کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : ایده آل - ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ آذر ۱۳۸٢
 

گدای عاشق

روزی بود روزگاری توی يکی از شهرها حاکمی بود با يک دخترش که زيبا بود و خواستار  هم زياد داشت بعضی ها هم خودشونو عاشق او می دونستن

عاشق يعنی چی؟؟عاشق کسی است که چيزی رو خيلی زياد دوست داره و برای رسيدن بهش حاضره فداکاری هم بکنه . مثلا يکی هست کتاب دوست داره و تا می تونه کتاب می خونه اما اگه حاضر باشه از پوشيدن لباس بهتر و خوراک بهتر بگذره و دوبرابر کار کنه تا کتاب بخره می گن يارو عاشق کتابه

دوست داشتن محبته ولی دوستی خيلی زياد همراه با ايثار عشقه

عشق واقعی هيچ وقت به بدجنسی و خود خواهی ختم نمی شه خلاصه يک مرد گدا هم تو کوچه اين حاکم گدايی می کرد که يک روز دختر حاکمو ديد و عاشق شد

اون ديگه گدای کوچه حاکم شده بود سعی می کرد به هر بهانه که شده با دختر روبرو بشه ببينه اونم بهش علاقه داره يا نه!!

تا اينکه دختر حاکم به احوالش پی برد و يک روز از روی ترحم لبخند ی بهش زد

گدای بدبخت هم يقين پيدا کرد که دختر حاکم دوستی اشو پذيرفته و چون ارزويش از عقلش بيشتر بود عاشق تر! و ديوانه تر شد!!

مدتها گذشت و دختر ديگر نگاهی به گدا نينداخت ولی گدا نام انرا حيا می گذاشت!!

وقتی کسی در ارزو و هوس خود گم می شه ديگه به اطرافش توجه نمی کنه!!

خرده بيناند در عالم بسی  واقفند از کارو بار هر کسی!

خلاصه مردم شروع کردند به .. خبر به گوش حاکم رسيد حاکم هم دستور داد گدا در ان کوچه پيداش نشه!

ولی گدا عشق خودشو باور کرده بود دائم يا واسه دختر شعر می نوشت يا نامه!

دختر حاکم دلش سوخت و به يکی گفت برو به اين گدا بگو که اين چه ارزويی است که داری اگه جانتو دوست داری برو

گدا هم در جواب گفت من سر و جان و هستی ام را فدايت می کنم من از ان روز که لبخند تو را ديدم هيچ باکی ندارم

دختر فهميد که گدا از کجا قاط زده! به ترفندی اونو ملاقات کرد و گفت :حرف حسابت چيه؟

گدا گفت که تو چرا اون روز لبخند زدی؟؟

دختر گفت:ولی تو هنوز معنی عشق را نمی دونی فداکاری در عق سر و جان باختن نيست ديوانگی نيست عشق مردن نيست زنده شدن است

ازون لبخند تا حالا مدتی است می گذره لگه تو عاشق بودی تا حالا خودتو لايق اون عشق می ساختی اما تو همون گدای هميشگی هستی

فداکاری ابن بود که تو دست از تنبلی برداری و ادمی بشی که من بهت افتخار کنم

گدا گفت عجب! پس چرا اون روز لبخند زدی و منو ديوانه کردی؟؟

دختر گفت:هيچ هوشياری با يک لبخند ديوانه نمی شه ان لبخند اتش بود با اتش می شود هم غذا پخت هم خانه ای را به اتش کشيد

اگر تو لايق بودی ان اتش تو را پخته می کرد ولی تو سوختی و ابروی خودت را بردی!

عشق چيزی است که می سازد و اباد می کند نه اينکه.............

 

و اينچنين گدا هوشيار شد  و ديگر کسی ان گدا را در ان محله نديد......

من هر وقت اين داستانودر کتاب عطار نيشابوری می خونم ياد زندگی يکی از بهترين دوستام می افتم که به خاطر يک همچين گدايی مدتی به بازيچه گرفته شد و به سرانجام تلخ جدايی رسيد

کاشکی همون اوايل اين دوستم هم مثل اين دختر حاکم قادر بود به اون گداهه بفهمونه که عشقش واقعی نبوده!!!!ولی افسوس که..........