش قهر کرده و زنش هم حامله است و داره مسیر زندگی اشو برای پسر به دنیا نیامده اش ((با دوربین فیلمبرداری )) تعریف می کنه....

 

خداوکیلی بهتر از این سوژه در مورد تقابل مرگ و زندگی یافت نمی شد؟؟؟

 

پریسا بدون هیچ  اذیتی تا اخر فیلم را با دقت نگاه می کند. اولین باره بدون کمک از چیپس و پفک و ساندیس

تا اخر فیلم را بی صدا دووم اورده.

فیلم تموم می شه. کارت نظرسنجی را می دم پریسا و می گم ردیف وسط بندازش.

بعد هم در مورد رتبه بندی فیلم ها خوب .بدومتوسط توضیح می دم.

از سینما در می اییم. پریسا اصرار داره پیاده بریم.به ندرت پیش می اد که با وروجک اینطوری بدون ماشین خیابون گز کنیم.

 ساعت حدودای 3.40 است. باورتون می شه تا چهار راه کردستان با هم پیاده اومدیم. تصورشو بکن:

سینما ازادی تا چهار راه کردستان!!

 

فکر نمی کنین  وروجک قهرمان پیاده روی باشه در میان همسن و سالان اش؟؟؟؟؟؟ در ضمن وقتی تو اینترنت سرچ کردم دیدم فیلم مال مهدی  کریمی است نه میر کریمی

!!!


 
 
تفریق و تشکر
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧
 

اولین درک تفریق:

پریسا: مامان جون، مامان اشرف چند تا بستنی آورده برامون؟؟

من: ٧ تا

پریسا: خوب...من و تو بابا  داریم بستنی می خوریم اونوقت....(( با انگشتاش شروع می کنه به شمردن))  پس چهارتا دیگه مونده تو فریزر!!!!!

من: نه مامان جون اشتباه کردم مامان اشرف ٩ تا آورده(می خوام مطمئن بشم که درست تفریق کرده))نیشخند

 پریسا :دوباره می شمرد وجواب درست می دهزبان

**************************************

بابت لطف و محبت همه دوستای عزیزم برای اپدیت قبلی متشکرم.خوشبختانه

تونستیم با کمک هم قرض این مادر را جهت خرید غذای مخصوص بچه اش پرداخت

کنیم هم یک عدد ترازو.

نکته بعدی هم اینکه بدلیل بعضی مشکلات و مسایل ،  فقط از دوستایی که می شناسم و اونا هم منو می شناسند کمک می گیرم. بهمین دلیل از اون دسته  افرادی که به صورت ناشناس کامنت گذاشتند و یا در خصوصی خواسته بودند که کمک کنند عذرخواهی می کنم.


 
 
سوالات ایدئولوژیک
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧
 

وروجک: مامان چرا مامان اشرف اول تورو به دنیا اورده ؟

من: خب چه فرقی داره؟ بلاخره باید یکی اول دنیا می اومد بعد اون یکی..

وروجک: ولی من دوست داشتم اول من دنیا می اومدم

من: عوضش من زودتر می میرم می رم پیش خدا  اما تو بیشتر زندگی می کنی

وروجک نگاه عاقل اندر سفیه می اندازدسوال و می گوید:

مگه پیش خدا رفتن بده؟؟ خب خیلی خوبه که آدم بره پیش خدا..

من:سبز

******************************

زیر بارون راه می رم و به اتفاقاتی که چند ساعت قبل رخ داده فکر می کنم.  ......

با  خانم دکتر رفته بودیم بازار. می خواست گلدان کریستال  ۵٠ سانتی از کشور چک

بخره.همراه با دو تا جاشمعی.رو هم می شد ١٠٠ تومن ناقابل.

تو را ه برگشت  به خونه همه اش با خودم درگیر بودم. خانم دکتر دقیقا همه اون چیزایی

را داشت که من دوست دارم داشته باشم.

یک خونه تو یوسف اباد..(جهان ارا).. یک مزدا.. یک باغ تو شمال و...

تو همین فکر ها بودم که تلفن موبایلم زنگ زد:

یکی از مریض های سابقم بود که چند ماهی ازش بی خبر بودم. یک  پسر یک ساله

داره که بیماری  پی کی یو داره....خلاصه بعد از احوالپرسی،  ازم در مورد غذاهای بچه

 ها پرسید و اینکه کی می اد تو ایران و....

. منم جواب دادم فعلن خبری نیست ممکنه تا دو ماه دیگه این غذاها  بیاد و....

بهم گفت: از یکی از خانواده ها ١٠٠ تومن غذا** خریده

(( بعضی از خانواده ها خودشون شخصا غذا وارد می کنند  که خیلی گرون می افته)

و هنوز  پول غذاهارو نتونسته بده

می پرسم شوهرت کارش چیه؟ می گه کارگر ساده کارخونه رنگرزی... حقوقش با

اضافه کاری حدودا ٢٨٠ تومنه...

می پرسم : چقدر اجاره می دی؟

می گه: ١۵٠ تومن

با تعجب می پرسم با ١٣٠ تومن چکار می کنی؟

گریه می کنه و می گه: هیچی ..الان دو ماهه اصلن نتونستم گوشت بخرم.

اول وسایل و مایحتاج امیر علی رو می گیرم.. بعد دیگه هر چی موند...

فکر می کنم: هر چی موند یعنی چی اما تو مخیله ام نمی ره این هر چی چی می تونه

 باشه!!

تلفن قطع می شه و من تلفن این مادر را سیو می کنم. قبلن داشتم اما پاک کرده

بودم. یکدفعه تصمیم می گیرم مثل سال قبل یک فراخوان بزنم.

از تو گوشی ام چند نفری رو انتخاب می کنم و شروع می کنم به اس ام اس..

خانم ن..خانم ز.. خانم ش..اقای الف.. اقای س.. اقای ن.آقای ق.و...

بعد از یکساعت جواب ها می اد. چند نفر ۵ تومن می دن. یکی ۵٠ تومن.

دو نفر ١۵ تومن و ١٠٠ تومن جمع  شد.درست اندازه یک گلدان چک ۵٠ سانتی!!!

 

*اطلاعات بیشتر در مورد بیماری را در وبلاگ پی کی یو بخونید

 **  غذاهای این بیماران خیلی گرونه ماکارونی ۴٠٠ گرمی ٨٠٠٠ تومن...ارد  کیلویی ١۴

هزار تومن...تخم مرغ دونه ای ۵٠٠ تومن

***

خیلی دوست دارم بتونم یک ترازوی دیجیتال با حساسیت گرمی هم براش بخرم.

آخه  این بیماران باید هر چی بخورند را با ترازو بکشند بعد محاسبه پروتتین انجام بدن بعد مصرف کنند.

اگه دوستانی هستند که مایلند کمک کنند  برام کامنت بذارند.فکر کنم حدودا ٧٠ تومنه یک مارک خوب!

پانوشت:

دوستی زحمت کشیده برام کامنت گذاشته که می تونه ترازو بخره..ازش ممنونم و براش ارزوی سلامت و شادی دارم................ابله

_____

جواب سوال مریلا جون:

می شه لطفا کمی برام توضیح بدین که این بیماری چطور ایجاد می شه و آیا قابل پیش بینی هست که یه جنین این بیماری رو داره یا نه و آیا آزمایشات مخصوصی باید انجام داد که بفهمن یه زوج چقدر امکان داره بچه شون این بیماری رو داشته باشه ؟؟؟؟اصلا در اثر چی ایجاد می شه و اگه فرضا این بچه ها چند وعده غذای معمولی بخورن چه اتفاقی می افته ؟

١: بیماری ژنتیکی است

٢: بله قابل تشخیص است ولی ازمایشات مخصوصی داره و حدودا یک میلیون و نیم خرج بر می داره.

٣:در اثر تغییر ژنی..کبد قادر به ساختن یک انزیم مخصوص برای تجزیه اسید امینه فنیل الانین نمی باشد و در نتیجه در اثر خوردن هر پروتیین .مواد سمی در خون ایجاد شده و وارد مغز شده و باعث صدمه به سلولهای مغزی می شود.

۴: اگر غذای مغمولی بخورند.میزان مواد سمی در خون بالا می ره و صدمه به مغز می خوره. و ........


 
 
تولد شش سالگی
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧
 

*مامان جون برنامه سه شنبه امون چیه؟؟سوال

مگه چه خبره؟؟چشمک

*تولدمه دیگه!!نیشخند

خب .می برمت سرزمین عجایب.شام.و...

*نه اینطوری حال نمی دهسبز

پس چطوری؟

*باید خونه مهمونی بدی

الان نمی شه .ماه محرمه بعد هم صفر. ما این دو ماه تولد  نمی گیریم.

فقط یک راه می ماند  .صبر کنی تا ماه صفر تموم بشه.

*باشه صبر می کنمخیال باطل

......................واینگونه بود که  مهمانی تولد یک ماه عقب افتاد.

         دخترکم تولد شش سالگی ات به شادی


 
 
داستان کوتاه
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧
 

***********

دست تکون بده!!

 آقای ایکس تصمیم گرفته بود که با  خانم اچ دو سه ساعتی حضوری صحبت کنه. از اولین باری که همدیگرو دیده بودند چند ماهی می گذشت. طی این چند ماه هم  فقط از طریق تلفن و اس ام اس با هم ارتباط داشتند. بلاخره در یک روز  زیبای پاییزی موقعیت این ملاقات فراهم شد.

برنامه دیدارصرف  ناهار بود.اما آقای ایکس همچنان   از اینکه کسی اون دو تا رو باهم ببینه و بعد......استرس و اضطراب داشت  .!!

 همسر آقای ایکس  (خانم آر) زن   بسیار خوبی بود.

آقای ایکس در جواب  سوال خانم اچ که پرسیده بود : چرا با وجود داشتن همسر به این خوبی باز هم دوست داشتی با من ارتباط داشته باشی جوابی نداشت که بدهد!!!

 سه ساعت  زمان دیدار به سرعت برق و باد گذشت. آاقای ایکس احساس  خیلی خوبی داشت  و با خود فکر می کرد که  باز  هم این دیدار تجدید شود!خانم اچ هم از این دیدار راضی بود  اما فکر می کرد ایا دوست دارد که این دیدار تکرار شود یا نه!

بعد از بیرون آمدن از رستوران قرارشد کمی  پیاده روی کنند.  به پیشنهاد آقای ایکس  از خیابون اصلی تردد نکردند  و از کوچه پس کوچه عبور کردند. بعد از چهل دقیقه   پیاده روی کم کم زمان خداحافظی فرا رسید.

آقای ایکس و خانم اچ  کنار مغازه آبمیوه ای ایستادند. با  پیشنهاد بستنی از طرف آقای ایکس استقبال شد.آقای ایکس بستنی شاتوتی و خانم اچ   بستنی طالبی  سفارش داد.

قبل از آماده شدن سفارش ها ، موبایل آقای ایکس به صدا درآمد. آقای ایکس با اشاره به خانم اچ فهموند که  خانم آر است .

 بعد از سلام و احوالپرسی آقای اچ جواب داد که در  شرکت نیست و در حال خرید   برای اداره است. و  در همین حین چشمکی هم به خانم اچ زد.

هنوز برق چشمک از بین نرفته بود که خانم اچ احساس کرد که آقای ایکس مثل لبو قرمز شده!!آقای ایکس ناگهان 180 درجه چرخید و نگاهش به آنسوی خیابون  افتاد. یک اکیپ فیلمبرداری مشغول ضبط و اجرای یک مصاحبه زنده تلویزیونی بودند و از شانس آقای ایکس خانم آر این صحنه رو دیده بود.

وقتی تلفن آاقی ایکس قطع شد. خانم  اچ  پرسید:  خانم آر چی گفت؟

آقای ایکس در حالیکه مات و مبهوت مونده بود آهسته گفت: بهم گفت عزیزم برام دست تکون بده!