کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

10_انزلی
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

دو روز قبل مسافرت:

در ماشین صحبت از کار جدیدم با دو نفر دیگه است.

پریسا طبق معمول نخود آش می شود و می پرسد :

مامان این ۳ نفری که می گی کیا هستند؟؟

من که حوصله توضیح بیشتر ندارم((تا فیها خالدون کار را درنیاره دست بردار که نیست این وروجک))

به ناچار خالی می بندم و می گویم:

من و تو بابا

مثل اسپند رو آتیش بالا و پایین   پرید  و با چشمانی گرد شده به من گفت:

یعنی من  را هم آدم حساب کردید؟؟آخه می گی ۳ نفر من و تو بابا!!!

حسابی این جمله دخترک تو ذهنم تکرار می شه. هرچند که کلی خندیدیم اما بعدش که فکر کردم

دیدم بار معنایی زیادی در این جمله او نهفته است؟

کجای کار را اشتباه رفته ایم که او اینگونه در ذهن خود .خود را ادم حساب نمی کند!!!!

 

مکان:ویلای شمال

۵ نفریم و ۴ تخت در ویلاست.

به محض ورود پریسا اتاق ها را بازبینی می کند و خشمگین و دست به کمر رو به

همسفری ما می کند ومی گوید:

اینجا چرا ۴ تا تخت داره؟؟ چرا من رو آدم حساب نکردند؟؟

 

به نظر شما این دغدغه فکری پریسا باید بیشتر بررسی بشه؟؟

 

 


 
 
9_همسر شناسی!
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
 



شما باید تفاوت های این دو تصویر را بیابید:

 



 
******************************************************
۱:فیلم بی وفا رو دیدم. بعدا نظرمو می گم!!!
۲: فیلم شل وی دنس را هنوز گیر نیاوردم. نمی دونم چطوری از شما دوستانی که
گفتید دارید بگیرم.. اگه تا ۲ هفته اینده دستم نرسید باهاتون هماهنگ  می کنم.

۳: به شمال می رویم!

۴:تست همسرشناسی رو در وبلاگhttp://farzad_ir.persianblog.irحتما ببینید

**************************************

بچه‌های ایران‌خودرو که به تازگی خودروهای تولیدی‌شان را به قفل‌های ضدسرقت مزین کرده بودند، بر آن شدند تا برای عرض اندام هم که شده کارکشته‌ترین سارقان خودرو را (با هماهنگی پلیس آگاهی) فرا بخوانند و تولیدات ملی را که ما هم به آنها افتخار می‌کنیم در معرض آزمایش قرار دهند.

اولین خودروی مورد آزمایش «سمند» بود، چرا که ایران‌خودرویی‌ها بر این باور بودند که کمالات این ماشین با نصب قفل ضد سرقت تکمیل شده و حتما سربلند از آزمایش بیرون می‌آید.

اما آن طرف ماجرا همکاران اداره آگاهی و سارقان حرفه‌ای بودند که با پلیس همکاری می‌کردند. لحظات همراه بیم و امید سپری شد و دست سارق موردنظر به قفل سمند متبرک شد. ایران‌خودرویی‌ها مطمئن از ابتکارشان یک سو نظاره‌گر بودند و در دل به سارقی که ژست حرفه‌ای گرفته بود پوزخند می‌زدند، اما دزد ماشین بی‌توجه به این واکنش، قفل را برانداز می‌کرد.

یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، به هشت ثانیه نرسید که قفل باز شد، بله باز کردن قفل سمند توسط آقا دزده فقط ۸ ثانیه طول کشید .

جالب اینکه در عرض یک دقیقه و ۳۰ ثانیه سارق اتومبیل را به حرکت انداخت. این بار او پوزخند زد و ایران‌خودرویی‌ها که مطمئن بودند اشتباهی رخ داده به دلیل‌تراشی روی آوردند. اما سارقان که برای ‌قفل های ضدسرقت خودروی شیک و پیک ایران‌خودرو (پژو ۲۰۶) انرژی را در سرانگشتانشان ذخیره کرده بودند، با پاسخ ایران‌خودروهایی‌ها خشکشان زد: «نه نمی‌شود ۲۰۶ آبروی ماست

از سارقان اصرار و از ایران‌خودرویی‌ها انکار، از آنها الحاح و از اینها بهانه.. خلاصه بعد از کلی چانه زدن سارقان متقاعد که نه، قبول کردند دست از خودروی نور چشمی ایران خودرو بکشند و با آبروی کسی بازی نکنند ولی نوبتی هم باشد نوبت پراید است، خودرویی که به گفته سردار رویانیان رییس پلیس راهنمایی و رانندگی کشور ناامن‌ترین خودروی تولید ایران است.
ایران خودرویی‌ها که خودروهای تولیدی‌شان را بالاتر از این می‌دانند که با تولیدات کارخانه‌ای چون سایپا مقایسه شوند، باد به غبغب انداخته و از سارق خواستند در مورد نحوه سرقت پراید جمله‌ای بگوید.

البته سارق مورد نظر چون می‌دانست پاسخی که می‌دهد به احتمال زیاد به مذاق سایپایی‌ ها خوش نمی‌آید، سکوت کرد ولی از ایران خودرویی‌ ها اصرار و از سارق الحاح، از آنها پافشاری و از او بهانه. ولی سارق بالاخره به حرف آمد و با قطع دیالوگ و در حالی که بسیار با اطمینان صحبت می‌کرد، گفت: «فقط کافی است من از کنار پراید رد بشوم و یک سوت بزنم، آن وقت مثل سگ دنبالم راه می‌افتد


 
 
8_بی وفا
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
 
 
 
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود ، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم. از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت. می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم "دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم. خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست. وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم، دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی" تعریف کردم اون با صدای بلند خندید و گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد. مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد. از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم ، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چندتا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود، لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم صمیمیت داره بیشتر و بیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم. با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم. انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش ، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در  آغوشمبود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم. وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم. نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد و من بهش گفتم که متاسفم! من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم! من جدایی رو نمی خوام. این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم  ، سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم. تو رو با پاهای عشق راه می برم تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه.
درسته ! جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره. مسائل و نکاتی که برای تداوم یک رابطه، مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید، یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.

+++++++++++++++++
 **فردا می روم نمایشگاه کتاب!!!!
***آپدیت بعدی حتما برایتان  جالب خواهد بود.(در مورد پریساست).!!
****من  فیلم شل وی دنس  با بی وفا را می خوامممممم یکی کمک کنه!!
 
 
7_یکی از روزهای خوب من
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
 


 1:در سالن مترو  چشمم می خورد به خانمی که دستمال کاغذی همراه
با فال حافظ می فروشه.
 چند روز بود که منتظر بودم ببینمش  تا ازش دستمال بخرم.
 
فال حافظ اش را می خوانم:
 
شما در بجا آوردن حق دوستی بسیار سخاوتمند هستید دوستی اتان گاه
چنان شکوهمند و عمیق می شود که به آسانی با عشق اشتباه می گردد.در قلبتان همیشه جایی برای پذیرا شدن درماندگان وجود دارد.
شما از انتقاد به شدت نفرت دارید و به معایب خود کمتر فکر می کنید
 سعی کنید که این عیب را برطرف کنید.(چشم)
 
2:  از بچه های محل کار می شنوم که  مجوز بستن قراردادن ها امده و
همه  خوشحال بودند.!!
 از فروردین امسال بخشنامه شده بود که امسال قرارداد نخواهند بست!!
 
3: چکی بهم داده می شود که مایه بسی خوشحالی می شود. در دلم می
گویم این پول حتما برای پریسا است.
 به احتمال زیاد برای او هم ثبت نام حج عمره خواهیم  کرد.
 
4: ساعت 13.10 است  20 دقیقه زودتر می خواهم بروم. خانم دکتر با
 لبخند و رضایت موافقت می کند. یکی از بچه ها می گوید: انگاری
 رئیس خیلی دوستت داره !!  یا سر تایید می کنم و در دلم می گویم از
 دادن اون چک پاداش کاملا مشخصه!
 5: می وریم نوریب یگمه ماش !!   
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
جشنواره تالاسمی است  فردا  و پس فردا. کل همکاران تشریف برده اند شیراز
از شانس خوب من!!!
 نامزدی  عموی پریسا است و من علیرغم تمایل فراوان به
رفتن به این ماموریت  در تهران ماندم! و موند یک اداره و یک پرسنل!!
ساعت ۹  و خورده ای می رسم  سر کار! اولین اقدام بعد از وارد شدن وبگردی است
خوشبختانه این دو روز کار خاصی تو اداره ندارم.
بعد از چند  سال یک خونه تکونی اساسی تو لینک های وبلاگ انجام می دم!!
 در همین حین آبدارچی می اد و ۵ تا پاکت شیر پاک طبق  معمول می ذاره رو میز و می گه کیک هارو بعدا می اورم.
نگاهم به پاکت ها می خوره.  این ۵ تا سهمیه رئیس و ۴ تا از  کارمند هاست که البته یکی از اونها بازنشسته شده و همچنان داره می اد. و من هر روز عین این شیر نخورده ها!!! به این پاکت های شیر نگاه می کردم!! (برای من فعلا سهمیه نذاشته اند).
امروز  و فردامی تونم به تلافی همه روز های که شیر  دریافت نمی کرده ام دلی از عزا در بیاورم!!
شاید به نظرتون خنده دار و بچگانه بیاد اما این تبعیض گاهگاهی آزاردهنده  است برایم.نه  به خاطر
یک پاکت شیر ۲۰۰ تومانی.........
 
بگذریم...
روز دوم:
به محل کار سابقم زنگ می زنم و احوالپرس   منشی ام می شوم. بسیار اشفته حال بود.
گفت: خیلی نگرانتم. دیروز  مدیر عامل اینجا بوده و کلی خط و نشون کشیده برات.
گفته یا باید برگرده بیاد اینجا تو انجمن کار کنه یا اینکه من نمی ذارم بمونه تو اون اداره و
ال می کنم و بل می کنم و نظام پزشکی اش را باطل می کنم و .....!
یاد یک ضرب المثل قدیم ایرانی می افتم: به دعای گربه سیاهه ُ بارون نمی اد!!
شروع می کنم به دلداری دادن  خانم .... و می گویم. خدا خودش ارحم الراحمین است.
خوشبختانه   خانم.... هم  ماه اینده  از ایران می رود.شاید یک دلیل عصبانیت

مدیر عامل همین است که به یکباره ۲ نیروی اصلی انجمن  رفتنی شدند!!
 


 
 
6_دانته
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

 

پروانه ی من در تاری افتاده که عنکبوتش سیر است.

نه می تواند پرواز کند.

نه بمیرد.

                       


 
 
5_ماشین آشغالی و یک عاشقانه آرام
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
 


۱:
مامان پژو بخریم؟

باز شروع کردی ها......چند بار بگم اسمتو فرشته مهربون نوشته. هر وقت نوبتت شد
ماشینمونو عوض می کنیم.

باشه فقط یادت باشه ماکسیما می خوام !

حالا نمی شه به ریو رضایت بدی؟

نه .می خوام ماشین امون بزرگ باشه.

خب یکباره بگو کامیون بخرم برات خوبه؟

اره مامان خیلی خوبه کامیون بخریم؟؟

برو بابا ..دیونه ام کردی پریسا

ببین مامان از این ماشین هایی که  آشغال می برند هم خوبه بخریم ها!! بزرگ هم هست!

بخریم؟؟؟؟؟؟؟؟

پریسسسسسسسسسسسسسسسسسسسااااااااا

 


**********************************

۲:
اعتماد به نفس پژو آردی سوار شدن رو نداری خب سوار نشو!!!!



***************************************************

۳:
یک عاشقانه آرام را دوباره شروع  به خواندن کرده ام.  چند ماهی بود افتاده بود پشت تختخواب!!!و بیرون اوردن آن مستلزم یک عدد خانه تکانی بود که به سلامتی  پشت سر گذاشتیم. 

<<<هرگز چیزی به اندازه عادت نفرت انگیز نبوده است.هر روز صبح برخواستن سر ساعت سر دقیقه.چای به عادت.اداره.  امضا. اتوبوس. خرید.مشتری شدن نوعی معتاد شدناست. فقط از یک میوه فروشی خرید نکن.لااقل سلام های تازه ضدعادت.بچه ها را با مهربانی بیدار کن. اگر دیر بر می خیزند به خشم نیا زندگی را با چیزهای بسیار ساده باید پر کرد.حرفی نو بزن.کتاب بخوان فیلم ببین.بانو ! شام و بدان که دیگر به چیزی همچون حاضری ظهر قناعت نمی کنیم. _باز با فشار نگاهت بیدارم کردی؟صدای نم نم بارانصدای باد

و باد ابرهارا با خود خواهد برد...>>>

  کتاب را می بندم و به رفتار اینروزهای خودم نگاهی می اندازم: 

با عادت نشدن موافقم..

هر روز ساعت زنگ صبحگاهی را یک عدد تنظیم نمی کنم:

7:40

7:45

8:00

7:30

مسیر اداره  رفتن را یکنواخت انتخاب نمی کنم: 

مترو نواب_ جمهوری_اداره

مترو حسن آباد_جمهوری_اداره

مترو بهارستان_جمهوری_اداره

مترو سعدی_جمهوری_اداره! 

خرید از میوه فروشی های متعدد!! 

  اما بچه را با مهربانی بیدار نمی کنم...دروغ چرا!!

جیغغغغغغغغغغغ بنفش صبحگاهی!!..

..این را باید تصحیح کنم حتما!!

 فیلم ببین:از عید تا به حال روزی یک عدد فیلم دیده ام..

شاید  اپدیتی نگاریدم در همین باب!

بانو.......چقدر ازین کلمه خوشم می اد. کاش رضا عادت می کرد من را بانو صدا می زد!!

 اماااااااااا صدای نم نم باران.......................و ...........و....و.