کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

فکر میکنم تو خرس منی
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸
 

١: هر شب یک داستان از کتاب داستانش را براش می خونم . اول از همه نگاه می کنه چند صفحه است.  متوسط تعداد صفحات هر داستان ٣ صفحه است و  از بین این داستانها چند تایی هم داستانهای قدیمی و معروف هم هست.اگه تعداد صفحات داستان ٢ تا باشه همش غر می زنه که این داستان بدرد نمیخوره و ال و بل...

دیشب داستان شنل قرمزی را براش خوندم.اما باز هم اون سوال همیشگی در ذهنم اومد که گرگ بدجنس چطوری  تونسته مادر بزرگ شنل قرمزی را درسته قورت بده!!! و هنگامیکه هیزم شکن می اد و گرگه را با تبرش می کشه  و شکم اش را باز می  کنه  مادربزرگه درسته می اد بیرون.یا تو قصه شنگول منگول  گرگه  چطوری  بزغاله ها را درسته قورت داده اونم دو تا رو باهم!!!

تا حالا این سوال را از خودتون پرسیدین؟ باز مار بوآ بود یک چیزی!!!

*******************************

٢:هر شب  بعد خوندن قصه ، یکی دوتا از عروسک های پریسارا می ذارم کنارش که

راحتتر بتونه بخوابه.دو سه شبه که یک خرس بزرگ هم قد خودشو میذارم پیشش و

حسابی خوشش اومده از خرسه.

پریشب میگم: بیابراش اسم بذاریم.

میگه مثلن چی؟گفتم بذاریم پارسا

جیغ میزنه میگه: این خرسه دختره!!

میگم: بذاریم رژینا

میگه نه به قیافش نمی خوره!!

 خرس ما هنوز اسم نداره!!شما چی پیشنهاد می کنین؟؟

اصلن چی میخواستم بگم به اینجا رسیدم؟؟؟؟؟!!! اهان یادم اومد. دیشب که قصه تموم شد پریسا همچنان منو بغل کرده بود. بهش گفتم: برگرد سمت اونور و خرس اتو بغل کن

با یک حالت خاصی برگشت گفت: فکر میکنم تو خرس منی و میخوام تورو بغل کنم!

تصورشو بکن: به یک خرس شبیه بشی!!

*****************************

٣:افتتاح یک شعبه از یک فروشگاه زنجیره‌ای به نام هایپراستار در غربی‌ترین نقطه تهران

 توانسته است مرکز توجه اکثر شهروندان تهرانی شود جای تعجب و بیش‌تر از آن تأمل

 دارد. خلاف تمام مراکز خرید در تهران که معمولاً بیش‌تر از ساعتی که در مرکز خرید به

 سر می‌بری باید به دنبال محلی برای پارک خودرو بگردی به طبقه زیرین این فروشگاه

 برای پارک خودرو راهنمایی می‌شوی؛ پارکینگی 2 طبقه که هیچ هزینه‌ای برای پارک

خودرو ‌دریافت نمی‌کند.

فروشگاه هایپراستار نخستین فروشگاه زنجیره‌ای خارجی در زیربنای‌ 9 هزار متر مربع

 است که 25 درصد سهام آن متعلق به گروه فرانسوی کرفور و ‌75 درصد آن متعلق به

 شرکت اماراتی است.

تاکنون 60 میلیون دلار در این فروشگاه سرمایه‌گذاری شده ‌که قرار است به 400میلیون دلار برسد. گردانندگان این فروشگاه‌، زمین فروشگاه را برای مدت 20 سال از شهرداری تهران اجاره کرده‌اند.
دیروز به بهانه روز دختر ، پریسا را می برم اونجا. پریسا هم که عشق  گرفتن چرخ و چرخوندن اونو داره.بعد از نیم ساعت  گشت و گذار و خرید( 90 درصد خریدهارا پریسا انتخاب می کرد) گیر داد که گشنه امه و ...بعد از سرو غذا  برگشتیم خونه.
شب وقتی باباش 3 تا کتاب به عنوان هدیه روز دختر بهش داد با ناراحتی رو به من کرد و گفت:یادت باشه تو بهم کادو ندادی ها!!!عصبانی
منم اولش حق دادم بهش و ناراحت شدم اما بعد یکدفعه یادم افتاد که اااااااااااااههههتعجب
من که بردمش خرید و ناهار و....!!خلاصه بهش یاداوری کردم که مگه اینو واینو واینو نخریدی از اونجا!!
که با شرمندگی قبول کرد که کادوشو گرفته!
***********************
4: یکی از دوستامون پرسیده که کاهوی گرد بهتره یا این  کاهوهای تیره خودمون:
کاهوی ایرانی از نظر مواد غذایی از کاهوی گرد بهتر است.کاهوی گرد ارزش غذایی
چندانی ندارد زیرا دارای مقدار زیادی الیاف است
 که تولید گاز و نفخ در معده می کند .کاهو ضمنا دارای مواد معدنی مانند نیکل،کبالت،
سولفور و مس می باشد

 
 
تغییر عادت های رفتاری وتغذیه ای
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
 

باشروع مدرسه  یکسری تغییرات رفتاری عالی را تونستم در  پریساایجاد کنم که فکر میکردم نشه اینکارارو به راحتی انجام داد:

١: ساعت خواب

براحتی راضی میشه که قبل ساعت ٩ شب به رختخواب بره البته قبلش باید حتما یک

 قصه براش خوند. البته ممکنه خوابیدنش طول بکشه اما همینکه  سریع میره مسواک

 میزنه و میگه مامان بیا قصه بخون خودش  کلیه!!!

معلم مدرسه اشون می گفت تورو خدا بچه هاتونو زود بخوابونید. بعضی از بچه ها بعد

ازینکه از ناهار برمیگردند سر میزشون خوابشون می بره .منم بیدارشون نمیکنم واجازه

 میدم بخوابن!!!

٢:نظم و ترتیب

به محض رسیدن به خونه لباسای مدرسه اش رابه جالباسی آویزون می کنه  و میگه:

مامانتوروخدا بیااین لباساتو از روی صندلی من بردار.. هی میای  شِِرتکی (با کسره) 

وسایلتو پرت میکنی اینور اونور!!

صبح ها هم روتختی اش را با کمک من پهن میکنه. و تخت اشو مرتب می کنه

٣:پوشیدن کفش کتانی

بعد از چند سال بلاخره با رضایت قلبی حاضر شد از پوشیدن کفش های پاشنه دار و

خرید این نوع کفش ها صرفنظر کرده و از من بخواد که براش کتانی بخرم.

۴:خوردن صبحانه

این یک مورد  خیلی بهم حال داد.همینکه صبح ها دو سه لقمه صبحونه می خوره انگار

 دنیا رو بهم می دن.واقعا  خوردن صبحانه روی بازدهی ذهنی محصلین تاثیر داره.

البته اوایل مهر یک کم بازی درمیاورد که فقط چایی بخورم و.... اما بلاخره  عادت کرده

**********

بدجوری رفته تو ذهنم که شغلم راعوض کنم.. این تست را که زدم توصیه هایی بهم کرد که.....!!

دوست داشتی برو اینجا:*****

 


 
 
آنفولانزای اصفهانی
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸
 

 

چند ساعت قبل سفر:

مامان با چی میری اصفهان؟

با هواپیما مگه چی بود؟؟

بغض می کنه و غر غر کنان میره تو اتاقش

فکر می کنم که شاید به خاطر اینکه  خیلی دوست داره با هواپیما ببرمش مسافرت حسودیش گرفته و ....سوالسبز

بهش می گم:دخترم با ماشین راه زیاده و ما اونجا کار زیاد داریم.باید زود برسیم

قطره های اشک را می بینم که سرازیر شده می گه:

آخه اگه خدای نکرده هواپیما سقوط کنه و تو بمیری من چکار کنم؟؟

تازه یادم می افته که این چند وقت طفلکی همش تو اخبار شنیده که .....!!!

بغلش می کنم و از قضاوت زود هنگام خودم ناراحت میشم.ناراحت

 

ساعت 3 یکشنبه ۵ مهربه اصفهان وارد  شدیم و بعد از کمی  استراحت در هتل سفیر که بلاخره نفهمیدیم چند ستاره بود اولین جلسه کاری را تشکیل

دادیم. حدودا ساعت 6 جلسه تمام شد و به هتل برگشتیم.

روز دوم از ساعت 8 صبح تا 7 بعد از ظهر یک کله جلسه  و بازدید داشتیم. به عشق دیدن زهره دوست عزیز وبلاگی  ام  خستگی  اونروزرا تحمل کردم.

زهره جون زودتر از من به تریا اومده بود. تو اتاق به بچه ها گفتم: دیدین بلاخره یک کاغذ کادو نخریدم که این کادوی زهره را کادو کنم..حالا زشت نیست اینطوری تو پلاستیک بهش بدم؟؟

از ناچاری پلاستیک را برداشتم و با خودم اوردم پایین.

زهره  ارام و مهربون نشسته بود. دیده بوسی کردیم و کم کم صحبتامون گل انداخت! حدودا 3 ساعت توی تریا نشسته بودیم

  از همه چی حرف زدیم. کار درس و دوستای مشترک وبلاگی و سرنوشت و بهار خانم و......و توطئه و ازین حرفا!

اخر سر هم زهره جون با دادن یک عروسک خوشگل با گز  سکه و پولکی

منو شرمنده خودش کرد.

منم دیدم زشته کادوشو با پلاستیک بدم قرار دوباره فردا را باهاش گذاشتم  لذادیدار ما  به خاطر عدم  دسترسی به کادوموکول به فردا عصر شد!مشغول تلفن

راستیییییییییییییی یک نکته:   بعد از خرید همیشه کیسه پلاستیک خرید را چک کنید یک موقع فاکتور خرید تو کیسه جا نمونه!((زهره جون گرفتیییییی))هورا

 

آخر شب به پریسا زنگ زدم:

پریسا: مامان سوغاتی چی برام خریدی؟

مامان جون اصفهان که چیزی نداره. گز و پولکی داره که تو دوست نداری

اسباب بازی چی؟

اسباب بازی هم نداره خب گفتم که گز و پولکی و پشمک

خب پس مردمایی که اونجا زندگی می کنند برای بچه هشون چجوری اسباب بازی می خرند؟؟

حسابی کم اوردم اما با پررویی گفتم: اینا میان از تهران می خرند میارند اینجا می فروشند!

خلاصه  دخترک قانع ما به پشمک رضایت داد!

 

 روز سوم در اصفهان به بازدید از بیمارستان امین گذشت. فکر کنم اونجا بود که انفولانزای اصفهان را گرفتم.

 بعد از برگشت به هتل حسابی گلوم چرک کرده بود.

ساعت 4 با زهره قرار داشتم و بعد از دور زدن در اطراف هتل موفق به خرید جعبه کادویی همرنگ کادوهای زهره شدم.

2 ساعتی که با زهره و دوستش بهار بودم به سرعت گذاشت. بوستان سعدی..زاینده رود خشک...صحنه کل کل کردن زهره با راننده ماشینی که داشت به ما میزد برام به یاد موندنی شد

زهره: آقا درست رانندگی کن

راننده: تو حواست به رانندگی خودت باشه

زهره: اگه من حواسم به رانندگیم باشه اونوقت تو می زنی به من

راننده:متفکر

 

نرسیدن به تایم پارک پرندگان...استرس ناشی از دستور رسیدن راس ساعت 6 به هتل از طرف  خانم رئیس مراسم چایی خوردن  در پارک..ووووووووووخیلی

چیزای دیگه برام خاطره شد.

 

بازم ازت ممنونم زهره جون

 

 در فرودگاه هم پدر یکی از مریض های سابق ام زحمت کشده بود و یک جا قرانی نفیش خاتم برام اورد که حسابی منو شرمنده کرد

 می خوام با قرانی که دقیقا اندازه همین جا قرانیه برای آینده پریسا کنار بگذارم.

 

 

همچنان بعد از گذشت 3 روز در بستر بیماری به سر می برم.. برای سلامتی ام دعا کنیدگریه

 


 
 
بوی ماه مهر 88 در مجتمع سوده
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
 

31 شهریور روز جشن شکوفه ها و بعیارتی کلاس اولی هابود. پریسا را ساعت 10 به جشن مدرسه سوده می برم. یکی از بهترین روزهای زندگی ام را حس می کنم. خوشحالم ازینکه پریسا به مدرسه می رود. واقعا حس خوبی دارم.

با پوشاندن لباسهای سبز رنگ دخترک ام خاطرات  دوران کودکی ام مرور می شود.ای روزگارررررررررررر

در سالن آمفی تاتر مدیر و معاون اجرایی مدرسه در مورد مدرسه و برنامه ها و اهداف و ..... صحبت می کنند و از والدین می خواهند که در زمینه آموزش اصلن با بچه ها کاری نداشته باشند. 

برنامه دبستان از ساعت 7:30 تا 2 بعد از ظهر تنظیم شده. بعد از ساعت 12 هر روز کلاس زبان دارند .

 آقای حاجیان   هم یکساعتی حرف زدند که فقط سواد آموزی بچه هاتون براتون مهم نباشه و ال و بل و....اینکه ما دراین مدرسه خلاقیت بچه هارا می خواهیم بارور کنیم و نمی خواهیم ستاره پروری کنیم و .....!

قبل از سخنرانی برای والدین هم در حیاط مدرسه برای بچه ها  برنامه اجرا کرده بودند.

یکی از برنامه هایی که دانش آموزان را به وجد آورده بود، نقاشی با موضوع آزاد بر روی محل مخصوصی بود پریسا یک شیر با دلقک کشیده بود که انگاری یکی از بچه ها اونارو پاره کرده بود و من موفق به دیدن اش نشدم.

بعد از اتمام سخنرانی ها به محل مدرسه رفتیم. کارگران هنوز مشغول کار بودند.رنگ دیوارها.آسانسورهاو....

پرییسا کلاس رز بود.با سرکار خانم خسروی با 25 تا همکلاسی. هر کدام از بچه ها یک کمد مخصوص دیواری دارد که وسایل اشو می ذارن تادر طول هفته ازانجا استفاده کنه. فقط 5 شنبه به 5 شنبه قراره کتابها و دفترهاشونو بیارن خانه تا والدین مرور کنند.

از میزهای کلاسشون خیلی خوشم اومد.شیشه ای و پرچ شده به زمین..قراره هر دو نفر از بچه ها یک کامپیوتر داشته باشند.

.یاد میز صندلی های دوران ما بخیر سه یا چهار  نفر روی نیمکتهای فلزی یا چوبی توی کلاسهای 38 تا 40 نفر ..ای روزگارررررررر

نکته جالب دیگه تعبیه کردن جای گلدان ها داخل دیوار بود که داخل آن گیاهان رونده کاشته شده بود.به نظرم بعدا این رونده ها روی دیوار کشیده می شن!!

شهردار منطقه 2 هم برای افتتاح مدرسه اومد و بعد از اهدای چند تا مازیک و دفترچه و گل به بچه ها مراسم شکوفه ها به انتها رسید.

**************

در مورد مدرسه سبز اگر اطلاعات بیشتری می خواهید به اینجا مراجعه کنید.