نمی دونم امسال من کمتر به دخترکم توجه درسی دارم یا پریسا بازیگوش شده یا من
توقع ام ازش بیشتر از توانشه...
بهرحال خیلی راضی نیستم از تمرکز و دقت ش.خیلی سریع از سوالات میگذره
و برای بار دوم به سوالات نگاه نمیکنه.
هفته قبل که جلسه بود ازمعلمش دلیل این رفتار پریسا رو پرسیدم بهم گفت که
دخترتون زیاد حرف میزنه و وقتی بهش میگم جواب داده که
من آخه یکدونه ام!! و تو خونه کسی نیست باهاش حرف بزنم!!! بهمین خاطر مجبورم
تو کلاس با دوستام حرف بزنم!!!
معلم ش هم در برابر این منطق تسلیم شده بود و راضی شده بوده که پریسا همچنان
به حرف زدنش ادامه بده!!!!
**********************
واژه "پدر سوخته" از کجا آمده است؟
یکی از اصطلاحاتی که زیاد میشنویم و من خیلی علاقه داشتم بدونم از کجا اومده، ” پدر سوخته ” است، دوست داشتم بدونم از کجا اومده و یعنی چی؟ که از احسان جان که میدونم خیلی آدم با معلوماتی هستن پرسیدم ایشون هم اینطوری برام عنوان کردن:
” وقتی که در زمان یزدگرد عربها به ایران حمله کردند و ایران رو فتح کردند، مردم ایران رو که دارای دین زرتشت بودند و آتش پرست و کافر نامیدند و اونها رو مجبور کردند که به دین اسلام روی بیاورند. در این میان گروهی خودشان به دین اسلام گرویدند و گروهی هم از ترس مسلمان شدند، چون می دیدند که افرادی که مسلمان نشوند را میکشند. اعراب افرادی را که مسلمان نمی شدند، مردها و سرپرست خانواده را در آتش میسوزاندند تا دیگران یاغی گری نکنند، و زنان آنها را به کنیزی و بچه ها را برای نوکری و کلفتی می بردند. این بچه ها بزرگ شدند و در خانه اعراب کار میکردند و خود اعراب هم بچه هائی هم سن اونها داشته اند، وقتی ازصاحب خانه میپرسیدند که این بچه تو است (کلفت و نوکرها)، میگفته: ” نه، این پدر سوخته است ” یعنی بچه ما نیست، نوکر و کلفتی است که پدرش در جریان فتح ایران سوزانده شده است و به این نوکر و کلفت ها میگفته اند: “پدر سوخته ”.
۴ شنبه عصر عموی پریسا زنگ زد که که میخواهند برند بازی و دنبال یار می گردند
من و بابا رضا هم اوکی کردیم و ساعت ١٠ سر قرار بودیم
به دو گروه ٧ نفره تقسیم شدیم وبا گرفتن ١٠٠ تیر رنگی وارد زمین شدیم. این بازی را
میشه چند جور انجام داد:
یکی را گروگان گذاشت و گروهی که گروگان گرفته باید از اون محافظت کنه و اون یکی
گروه باید بره دنبال گروگان
جور دیگه اش اینه که هر کی تیر میخوره باید از زمین خارج بشه. هر کی موند اخرسر تو زمین برنده اس
و مدل های دیگه...

یک نکته قابل وجه اینکه اصلا برای بازی شب را انتخاب نکنید چون باید ماسک بزنید
و نور که به طلق ماسک میخورد دید شمارا کم می کند.
یک روسری به درد نخور سرتون کنید چون ممکنه به چسب لباس کشیده بشه و
خرابش کنه.
یک لباس سفت بپوشید که درد گلوله ها کمتر بشه براتون.. شلوار لی و لباس ضخیم
پ.ن:
برای یک تجربه بد نبود ولی حس میکنم یک بازی کاملن پسرونه و مردونه است
مگه اینگه کل گروه زنونه باشه تا از پس هم بر بیایید. مردها در زمینه جنگ و...
قدرت بهتری دارند.من خودم کارتینگ را ترجیح می دم.چند وقت قبل که به پیست
رفته بودم حس خیلی خوبی داشتم وتو برنامه های بلند مدت خودم نوشتم که در
کلاس هایش شرکت کنم.

________________________________________________________
یک ضرب المثل هست که میگه : وقتی در اوج غم و
دلتنگی هستی بر بلندترین مکان برو،باد دلتنگی هایت
را با خود می برد.
چند تا مکان بلند و قابل دسترس بهم میگید؟؟؟؟؟

زندگی ما ادم ها به این نوع مایعات وابسته است. قبول دارین؟؟
«تو آخرش چیزی نمیشی»، «تو فقط مایه دردسری»، «پشیمانمیشی، حالا میبینی»، «خیلی ابلهی»، «تو هم مثل عمویت بداخلاق هستی» و ...
بسیاری از کودکان بر مبنای همین شیوه گفتگو بزرگ میشوند. این روش تربیتی همیشه و برای هر نسلی مخرب است. در واقع کودکان با تمام نشاط و هوشی که دارند، همانگونه که ما از آنها توقع داریم، بار میآیند و سرنوشتشان را پیریزی میکنند. بنابراین به کارگیری هر جمله منفی واقعاً مخرب است.
کودکی را فرض کنید که هنگام بازی از یک مبل بالا رفته است. مادرش با صدای بلند و عصبانی از توی اتاق فریاد میزند، میافتی، مراقب باش، چقدر تو احمقی، ابله، کودن، بیعرضه نفهم و...
همه این نوع خطابها نه تنها در همان لحظه احساسات بدی در بچهها ایجاد میکند، بلکه تأثیراتی مثل هیپنوتیزم دارد و مانند بذری در ذهن کودک کاشته میشود. در ضمیر ناخودآگاه او عمل میکند و تبدیل به حقایق مسلمی در شخصیت کودک میشود.
پیام هیپنوتیزم در واقع شخص را تحت تأثیر قرار میدهد و فرمان را به طور ناهوشیار انجام میدهد. همه میدانند که این کار در درمانهای پزشکی اثر قابل ملاحظهای داشته است، اما چیزی که بیشتر مردم نمیدانند، این است که هیپنوتیزم میتواند هر روز اتفاق بیفتد و ذهن بشر، بیشتر هنگام بیداری و در حالت هوشیاری کامل با هیپنوتیزم درگیر است. به عبارتی، هر بار که ما درباره موضوعی صحبت میکنیم، وارد ضمیر ناخودآگاه فرزندانمان میشویم و برای آن برنامهریزی میکنیم. اگرچه اصلاً چنین قصدی نداریم!
● تاثیر پیام بر ضمیر هوشیار و ناهوشیار
ذهن کودک مملو از سؤالهای مختلف است. بهطور مثال «من کیستم»، «از کجا آمدهام»، «من به چه دردی میخورم!» و ... به همین دلیل است که ذهن بچهها به طور قابل ملاحظهای تحت تأثیر عبارتهایی است که ما با جمله «تو ... هستی.» به آنها خطاب میکنیم.
وقتی پیام شما جملاتی از این قبیل باشد: «تو چقدر تنبلی» یا «تو بینظیری» آنها این گفتههای ما بزرگسالان را مهم میدانند و آن را در اعماق ضمیر ناهوشیار خود ثبت میکنند. گاهی از بزرگسالان شنیدهایم که «من بیمصرف هستم، خودم میدانم» اینگونه عبارتهای اخطاری منفی، بارها و بارها در بزرگسالی، تأثیر خود را در زندگی فرد برجای میگذارد. زیرا این افکار در ابتدای زندگی یعنی در زمانی که فرد نمیتواند درباره حقیقت آنها چون و چرا کند، به ذهن او القا شده است. بچهها با خود فکر میکنند که بزرگترها همه چیز را میدانند، بنابراین وقتی به کودک میگوییم تو دستوپاچلفتی هستی یا آتشپارهای ممکن است ابتدا با پرخاشگری مخالفت خود را نشان دهد، اما ته دل، با ناراحتی این موضوع را میپذیرد. چون شما بزرگترید و حق با شماست. پیام شما روی هر دو سطح هوشیار و ناهوشیار ضمیر او تأثیر میگذارد.
● ثبت همه اتفاقات در ذهن شما
هر حادثه، صحنه، صدا و حتی هر کلام در مغز ما بایگانی میشود. یادآوری تمام این خاطرات تقریباً امکانپذیر نیست، اما همه آنها روی چین و چروکهای مغز جا گرفته است. هر چیزی که ما به صورت ارادی و غیرارادی میشنویم در مغز ما حک میشود، اما ما همه اطلاعات را همزمان به یاد نمیآوریم. به هر حال کودک هم از این قاعده مستثنی نیست. تا به حال به چیزهایی که وقتی ظاهراً کودکتان حواسش پرت است، درباره او گفتهاید، فکر کردهاید؟! همه چیز ارادی یا غیرارادی در مغز حک میشود. پس به قدرت فوقالعاده شنوایی او شک نکنید. این حتی شامل زمانی که بچهها در خواب هستند و حتی خواب میبینند هم میشود.
بنابراین وقتی درباره فرزندتان حرف میزنید مراقب باشید و یادتان باشد که حرفهای شما به طور مستقیم در ذهن کودک ضبط میشود. بهترین تأثیر را وقتی میگذارید که کودک شما را زیر نظر دارد و شما نزد دیگران از او تعریف و تمجید میکنید.
● پیامهای تأثیرگذارتر
ما در زندگی روزمره به کودکانمان پیامهای ضد و نقیضی میدهیم. گاهی که حالمان خوب است میگوییم «پسرم بازی بس است. بهتر است کمی بنشینی» و وقتی حالمان خوب نیست و عصبانی هستیم میگوییم «بس است دیگر، خفه شو، احمق بیشعور» در این موقع ما با حالتی عصبانی با کودک صحبت میکنیم که در ذهن کودک نقش میبندد.
کودک با خود میگوید: «پس این چیزی است که پدر یا مادر در مورد من فکر میکنند.» کلماتی که والدین در زمان عصبانیت به کار میبرند، به طرز قابل ملاحظهای تأثیرگذار است. پیامهای مثبت به اندازه پیامهای منفی کارساز و ماندگار نیستند. به همین دلیل همیشه و به خصوص در مواقع بحران باید با نگاهی نافذ و القای پیامهای مثبت به او بگوییم: «هر اتفاقی که بیفتد، تو باز هم برای ما مهمی. تو بهترینی»
شیوههای گفتاری ناصحیح
۱) استفاده از کلمات تحقیرآمیز به جای دستورات ساده در موقع آموزش نظم و تربیت؛ مثال: آن را بده به من، بچه خودخواه نفهم.
۲) استفاده از کلمات تحقیرآمیز به شکلی دوستانه و بامزه؛ مثال: آهای گوشفیلی! شام آماده است.
۳) مقایسه کردن؛ مثال: تو هم مثل پدرت، آدم بدی هستی.
۴) تهدید کردن؛ مثال: حسابت را میرسم! صبر کن یک بلایی سرت بیارم خودت حظ کنی.
۵) صحبت درباره اشتباهات یا ضعفهای کودک در جمع و در حضور خودش؛ مثال: او خیلی کمروست. نمیدانم در زندگی چهکار خواهدکرد؟
۶) قضاوت عجولانه؛ مثال: (قبل از اینکه بدانیم چه اتفاقی افتاده است) تو بیخود کردی او را هل دادی بچه بیادب!
۷) استفاده از برانگیختن حس گناه برای کنترل کودک؛ مثال: تو آنقدر اذیت میکنی که من مریض میشم. آخرش از دست تو میمیرم!!
حالا زمان مناسبی است که به فکر رفتار متعادلتری باشیم. ما همگی باید این کار را بکنیم؛ باید کمی به رفتارمان توجه کنیم و با پرهیز از بهکار بردن جملاتی نظیر مثالهای فوق میتوانیم شیوه تربیتی خودمان را بهتر کنیم. در این صورت، هم شما و هم فرزندانتان احساس بهتری خواهید داشت.
کودکان ذهنشان را به همان ترتیبی سازماندهی میکنند که ما به آنها آموختهایم، پس به نفعمان است که مثبت بیندیشیم. برای مثال: به جای جمله «تو را به خدا، امروز در مدرسه با بچهها دعوا نکن» باید بگوییم: «دلم میخواهد توی مدرسه بهت خوش بگذرد و فقط با بچههایی که دوستشان داری، بازی کنی.»
تفاوتهای جزیی در گفتار، تأثیر جملات را عوض میکند زیرا شیوه عملکرد ذهن تغییر مییابد. چرا؟ اگر به کودک بگویید «از درخت پایین نیفتی» ذهن او به ناچار به دو موضوع معطوف میشود: «انجام ندادن» و «افتادن از درخت» وقتی ما از چنین کلماتی استفاده میکنیم، تصاویر آن بهطور خودکار در ذهن کودک شکل میگیرد. میتوان گفت چیزی که ما به آن میاندیشیم در عالم واقعیت خلق میشود. کودکی که تصویر واضحی از افتادن از درخت در ذهن خود پرورانده، احتمال به زمین افتادنش بیشتر است. پس بهتر است از لغات مثبت استفاده کنیم: «با دقت از درخت بالا برو» . یا به جای «نپر وسط خیابان» بهتر است بگوییم «تو هم همراه من از پیادهرو بیا».
در دادن دستورالعمل برای هر کار، با کودکان صریح صحبت کنید. گاهی کودک نمیداند چطور باید از خود مراقبت کند، بنابراین دستورات ما باید مشخص باشد. بهتر است بگوییم: «محکم و با دو دستت کنارههای قایق را بگیر» تا اینکه: «اگر بیفتی، من میدونم و تو» یا بدتر از آن اگر بیفتی میدونی چی به سر من میآید.» تفاوت مفهومی این گونه جملات بسیار کم است، اما تأثیر کاملاً متفاوتی بر کودک دارد.
یادگیری به کار بردن چنین جملاتی چندان دشوار نیست، اما آنچه مهم است تمرین و پشتکار فراوان است تا این کار برایمان عادت شود. کلام مثبت به کودکان میآموزد تا فکر و رفتاری مثبت داشته و در هر شرایط احساس قدرت و توانمندی کنند.
مرضیه بخشنده
***********************
هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید:
چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت:
تبرم توی رودخونه افتاده.
فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:
"آیا این تبر توست؟"
هیزم شکن جواب داد:
"نه"
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید:
آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد:
"نه".
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید:
آیا این تبر توست؟
جواب داد:
آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.
نکته اخلاقی:
گاهی اوقات که مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده
نتایج یک نظرسنجی انگلیسی نشان می دهد که زنان حداکثر تا 34 ساعت قادرند یک راز را نزد خود نگه دارند و پس از این مدت زمان آن را به فرد دیگری می گویند.
این نظرسنجی نشا می دهد حتی زنانی که قسم می خورند که راز شما را به هر قیمتی نگه دارند پس از چند ساعت قول خود را فراموش می کنند.
نتایج تحقیق دیگری که در سال 2009 بر روی 3 هزار زن بین18 تا 65 سال انگلیسی
انجام شد نشان داد که حداکثر مقاومت زنان در حفظ یک راز 47 ساعت است.
ممنونم بابت همه کامنت هایی که برام گذاشتید و اظهارنگرانی از نبودنم کردید.
راستش به خاطر کارگاه کشوری که در آبان ماه سال جاری در شیراز داریم حسابی
مشغله کاری و جلسه و .... پیدا کردم . بطوریکه حضور در دنیای مجازی عملا امکان پذیر
نبود. (و کماکان ادامه خواهد داشت.)
***********************************************

۵شنبه گذشته ٣٠ مهر ٨٩ بنده به سمت تنها عمه آقا آرتین منصوب شدم.آرتین جان حدودا ١١ روز زودتر در ساعت ١ بامداد ۵ شنبه نزول اجلال فرمودند.

تو اینترنت که سرچ می کردم دیدم خاله ها از خوردن فحش معاف شدند اما عمه های بیچاره تا دلت بخواد
.......مثل:: ببینم عمه داری
..مرده شور عمه ات رو ببرن.. عمه تو....
********************************************
عمه
معنای لغوی: خواهر پدر
معنای استعاره ای: هر زنی که با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد/هر زنی که مادر چشم دیدنش را نداشته باشد.
نقش سمبلیک: به عهده گرفتن مسئولیت در موارد ذیل:
۱- جواب همه ی فحش هایی که می دهید. مثال: عمته... ۲- جواب همه ی محبت هایی که می کنید. مثال: به درد عمه ات می خوره... ۳- توجیه کلیه ی بیقوارگی ها/رفتارهای نامتناسب شما (تنها برای دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتی. ۴- خیلی چیزهای بدِ دیگه. از ذکر مثال معذوریم...
غذای مورد علاقه: شله زرد، سمنو.
ضرب المثل: ندارد (تخفیف به دلیل تعدد در نقش های سمبلیک).
زیر شاخه ها: شوهر عمه: یک مرد پولدار که سیبیل قیطانی دارد و چندش آور است. پسرعمه/دخترعمه: همبازی دوران کودکی که در بزرگسالی حالتان را به هم می زنند.
مشاغل کاذب: Match-Making
چهره های معروف: عمه لیلا.
ترجیع بند: دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست. (شما رو نمی دونم ولی من اینو از عمه ام می شنوم نه از خاله ام!)
داشتن یک عمه که در توصیفات فوق صدق نکند جزو خوش شانسی های زندگی است
نظرات ()