کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧
 

دکتر شریعتی :

«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد».

بزغاریدراددنعلیبلیباایاااننچرا؟؟؟هعنتن....تذالادلتنتاععالتفدالتف

اس ام اس لباالفبابلابلبدذ:((خیلی بامعرفتی بامرام))

.بلبببلهغنثبذتا تب ۴۰ درجه ولبلالبایفتالدیفدلئدذو........

******************

 ١:کمتر از یک هفته مونده به عروسی یکی از نزدیکانت و تقریبا برای هر روزت

برنامه ریزی کردی که چکار کنی و ناگهان در  پایان یک روز  ، سر میز شام  با یک دندانشکسته مواجه می شوی و درد هزینهاش یکطرف، درد نداشتن  

 وقت کافی  برای اینکار بیشتر آزارت می دهد

٢نیمه شعبان امسال هم که رد شد یادت می اد که نهمین سال ازدواجت را

پشت سر گذاشتی  و یادت رفته که زنگ بزنی و به مامان و بابات  سی و نهمین سالگرد ازدواجشونو تبریک بگیسبز

٣ یک آرایشگاه  خیلی خوب در منطقه غرب تهران می خواهم برو بچ غرب تهران مددی

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧
 

دومین سری کارگاههای اموزشی  ام در بیمارستانهای کودکان تهران به اتمام رسید.

 ١:روز سوم کارگاه ،  در بیمارستان حضرت علی اصغر ولوله ای به پا شده بود. قضیه ازین قرار بود:

یک کودک خوشگل و ناز  ٣ ساله توی کما رفته بود و  با مرگ دست و پنجه نرم می کرد. تمام بستگان و همسایه و ... توی حیاط بیمارستان شیون واویلا راه انداخته بودند.

وقتی یک کم بیشتر پیگیر شدم فهمیدم قضیه ازین قرار بوده:

پدر و مادر خانواده خواستن که خونه را سمپاشی کنند. یک پودر را در اب حل می کنند و دور خونه ازون محلول می ریزند. مابقی محلول را در شیشه نوشابه خانواده ریختند و کنار یخچال رو زمین گذاشتند!!!!

رنگ محلول هم نارنجی بوده.........بقیه ماجرا را حدس می زنید؟؟

٢:قبل از شروع کارگاه ها ، یکی از کارشناسان زنگ زد گفت من باید دخترامو هم با خودم بیارم.. امکان هتل گرفتن برای اونا رو هم دارید؟؟

با هماهنگی با رئیسم و گرفتن موافقت، قرارشد خانم مورد نظر ٣ تا دخترشو هم با خودش بیاره تهران.(به خرج ما)

توی این سه روز  هر وقت چشمم به این خانم می افتاد با خودم می گفتم: مردم واقعا چه رویی دارند.

واسه ماموریت اومدنشون هم یک فکرایی می کنند که از موقعیت موجود استفاده کنند.

البته خانم گفته بود شوهرش یونان رفته و نیست و  دختر ۴ ساله اشو هم نمی تونه  تنها بذاره و خواهر های بزرگترش هم مسئولیت پذیر نیستند و .......

طی کارگاه ها هم تا چیزی می شد می گفت: من تو امریکا زندگی کردم و اونجا تو بیمارستانش کار می کردم و تجربه ام اینجوریه و ....

خلاصه من تو ذهنم ازین خانم و شرایطش و ..... کلی تصویر ذهنی ساخته بودم....

روز سوم کارگاه    بنا به شرایطی تا یک مسیری همراه این خانم بودم . وقتی فهمیدم که دختر دوم این خانم ضربه مغزی شده است و الان ١۶ سالشه و عقب افتاده ذهنی است.. یکدفعه از اون همه تصورات ذهنی خودم خجالت کشیدم.دختر بزرگ این خانم هم جهت تعطیلات تابستانی به ایران امده و طبق گفته  مادر اصلا حس مسولیت پذیری ندارد و تمام این سه روز که تهران بودند برای خودش تفریح می رفته و این بچه ۴ ساله خانم کنار اون دختر عقب افتاده بوده است..

دقت کردید که چه راحت قضاوت می کنیم؟؟

 

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
 

یک تیکه کاغذ کوچیک قطع آ  پنج را برمی دارم

 

روی ان مینویسم:

 

 

دوستت دارم عشق من

 

یک کبریت روشن را نزدیک کاغذ می برم

 

آتش می گیرد

 

گرم..کوتاه..جذاب

 

و در ثانیه آخر

 

کاغذ به رقص در می اید و از روی میز به بالا می پرد

 

و من عاشق این لحظه از آتش گرفتن  و سوختن ام.

 

و

 

....

 

***

این اپدیت دقیقا بعد از دیدن فیلم دوساعته چوپان خوب نوشته شد!هر کی دیده می دونه کدوم

صحنه منظورم بوده!

 

 


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧
 

مامان این سه روز چرا نمی ری سر کار خودت؟سوال

می رم اما یکجای دیگه می رم

کجا می ری؟

بیمارستان

اونجا چکار می کنی؟

کارگاه اموزشی داریم مامان جون..یعنی اینکه به دوستام آموزش می دم..

چی آموزش می دی؟

یاد می دم چطوری برای یک بچه مریض برنامه غذایی  بنویسند.

برنامه غذایی یعنی چی مامان؟

یادته این بچه نمی تونستند غذاهایی بخورند که ما می خوریم مثل گوشت مرغ ماهی بستنی..

یادته یکی از شیر های اینهارو اوردم تو بو کردی گفتی چه بوی بدی داره؟؟...خوب باید  مامانای این بچه مریض ها بدونند که چقدر شیر به بچه اشون بدن.

یعنی مامان تو معلمی؟

می شه اینطور گفت

می خندد و  زیر لب می گوید:  مامانم تو بیمارستان معلمه...لبخند

 

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

یکی از موهبت های خداوند  به من همیشه این بوده زمانهایی که یک  کم زیاد از حد غر می زنم

یک چیزایی را بهم نشون می ده که ....

3 روز  صبح تا ظهر در محیط 3 بیمارستان تخصصی کودکان بودن باعث می شه که پی ببری

چقدر خوشبختی که:

بچه ات سالمه و دغدغه خرید قرص و دارو را نداری...دغدغه و استرس عملشو نداری...

اینجاست که به داشته هات فکر می کنی و  با تمام وجود می گی:

خدا ممنونتم.خواب

 

******************************************

سوتی بنزینی:

رفتم پمپ بنزین..با اعتماد به نفس پیاده می شم.دفعه اوله که می خوام خودم بنزین بزنم

و منت این متصدیات مربوطه را نکشم!مشغول تلفن

از کیف ام کارت را در می اورم.

هر چی می گردم فلش مربوطه را پیدا نمی کنم موندم از کجا این کارت را وارد دستگاه کنم

ناچار نزدیک متصدی می رم و می گم:«

از هر طرفی این کارت را وارد دستگاه کنم ایرادی نداره؟؟؟سوال

نگاه عاقل اندر سفیه به من می اندازد و می گوید:

خانم اخه این کارت سوخته مگه؟؟

برق ۳۰۰ ولت از سلول های مغزی ام عبور می کند به کارت نگاه می کنم!

کارت مترو دستمه!!!بازنده

اما خیطی بد دردیهه...تا لحظه اخر مجبور شدم لبخند های تمسخر آمیز متصدی را  تحمل کنم !! اما تا اخر شب سوژه داشتیم برای خندیدن!!

چیه ؟؟.....نکنه تو هم داری می خندی؟؟سبز

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 

چون بنزین به حجم درج شده در پمپ بفروش میرسد و سرعت تبخیر بالایی هم دارد، توصیه های خوب زیر میتواند برای حفظ ارزش پول شما مفید باشد:

1- فقط صبح زود که حرارت زمین هنوز در پایین‌ترین حدّ قرار دارد بنزین بزنید. به خاطر داشته باشید که در تمام پمپ‌بنزین‌ها مخزن سوخت در زیر زمین قرار دارد. هرچه زمین سردتر باشد، بنزین غلیظ‌تر و متراکم‌تر است. وقتی هوا گرم می‌شود، بنزین منبسط می‌گردد. بنابراین، خرید بنزین در بعد از ظهر و حتّی شب که هنوز هوا کاملاً سرد نشده و بر بنزین اثر نگذاشته، سبب می‌شود که یک لیتر شما واقعاً یک لیتر نباشد.
2- وقتی مشغول بنزین زدن هستید، دستگیره را تا آخر فشار ندهید. اگر نگاه کنید می‎بینید دارای سه درجه است: کُند، متوسّط و تند. در حالت کُند میزان تبخیر را که در اثر پمپ شدن بنزین حاصل می‌شود به حدّاقلّ می‌رسانید. همهء شیلنگ‌ها دارای محلّ بازگشت بخار هستند. اگر سریع بنزین بزنید، مایع دیگری که وارد مخزن بنزین شما شده بخار می‌شود. این بخار مکیده شده وارد مخزن زیرزمینی می‌شود به طوری که وقتی شما بنزین می‌زنید، در واقع به آن میزان که دستگاه نشان می‌‎دهد بنزین نزده‌اید.
3- یکی از مهم‌ترین نکات برای بنزین زدن این است که وقتی باک اتومبیل نصفه است بنزین بزنید. دلیل آن این است که، هرچه بنزین بیشتری داخل باک باشد، هوای کمتری فضای خالی آن را اشغال می‎کند. بنزین به مراتب سریع‌تر از آنچه که تصوّر می‎کنید تبخیر می‌شود.
4- اگر تانکر بنزین در حال تخلیه به مخزن بنزین باشد و شما هم در جایگاه سوخت باشید، در آن موقع بنزین‌ نزنید. به احتمال زیاد بنزینی که تخلیه می‌شود سبب می‌گردد که بنزین داخل مخزن به هم بخورد و آنچه از آشغال و آلودگی که معمولاً ته‌نشین می‌شود، بالا بیاید و قسمتی از آن نصیب اتومبیل شما شود


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
 

اسم من کیس است. همه اجزای کامپیوتر   داخل منه.وقتی می خواهید منو روشن

کنید این دگمه رو بزنید.اگه هنگ کردم دگمه کوچیکه منو بزنید.به اینکار می گن ری استار

یادتون باشه منو زیاد  تکون ندید و با وسایل متفرقه تمیز نکنید...

* جشن پایان ترم کامپیوتر (ترم۲) مجتمع فنی تهران چهارشنبه ۲ مرداد

******************************************************

تو آرایشگاه نشسته ام و ناگزیر مجبورم به حرفهای اون دو تا دوست گوش بدم:

_پدر شوهرم اخلاقش یک جوریه..من که ازش راضی نیستم.. خونه شهرک غرب را داده به

جاری کوچیکم.من که جاری بزرگترم باید می رفتم اونجا ..اون می امد جای من

_خوب در عوضش تو سه طبقه دستته که دو طبقه اشو داری اجاره می دی و تازه اجاره اشم

مال خودته!اتفاقا پدر شوهرت که خوبه..اجاره اونارو هم می ده بهت

_اخه نمی دونی چقدر اون خونه شهرک غرب شیکه..خونه من درسته که 75 متره و سه طبقه است اما دلمو زده خسته شدم می دونی چند ساله اینجام؟؟؟

_ خوب چرا جاتو عوض نمی کنی؟

_از تو چه پنهون یک خونه خریدیم اما پدرشوهرم نمی دونه....اونقدر بزرگ نیست که برم اونجا زندگی کنم!

_ چکار کردی دادی اجاره؟؟

_اره فعلا اجاره دادم تا ببینم بعد چی  پیش می اد...

_ یک لبخندی می زنه و می گه: یک کار دیگه هم کردم..از ارثیه ای که بهم رسید رفتم یک

اپارتمان پیش خرید کردم ..البته به شوهرم نگفتم!!!

 

با خودم فکر کردم  واقعا ما ادم ها چقدر حریص هستیم...خوشبختانه کارم تموم شده و دیگه مجبور نیستم زیاده خواهی های این خانم محترم را تحمل کنم!

 **********************************************

تقویم تاریخ:

تولد خان داداش پیمان :۱۳ مردادفرشته

  سالگرد ازدواج خان داداش پیمان:۱۴ مردادقلب

 تولد آقا حمید گل و گلاب:۹ مردادچشمک


 
 
 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧
 

اس ام اس تکراری زیر را واسه یکی از برو بچ  می فرسنم:

هموطن گرامی:آیا میدانید لذت بوسه در تاریکی دوبرابر روشنایی است؟(وزارت نیرو)

 

جوابی می دهدو من در جوابش می نویسم:

کسی نیست .از بالش استفاده کنم؟؟

می گوید:

چرا بالش؟چیزی گرمتر و با محبت تر ازدستات نیست.کسی که دستای ما زنها را نمی بوسد!!

خودمان می بوسیم!!

میلاد اصغرزاده:

در نمکزار داغ بوسه هایت
اسب های خونین قلبم
چهار نعل می دوند
با این شتاب اما
هرگز به صبح نمی رسند


 
 
چرا ادم های تنها چاق می شوند
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧
 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چرا بعضی ادم ها تو بازی زندگی همیشه جفت شش می اورند؟؟

*****

:

رضا به ماموریت رفته و  اولین شب از سه شب تنهایی است.

پریسا عصری به منزل مادربزرگش رفته و انگاری دوست ندارد به خانه بیاید.(خانه میخ دارد انگار!!)

تلفنی باهاش حرف می زنم. می گم پریسا مامانی تنهاست نمی خوای بیای خانه؟؟ می گه اگه می ترسی تو بیا اینجا!! حوصله  جایی جز خونه  خودم را ندارم.بهش می گم: باشه مامانی همونجا بمون. و در دلم   می گم: به درک  .کدوم بچه ای برای پدر و مادرش بچه بوده که تو می خوای باشی.

یک ظرف انگور مجلسی  روی میز می ذارم ونصف اشو یک ضرب تموم می کنم!

 

ساعت حدودای 9.30 است یادم می اد که از صبح هیچ  خبری از نازنین همسر ندارم.. پیامکی از خودم در می کنم. جواب می ده که تازه شام خورده و داره با برو بچ می ره شهر را بگردند!!!  با خودم می گویم:تو هم به درک..این هم شوهر خوب خوبه است..یک زنگ یا  پیامک نمی ده که چکار می کنی!! حداقل قبل از کوفت کردن شام  وقت اینو داشته که یک زنگ یا پیامک بده!!.

 

یک پارچ شربت ابلیمو تگری درست میکنم و تصمیم میگیرم تا اخر شب همینو بخورم!!!

ساعت 10 شده و سریال سه در چهار شروع می شه..هوس بستنی منو به سمت فریزر می کشونه!!

 

بین انواع بستنی های موجود ازین بستنی هایی که دورش  به صورت مارپیچ بستنی یخی هست را انتخاب می کنم و ....

 

20 دقیقه می گذره و باز گرسنگی به سراغم اومده!! سر وقت یخچال می رم:

به مدد مهمانی دیشبم برنج و مرغ،سالاد ماکارانی،سالاد سوسیس،متبل،سالادفصل موجود است .متبل را برمی دارم وروی میز می ذارم.وسوسه پیتزای داخل فریزر امانم را بریده!!

در عرض سه سوت!! 3 تیکه پیتزای داغ شده با کلی سوس قرمز و سفید آماده خوردن می شود. و سریال سه در چهار همچنان ادامه دارد!!

 

سعی می کنم حرص نخورم و به هیچ چیزی فکر نکنم..شاید یک دلیل این فشار عصبی ام خوندن اپدیت مهروش بوده...البته ازینکه مثل اون این همه دغدغه ندارم خوشحالم  اما اصلا فکر نمی کردم که مهروش این همه مشکلات داشته باشه و ..

 

درنهایت اینقدر خورده ام که با اولین دراز کشیدن به خواب عمیقی فرو می روم که به راحتی نبود دو نفر را در کنارم حس نکنم!!