1)) دو سه هفته بود که پرپری گیر داده بود که دوچرخه می خواد. دوچرخه قبلیش هم سایزش کوچیک شده بود هم لاستیکش داغون شده بود. بابا رضا هم میگفت که باشه سال دیگه!
خلاصه از اونجایی که بچه سالاریه و وقتی که پریسا چیزی را میخواد دیگه تا اونو بدست نیاره کوتاه نمیاد کم کم مخ منو زد که برعکس همه که تابستون میرن دوچرخه بخرند ما تو فصل پاییز براش دوچرخه بخریم!
شانسش زد و یک کارت 100 تومنی جایزه شاگرد ممتاری از طرف اداره بابا رضا هم رسید و عصر عید قربات رفتیم نمایندگی کراوس تو گیشا و یک دوچرخه براش خریدیم.
دفعه قبل از گمرک خریده بودیم و دو بار هم اساسی خراب شد. این بار گفتم بریم از نمایندگی بخریم که دچار مشکل نشیم.
5 روز بعد خرید یکروز که تو اداره بودم پریسا زنگ زد و مثل کسی که مادرشوووووو دور از جون از دست داده زد زیر گریه.. بماند که که چه هولیییییییییییییی کرده بود تا اینکه
فهمیدم که انگار لاستیک دوچرخه ش کاملا بادش تخلیه شده و پریسا فکر کرده بود که لاستیک دوچرخه ش پاره شده و...
خلاصه دوباره با فاکتور خرید دوچرخه رو بردیم خدمات نمایندگی و رایگان درستش کردیم

اولین دوچرخه سواری پریسا با دوچرخه جدیدساعت 11 شب در پارکینگ!! به لبخند حاکی از رضایت و رسیدن به هدفش دقت کردی؟؟/؟
2))
هفته قبل داشتم ایمیلامو چک می کردم که یهو از تو مسنجر یکی درخواست ادد کرد.
و برام نوشت که از وبلاگ پریسا ای دی رو برداشته.. وقتم ازاد بود و جوابشو دادم. یکی از بچه های کارشناس تغذیه بود که تو لاهیجان کار می کرد و راجع به دستگاه لاغری موضعی اطلاعات می خواست وووووو....
چت من و اون خانم حدودا یک ساعت طول کشید . وقتی بابا رضا از این چت باخبر شد چشماش گرد شد و گفت: نکنه بخوای یک شعبه هم تو لاهیجان بزنییییی!!!
3)) ساری شماره سه!
ساعت حدودای 11 رسیدم ترمینال و با بابل گشت که راننده ش کلی سفارش بار گرفته بود و فقط منتظر یک مسافر بود که راه بیفته به سمت ساری حرکت کردم. از اونجایی که خیلی خسته بودم بیشتر مسیر را خواب بودم و وقتی به خودم اومدم که آمل را رد کرده بودیم.. خب اینجا بود که فهمیدم راننده از جاده هراز اومده نه جاده فیروزکوه!!
وقتی ازش پرسیدم گفت بهت نگفتم که از هراز میخوام بیام چون ممکن بود قبول نکنی و 60 کیلومتر مسیر طولانی تر میشد!!! بعد گفت که ما بابلییی ها از هراز میایمم اما ساروی ها فیروزکوه میان و اینجا بود که شروع کرد به بیان تفاوت های بابلی ها و ساروی ها!!
نمی دونم چرا همچین اخلاق بدی تو ما ایرانی ها هست! دو تا شهر کنار هم سایه همدیگه رو با تیر می زنند! شاهروود و سمنان//خرم اباد و بروجرد//قزوین و زنجان//و....
خلاصه تقریبا 3 ساعت ونیم بعد من رسیدم خونه دوستم.
از 8 صبح مریض ها به ترتیب اومدند و تا 8 بعد از ظهر کار مریضاطول کشید.حدودای 8 بود رسیدم ترمینال ساری متوجه شدم که اصلا مسافر نیست! وارد تعاونی ساری گشت که شدمراننده گفت باید صبر کنی که مسافر بیاد و خلاصههههه 1 ساعتی طول کشید که ظرفیت تکمیل شد و راه افتادیم.. وقتی راه افتادیم راننده بهم گفت دیشب چرا با بابلی ها رفتی!!!!!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم شما کجا بودی؟ گفت هر چی صدات زدم رفتی تو اون یکی تعا ونی.
ادم خوبی بود خداروشکر.رانندگیش هم خیلی خوب بود و 4 ساعت بعد تهران بودیم. بابا رضا اومد دم ترمینال شرق دنبالم و من یکهو هوس اش رشته کردم! حالا ساعت یک نیمه شب بود و تنها جایی که به ذهنم میرسید اش رشته تجریش بود!!! فکر کننننن!!
بیچاره رضا تا خود تجریش تخته گاز رفت امااااا اش رشته ای بسته بود!! خلاصه با دماغ سوختگی شدید به خونه اومدیم و اینگونه بود که ساری قسمت سوم به اتمام رسید!!
این هفته ای که گذشت بعلت اون ماموریت کنسل شده کذایی
مجبور شدم مریضای درمانگاه روز یکشنبه را منتقل کنم به 5 شنبه. و جمعه ساری باشم. عصر 5 شنبه تا ساعت حدودای 8 و نیم درمانگاه بودم و بعد با دستگاه و بند و بساطش که خونه مامان اشرف بود قرار شد که یک آژانس بگیرم و برم ترمینال شرق.
در همین حین بود که بهم تلفن شد و قرار شد که یکی از بازیکن های تیم ملی فوتبال بیاد مطب واسه کار با دستگاه.
فکرشو بکن دقیقه 90 برنامه ت تغییر کنه! ناچار ماشین مامان اشرف را قرض گرفتم و دوباره دستگاه و .. را بردم مطب اشرفی و تادستگاه را بکار انداختم اونا هم رسیدند. خب بازیکن های تیم ملی از یک حدی بیشتر مجاز نیستند برای کاهش وزنشون رژیم غذایی بگیرند چون از یک مقدار به بعد ماهیچه می سوزونند از طرف هم درصد چربی بدنشون هم نباید از یک حدی بیشتر بشه لذا به خاطر همین باید که از چربی های موضعی شون کم بشه تا اون درصد چربی هم کم بشه!
خلاصه حدودای ساعت 10 بود که برگشتم خونه مامان اشرف و تا آژانس بیاد و برسم ترمینال شرق شد ساعت 11 و نیم!
اکثر تعاونی ها چون ماشین نداشتند درشونو بسته بودند و رفته بودند لالا!! من موندم و خودم.
از اون طرف هم این سواری های دم خیابون می گفتن خانم ماشین نیست بیا با همین ماشینا برو!!
تصور خفاش شب!!!!!!!!!!!
! باعث شد که فکر کنم اگه قرار باشه تا خود صبح منتظر بمونم از همین تعاونی ها ماشین بگیرم. خلاصه تو همین حال و هوا بود که یک زن و شوهر اومدن که میخواستن ساری برن. و اینگونه بود که بعد از گذشت نیم ساعت یک مسافر دیگر هم پیدا شد و راه افتادیم.
تو راه یکی دو تا دوستای قدیمم اس ام اس دادند بهم و یکی شون که نمی دونست که من دارم میرم ساری وقتی فهمید که دلیلش چیه برام زد:
دلش برای ساده لوحی ساروی ها میسوزد!!! اخ اخ این اس ام اس باز منووووووو چزوند!اون از اون دفعه موقع برگشت!! این از ایندفعه موقع رفت!!
حدودای 4 صبح رسیدم منزل دوستم و بعد از اینکه اونارو زابراه کردم یک چرتکی زدیم وکارمون از ساعت 8 صبح شروع شد و حدودای 4 عصر به اتمام رسید. در مورد ادم هایی که میان واسه دستگاه فعلن نمی گم چیزی تا یک ا اپدیت جدا واسشون بذارم.
به دوستم در مورد تبلیغات محلی و مطبوعات و ... صحبت کردم که از اون طریق هم تبلیغات کنیم و ....و قرار شد که دفعه بعد بشینیم راه های تبلیغات را بررسی کنیم
بعد از جمع و جور کردن وسایل گدا بازی
مون گل کرد و تصمیم گرفتیم بریم از میدون شهرداری ساری ماشین بگیریم چون اونسری راننده زیاد پول گرفته بود!!
از میدون شهرداری به چند تا تاکسی که گفتیم روی اون راننده هفته قبلی رو سفید کردند و بیشتر از اون دفعه مبلغ رو گفتن که این باعث شد که به روح اون راننده صلوات بفرستیم!! در همین حین یک ماشین اومد و گفتیم دربست و بلاخره با همون قیمت راننده اون هفته ای سوار ماشینش شدم و از دوستم خداحافظی کردم.
تو مسیر رآقای راننده که از شکل ساک دستگاه و ... کنجکاوی ش گل کرده بود از کار و بار و ... شروع کرد به پرسیدن و بعد از اینکه متوجه کار من و دوستم شد گفت که تو قسمت م ط ب وع ات ا د ار ه ا ر ش ا د ساری کار می کنه و با همه مطبوعاتی های ساری اشناست و می تونه برامون هم تبلیغ کنه هم ما ستون تغذیه بگیریم و .....!!
حالا شما برگردید به اون دو خط قرمز که قبلا خوندید و راز قانون جذب را دریابید!!!
حالا نکته جالب تر!!!!!
این آقا یک مشکل کاری براش پیش اومده که تصمیم گرفته بود که در اولین فرصت بیاد
تهران و به نظرتون کجا مشکلش حل میشده؟؟؟
آفرین درست حدس زدید: دقیقا از زیر دست بابای پریسا!!!
وقتی که به این قسمت از داستان رسیدیم واقعا به حکمت اون گدابازی خودم و دوستم
پی بردم!! اون اقا هم گفت که اصلا مسافرکش نبوده و عصر جمعه حوصله اش تو خونه سر رفته و اومده یک دوری بزنه که مارو دیده و پیش خودش گفته که برسونه!! البته بعید می دونم که واقعا نمی خواسته پول نگیره.. هرچند که هر کاری کردم پول کرایه را نگرفت!!
قرار شد به رضا زنگ بزنه و در مورد مشکلش صحبت کنه که اگه مقدور بود از راه دور براش اقدام بشه!!!
ساعت شده بود 6 و من رسیدم ترمینال و تا ماشین پرشد راه افتادیم.توی راه اینقدر راننده از خودش و زندگیش و بچه های تحصیل کرده اش حرف زد که مخ مارو به قول خودش یارو کرد!!!
ماشالله ماشالله این مازندرانی ها چقدر از کلمه یارو استفاده می کنند.به زور جلوی خنده م رو گرفته بودم.خلاصه یارووووووو منو حدودای 12 دم ترمینال شرق پیاده کرد و بعد از گذشت 40 دقیقه به منزل رسیدم!
پریسا رو طبق قولی که داده بودم بیدار کردم و بوسیدم و حال و احوال کردم و متوجه شدم خانم خانم ها یک کاردستی درست کردن پرچم ایران داره که بابا رضا بعلت نبود مقوا سفید!! از درست کردنش امتناع کرده و به پریسا گفته که یکبار که درست نکرده بری مدرسه یادت میمونه که زودتر بگی مقوا بخریم!!!
دلم برای پریسا سوخت و از قوه خلاقانه!!!!!!! خودم استفاده کردم و یک برگه آ4 چسبوندم رو مقووا و رنگ کردم ودر عرض 15 دقیقه پرچم رو درست کردم!
صبح که پریسا از خواب بیدار شده بود باورش نمیشد و برق خوشحالی تو چشاش خستگی منو از تنم درآورد.
این هم کاردستی دیگه از مامان پروانه !!!! 2 ساعت طول کشید تا درست شد

این بود داستان ساری شماره 2!!
تا دفعه بعد خدانگهداررررررر
کم مونده خودم هم بشم جزو خطی های تهران شمال!! چرا ؟ حالا بهتون می گم
چند وقت پیش با یک مشاور تغذیه از ساری اشنا شدم از طریق اینترنت. همون وقتایی که موبایلمو تو اون یکی وبلاگم گذاشته بودم. خلاصه این دوستی ادامه پیدا کرد تا اینکه چند هفته قبل با شوهرش اومده بود تهران که چند جا دستگاه لاغری موضعی ببینه و واسه مطبش بخره. خلاصه تو این بازدیدها منم همراهش شدم و درنهایتتتتتتتتت به این فکر رسیدیم که اون مریض جمع کنه 9 یا 10 نفر و من تا وقتی که دستگاه بخره از تهران دستگاه را ببرم اونجا و یکروز بمونم و برگردم. ((به این خیال که ساروی ها اینکاره نیستن و حالا حالا هم جمع نمیشن.))
خلاصه الکی الکی این فکر به واقعیت رسید و 5 شنبه یعنی دیروز قرار شد من ساعت 10 صبح ساری باشم.
همه تدابیر را انجام دادیم و ساعت 3 آژانس گرفتیم و با 4 تا ساک و وسیله و دستگاه و رول ملافه یکبار مصرف و ... رفتم ترمینال شرق. بارون هم خفن می بارید. اولین بار بود اون ساعت شب بیرون بودن تنهایی!
25 دقیقه ای به ترمینال رسیدم و 10 تومن آژانس رو دادم و رفتم ساری گشت و نشستم تا مسافر بیاد. دقیقا 1 ساعت بعد 3 تا مسافر اومد و راننده دستگاه منو برداشت که بذار صندوق عقب که یکهووووووووووووووووووووووووووووو دیدم ساک برق و پروب های دستگاه نیست.... کجاستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت؟؟؟
خلاصه متوجه شدم که بله تو آژانس جا گذاشتم.... فکر کن مسافرا چقد حرص خوردند چون دقیقه 90 مجبور میشن صبر کنن تا یک نفر بیاد!
دوباره برگشتم ساری گشت و با اژانس هماهنگ کردم و دوباره راننده این همه مسیر را از غرب تهران به شرق تهران طی کرد و 10 تومن دوم را تقدیمش کردم!!!!
خب دوباره صبر کردیم ماشین دوم پر بشه و ساعت 5 و نیم با سلام و صلوات سوار شدیم و راه افتادیم. هنوز به جاجرود نرسیدیم که نزدیک بود به جناب عزراییل حال و احوال کنیم!!! بین یک وانت خواب رفته و کامیون گیر کردیم و با امداد غیبی نجات یافتیم!! من که تازه از تصویر ذهنی تصادف خودم رها شده بودم دوباره یاداوری
ناخوشایندی بود. حدودای نیم ساعت هم راننده واسه املت خوردن مارو معطل کرد که اخر سر خانم کناری من که دانشجوی کارشناسی ارشد تو ساری بود و حسابی دیرش شده بود اونو از رستوران کشید بیرون و تا خود ساری با هم به کل کل پرداختن.
خلاصه حدودای 10 بود رسیدم مطب دوستم و مریضا یکی یکی اومدن و من تا به خودم بیام ساعت حدودای 5 بود و من فقط تونسته بودم 2 لیوان اب بخورم!!
خب تو ساری این دستگاه کمه و انگار خیلی از خانم های اونجا بدشون نمی اومده که این راه رو امتحان کنند.
ولی خداوکیلی تحمل بعضی شکم ها واسه شوهرهای اونا باید خیلی غیر قابل تحمل باشه.
ساعت حدودای 6 بود که دوباره رسیدم ترمینال و سوار ماشین های تهران شدم. وسطای راه یکی از دوستام که درامدش میلیونی است زنگ زد و احوالمو پرسید و بعد از تعجب از ساری رفتنم پرسید که حالا مثلا چقدی درامد داشتی امروز. وقتی که رقمشو گفتم خنده ش گرفت و گفت: وا تو واسه این مبلغ رفتی؟؟ بهش گفتم خب بیزینس ها با هم فرق می کنه تو یک قرارداد می بندی یک دفعه 3 یا 4 میلیون گیرت میاد. دلیل نمیشه بخوای با خودت مقایسه کنی و.....
اما حسابی حالم گرفته شد و خستگی سفر تو تنم نشست!
این هفته هم شنبه و یکشنبه ماموریت اداری میریم رشت!!! خلاصه حسابی شمال بازاره. جای شما هم خالی نیست اصلا!!
پ.ن:
خب انگاری اتفاقات اونطوری که ادم فکر می کنه پیش نمیره.. فکر کن جمعه چند ساعت وقت می ذاری و چند جور غذا درست می کنی و کارها رو رله می کنی تا شنبه بری ماموریت
.. اونوقت صبح که میای اداره متوجه میشی که ماموریت در شرف کنسله.
فکر کن
ریس مرکز براش جلسه فوری پیش میاد و تصمیم می گیره که نیاد و به خاطر همین تک تک ادارات زیر دست بدی اب و هوا را بهونه کردند و بلاخره ساعت 11 صبح روابط عمومی میگه که ماموریت کنسله.
خب برای بقیه بچه ها شاید خبر خوبی
باشه اما واسه منی که برنامه یکشنبه مریضارو کنسل کردم و انداختم 5 شنبه و رفتن به ساری رو موکول کردم به جمعه
و.... خیلی زور داره که......
فکر کن این یک کنسلی چقد هزینه از بیت المال به همراه داشته.. حداقل 20 تا بلیط هواپیما بوده شایدم بیشتر...با هزینه هتل و ال و بل. 
5 شنبه گذشته تولد آرتین بود.همون کوچولویی که فحش خور عمه ش ملسه !!!

پریسا رو بردم آرایشگاه تا موهای جلوی سرشو ببافه و خودم هم رفتم برای آرتین کوچولو یک ماشین کنترلی شارزی بخرم.


قبل از مراسم تولد توی آتلیه با ارتین عکس انداختیم و پریسا هم از فرصت استفاده کرد و چند تا عکس تکی گرفت.


پشت صحنه عکس بالا

آرتین جان تولد یکسالگی ت مبارک باشه
روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دیدکه زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.
شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد…شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کردو اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است !
شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خودحفظ کرده بودو بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کندباید برای همیشه باعشقش خداحافظی کند.
شیوانا با تبسم گفت :
اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟
شاگرد با حیرت گفت:
ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟
شیوانا با لبخند گفت:
چه کسی چنین گفته است؟! تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است.این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.
بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.
مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی .
معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!
دخترک اگررفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.
چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان
فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی
یکیاز دوستای رضا کارای تبلیغاتی می کنه و تعریف می کرد که با دو ستاش شرط بندی
کرده بوده که می تونه بره از کله پاچه ای محلشون آگهی تبلیغاتی برای روزنامه بگیره!
اونم قسمت نیازمندی ها!! همه هم بهش خندیده بودن که کدوم دیونه ای میاد تو روزنامه تبلیغ کله پاچه کنه!
خلاصه این دوست رضا یک هفته صبح های زود میرفته تو کله پاچه ای و یک پرس میخورده و با صاحب مغازه رفیق میشه و دست آخر مخ طرف رو میزنه و ازش آگهی می گیره و بلاخره شرط رو میبره اما حساب کنید پولی که خرج کرده تا مخ بزنه چند برابر آگهی میشده!!
حالا چرا اینو تعریف کردم؟؟ یک اتفاقی برام افتاده که منو ناخودآگاه یاد این داستان انداخت:
یک ماه قبل تو سایت پرشین بلاگ تبلیغ سایت پایگاه پزشکان ایران را دیدم.یک چرخی توسایت زدم و یک فرم عضویت پر کردم و...!!
دو روز بعد ایمیلی از سایت دستم رسید و تشکر بابت عضویت و اینکه بزودی تماس میگیرند.!
گذشت و گذشت بعد یک هفته یک آقایی تماس گرفت و در مورد سایت باهام صحبت کرد و مزایای عضویت ش و ال و بل!!!
گفتم باشه تصمیم می گیرم بهتون خبرمی دم...خب مبلغ عضویت خیلی زیاد نبود( درحد یک ربع سکه) امااینکه الان بخوام اینکارو انجام بدم مردد بودم.
یکشنبه بعدش تو درمانگاه مشغول ویزیت مریضام بودم که دوباره اون آقا زنگ زد که چی شدتصمیم گرفتی؟
خب منکه فکری در مورد تبلیغ نکرده بودم گفتم الان مریض دارم و قرار شد یکساعت بعد تماس بگیره!! تو این فاصله با یکیدوتا از دوستام مشورت کردم و اونا نظرشون این بود که
اگه قراره هزینه کنی تو سایتی اینکارو بکن که شناخته شده تر باشه!
مسئول سایت که زنگ زد مجال نداد که من حرفمو بزنم گفت اگه فردا مطبتون تشریف دارید فردا حضوری برسم خدمتتون!!
خلاصه قرار شد ساعت 8 شب.بعد اخرین مریضم بیاد مطب .!!
فردای اون روز اقای ایکس اومد و نیم ساعت دوباره در مورد سایت و...صحبت کرد و بعدش گفت چون شما خودتون اول اومدید عضو شدید یک تخفیف 20 درصدی هم بهتون میدیم!!
صحبتش که تموم شد.گفت میشه حالا یک وقتی به خودم بدید بابت مشاوره تغذیه و دستگاه لاغری موضعی!!! حدودا 25 کیلو اضافه وزن داشت و چند بار واسه گرفتن برنامه غذایی پیش خداهای این کار رفته بوده اما بی خیال شده بود!
اینطوری شد که اون اقا شد یکی از بیمارانم. و رو این حساب دیگه مجبور شدم که عضو
سایت بشم!!!
حالا متوجه شباهت این دو تا داستان شدید؟؟

چی شد که علاقمند شدم به اینکه تو این لاتاری شرکت کنم!!
چند وقت قبل یکی از دوستانم سراغ منو از یکی از دوستای دیگه من گرفته و اونم خالی بسته که من اقامتم تو آمریکا درست شده و تا دو ماه دیگه دارم میرم!!!
یکی دو روز بعد هم رفته بودم تو دبیرخانه اداره که یکی از بچه هاش ازم پرسید که چرا نمیبینیمت و کجایی و ......!! بعد گفت فکر کردیم اقامتت درست شده رفتی آمریکا!!!
اینجا بود که حدس زدم انگار یکی داره منو میطلبه!!!!!!!!!
بعد اومدم تو ایمیل هام دیدم که بلههههههه انگار لاتاری هست برای این مورد.دارم می بینم که میشه از خود سایت مهاجراامریکا اقدام کرد یا نه.. در غیر این صورت باید به این سایتای ایرانی پول داد که ثبت نام کنند برامون.
با توجه به آمارهایی که توسط اداره مهاجرت آمریکا ارائه شده است شانس قبولی در قرعه کشی گرین کارت آمریکا یک نفر در ازای هر 71 نفر می باشد .
شانس قبولی افراد متاهل دو برابر افراد مجرد است یعنی شانس قبولی یک فرد متاهل یک نفر در ازای 35 نفر می باشد زیرا افراد متاهل می توانند دو فرم ثبت نام جداگانه بگیرند و در یکی از آنها شوهر متقاضی اصلی نوشته شود و زن به عنوان همراه قید شود و در فرم ثبت نام دیگر برعکس , زن به عنوان متقاضی اصلی ثبت نام کرده و شوهر خود را به عنوان همراه معرفی می کند .
گرین کارت به مانند ویزایی مادام العمر برای شما تلقی خواهد شد. به شما فرصت اقامت و کار دائمی در آمریکا خواهد داد. بعد از این که ۵ سال از اقامت شما در آمریکا گذشت، قادر خواهید بود برای دریافت شهروندی (Citizenship) آمریکا اقدام نمایید. در همان حین مانند هر فرد دیگر، میتوانید کار کنید، کودکان خود را به مدرسه بفرستید، خانه بخرید و هر آنچه که یک شهروند آمریکایی اجازه انجام آنرا خواهد داشت، به جز حق رای داشته باشید.از آن جهت که ثبت نام گرین کارت باید به صورت آنلاین انجام شود و قطع شدن حتی یک ثانیه ارتباط با اینترنت موجب حذف نام متقاضی می شود و اینکه اگر در طی 30 دقیقه شما نتوانید فرم ثبت نام مربوطه را پر کنید نام فرد متقاضی حذف می شود
1 - سن شخص متقاضی اصلی باید بالای 18 سال باشد .
2- شخص متقاضی اصلی باید دارای سابقه 12 سال تحصیلی معادل دیپلم متوسطه و یا دارای 2 سال سابقه کار و یا 2 سال دوره کار آموزی بوده باشد .
3- متولد کشورهایی باشند که برای قرعه کشی گرین کارت آمریکا بلامانع است .( ایران جزو کشورهایی است که شرکت متولدین داخل این کشور در قرعه کشی گرین کارت آمریکا آزاد است).
https://www.dvlottery.state.gov میگن اینجا بهتره و معتبر تر
اگه زبانتان خوبه برید اینجا و اقدام کنید.
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
بدون شرح


بهم میگه: مامان جون میخوام مثل فلان بازیگر هیکلم خیلی خوش فرم باشه ازین
به بعد شب ها فقط شام برام سالاد درست کن!!
من: باشه
عصر شد و پریسا دوباره اومد سر وقت من
پریسا:مامان جون گشنمه..شام چی داریم
من: خودت گفتی فقط سالاد..
پریسا:من شام میخوام -باگریه_
من: عمه ت بود میگفت میخواد شبیه فلان ادم بشه
پریسا: اون روحم بود عمه م نبود.
... جسمم ولی شام میخواد
!!!!!!!!!!!
من:

پ.ن: ازونجایی که پریسا خاله و عمه نداره به فتوای مجتهدین ارسال هرگونه.......به روحشون جایز می باشد.
___________________________________________________
دوستای خوبم میشه یک نظر خواهی کنم بابت طراحی کارت ویزیتم؟؟

هنوز کارت را به تعداد نزدم.. اگه نظری داشتید برام بنویسید ممنون میشم.
_______________________________________________
بیوریتم چیست ؟
تا به حال دقت کردید چرا بعضی روزها خیلی سر حالید و بعضی روزها کسل...یا اینکه بعضی روزها قادر به کارهای هستید که که روزهای دیگه نمی توانستید انجام دهید.
با کمی تامل در محیط اطرافمان متوجه می شویم که همه چیز سیکل و دوره های خاص خودش را دارد.
فصلها،حرکت ماه و خورشید و شب روز و...دانشمندان در این راست به وجود سیکلهای در بدن انسان پی بردند که بیوریتم نامیده میشوند.
بیوریتم در آکسفورد به معنای الگوهای مکرر فیزیکی و احساسی می باشد.قدمت بیوریتم به دوران ستاره شناسی چینیان به ما قبل تاریخ بر میگردد.
انواع سیکل بیوریتم در بدن انسان به سه سیکل فیزیکی واحساسی و ادراکی تقسیم میشود.
سیکل فیزیکی از بافت ماهیچه ها نشات می گیرد و هر بیست و سه روز تکرار میشود. که در روزهای دوم تا یازدهم در حال شارژ شدن است و تا روز بیست و سوم در حال تخلیه. (پزشکان معتقدند که برای عملهای جراحی مناسب ترین روز دوم تا سیزدهم این سیکل است) اما سیکل احساسی که دوره آن 28 روزه میباشد و بیشتر به سیستم عصبی افراد تسلط دارد وقتی این سیکل بین روزهای دوم تا 16 میباشد از لحاظ احساسی سر شار از انرژی و خوش بینی هستیم
اگه حوصله دارید و یک کمی هم زبانتون خوبه در حد سلام احوالپرسی کفایت می کنه
برید این سایت و از از اطلاعاتش در مورد خودتون لذت ببرید. این اطلاعات کاملا علمی است و دانش بیوریتمیک است.
http://www.perbang.dk/orcapia.cms?aid=29
نظرات ()