این هفته آخرین هفته ای بود که به دفتر مشاوره م تو منطقه شاهین رفتم تا دیروز به صاحب دفتر نگفته بود که دارم تغییر جا می دم.
صاحب مطب یک دکتر داروسازه که تو داروخانه ش که بغل مطبه معمولا عصرها هست.
بعد از اینکه وسایلمو جمع کردم که شامل ترازو و قدسنج و جاشمعی و زونکن پرونده بیماران
بود یک اس ام اس زدم به دکتر و براش نوشتم که :
ضمن قبولی طاعات و عبادات. از اول شهریور دیگه در خدمت شما نیستم.حلال بفرمایید!
منشی مطب که فهمیده بود با اصرار ازم میخواست که اجازه بدم بره تو داروخانه و عکس العمل دکتر رو بعد از خوندن اون اس ام اس ببینه. که بلاخره رفت.
وقتی برگشت نیشش تا بنا گوش باز بود . گفت دکتر حسابی اخماش تو هم بوده.
منم گفتم حقشه. یکروز اومد گفت ده میلیون بیا این اتاق رو رهن کن.
یکروز اومد گفت که پول منشی را تو هم بده
یکروز اومد گفت که قبض تلفن رو هم شما بده
یکروز اومد گفت که پول مواد دستگاه را نمیده و باز هم همون 40 درصد و 60 درصد!!
......
بعد گذشت یک ربع رفتم تو داروخانه و دیدم بچه های داروخانه و دکتر با یک لبخندی مصنوعی دارند تحویلم می گیرند.
که یکدفعه صدای دکتر درومد که چرا و کجا و ..............................!!!!
بهر حال دوره کاری من تو اون منطقه به پایان رسید.
آدرس جدید کلینیک مشاوره تغذیه و تناسب اندام ایده آل:
××اشرفی اصفهانی بالاتر از مرزداران. نبش کوچه ولدخانی. ساختمان مهتاب پلاک 9 واحد 9
ویزیت: عصرهای روزهای زوج با تعیین وقت قبلی 44256529
××طرشت درمانگاه شبانه روزی آل یس . تلفن تماس:66059455 یکشنبه ها 4 تا 8
یک تیکه کاغذ چسبیده به پای پریسا.. از پاش جدا می کنه و پرت می کنه رو فرش!!
با ناراحتی صداش می کنم و می گم پریسااااااااااااااااااااااااااا.. اینجا ناسلامتی خونه اته که
آشغال میریزی توش!!
چشمی نازک می کنه و میگه:
نه اینکه سندش به اسم منه!!!!!!!!!!
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
یکی از نادرترین عکسهایی است که که از داخل مقبره پیغمبر انتشار داده شده است و شاید از هر هزار نفر که به مدینه رفته اند فقط یک نفر موفق به دیدن این مکان شده است:



پس اگر خیانت سودی به دنبال ندارد، چرا آدمها به هم خیانت میکنند و آیا میتوان جلو خیانت همسر را گرفت؟
پیشگیری از خیانت خیلی ساده است ،
راهش راست گفتن است .
محققان و روانشناسان اعتقاد دارند که برای اینکه زوجها از بروز خیانت در زندگی زناشویی خود جلوگیری کنند، باید اول قبول کنند که جذب شدن به افراد دیگر مسئلهای کاملاً طبیعی است. و اگر متوجه شدید که درمورد یک فرد دیگر به غیر از همسرتان خیالپردازی میکنید، باید موضوع را به اطلاع همسرتان برسانید. این یعنی درمورد احساساتتان صادق باشید. البته لازم نیست که با گفتن جزئیات مسئله احساسات همسرتان را خدشهدار کنید اما قبل از اینکه نگرانیهایتان به مسئله جدیتری تبدیل شود با همسرتان صادق باشید.
خب تا اونجا خبر دارید که من واسه پریسا بدون اینکه خبر داشته باشه بلیط رفت به ساری را گرفتم وقرار بود با خودم ببرمش .
چهارشنبه حدودای 8 با رضا و پریسا رفتیم فرودگاه. رضا مارا دم ترمینال 2 پیاده کرد و منتظر شد که من کارت پرواز را بگیرم و برگرده
از اونجایی که بلیط پریسا را خودم از آژانس هواپیمایی گرفته بودم بلیطش از این کاغذی ها بود اما بلیط خودم از این دفترچه ای ها. به خاطر همین پریسا اصلا شک نکرده بود .
به پریسا گفتم بیا تا سالن فرودگاه می برمت بعد بابا میاد دنبالت.
خلاصههههههههه بردمش و بردمش و بردمش....تا سالن اصلی.
اونجا پریسا هواپیماهای بیرون را که می دید غر میزد نمیشه منم با خودت ببری؟؟
گفتم نه.. بابا میاد الان می بردت که بعدش زد زیر گریه که منم با خودت یواشکی ببر!!
خلاصه تا خود هواپیما که بردمش داشت از ذوق می ترکید!!
میگفت یعنی منو هم میخوای ببری؟
خلاصه وقتی که فهمید با من میاد و همه اینا بازی بود فشارش یکهو افتاد پایین و ..

بعد از اینکه رسیدیم فرودگاه از طرف دانشگاه کارشناسمون اومد دنبالمون
پریسا با تعجب می پرسید: این آقا کیه و واسه چی اومده دنبالمون و شب کجا میره
میاد تو اتاق ما میخوابه!!!؟؟؟ و .......
خلاصه از شانس پریسا اینسری رفتیم مهمانسرای دانشگاه . سری های قبل می رفتیم هتل بادله که تقریبا 15 دقیقه از شهر ساری فاصله داره.
ازونجایی که پریسا از شام پرواز خوشش نیومده بود رفتیم شام ودر نهایت ساعت
حدودای 12 و نیم به خواب رفت.
فردا صبح موقعیکه عازم محل ماموریت بودیم پریسا رو کرد به کارشناسمون و گفت:
منم می تونم تدریس کنم بعد از مامانم!!!
کارشناسمون: عجب.. پریسا خانم چی بلدین درس بدین؟
پریسا: خب از پزشکی که چیزی بلد نیستم اما می تونم راجع به آرایشگری توضیحات بدم!!!!!
خلاصه اینم از اعتماد به نفس دخترمون!!
آموزش و تدریس من تا ساعت 12 طول کشید بعد از اون رفتیم ناهار و با یکی از همکاران تغذیه ام قرارملاقات داشتم و حدودای 3 و نیم با ماشین دانشگاه به سمت
تهران حرکت کردیم.

توی مسیر پریسا جلو نشست و کلی سر راننده را گرم کرد با حرفاش!! و خلاصه
اینگونه بودکه ماموریت 24 ساعته من وپریسا به اتمام رسید!
چهارشنبه ماموریت اداری دارم به ساری.. با هواپیما میرم با ماشین برمی گردم.
یکدفعه به ذهنم رسید که پریسا رو هو با خودم ببرم.
براش بلیط خریدم.
و اینگونه بود که در این سفر پریسا همراه من خواهد امد!!
اما هنوز خودش خبر نداره
قراره که فردا بابارضا به هوای رسوندن من به فرودگاه منو برسونه( معمولا با آژانس میرم) بعد من یکدفعه پریسا را با خودم ببرم. یعنی تا قبل رفتن پریسا ندونه و///
چه تعجبی کنه بچه م.
عاشق دیدن اون لحظه ش هستم.
ادامه دارد...
____________________
جلو عابر بانک تو صف وایسادم یارو می گه ببخشید شمام پول میخاین؟
میگم: نه خونه کامپیوتر نداریم میام اینجا فیس بوکم رو چک کنم
نظرات ()