کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

قانون جذب در ساری
نویسنده : ایده آل - ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠
 

این هفته ای که گذشت بعلت اون ماموریت کنسل شده کذاییسبز مجبور شدم   مریضای درمانگاه روز یکشنبه  را منتقل کنم به 5 شنبه. و جمعه ساری باشم. عصر 5 شنبه تا ساعت حدودای 8 و نیم درمانگاه بودم و بعد با دستگاه و بند و بساطش که خونه مامان اشرف بود قرار شد که یک آژانس بگیرم و برم ترمینال شرق.

در همین حین بود که بهم تلفن شد و قرار شد که یکی از بازیکن های  تیم ملی فوتبال بیاد مطب واسه کار با دستگاه.چشمک فکرشو بکن دقیقه 90 برنامه ت تغییر کنه! ناچار ماشین مامان اشرف را قرض گرفتم و دوباره دستگاه و .. را بردم مطب اشرفی و تادستگاه را بکار انداختم   اونا هم رسیدند. خب بازیکن های تیم ملی از یک حدی بیشتر مجاز نیستند  برای کاهش وزنشون رژیم غذایی بگیرند چون از یک مقدار به بعد ماهیچه می سوزونند از طرف هم درصد چربی  بدنشون هم نباید از یک حدی بیشتر بشه لذا به خاطر همین باید که از چربی های موضعی شون کم بشه تا اون درصد چربی هم کم بشه!

خلاصه حدودای ساعت 10 بود که برگشتم خونه مامان اشرف و تا آژانس بیاد و برسم ترمینال شرق شد ساعت 11 و  نیم!

اکثر تعاونی ها چون ماشین نداشتند درشونو بسته بودند و رفته بودند لالا!! من موندم و خودم.گریه  از اون طرف هم این سواری های دم خیابون می گفتن خانم ماشین نیست بیا با همین ماشینا برو!!کلافه

تصور خفاش شب!!!!!!!!!!!شیطان! باعث شد که فکر کنم اگه قرار باشه تا خود صبح منتظر بمونم از همین تعاونی ها ماشین بگیرم. خلاصه تو همین حال و هوا بود که یک زن و شوهر اومدن که میخواستن ساری برن. و اینگونه بود که بعد از گذشت نیم ساعت یک مسافر دیگر هم پیدا شد و راه افتادیم.

تو راه یکی دو تا دوستای قدیمم اس ام اس دادند بهم و یکی شون که نمی دونست که من دارم میرم ساری وقتی فهمید که  دلیلش چیه برام زد:

دلش برای ساده لوحی ساروی ها میسوزد!!! اخ اخ این اس ام اس باز منووووووو چزوند!اون از اون دفعه موقع برگشت!! این از ایندفعه موقع رفت!!

حدودای 4 صبح رسیدم منزل دوستم و بعد از اینکه اونارو زابراه کردم یک چرتکی زدیم وکارمون از ساعت 8 صبح شروع شد و حدودای 4 عصر به اتمام رسید. در مورد ادم هایی که میان واسه دستگاه فعلن نمی گم چیزی تا یک ا اپدیت جدا واسشون بذارم.

 به دوستم در مورد تبلیغات محلی و مطبوعات و ... صحبت کردم که از اون طریق هم تبلیغات کنیم و ....و قرار شد که دفعه بعد بشینیم راه های تبلیغات را بررسی کنیم

 

بعد از جمع و جور کردن وسایل گدا بازیدروغگو مون گل کرد و تصمیم گرفتیم بریم از میدون شهرداری ساری ماشین بگیریم چون اونسری راننده  زیاد پول گرفته بود!!

از میدون شهرداری به چند تا تاکسی که گفتیم روی اون راننده  هفته قبلی رو سفید کردند و بیشتر از اون دفعه مبلغ رو گفتن که این باعث شد که به روح اون راننده صلوات بفرستیم!! در همین حین یک ماشین اومد و گفتیم دربست و بلاخره با همون قیمت راننده  اون هفته ای سوار ماشینش شدم و از دوستم خداحافظی کردم.

تو مسیر رآقای راننده که از شکل ساک دستگاه و ... کنجکاوی ش گل کرده بود از کار و بار و ... شروع کرد به پرسیدن و بعد از اینکه متوجه کار من و دوستم شد گفت که  تو قسمت م ط ب وع ات ا د ار ه ا ر ش ا د ساری کار می کنه و با همه مطبوعاتی های ساری اشناست و می تونه برامون هم تبلیغ کنه هم ما ستون تغذیه بگیریم و .....!!تعجب

حالا شما برگردید به  اون دو خط قرمز  که قبلا خوندید و راز قانون جذب را دریابید!!!

حالا نکته جالب تر!!!!!

این آقا یک مشکل کاری براش پیش اومده که تصمیم گرفته بود که در اولین فرصت بیاد

تهران و به نظرتون کجا مشکلش حل میشده؟؟؟سوال

آفرین درست حدس زدید: دقیقا از زیر دست بابای پریسا!!!لبخند

وقتی که به این قسمت از داستان رسیدیم  واقعا به حکمت اون گدابازی خودم و دوستم

پی بردم!! اون اقا هم گفت که اصلا مسافرکش نبوده و عصر جمعه حوصله اش تو خونه سر رفته و اومده یک دوری بزنه که مارو دیده و  پیش خودش گفته که برسونه!! البته بعید می دونم که واقعا نمی خواسته پول نگیره.. هرچند که هر کاری کردم پول کرایه را نگرفت!!خیال باطل

قرار شد به رضا زنگ بزنه و در مورد مشکلش صحبت کنه که اگه مقدور بود از راه دور براش اقدام بشه!!!

ساعت شده بود 6 و من رسیدم ترمینال و تا ماشین پرشد راه افتادیم.توی راه اینقدر راننده از خودش و زندگیش و بچه های تحصیل کرده اش حرف زد که مخ مارو به قول خودش یارو کرد!!!خنده

ماشالله ماشالله این مازندرانی ها چقدر از کلمه یارو استفاده می کنند.به زور جلوی خنده م رو گرفته بودم.خلاصه یارووووووو منو حدودای 12 دم ترمینال شرق پیاده کرد و بعد از گذشت 40 دقیقه  به منزل رسیدم!

پریسا رو طبق قولی که داده بودم بیدار کردم و بوسیدم و حال و احوال کردم و متوجه شدم خانم خانم ها یک کاردستی درست کردن پرچم ایران داره که بابا رضا بعلت نبود مقوا سفید!! از  درست کردنش امتناع کرده و به پریسا گفته که یکبار که درست نکرده  بری مدرسه یادت میمونه که زودتر بگی مقوا بخریم!!!ناراحت

دلم برای پریسا سوخت و از قوه خلاقانه!!!!!!! خودم استفاده کردم و یک برگه آ4 چسبوندم رو مقووا و رنگ کردم ودر عرض 15 دقیقه پرچم رو درست کردم!چشمک

صبح که پریسا از خواب بیدار شده بود باورش نمیشد و برق خوشحالی تو چشاش خستگی منو از تنم درآورد.قلب

 

این هم کاردستی  دیگه از مامان پروانه !!!! 2 ساعت طول کشید تا درست شدگریه

این بود داستان ساری شماره 2!!

تا دفعه بعد خدانگهدارررررررنیشخند


 
 
ساری -رشت
نویسنده : ایده آل - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠
 

کم مونده خودم هم بشم جزو خطی های تهران شمال!! چرا ؟ حالا بهتون می گم

چند وقت پیش  با یک مشاور تغذیه از ساری اشنا شدم از طریق اینترنت. همون وقتایی که موبایلمو تو اون یکی وبلاگم گذاشته بودم. خلاصه این دوستی ادامه پیدا کرد تا اینکه چند هفته قبل با شوهرش اومده بود تهران که چند جا دستگاه لاغری موضعی ببینه و واسه مطبش بخره. خلاصه تو این بازدیدها منم همراهش شدم و درنهایتتتتتتتتت به این فکر رسیدیم که اون مریض جمع کنه  9 یا 10 نفر و من تا وقتی که دستگاه بخره از تهران دستگاه را ببرم اونجا و یکروز بمونم و برگردم. ((به این خیال که ساروی ها اینکاره نیستن و حالا حالا هم جمع نمیشن.))

خلاصه الکی الکی این فکر به واقعیت رسید و 5 شنبه یعنی دیروز  قرار شد من ساعت 10 صبح ساری باشم.

همه تدابیر را انجام دادیم  و ساعت 3 آژانس گرفتیم و با  4 تا ساک و وسیله و دستگاه و رول ملافه یکبار مصرف و ... رفتم ترمینال شرق. بارون هم خفن می بارید. اولین بار بود اون ساعت شب بیرون بودن تنهایی!

25 دقیقه ای به ترمینال رسیدم و 10 تومن آژانس رو دادم و رفتم ساری گشت و نشستم تا  مسافر بیاد. دقیقا 1 ساعت بعد 3 تا مسافر اومد  و راننده دستگاه منو برداشت که بذار صندوق عقب که یکهووووووووووووووووووووووووووووو دیدم ساک برق و پروب های دستگاه نیست.... کجاستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت؟؟؟

خلاصه متوجه شدم که بله تو آژانس جا گذاشتم.... فکر کن  مسافرا چقد حرص خوردند چون دقیقه 90  مجبور میشن صبر کنن تا یک نفر بیاد!

دوباره برگشتم ساری گشت و با اژانس هماهنگ کردم و دوباره راننده این همه مسیر را از غرب تهران به شرق تهران طی کرد و 10 تومن دوم را تقدیمش کردم!!!!

خب دوباره صبر کردیم ماشین دوم پر بشه و ساعت 5 و نیم با سلام و صلوات سوار شدیم و راه افتادیم. هنوز به جاجرود نرسیدیم که نزدیک بود به جناب عزراییل حال و احوال کنیم!!! بین یک وانت خواب رفته و کامیون گیر کردیم و با امداد غیبی نجات یافتیم!! من که تازه از  تصویر ذهنی  تصادف خودم  رها شده بودم دوباره یاداوری

ناخوشایندی بود. حدودای نیم ساعت هم راننده واسه املت خوردن مارو معطل کرد که اخر سر خانم کناری من که دانشجوی کارشناسی ارشد تو ساری بود و حسابی دیرش شده بود اونو از رستوران کشید بیرون و تا خود ساری با هم به کل کل پرداختن.

خلاصه حدودای 10 بود رسیدم  مطب دوستم و مریضا یکی یکی اومدن و من تا به خودم بیام ساعت حدودای 5 بود و من فقط تونسته بودم 2 لیوان اب بخورم!!

خب تو ساری این دستگاه کمه و انگار خیلی از خانم های اونجا بدشون نمی اومده که این راه رو امتحان کنند.

ولی خداوکیلی تحمل بعضی شکم ها واسه شوهرهای اونا  باید خیلی غیر قابل تحمل باشه.

ساعت حدودای 6 بود که دوباره رسیدم ترمینال و سوار ماشین های تهران شدم. وسطای راه یکی از دوستام که درامدش میلیونی است زنگ زد و احوالمو پرسید و بعد از تعجب از ساری رفتنم پرسید که حالا مثلا چقدی درامد داشتی امروز. وقتی که رقمشو گفتم خنده ش گرفت و گفت: وا  تو واسه این مبلغ  رفتی؟؟ بهش گفتم خب بیزینس ها با هم فرق می کنه تو یک قرارداد می بندی یک دفعه 3 یا 4 میلیون گیرت میاد. دلیل نمیشه بخوای با خودت مقایسه کنی و.....

اما حسابی حالم گرفته شد و خستگی سفر تو تنم نشست!

این هفته هم شنبه و یکشنبه ماموریت اداری میریم رشت!!! خلاصه حسابی شمال بازاره. جای شما هم خالی نیست اصلا!!

 

پ.ن:

خب انگاری اتفاقات اونطوری که ادم فکر می کنه پیش نمیره.. فکر کن جمعه چند ساعت وقت می ذاری و چند جور غذا درست می کنی و کارها رو رله می کنی تا شنبه بری ماموریتسبز.. اونوقت صبح که میای اداره متوجه میشی که ماموریت در شرف کنسله.

فکر کنآخ ریس مرکز براش جلسه فوری پیش میاد و تصمیم می گیره که نیاد و به خاطر همین تک تک ادارات زیر دست بدی اب و هوا را بهونه کردند و بلاخره ساعت 11 صبح روابط  عمومی میگه که ماموریت کنسله.

خب برای بقیه بچه ها شاید خبر خوبیخنده باشه اما واسه منی که برنامه یکشنبه مریضارو کنسل کردم و انداختم 5 شنبه و  رفتن به ساری رو موکول کردم به جمعه دل شکستهو.... خیلی زور داره که......

فکر کن این یک کنسلی چقد هزینه از بیت المال به همراه داشته.. حداقل 20 تا بلیط  هواپیما بوده شایدم بیشتر...با هزینه هتل و ال و بل. گریه

 


 
 
تولدت مبارک آرتین
نویسنده : ایده آل - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
 

5 شنبه گذشته تولد آرتین بود.همون کوچولویی که فحش خور عمه ش ملسه !!!

             

پریسا رو بردم آرایشگاه تا موهای جلوی سرشو ببافه و خودم هم رفتم برای آرتین کوچولو یک ماشین  کنترلی شارزی بخرم.

 

 

 قبل از مراسم تولد توی آتلیه با ارتین عکس انداختیم و پریسا هم از فرصت استفاده کرد و چند تا عکس تکی گرفت.

 

 

پشت صحنه عکس بالا

آرتین جان تولد یکسالگی ت مبارک باشه


 
 
برای همه اونایی که عشقشونو از دست دادند
نویسنده : ایده آل - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
 

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دیدکه زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.

شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد…شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کردو اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است !

شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خودحفظ کرده بودو بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کندباید برای همیشه باعشقش خداحافظی کند.

شیوانا با تبسم گفت :

اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟

شاگرد با حیرت گفت:

ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟

شیوانا با لبخند گفت:

چه کسی چنین گفته است؟!  تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است.این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.

بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.

مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی .

معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!

دخترک اگررفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.

چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان

فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی