کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧
 

 لاکردار، اگر بدونی هنوز چه‌قدر دوستت دارم

این زن، این زن سهم منه، حق منه، عشق منه. من طلاق نمی دم.

به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده و کپک زده خودمون رو................

******************************************************

من  خسرو را در هامون دیدم.  یادم نمی اد دقیقا چند سال پیش بود...اصلا یادم نمی اد

به خاطر مهرجویی بود یا به خاطر شکیبایی که بدون اجازه مامان((همینجا ازش معذرت می خوام))

تنهایی رفتم سینما..هامون برای من فیلم سنگینی بود.....

کاش می شد که علی عابدینی با تور ماهیگیری  اش هامون را  دوباره برگرداند.


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧
 

روزگاری در همین شهر خودمان مردی بود که همه به او می گفتند علی بهانه گیر
علی بهانه گیر یازده تا زن داشت که هر کدام را به یک بهانه ای زده بود ناقص کرده بود؛ طوری که وقتی زن ها می خواستند بروند حمام, پول و پله ای می دادند به حمامی و حمام را قوروق می کردند که پیش این و آن خجالت نکشند
از قضا یک روز که زن های علی بهانه گیر می خواستند بروند حمام, دختر ترشیده ای رفت تو حمام قایم شد که ببیند چه سری در این کارست که زن های علی بهانه گیر از دیگران کناره می گیرند و همیشه با هم به حمام می روند
وقتی زن ها رفتند حمام و مشغول شست و شوی خود شدند, دختر ترشیده از جایی که قایم شده بود, آمد بیرون, رفت بین آن ها و دید همه ناقص اند
 یکی گوشش بریده؛ یکی انگشت ندارد؛ یکی فلان جاش بریده و یکی بهمان جاش ناقص است  خلاصه دید تن و بدن هیچ کدامشان بی عیب نیست
دختر گفت :
 چرا شماها همه تان درب داغان هستید؟
زن ها که دیدند کار از کار گذشته و رازشان برملا شده, گفتند
 علی بهانه گیر ما را به این روز انداخته  
دختر گفت :
 حالا که او این قدر بی رحم است, لااقل شما یک کاری بکنید که بهانه دستش ندهید  
گفتند
 فایده ندارد  هر کاری بکنیم, بالاخره یک بهانه ای می گیرد و می افتد به جان ما  
دختر دلش به حال آن ها سوخت
 گفت :  از بی عرضگی خودتان است  بیایید من را براش بگیرید تا انتقام شما را از او بگیرم و بلایی به سرش بیارم که از خجالت نتواند سر بلند کند  
بعد, نشانی خانه اش را داد به آن ها و از حمام رفت بیرون
زن های علی بهانه گیر وقتی برگشتند خانه, نهار مفصلی درست کردند و سر ظهر سفره انداختند
علی بهانه گیر آمد خانه و بی آنکه سلام علیک کند یا یک کلمه حرف بزند, رفت نشست سر سفره
 اما همین که مزه غذا را چشید بشقاب را ورداشت انداخت وسط سفره و خودش را عقب کشید و بغ کرد
زن ها که جرئت حرف زدن نداشتند, با ترس و لرز جلوش دست به سینه ایستادند
 علی بهانه گیر به حرف درآمد و گفت :  اگر یک زن خوب داشتم حال و روزم بهتر از این بود و مجبور نبودم همیشه غذاهای بیمزه بخورم  
زن اول گفت :
 مشهدی علی  امروز تو حمام دختری دیدم که صورتش مثل قرص قمر می درخشید  
زن دوم گفت :
 چرا از چشم هاش نمی گویی که از چشم آهو قشنگ تر بود  
زن سوم گفت :
 چرا از لپ هاش نمی گویی که مثل سیب سرخ بود  
زن چهارم گفت :
 چه لب و دندانی داشت  
خلاصه
 زن ها آن قدر از دختر تعریف کردند که دل از دست علی بهانه گیر رفت و ندیده یک دل نه صد دل عاشق دختر شد
زن اول علی بهانه گیر وقتی دید آب از لب و لوچه شوهرش راه افتاده و معلوم است که دختر را می خواهد, گفت :
 مشهدی علی  راضی هستی بریم و او را برات بگیریم؟
علی بهانه گیر سری خاراند و گفت :
 راضی که هستم؛ ولی از خرج و برجش می ترسم  
زن دوم گفت :
 هر چی باشد تو به گردن ما حق داری؛ من خودم لباس هاش را می خرم  
زن سوم گفت :
 من هم طلا و جواهراتش را می دهم  
زن چهارم گفت :
 کفش و چادرش با من  
زن پنجم گفت :
 صندوقچه اش را هم من می دهم  
چه دردسرتان بدهم
هر کدام از زن ها قبول کردند چیزی بدهند و بساط عقد و عروسی را راه بندازند
زن اول گفت :
 حالا که این جور شد, فقط می ماند خرج ملا, که آن را هم یک جوری جور می کنیم  
و علی بهانه گیر را شیر کرد و هر دو با هم بلند شدند رفتند خواستگاری
بعد از کمی گفت : و گو, پدر دختر قبول کرد دخترش را بدهد به علی بهانه گیر و همان روز عقد و حنابندان و عروسی سرگرفت
شب عروسی, دختر یک دست و پا و یک طرف صورتش را بزک کرد و رفت به حجله
علی بهانه گیر صبح که از خواب پاشد و دختر را در روشنایی روز دید, با خودش گفت :
 جل الخالق  این دیگر چه جور بزک کردنی است که این کرده؟
می خواست شروع کند به بهانه جویی؛ ولی چون دیرش شده بود تند راه افتاد رفت بازار و سر راهش یک گونی بادنجان خرید و فرستاد خانه
عروس(دختر ترشیده)
 به زن ها گفت :  این تازه اول کار است  علی بهانه گیر دنبال بهانه می گردد؛ ما باید هر جور غذایی که با بادنجان درست می شود, درست کنیم و هیچ بهانه ای دست او ندهیم   و همین کار را هم کردند
آخر کار, عروس
 داشت پوست بادنجان ها را جمع می کرد که دید یک بادنجان مانده زیر آن ها  بادنجان را ورداشت داد به یکی از زن ها و گفت :  این یکی را همین طور پوست نکنده نگه دارید شاید به دردمان بخورد  
سر شب علی بهانه گیر آمد خانه و یکراست رفت نشست سر سفره و تا چشمش افتاد به چلو خورش بادنجان, ترش کرد و گفت :
 شما از کجا می دانستید من چلو خورش بادنجان می خواستم  شاید می خواستم آش بادنجان بخورم  
یکی از زن ها رفت یک قرابه آش بادنجان آورد گذاشت وسط سفره و گفت :
 بفرمایید مشهدی علی  
علی بهانه گیر که دید این طور است, گفت :
 شاید من دلم دلمه بادنجان بخواهد  چرا قبلاً مشورت نمی کنید و سر خود هر چه دلتان می خواهد می پزید؟
یکی دیگر زود رفت یکی سینی دلمه بادنجان آورد گذاشت تو سفره
علی بهانه گیر گفت :
 شاید من هوس کشک و بادنجان کرده بودم, نباید از من می پرسیدید؟
یکی از زن ها تند رفت یک دیس کشک و بادنجان آورد گذاشت جلو علی بهانه گیر
علی بهانه گیر که دید دیگر نمی تواند بهانه بگیرد و هر چه می خواهد تند می آورند و می گذارند جلوش, خیلی رفت تو هم و با اوقات تلخی گفت :
 شاید من دلم می خواست یک بادنجان پوست نکنده را گلی کنم و همان طور خام خام بخورم  
عروس رفت بادنجان پوست نکنده را گذاشت تو بشقاب؛ کمی گل هم ریخت کنارش و بشقاب را آورد گذاشت توسفره
 گفت :  بفرمایید میل کنید مشهدی علی  نوش جانتان  
علی بهانه گیر که دید نمی تواند هیچ بهانه ای بگیرد, سرش را انداخت پایین؛ غذایش را خورد و بی سر و صدا رفت خوابید
 اما, به قدری ناراحت بود که تا صبح از غصه خوابش نبرد و همه اش توی این فکر بود که فردا چه جوری از زن ها بهانه بگیرد
صبح زود, علی بهانه گیر بلند شد, صبحانه نخورده یکراست رفت بازار
 گونی بزرگی خرید و به حمالی پول داد و گفت :  من می روم توی گونی, تو هم در گونی را محکم ببند و آن را ببر خانه من تحویل زن هایم بده و بگو مشهدی علی گفته در گونی را وا نکنید تا خودم بیایم خانه  
بعد, رفت توی گونی
 حمال در گونی را بست  آن را کول کرد و هن و هن کنان برد خانه علی بهانه گیر و به زن ها گفت :  مشهدی علی سفارش کرده در گونی را وا نکنید تا خودم بیایم خانه  
همین که حمال رفت, عروس فکری ماند این دیگر چه حقه ای است که علی بهانه گیر سوار کرده است و مدتی گونی را زیر نظر گرفت که یک دفعه دید گونی تکان خورد
عروس فهمید علی بهانه گیر رفته تو گونی و این کلک را سوار کرده که بفهمد زن ها پشت سرش چه می گویند و چه کار می کنند و بهانه ای به دست بیارد
عروس هیچ به روی خودش نیاورد
 زن ها را صدا کرد و گفت :  این درست است که مشهدی علی گفته در گونی را وا نکنید تا خودش بیاید خانه؛ اما این درست نیست که ما همین طور عاطل و باطل دست رو دست بگذاریم و بی کار بمانیم  
یکی از زن ها گفت :
 پس چه کار کنیم؟
عروس گفت :
 اشتباه نکنم این گونی پر از چغندر است  خوب است بندازیمش تو حوض تا لااقل گل هاش خیس بخورد و شسته بشود  
زن دیگری گفت :
 آن وقت جواب مشهدی علی را چی بدهیم؟
عروس گفت :
 مشهدی علی خودش گفته در گونی را وا نکنید؛ از شستن و نشستن آن ها که حرفی نزده  تازه از کجا معلوم است که مشهدی علی بهانه نگیرد چرا ما گونی را در حوض نینداخته ایم و نشسته ایم  
زن ها دیدند عروس راست می گوید و بی معطلی آمدند جلو؛ چهار گوشه گونی را گرفتند و کشان کشان بردند انداختندش تو حوض و یکی یک چوب ورداشتند و افتادند به جان گونی
کمی بعد یکی از زن ها گفت :
 دست نگه دارید  آب حوض دارد قرمز می شود  
عروس گفت :
 چیزی نیست  چغندرها دارند رنگ پس می دهند  
و باز افتادند به جان گونی و حالا نزن کی بزن؛ تا اینکه کاشف به عمل آمد که راست راستی از گونی دارد خون می زند بیرون
زن ها دست پاچه شدند
 زود گونی را از حوض کشیدند بیرون  اما, هنوز جرئت نمی کردند درش را وا کنند و همین طور دورش ایستاده بودند و با ترس و لرز نگاهش می کردند  عروس هم هیچ به روی خودش نمی آورد که می داند علی بهانه گیر تو گونی است
در این موقع, صدای ضعیفی با آه و ناله به گوش رسید که
 در گونی را وا کنید  
عروس گفت :
 مشهدی علی گفته در گونی را وا نکنید تا خودم بیایم خانه  
صدا آمد
 زود باشید  دارم می میرم  
عروس گفت :
 به ما مربوط نیست؛ می خواهی بمیر, می خواهی نمیر؛ مشهدی علی سفارش کرده تا خودم نیایم خانه هیچ کس در گونی را وا نکند؛ و ما رو حرف شوهرمان حرف نمی آوریم  
صدا آمد
 من خود مشهدی علی هستم؛ زود درم بیارید که دارم می میرم  
زن ها که تازه فهمیده بودند مطلب از چه قرار است, خوشحال شدند؛ اما از ترسشان زود در گونی را وکردند و علی بهانه گیر را درآوردند
عروس گفت :
 الهی من بمیرم و تو را به این روز نبینم مشهدی علی جان؛ چرا رفته بودی تو گونی؟
زن ها وقتی دیدند علی بهانه گیر جواب ندارد بدهد و از زور درد یک بند ناله می کند, رخت هاش را عوض کردند؛ دست و پاش را گرفتند و بردنش تو اتاق و خواباندنش تو رختخواب
چند روز بعد, حال علی بهانه گیر جا آمد و از جا بلند شد برود دنبال کسب و کارش
 عروس رفت جلوش را گرفت؛ رو شکمش دست کشید و گفت : طگوش شیطان کر, چشم حسود کور, گمانم خبرهایی است  
علی بهانه گیر پرسید
 چه خبرهایی؟
عروس جواب داد
 غلط نکنم حامله شده ای؟
چشم های علی بهانه گیر از تعجب چهارتا شد
 گفت :  مگر مرد هم حامله می شود؟
عروس گفت :
 اگر خدا بخواهد بشود, می شود و خواست خدا را نمی شود عوض کرد  دوازده تا زن گرفتی و خدا به تو بچه نداد, حالا خواسته این جوری تلافی کند  
علی بهانه گیر رو شکم خودش دست کشید و شک برش داشت؛ چون از بس آن چند روزه خورده و خوابیده بود, شکمش یک کم پف کرده بود
عروس گفت :
 مشهدی علی  سر خود راه نیفت برو بیرون که مردم چشمت می زنند  بگیر تخت بخواب تا من برم قابله بیارم ببینم قضیه از چه قرار است  
عروس, علی بهانه گیر را برگرداند به رختخواب و تند رفت پیش زن ها
 گفت :  به علی بهانه گیر گفته ام حامله شده؛ او هم باور کرده و رفته تخت خوابیده که کسی چشمش نزند  
زن ها پقی زدند زیر خنده و گفتند
 چطور چنین چیزی را باور کرده؟
عروس گفت :
 خودم خرش کرده ام و او هم باور کرده و خیال ورش داشته  می خواهم بلایی به سرش بیارم که نتواند تو مردم سر بلند کند  
زن ها گفتند
 هر بلایی به سرش بیاری حقش است, ذلیل مرده  با این بهانه های طاق و جفتش نگذاشته یک روز خدا آب خوش از گلویمان برود پایین  
خلاصه چه درد سرتان بدهم
زن ها رفتند دور علی بهانه گیر را گرفتند و عروس رفت با قابله ای ساخت و پاخت کرد, آوردش خانه که علی بهانه گیر را معاینه کند و بگوید چهار ماهه حامله است و چند روزی نباید از جاش جم بخورد و دست به سیاه و سفید بزند
زن ها زود دست به کار شدند؛ گوسفند سر بریدند؛ آب گوش مفصلی بار گذاشتند و برو بیایی به راه انداختند
خیلی زود خبر حاملگی علی بهانه گیر در شهر پیچید و طولی نکشید که همه فامیل و دوستان دور و نزدیکش دسته دسته به طرف خانه او راه افتادند که سر و گوشی آب بدهند و ببینند موضوع از چه قرار است و همین که دیدند قضیه جدی است, رفتند و دور علی بهانه گیر جمع شدند
پیرمردی از علی بهانه گیر پرسید
 مشهدی علی  خدا بد نده؛ چه شده؟
علی بهانه گیر از خجالت سرخ شده و جوابی نداد
عروس به جای او جواب داد
 سلامت باشید حاج آقا  امروز معلوم شد مشهدی علی چهارماهه حامله است  حالا گرفته خوابیده که خدای نکرده هول نکند و بچه بندازد  
همه با تعجب به همدیگر نگاه کردند
 یکی پرسید  این چه حرف هایی است که می زنید؛ مگر مرد هم حامله می شود؟
عروس گفت :
 اگر خدا بخواهد بشود, می شود  قابله هم معاینه اش کرده و هیچ شک و شبهه ای در کار نیست  
یکی گفت :
 اگر پسر باشد, دیگر نور علی نور می شود  
عروس گفت :
 ان شاءالله  
و همه کر و کر زدند زیر خنده
آن روز مردم, از پیر و جوان گرفته تا زن و مرد, دسته دسته آمدند دیدن علی بهانه گیر و هر کس متلکی بارش کرد
 آخر سر پیرمردی گفت :  مشهدی علی  قباحت دارد که این طور ولنگ و واز خوابیده ای و دلت خوش است که حامله ای؛ پاشو برو پی کار و کاسبی ات  مگر مرد هم حامله می شود  
آخرهای شب که خانه خلوت شد, علی بهانه گیر خوب که فکر کرد, فهمید عروس دستش انداخته و پیش این و آن طوری آبروش را ریخته که از خجالتش باید سر بگذارد به بیابان؛ چون می دانست که مردم به این سادگی ها ول کن معامله نیستند و همین که صبح بشود باز پیداشان می شود و زخم زبان ها و متلک ها از نو شروع می شود
این بود که علی بهانه گیر همان شب بی سر و صدا پاشد راه افتاد
 دو پا داشت دو پای دیگر هم قرض کرد و از خانه و شهر و دیارش فرار کرد و به جایی رفت که هیچ کس او را نشناسد
فردا صبح همین که زن ها پاشدند و دیدند جای علی بهانه گیر خالی است, فهمیدند علی بهانه گیر گذاشته رفته و حالا حالاها هم پیداش نمی شود
 خیلی خوشحال شدند که از دست بهانه های عجیب و غریب او خلاص شده اند و از آن به بعد خوش و خرم در کنار هم زندگی می کنند
قصه علی بهانه گیر همین جا تمام می شود؛ اما بعضی ها می گویند ده دوازده سال بعد, وقتی علی بهانه گیر از در به دری خسته شده بود, فکر کرد خوب است سری بزند به شهر خودش و ببیند اگر آب ها از آسیاب افتاده و مردم فراموشش کرده اند, بی سر و صدا برگردد دنبال کار و زندگیش را بگیرد؛ اما هنوز نرسیده بود به شهر که دید چند تا بچه تو صحرا سر و صدا راه انداخته اند و دارند بازی می کنند
 با خودش گفت :  خوب است بروم با بچه ها صحبت کنم و از حال و هوای شهر باخبر شوم  
علی بهانه گیر با این بهانه به بچه ها نزدیک شد و گفت :
 دارید چه کار می کنید اینجا؟
یکی از بچه ها پسری را نشان داد و گفت :
 می خواهیم بازی کنیم, اما این یکی مرتب بهانه می گیرد و نمی گذارد بازیمان راه بیفتد  
علی بهانه گیر گف
 آهای پسر  بیا اینجا ببینم  چرا این قدر بهانه می گیری و نمی گذاری بقیه بازی کنند؟
پسر جواب داد
 دست خودم نیست  من پسر علی بهانه گیرم  
علی بهانه گیر گفت :
 چرا پرت و پلا می گویی, علی بهانه گیر دیگر چه کسی است؟
پسر جواب داد
 بابای من است  دوازده سال پیش من را زایید و ول کرد از این شهر رفت و برنگشت  
علی بهانه گیر که این طور دید دیگر نرفت جلوتر و از همان جا راهش را کج کرد و برگشت و تا زنده بود برنگشت به شهر خودش
 
رفتیم بالا آرد بود؛
اومدیم پایین ماست بود؛
قصه ما راست بود
 


 
 
روز بچه
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧
 

مامان جون برای بابا چی خریدی کادو؟؟((در گوشم می گوید))

 می گویم:یک پیراهن( با خودم می گویم خوبه یک چیزی خریدم وگرنه پریسا مارا .... می کرد).

اره مامان  جون ....شانیا اسپری خریده برای باباش. پارسا هم تی شرت.. بده من به بابا بدم.

 

چند لحظه بعدتر:

مامان روز بچه کی می شه؟؟؟؟

چی ...روز بچه؟؟؟ روز بچه نداریم که!!!

و به ناگاه بغض اش می ترکه و ...... چرا روز مادر و بابا داریم روز بچه نداریم؟؟؟

 

که  با تدبیر بابا رضا حل بحران می شود:

داریم بابایی .. روز جهانی کودک داریم... اونم تو مهر  است.**(جمله اخر الکی است خودمان هم نمی دانیم کی هست))

 پانوشت:

با ترفندی خاص!! پریسا  خانم صاحب یک عدد کوله پشتی شد!!((همین سوال را از مادربزرگ اش پرسید و ایشان هم .......))


 
 
سازه های کنسروی
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧
 

ادامه دارد...


 
 
20_ماشین عروس
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧
 

١:صبح ساعت ٨

موقع سوار شدن به ماشین

مامان خوش به حال اونایی که بچه ندارند!!  مثل نسیم جون و فلانی و فلانی..

چرا مامانی؟ چرا همچین حرفی می زنی؟

برای اینکه راحت می روند سر کارشون!!

اما منم راحت می رم اگه صبح یک کم زودتر و خوش اخلاقتر بیدار بشی.....

یعنی تو مشکلی نداری که بچه داری؟/؟

...............تعجب

************************************************

۲ـمامانی چرا ماشینو عوض نمی کنیم؟؟

پول کافی  نداریم!

آخه ماشین ارزون شده!

کی گفته؟؟ اتفاقا ماشین گرون هم شده!

نه خیر..من می دونم ارزون شده..

مثلا چه ماشینی؟

ماکزیما!!

ببخشین شما این اخرین اطلاعات را از کجا می اورید؟؟!!!!سوال می دونی چرا ارزون شده؟

واسه اینکه کارت سوخت  دیگه نداره.. ما هم به همین خاطر دیگه ماکزیما نمی خریم!!چشمک

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

مهریه عرفانی: پانصد هزار شاخه گل و نوشتن دیوان شمس

پسر جوان، وقتى پاى سفره عقد نشست و حاضر شد مهریه همسرش را پانصد هزار شاخه گل سرخ و یک جلد دیوان شمس تبریز به خط خودش در نظر بگیرد، نمى‌دانست چند سال بعد باید چند هزار بیت شعر دیوان شمس را بنویسد .
به نوشته « ایران»، چندى پیش، زنى جوان به شعبه 264 دادگاه خانواده 121 مراجعه و با ارائه دادخواست طلاق به قاضى نحوى گفت: چند سال پیش بود که جوان مهندسى به خواستگارى‌ام آمد. از همان اول تصمیم گرفتم که بناى زندگى‌مان را بر پایه تفاهم وعشق وعرفان بگذارم این بود که براى مهریه‌ام، پانصد هزار شاخه گل سرخ ودیوان شمس به خط شوهرم و چهارده سکه بهار آزادى تعیین کردم.

فکر مى‌کردم اگر اوحاضر شود چنین مهریه‌اى را بپذیرد، باید از اندیشه بالایى برخوردار باشد  
وى گفت: او هم پذیرفت و ما بعد از ازدواج، زندگى مشترکمان را آغاز کردیم. دراین مدت با اینکه از نظر عقیدتى میان من و شوهرم تفاوتهایى بود و گاهى مشکل پیدا مى‌کردیم ولى من سعى مى‌کردم با گذشت باعث حفظ زندگى مشترکم شوم.
وى ادامه داد: تا اینکه بعد از چند سال، روز به روز بر اختلاف میان من و اواضافه شد و شوهرم و من به این نتیجه رسیده ایم که دیگر امکان ادامه این زندگی وجود ندارد و به همین علت من به دادگاه خانواده مراجعه کرده و تقاضاى دریافت مهریه و طلاق دارم ..
با درخواست این زن جوان، قاضى دستور احضار این مرد را به دادگاه داد. این مرد جوان در برابر قاضى دادگاه خانواده گفت: آقاى قاضى! من و همسرم با اینکه ازابتدا سعى داشتیم تا پایه‌هاى زندگى مشترکمان را استحکام ببخشیم موفق نشدیم وبه همین علت من هم فکر مى‌کنم بهتر است تا از یکدیگر جدا شویم .
وى گفت: طبق مهریه‌اى که براى همسرم تعیین کرده‌ام، باید دیوان شمس را به خط خودم براى او بنویسم و پانصدهزار شاخه گل به او بدهم .
قاضى نحوى پس از استعلام از اتحادیه گل‌فروشان، قیمت پانصدهزار شاخه گل را که بخشى از مهریه عروس جوان بود،
150 میلیون تومان محاسبه کرده و در حکمى به دامادجوان اعلام شد که وى موظف به پرداخت 150 میلیون تومان ـ قیمت پانصد هزار شاخه گل سرخ و چهارده سکه بهار آزادى و نوشتن از روى اشعار دیوان شمس تبریزى است.


 
 
19_مرغدانی
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧
 

 

 

مامانننننننننننننننننننننننن من دیشب خواب دیدم بازم!

خب چی دیدی؟

خواب دیدم رفتم تو یک مرغدونی!!!

مرغدونی؟؟؟ صدای خنده من بلند می شه!! جا قحطی بود مگه!

بعد همه مرغ ها به صف واستاده بودند!

خب!!

یک  مرده که شکمش هم خیلی گنده بود داشت یکی یکی مرغهارو می کشت!!

خب!!!!!!!

من هم ته صف بودم

یعنی مرغ بودی!

آره!متفکر

 

به نظر شما به این نوع خوابهای بچه ها باید اعتنا کرد؟؟؟

 

****************************

اس ام اس مرغی!!

یه کار برات پیدا کردم تو مرغ داریه . کار سختی نیست فقط وقتی مرغ ها رو سر می برن تو جوجه ها رو دلداری می دی

******************

آهسته  کنار اتاق پریسا به دیوار تکیه می دم

پریسا برای خودش داره حرف می زنه:

 

من چه بدبختم.. .. من خواهر ندارم..

من داداش ندارم.. من شوهر ندارم.. من خاله ندارم..

من عمه ندارم.. من پسر خاله ندارم.. 

 

ترجیح می دم که اروم برگردم چون هیچ توجیهی برای نداشته هایش ندارم!!


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧
 

می خواهم بنویسم و دستم می لرزد .این اولین بار است که راحت نمی توانم بنویسم .چون ناگهان به سالها پیش رفته ام به سالهایی که حتی نمی توانستم کرایه خانه خود را بدهم و شیفته داستانگویی و داستان نویسی آواره این دیار و ان دیار بودم .اصلا می توانم یک حکایت کوچک را قبل از اینکه به اصل مطلب برسم برایت تعریف کنم ...؟حکایت مردی که سوار براسب بود و به پیاده ای خسته و وامانده رسید  اسبش را به او دادتاکمی استراحت کند مرد براسب سوارشدو گریخت و صاحب اسب مات و حیرت زده فریاد زد این را هیچ کجا تعریف نکن تا ائین  مردم داری در جهان بر نیفتد ...

سالها پیش روزی به نشر چشمه رفتم حسن کیائیان جویده جویده و آرام به من گفت کسی شش تا جک شش هزار تومانی داده است که به تو بدهم تا بتوانی شش ماه راحت بنویسی و قسم خورد که اورا نمی شناسد و از طریق واسظه ای این چکها را گرفته است ...

شراگیم این همان حسن کیائیانی است که  بعضی ها  به شیوه انتشار کتابهایش  اعتراض میکنند ؟باور نمیکنم  .

من چکها را گرفتم و او هرگز نه کتابی از من خواست ونه حرفی زد ...

شراگیم من نمی خواهم اسب را بگیرم و بگریزم .تصمیم گرفته ام حق تالیف تمام کارهایم را در ایران به کسانی بدهم که می نویسند و گاهی گرفتاری مالی دارند این است که حالا حق تالیف کولی کنار آتش را به تو می دهم

اگرکتابی این جا چاپ شد یا داستانی من سهم نویسندگان جوان راکنارمیگذارم با خودم قرارگذاشته ام که ده در صد از حق تالیف کارهایم را به کسانی بدهم که  مشتاق نوشتن اند...

شراگیم خیلی مانده است که ذهنت سرو سامانی بگیرد اما لابلای نوشته های تونویسنده ای طنازو سرکش خوابیده است ...

می دانم تو هم روزگاری به دیگری کمک خواهی کرد .همه این مشکلات حل خواهد شد و انچه می ماند از من و تو  داستانهایی است که نوشته ایم و خاطراتی است که ساخته ایم ..

 

http://moniro.blogfa.com/

*******************************************

و می اندیشم هنوز می توان امیدوار بود به یافتن انسان در این برهه نامردی و خودخواهی


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧
 

١: جمعه ٧ تیر

مکان:سالن تفاهم (بلوار کشاورز)

 

بچه ها ساعت ۶ عصر در این سالن اجرای همنوازی دارند. برنامه متعلق به بنیاد  مهرآفرین پناه عصر می باشد. پریسا ١ ساعتی است که تب کرده و من هر لحظه منتظرم که بهانه جویی هایش را شروع کند.صورتش گل انداخته .هوای سالن به شدت گرم است. استاد حلت هم با صدایی گرفته در مورد قوانین توانگری صحبت می کندو قانون جذب و ....

زمان استراحت و پذیرایی است. به سرعت در پشت سن جای بچه هارو درست می کنیم و  ردیف اول سالن کنار مهمان های ویژه(خانم معتمد آریا و چند تا از مردان اهنین و  بیژن بنفشه خواه و .... )می نشینم .(جهت گرفتن فیلم و عکس)

بچه ها یکی یکی توسط استاد شون   معرفی میشوند. پریسا نعمتی ۵ ساله..پارسا حکیم هاشمی ٧ ساله و.....

خانم کنار دستی به دف زن گروه اشاره می کند و می گوید اون خانم روسری سفید  هم حتما ۵ ساله است!! و می خندد!!(دف زن گروه مادر  دو تا از بچه های گروه است که سنتور و تنبک می زنند.) بعد هم به پریسا اشاره می کند و می گوید این دختره هم معلومه ازون دخترهای وروجک و تغس است(راستی تغس دیکته اش چگونه است؟)

 

پس نوشت*:

سرچ کردم املای هر دو کلمه تغس و تخس درسته و به معنی بچه شرور می باشد...نیشخندhttp://www.loot.ir/topnews.php?query=%D8%AA%D8%BA%D8%B3&search=1&searchButton0.x=37&searchButton0.y=5

 معرفی بچه ها تمام می شود رو به این خانم محترم می کنم و می گویم:

اون خانمی که گفتید مادر این دختر و اون پسر است! در ضمن اون دختر وروجکه هم دختر منه!!

قیافه خانمه دیدنی بود..مانده بود چطوری تفسیرهای خودشو  توجیه کند!!!

 

اجرای بچه ها فوق العاده بود..شاید یک دلیل آن صدای  مناسب سن  و بلندگو ها ی سالن بود.

افراد سالن(حدودا ۴٠٠ نفر) به شدت بچه هارو تشویق کردند و قطعه کوتاه دیگه ای رو هم نواختند.

اولین بار بود که از اجرا راضی بودم.

بیژن بنفشه خواه جوایز بچه هارا می دهد یک کیف شنا با کلاه و عینک و دماغ گیر!

 

از قانون جذب استفاده می کنم:  این گروه  باید برنامه های برون مرزی هم داشته باشند!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در همایش باز آموزی بودم. داخل یکی از غرفه هایی که بعنوان اسپانسر اونجا بودند و مربوط به یک شرکت دارویی بود قیافه ای جلب نظر کرد. رفتم جلو و.....

به اون خانم گفتم من شمارو می شناسم؟ ..و بین شک و تردیدی بودم که نکنه بین اون چند نفر تو غرفه کنف بشم. خانم دماغ عمل کرده با اعتماد به نفس کامل گفت: نه فکر نمی کنم!

با استرس گفتم.. ما کنار هم می نشستیم..دبیرستان..... میز اول...

یکدفعه چشماش برق زد و گفت اره.. اسمت چی بودو....

گفتم چقد عوض شدی می بینم که دماغت رو ....!! مریم هم با خنده گفت: تو چطوری منو شناختی؟

تو هم عوض شدی؟ خیلی  بهتر شدی!!

بهش گفتم: نه بابا من هیچ عمل اضافه ای نکردم!!زبان***************

مریم بعد از  دیپلم ..فوق دیپلم آزمایشگاه گرفت بعد دوباره کنکور داد پزشکی قزوین قبول شد. تا اینجارو ازش خبر داشتم. ولی بعدش دیگه ...از لحاظ درسی مثل هم بودیم.. البته زبان انگلیسی مریم بهتر بود.

ازم پرسید تو هم دکتر شدی!! نمی دونستم با تاسف بگم که نه نشدم یا با خوشحالی بگم!!!

گفتم  نه مریم من تغذیه خوندم.و.....

 

از دیروز حالم کمی بده! نمی دونم  شاید به خاطر زمان کنکوره .یا دیدن مریم هم موثر بوده.. یادم می اد که همیشه سر امتحانات کنکور انواع و اقسام بلاهای اسمانی و زمینی سرم می اومد.  یک سال مادربزرگ ام فوت کرد. یک سال صبح کنکور تصادف کردم یک سال...!! شاید صلاح بوده که من به خواسته ام(پزشکی یا دندانپزشکی) نرسم.


 
 
خانم مارپل
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧
 

پریسا مارپل:

مامان..چرا من تعطیل نیستم؟؟ چرا همه بچه ها تعطیل هستند مثل شانیا وپارسا؟

عزیزم اونا بچه مدرسه ای هستند مدرسه ها هم ٣ ماه تعطیل است.

منم می خوام تعطیل باشم

باز شروع کردی؟؟من چند بار بهت بگم..من باید برم سر کار تا برات بیشتر چیزی...(حرفم را قطع می کند)

ببین مامان. من از بچه خونه ای ها (اونایی که ناهار نمی مانند و مامانشون شاغل نیست )رفتم پرسیدم!!

چی چی پرسیدی؟؟!

پرسیدم شما که مامانتون سر کار نمی ره کمتر براتون چیزی می خره؟؟ اونا هم گفتن نه..

 همه چی می خره.پولشو هم بابامون می ده!!

 

قیافه هنگ شده  ما را تجسم فرمایید لطفا!!

*******************************************

هفته پیش تولد بابا رضا بود.  جای همه خالی رفتیم  رستوران  قصر موج   تو خیابان میرداماد

 با خودم ٨ نفر بودیم.  سوپ و میگوی پفکی اش خیلی خوشمزه بود. سرویس چای بعد از شام هم

خیلی باحال بود.تازه آخر سر هم دو تا عروسک  بهم دادند!

صورتحساب   شام  را هم دیگه   نگو و نپرس!!استرس قیافه مامان و بابا بعد از رویت صورتحساب:سبز

من هم  قول دادم به بابا که سال دیگه اون ماشین  تو عکس را  بهش کادو ی تولد بدم..مژه

**************

۱:جمعه این هفته گروه مهرآوا(کنسرت سنتور کودکان) در تالار اندیشه اجرا خواهد داشت.

چون از قبل بلیط ها فروخته شده است اصلا نمی تونستم هیچ کدوم از شما دوستان را دعوت کنم.

انشالله برنامه بعدیقلب

۲: خیلی روحیه ام خوبه.....بیش از اونی که تصورش را داشته باشم. محیط کاری خوب.دوستان خوب.

و مهمتراز همه همراهی یک همسر خوب که خیلی از خوشی هایم را مدیون گذشت و فداکاری اش

هستم.(خوشبختانه یا بدبختانه  اینجارونمی خونه که بعدا منو متهم به پاچه خواری  کنید.)