کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

برگزاری جشن تولد
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
 

 

هر کاری کردیم نتونستیم پریسا خانم راراضی کنیم تا از خیر گرفتن  مراسم جشن تولد

بگذره!  دو گزینه داشتیم:

١: دوستاشو دعوت کنیم

٢:خانوادگی دعوت کنیم

چون در خانواده های ما  (من و باباش) کلن دو بچه موجود است(پریسا و پسرعمویش پارسا)،لذا پریسا خانم دستورررررررررر فرمودند که گزینه  یک انتخاب بشه!!

توی تعطیلات  کارت دعوت را طراحی!!! و درست کردمنیشخند(هر کسی میخواد بگه

فایلشو براش ایمیل کنم که با کمترین هزینه بتونه کارت رادرست کنه)

البته این پایین ادرس بود که......چشمک

این پایین سمت چپ هم یک فیش گذاشتیم که اگه کسی نخواست بیاد تا چهارشنبه

اسمشو روش بنویسه و به پریسا پس بده که یعنی نمی تونه بیاد!!!!دل شکسته

تقریبا 15 تا از همکلاسی هاشو دعوت کردم. به شدت دنبال مسابقه هایی می گردم

که اون روزبشه بین اشون اجرا کرد و به برنده اش هم جایزه میدیم!!

17 تاجایزه هم کادو کردیم و روش شماره زدیم از یک تا هفده..که به شانس اشون

جایزه بگیرند.

زنگ هم زدم به مهد سابقشون که ببینم ایا میشه یکی از مربی هابیاد واین  دو سه

ساعت برای بچه ها اینکاراروانجام بده که فعلن قراره خبرشو بدن.اما انگاری که زیاد

تمایل نداشتن که مربی هاشون از این کارا قبول کنند.

فعلن تا اینجا پیش رفتم. زبان

******************************

اینم دو تا عکس از ونوس 100 هزار تومنی که تو ماموریت خوزستانم گرفتم!

 این هم  عکس  غذایی  که در ماموریت کرمان سفارش داده بودیم

با برو بچ!!فکر می کنین چی بود؟؟مشغول تلفن


 
 
اسراف و زرنگی اصفهانی
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸
 

این راه کج می رسد به مقصد؟؟ خدا میدونه

من و تو گمیم توی این اندازه ی بی وسط !! خدا می دونه

توی این چرخه سردرگم من می چرخم یا چرخ گردون ؟؟ خدا می دونه

 

نیم ساعت وقت دارم. سر از انقلاب در می آرم. 3 تا کتاب برای کارشناسی ارشد

 می خرم و به سمت مدرسه پریسا راه می افتم.

باید بیام تا متروی آزادی که بعدش بتونم خودمو برسونم به ماشینم.

خیابان آزادی ترافیک آزار دهنده ای داره. خودم را نکوهش می کنم که

چرا از بی ار تی استفاده نکردم و سوار تاکسی شدم.

تمام پیاده رو ها در قرق داربست زن ها بود. همه وزارتخانه ها و سازمانها

 باید غرفه اشونو امروز برپا کنند.

امروز هم اومدن به اداره ی ما اعلام کردند که اگه بروشور و کتاب و ... دارین ب

رای توزیع بین مردم ..بیارین بدین!!

من موندم که این همه اسراف و تبذیر جایز است؟

تا چند سال باید میلیاردها تومن خرج جشن دهه بدیم؟؟یک تصمیمی حالا

 درست یا نادرست اش را کار ندارم مادر و پدرمون گرفتن و انقلاب شد

. اگه عرضه دارین بدون خرج از بیت المال جشن بگیرین.

 خدایی اش این عرضه را دارین؟؟؟؟؟

 

 @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

الله اکبر ساعت 9 امشب را داشتین؟؟ نمی دونم این همه آدمی که اله اکبر

 را گفتن همونایی بودن که ساعت 10 هر شب می رفتن بالا پشت بام

اگه سیاست داشتین به جای ساعت 9، ساعت 10 می رفتین الله اکبر می گفتید.

 @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

 دفعه ی قبل که اصفهان رفتیم(مهرماه) متوجه نشده بودند که تیم ما ۴ نفرس

فکر می کردند که فقط رئیس اداره میره. لذا هتل روبروی هتل عالی قاپو را  برای ایشون

رزرو کرده بودند.((زهره جون اسم هتل چی بود؟؟))

 وقتی هم تو فرودگاه با ۴ نفر مواجه شدند حسابی قاط زدند و دیگه نتونستن کاری

بکنن و ماها همه رفتیم اون هتل و یک حال اساسیییییییییییییییییییی دادیم به میزبان!!

 

این دفعه که میخواستیم بریم همه اشهدمون را خوندیم که خدا به خیر کنه احتمالن

همه را می برن خوابگاه دانشگاه!! وقتی که رفتیم  متوجه شدیم که هتل زهره را

برامون گرفتن.. گفتیممممممممم ایول بابا اینا و دست دلبازی و....!!

موقع  ناهار که شد دیدیم رستوران خیلی شلوغه.. با بچه ها رفتیم توی اتاق  و منتظر

شدیم که خلوت بشه.  من دیرتر از بقیه از بازدید برگشته بودم و قبلش به بچه ها گفتم

که برید سفارش غذا بدید تا برسم. اما اونا گفتن نه صبر می کنیم تا بیاییی

توی اتاق کلی با بچه هااااااااااا خندیدیم از لامپ توی کمدها که با باز شدن درکمد روشن

میشد.از اینکه توی یخچال اتاق فقط اب معدنی بود و مینی باررررررررر نداشتیم واز گشتن

دنبال قبله نما  که معمولا روی دیوار می زنن...که نبود .  مهندس تیم هی می گفت

قبله نما توی کشوی دراوره!! ما هم هی بهش می خندیدیم که برو بابااااااا!!

اخر سر کشو را باز کردیم دیدیم توی کشو چسبوندند!!(یادم رفت عکس بگیرم)

خلاصهههههههههههه.. رفتیم رستوران و منتظر منو بودیم ولی دیدیممممم که هیچکسی نیومد

بعد از چند دقیقه ٣ پرس جوجه کباب اوردن برامون و ما با تعجب بهم نگاه کردیم که

ایننننننننن حرکتتتتتتتتتتتت یعنییییییییییییی چه؟؟!!!

سرتونو درد نیارم.. متوجه شدیمممممممم یک کارگاه کشوری  دو روزه برگزار شده در حوزه

بهداشت محیط و اسم تیم ما رو هم چپوندنننننننننننن توی همین کارگاه!!!

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

به شدت دنبال کسی هستم که گریم روی صورت کودکان را وارد باشه  کسی سراغ داره؟؟


 
 
از ایمیل های ارسالی
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
 

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد.
بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»

رییس پرسید: «بابا خونس؟»

صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»

رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک

بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»

ـ بله

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

دوباره صدای کوچک گفت: «نه»

(فکر بد نکنچشمک)

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام
بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»
رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند،
پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»
ـ مشغول چه کاری است؟
کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»
رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من».
 


 
 
به بهانه ماموریت به اصفهان
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
 

داشتم وسایل مربوط به اصفهان را جمع و جور می کردم که تو فایل های کامپیوتر

چشمم به این مطالب افتاد:

حتما ماجرای راننده ایرانی در کانادا را شنیده‌اید که دنده عقب می‌رفته که به ماشین یک کانادایی می‌زند و پلیس که می‌آید، از راننده ایرانی عذرخواهی می‌کند و می‌گوید " لابد راننده کانادایی مست است که مدعی‌ شده شما دنده عقب می‌رفتید!" 
  
حالا اتفاق جالب‌تری در اتوبان اصفهان رخ داده: همشهری اصفهانی ما توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ کیلومتر در ساعت می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند و ماشینش را متوقف می کند. پلیس می‌آید کنار ماشین و می‌گوید: 
  
 "گواهینامه و کارت ماشین!" اصفهانی با لهجه غلیظی می‌گوید:" من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من نیست. کارتا ایناشم پیشی من نیست. 
  
من صاحَب ماشینا کشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم! حالاوَم داشتم میرفتم از مرز فرار کونم، شوما منا گرفتین." 
  
مامور پلیس که حسابی گیج شده بوده بیسیم می‌زند به فرمانده‌اش و عین قضیه را تعریف می‌کند و درخواست کمک فوری می‌کند. 
  
فرمانده اش هم میگوید که او کاری نکند تا خودش را برساند! فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل می‌رساند و به راننده اصفهانی می‌گوید: 
  
آقا گواهینامه؟ اصفهانی گواهینامه اش را از توی جیبش در می‌آورد و می‌دهد به فرمانده. فرمانده می‌گوید: کارت ماشین؟ اصفهانی کارت ماشین را که به نام خودش بوده از جیبش در می‌آورد و می‌دهد به فرمانده. 
  
فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی نیافته، عصبانی دستور می‌دهد راننده در صندوق عقب را باز کند. اصفهانی در را باز میکند و فرمانده می‌بیند که صندوق هم خالی است. 
  
فرمانده که حسابی گیج شده بوده، به راننده اصفهانی می‌گوید:" پس این مأمور ما چی میگه؟!" 
  
اصفهانی می‌گوید: "چی میدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم می‌خواد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت می‌رفتم
خنده

******************

 یه خانومی وارد داروخانه میشه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره!

 داروسازه میگه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟
 خانومه توضیح میده که لازمه شوهرش را مسموم کنه.
  چشم‌های داروسازه چهارتا میشه و میگه: خدا رحم کنه، خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این برخلاف قواننیه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد... هردوی ما را زندانی خواهندکرد و دیگه بدتر از این نمیشه! نه خانوم، نـــه! شماحق  ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد.


  بعد از این حرف خانومه دستش رو میبره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه  رستوران داشتند شام می‌خوردند.
 داروسازه به عکسه نیگاه میکنه و میگه: خُب، حالا.... چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟؟!!

نتیجه اخلاقی: وقتی به داروخانه می‌روید، اول نسخه‌ خود را نشان دهید...

 


 
 
دغدغه های ماموریتی
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
 

هر سری که میرم ماموریت در استانهای محروم مواردی رامی بینم که حسابی منو بهم

 میریزه. هفته قبل کرمان رفته بودم.یک خانواده ای را دیدم که اوضاع و احوال اش

اینطوری بود:

 

از ٧ تا بچه ااین  خانواده ٣ تا شون بیماری فنیل کتونوری داشت و یکی دیگه سندرم داون

ناراحت

یک پسر  کم عقلی! عاشق ظاهر دختر ١۴ ساله عقب مانده ذهنی و پی کی یواین

 خانواده میشه و با اصرار  اونا را راضی می کنه که  دختره را به عقدش دربیارند.

بعد از ٢ ماه هم دختره حامله شده.  مشکل اینجاست که دختر ی که این بیماری را داره

 باید از قبل بارداری تحت کنترل باشه و میزان فنیل آلانین خون اش در حد استاندارد

تعیین شده باشد (زیر ۶ میلی گرم)..در غیر اینصورت فرزندش دچار عقب ماندگی ذهنی

 خواهد شد.

ازمایشات خون این مادر باردار  بین ١٨ تا ٢٠ است!!! تصورشوووووو بکن چه معجونی

 میشه.

مطمئنا بعد از گذشت چند وقت این داماد کم عقل این دختر را طلاق خواهد داد. و

 مادربزرگ بیچاره مجبور میشه هم دختر و هم نوه اش را نگهداری کنه

موضوع بعدی اینه که همین مادربزرگ در حال حاضردر خانه های مردم مشغول به کار

است و نان آور خانه است.

 


 
 
تولدت مبارک دخترکم
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
 

چند دقیقه دیگه سالگرد تولدته عزیزم

ساعت ٢٢ و بیست دقیقه  چهارشنبه ٨ بهمن ٨١.....با شروع بارش برف.. وارد این

زندگی شدی. بهترین ها را برایت آرزو می کنم نازنینم

 ************************************************

صبح ساعت 8

پریسا جون ...7 سال   پیش همچین روزی دو هفته زودتر از موعدی که خانم دکتر تعیین

 کرده بود.. می خواستی بیای پیش ما..کیسه آبی که توش بودی  پاره شد

و من مجبور شدم برم بیمارستان

مامان جون از کجا فهمیدی کیسه اب پاره شده؟

لباسم خیس شد..تخت هم کمی خیس شد.

خب..از کجا می دونستی؟؟ شاید جیش کرده بودی!!سوال

بلهههههههههههههههههههه؟؟!!! ....مگه من بچه   بودم که....!!!!سبز

*****

کمی لبخند بر لبان شما:

جایی جشن بوده، ترکه همینجوری میره تو و شروع میکنه به رقصیدن و بخور بخور. یکی ازش میپرسه: ببخشید! شما رو کی دعوت کرده؟ ترکه میگه: من از خونواده عروسم. یارو میگه: ببخشید، ولی اینجا جشن تولده!

حیف که فقط تو یکی رو دارم ....
 اگه از تو یه عالمه داشتم ....
 تا حالا یه گاوداری زده بودمزبان

ترکه میره جوراب فروشی به یارو میگه یه جوراب میخوام . فروشنده میگه مردونه ؟ ترکه دست میده میگه : مردونه

:..:: .-. : .:::-.::.:- ..:..::. ..-..::-..
::.- ..:.:.- :::-. :... .. .: .-:::... -::.
. .::-..:-.. : ..: . -: .. ...::.:.:

کاش کور بودی می فهمیدی چی نوشتم!
 
یک بابایی یه ماهی تو پاکت دستش بوده، رفیقش میبیندش، ازش می‌پرسه: جریان ‌این ماهیه چیه؟ میگه: ‌دارم برای شام می‌برمش خونه. ماهیه میگه: مرسی من شام خوردم، منو ببر سینما!

 
 
نام خانوادگی خانم خونه
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
 

مامان جون آزمونت را خوب دادی؟

اره مامان.دقت کردم که چیزی جا نندازم(سری قبل دو تاسوال ریاضی را جا انداخته بود)

باشه تا ببینم  جواب آزمونت چی میشه

راستی مامان ..اون بالای صفحه نوشته بودند نام خانوادگی منم نوشتم پریسا پروانه رضا درست نوشتم؟سوال

چی؟؟؟چرا اینطوری نوشتی؟؟هیپنوتیزم

خوب نوشته نام خانوادگی دیگه!!

تو فامیلی ات چیه؟

نعمتی

خب فامیلی همون نام خانوادگی است دیگه!!

اهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههخنده

**************************************************

مامان بیااااااااااااا لباسامو جمع کن

کار دارم خودت جمع کن

مامانننننننننننننننننن بیا دیگه

نه  خودت

(ده دقیقه ی بعد)

ماماننننننننننن گشنمه

صبر کن باید غذا درست کنم خوبه با هم رسیدیم خونه ها

من الانننننننننننننننننننن غذا می خوام

نان پنیر یا تخم مرغ میخوری؟

نننننننننننننههه

پریسا داری اعصاب منو خورد می کنی ها

ببین مامان مگه تو خانم خونه نیستی؟؟ پس چرا هیچکدام از کارایی که من میخوام انجام نمی دی

بلههههههههه؟؟ خانم خونه هستم البته ..... اماکلفت که نیستم!

................

........................................

...............................

.......................................................

.....................................

ادامه ی دعوا بعلت مسائل غیر اخلاقی سانسور شد!!

********************************************

صبح جمعه..پارک پردیسان

آهای بادبادک، بیا اینجا! بیا پایین، بیا با هم بازی کنیم. بادبادک چرخ زنان پایین وپایین تر آمد و کنار پای درخت بر زمین نشست. دختر، بادبادک را دربغل گرفت و خوب نگاهش کرد.

دختر حلقه های دم بادبادک را نوازش کرد و با افسوس گفت: ای کاش من هم می توانستم چنین بادبادک قشنگی بسازم!

بادبادک وقتی چشم های خیس دختر را دید، با خود گفت: چه خوب است که صاحبی داشته باشم، صاحبی که دوستم داشته باشد و با من بازی کند. دختر از پای درخت، صدای بادبادک را شنید و گفت: اما تو حتما صاحبی خوب و مهربان داری

در همین لحظه دوباره باد تندی وزید. باد، هوهو کنان بادبادک را از میان شاخه های

درخت رها کرد وبا خود برد. بادبادک همان طور که از بالای سر دختر می گذشت فریاد زد:

اگر کسی مرا ساخته باشد، پس او بیشتر از هر کسی به فکر من است و بیشتر از هر

کسی از دیدن من خوشحال می شود. این طور نیست؟ دختر برای بادبادک که هر لحظه

 بالاو بالاتر می رفت دست تکان داد و گفت: حتما همین طور است و تو باید اورا پیدا

کنی. بادبادک دوباره چون قاصدکی به پرواز درآمد. حالا او می دانست که باید به دنبال

 چه کسی بگردد. کسی که اورا ساخته است و بیشتر از هر کسی دوستش

دارد................