کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ۱۳۸٢
 

فلش بک اول:۱۰ ابان ۷۸

اتاق خودم ساعت ۳ شب

۱۲ تا کتاب رو خونديم واسه انتخاب متن کارت عروسی ولی هنوز به نتيجه ای نرسيديم! بيکاريم ها! از همين متن های در پيت می ذاشتيم و خلاص!!! اخر سر تفال می زنيم به حافظ:

روز هجران و شب فرقت يار اخر شد

زدم اين فال و گذشت اختر و کار اخر شد

ان پريشانی شبهای درازو غم دل

همه در سايه گيسوی نگار اخر شد

رضا خوبه واسه کارت...... سکوت علامت رضاست!

فلش بک دوم

۲ اذر ۷۸ مکان سفره عقد:

داريم سفره عقدو می چينيم .  اهان اينم جای ايينه شمعدون! داداشی اين ظرف و بده . جاش خوبه اره  خب اينم از سفره عقد... که ناگهان پای... به ايينه شمعدون می خوره و....... ايينه  می شکنه!!!!!  مامان جون بنده خدا خشکش زده و اون که پاش خورده مات و مبهوت مونده... امان از بعضی خرافات.... 

بايد يک کاری بکنم زودتر اينجا دارن سکته می کنن... می زنم زير خنده می گم چيزی نشده از بس که سنگينه ... بدو بدو می رم لباسمو می پوشم ايينه رو بر می دارم . می رم به نزديکترين  شيشه بری!!!!مغازه دار يک جوری داره نگاه می کنه يعنی اونم اعتقاد داره به اين مزخرفات؟؟؟

فلش بک سوم

۳ اذر ساعت ۱ ظهرـ مکان ارايشگاه

ای بابا چرا نازنين همسر نمی اد!!! بابا من نيم ساعته حاضرم مثل اينکه برعکسه  همه اونجا خنده اشون گرفته! تلفنی می پرسم چرا نمی ايی؟ می گه رفتم ماشينو تحويل  بگيرم ديدم اشتباهی گل زدن اخه ۵۰ تا ماشين عروس داشته امروز قاطی شده مدل ها!!!! نازنين همسر هم لج کرده گفته يايد همه رو بکنين همون مدلی که  خانمم گفته بزنين و ................ خلاصه تا ساعت ۳.۳۰ تو ارايشگاه معطل شديم............................

فلش بک چهارم

ساعت ۵ بعد از ظهر مکان سفره عقد

همه رفتن سالن و فقط خودمونی ها مونديم واسه عکس و مراسم خداحافظی و ابغوره گيری!!!!!

خانم فيلمبردار اخرين عکسارو که می گيره می گه يک عکس هم برين اونور پشت اون گل ها بندازين! و يک دفعه دوباره صدای شکستن ايينه به گوش رسيد! پای خانم فيلمبردار خورده بود به ايينه و....

ای بابا حالا يکی بياد  يک ليوان اب قند بده به اين خانمه! من و رضا داريم می خنديم و خانمه داره گريه می کنه و دائم عذر خواهی می کنه و  مثل ابر بهار اشک می ريزه!

به رضا می گم  تو به خرافات اعتقاد داری!می گه تو چی!!

 

فلش بک پنجم

مکان سالن عروسی زمان شام

۲ ديس پر شام برامون اوردن با همه اون مخلفات من و رضا هم نا مردی نکرديم تا اخر خورديم همه اون غذا ها رو!! برخلاف بقيه!

وقتی اومدن ببرن ظر فارو چشماشون ۴ تا شده بود می گفتن تا حالا نديده بودن عروس دامادی اينقدر  غذا خورده باشن!!!!! راستی چرا؟  از قحطی فرار کرده بوديم؟؟؟

 

فلش بک ششم

ميدون نور

اخ چه قدر ترسيدم از اين ماشين بازی و دنبال ماشين کردن  با اون سرعت های ...... ولی بيشتر ازون خوشم اومد  همه ما رو گم کردن و دست از پا دراز تر رفتن خونه منتظر ما!!!!!و شاکی!!!

ما هم تنها و راحت رفتيم يک دور زديم 

.............................................................................................

سوم اذر هر سال را به اين خاطر جشن ميگيريم چون خدای مهربون   ارزوی جفتمونو براورده کرده بود در روز نيمه شعبان با عنايت از خود اقا شروع کرديم يک زندگی جديد را . و با خودمون عهد کرديم به هيچ قيمتی دل همديگه رو نشکنيم. ابروی هم ديگه رو نبريم . اول دوست باشيم بعد همسر. و خيلی قول و قرار های  ديگر

خدارو شکر که تا حالا پای بند بوديم و قولمونو  زير پا نذاشتيم

و حالا امسال

با داشتن پريسای عزيزمان جشن گرمتری خواهيم داشت...