ساعت حدودای 2 و نیمه و تازه ساکهارو بستم.از شنبه اومدم به یک کارگاه کشوری5 روزه به اسم روش تغییر رفتار در بیماری های غیرواگیر.
موضوع کلی این کارگاه این بود که چکارایی میشه غیر از آموزش مستقیم برای افراد که درصد انجام رفتار درست بالا بره.
کارگاه ساعت 1 تموم شد و با اصرار من و دوستام قرار شد که بریم کوه های مینیاتوری که 35 کیلومتری چابهار را ببینیم. جالب اینکه دو ماشین رفتن بازار گردی و ما ترجیح دادیم بریم گردش علمی!
تعداد که کم شد یک هایس گرفتن برای جمع 8 نفره ما وراه افتادیم.

واقعا طبیعت زیبا و نابی بود. تقابل کویر و دریا و اون کوه های خاص که به دلیل موقعیت زمینی و جغرافیایی منطقه کنار هم قرار گرفتند.
نزدیکیای غروب به چابهار برگشتیم زن بازار و دکه بازار وبعد هم چند تا پاساز های معروف چابهار...البته بیشترین خرید را از بازار چینی ها و صدف کردم.
اگه قیمت هارو بلد باشی می تونی خریدای خوبی انجام بدی. من برای پریسا کلی لباس خرید
ادامه دارد....
مدرسه پریسا هر هفته یک برگه به بچه ها میدن بعنوان فراخوان قرآنی. که در آن یک سوره قرآن انتخاب میشه و سه سوال پرسیده میشه. بعد بچه ها اونو بعد ار پر کردن تو صندوق میندازن و جایزه می گیرند.
معمولا هر سری بابای پریسا اینکارو انحام می داد که اینسری دیگه شاکی شد که فراخوان مال بچه هاست ن پدر بچه ها! خودت بنویس!
عصر امروز پریسا اومد گفت:
مامان میشه یک قرآن بدی
من:برو تو کمد کتابا ... 7 یا 8 تا قرآنه. هر کدوم که معنی داره بردار واسه فراخوانت
پریسا:نه من این قرآنا رو نمیخوام فقط قرآن کریم میخوام!!!
________________________
گوشت رو میذارم تو زودپز و با پریسا میرم خرید واسه کاردستی ش.. وقتی برمی گردیم
از تو راه پله صدای زودپز میاد. به پریسا میگم:
صدای زودپزه از خونه ما میاد؟
پریسا: پ ن پ .مامان کیانا میخواد قورمه سبزی درست کنه گوشت گذاشته تو زودپز!!!
______________________
اما کاردستی این هفته پریسا!!
باید میرفتیم یک ماهی قزل میخریدیم.. تمام استخوان ستون مهره ماهی را درسته درمی اوردیم و روی ورق یا مقوا می چسباندیم!!
حالا ببینین این کاردستی به چی تبدیل شد!!:

به اندازه ماهی از تو پونالیت دراوردیم. دو تا طلق گذاشتیم اینور و اونور یونالیت.اون استخوان ستون مهره هارو هم گذاشتیم مابین ذو تا طلق!
اینم تصویر نزدیکتر:

____________________
اما در مورد دستبند پرسش زیاد داشتم...انشالله هفته دیگه کامل جواب میدم. اینسری که رفته بودم ساری دیدم که دوستم سردرد مدام داره و دپرس شده.. یک هفته بهش دادم ببینم روی اون چه تاثیری داره که بعدا با طناب حرفای من توچاه نرید!!!

اول از همه این ایام سنگین و حزن آلود را تسلیت می گم.امیدوارم که اون بار معنوی
این چند روز نصیب همه ما بشه نه فقط حاشیه ها و نذری هاش!
این تصویر هم کار مشترکی بوده از پریسا و مامان بزرگش( مامان خودم) که در موقعی
که من ساری بودم با کمک هم درست کردند برای کلاس پریسا. نکته جالب استفاده از
خط چشم برای نوشتن روی پارچه بوده!! معلوم شد که خلاقیت من به مامانم رفته!!!
.............................................................................
ساری رفتن این هفته هم بخیر و خوشی گذشت و با کنسلی 5 نفر بدلایل مختلف
مسافرت و مریضی و ..... با حضور 9 نفر انجام شد و استقبال خوب خانم های ساروی
را نشان داد! از جلسه قبل هر کدوم از افراد که کاهش سایز خودشون را دیدند دوستان و
بستگان خودشو ن را در جریان گذاشتن و کم کم باید به فکر اضافه کردن روز جمعه به 5
شنبه باشم!البته احتمالا تا یکماه دیگه پروژه ساری به اتمام میرسه .چون هم باید
دوستم دستگاهشو بخره هم اینکه بعلت نزدیک شدن به عید تعداد مراجعه کننده های
خودم در تهران اجازه این رو بهم نمی ده که برای ساری برنامه بریزم.
در بین مراجعینم حضور یک پزشک فوق تخصص غدد برای من ارزش زیادی داشت .
جلسه اولی که اومده بود با خودش یک جزوه اورده بود که حتی این نیم ساعتی که
برای استفاده از دستگاه اومده هدر نشه.
این حرکتش برای من خیلی امورنده بود. و باعث بسی شرمساری خودم بود که اینهمه
وقت خودم را به بطالت میگذرونم.
در مورد اتفاقاتی که در طول مسیر برای من میفته سعی می کنم بعد ازین کمتر
بنویسم. بعضی وقتها خوندن بعضی کامنتها و نظرات دوستان باعث میشه در نحوه
نگارشم تغییر به خرج بدم. اینسری که از ساری برگشتم و کامنتارو خوندم مجبور شدم
به خاطر کاهش بار تشنج! همه رو خصوصی کنم.. امیدوارم نویسندگان این کامنتا با
هرنیتی که نوشتید ناراحت نشده باشید.
......................................................................
اما اینم عکس کادوی سالگرد ازدواجی که من برای خودم و آقای همسر خریدم:

اطلاعات بیشتر را می تونید در این سایت بخونید:
من که خودم خیلی راضی بودم. اگه از جای مطمنی بتونین این سبک دستبند هارو تهیه کنید به نظرم ضرر نمی کنید.
اما اقای پدر هم کادوی خودش را که حواله ثبت نام حج عمره بود تقدیم کرد که بسیارباعث شعف من شد. چون خیلی دوست داشتم که ثبت نام کنم اما هزینشو نداشتم.میخواستم ثبت نام کنم اما به رضا نگم!!!!!
این هفته بین بردن پریسا و نبردنش مردد بودم. اشتیاق و خواست مامان نیایش تاثیر زیادی رو تصمیم گیری نهایی م داشت.
به پریسا گفته بودم اگه 4 شنبه معلم موسیقی ت ازت راضی بود می برمت. این هم جرو یکی از ترفندهایی است که باعث میشد لااقل روزی 15 دقیقه تمرین کنه!!!
4 شنبه تا از مطب برسم خونه حدودای 9 شب شده بود و با معلمش باهم وارد خونه شدم! معلمش مثل همیشه 50 تا 60 درصد رضایت داشت که البته از نظر خودش پریسا ویالونیست خیلی خوبی میشه اما نبوغ موسیقی نداره!ا
از اون طرف راننده ساری گشت آقای ش اس داد که امشب میرید ساری؟ و اون ساعت 12 از ترمینال راه میفته. بلاخره تصمیم خودمو گرفتم و در جواب زدم که اره کل صندلی های عقب را رزرو می کنم و فقط یک مسافر برای صندلی جلو بگیره تا ما برسیم ترمینال شرق.
و اینگونه بود تصمیم گرفتم که پری را با خودم ببرم ساری.
رضا مارو رسوند ترمینال و راننده هم اون یک مسافر را نگرفته بود و میخواست که بار ببره ساری و ساعت 11 و نیم راه افتادیم. هوا بسیار خوب و صاف و جاده حسابی خلوت بود. با خودم فکر کردم کاش خودم ماشین میاوردم اما فکر خستگی برگشت را میکردم و عدم حس رانندگی! از ادامه فکر منصرفم می کرد.
این بار دومی بود که ابن راننده سفر میکردم. از اولش هم رفتارش و صحبتش و ... با بقیه راننده ها فرق می کرد
تنها شباهتش با بقیه کشیدن سیگار بود.. لابلای صحبتش متوجه شدم که ار بد حادثه هم لیسانس الهیات داره و بعلت اینکه رشته ش را دوست نداره اومده راننده شده!!!
تو فکرش بود که ادامه تحصیل بده و ارشد بگیره اما تو دهنش این بود که همین کارش را ادامه بده و بقول خودش بشه تنها راننده تعاونی با مدرک فوق لیسانس.
توی راه فلش خودمو گذاشتم تو ضبط که از گلچین موسیقی خودم گوش بدیم .که با استقبال راننده مواجه شدم و قرار شد اینارو هم بریزم تو فلش اقای راننده که 620 تا موسیقی داشت.(اینو داشته باشین تا بعد بهتون بگم)
حدودای 4 بود که رسیدیم ساری و راننده زحمت کشید و یکسره مارو برد تا منزل دوستم.
صبح 5 شنبه حدودای 8 و نیم با پریسا تو مطب دوستم بودیم و تا مامان نیایش اومد که پریسا را با خودش ببره حدودای 11 و نیم شده بود.از اونجا پریسا و نیایش رفته بودند گلفروشی و دو شاخه گل رز بسیار خوشبو گرفته بودند و با ناهار برای من و دوستم به مطب برگشتند.
مامان نیایش یادش مونده بود که سالگرد ازدواجمان است و با بچه ها تصمیم گرفته بودند که بروند گل بخرند.

دوباره بچه ها رفتن که بیرون ناهار بخورند و ما به کارمون ادامه دادیم.
حدودای 3 بود که برنامه رفتن به سینما چیدند و برای دیدن فیلم سعادت اباد مطب را ترک کردند.
همینجا دوباره از مامان نیایش و نیایش عزیزم تشکر می کنم که خاطرات خوشی را برای پریسا رقم زدند.

باران شدیدی شروع شده بود و کار اون روز من هم در ساری به اتمام رسیده بود.راننده ذوباره زنگ زد که کی میخوای راه بیفتی و اینسری 2 تا مسافر داشت برای تهران وبرای ساعت 9 هماهنگ کردیم که بیاد دم دفتر دنبال من و بعد از اونجا بریم خونه نیایش دنبال پریسا! و از اونجا به سمت تهران راه بیفتیم.
وقتی از ساری بیرون اومدیم راننده پرسید فلش چی شد؟ وقتی فلش را دادم دیدم به!! انگار همه اون 600 تای خودش هم پاک شده تازه گلچین من هم ریخته نشده!
فلش خودمو هم گذاشتیم تو ضبطش .کل فایل های منم ترکیده بود! فکر کنم که کامپیوتر مطب دوستم .......بوده به فلش ها
با کمال شرمندگی از راننده خواستم که صبر کنه تا هفته دیگه.. شانس اوردم 600 تا موسیقی راننده را اولش ریخته بودم تو کامپیوتر مطب!
از قبل فیروزکوه برف شدیدی شروع شد و شانس اوردیم که ابتدای بارش بود و میشد با احتیاط اومد و بعد اومدن ما جاده چند ساعتی انگار بسته شده رضا اومد دنبالمون و اینگونه بود که گرازش ساری شماره 5 من که با سالروز ازدواجمان یکی شده بود به اتمام رسید..
حالا من موندم و پریسا که از این به بعد توقع داره با من بیاد ساری!!!

پ.ن:
شما اگه بخوای نامه بنویسی چیا میخوای؟
نظرات ()