کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۳
 

سلام  به همه خاله ها ..دايی ها.. عمو ها..که با محبت خودشون


بی معرفتی ها و ناملايمتی های اين زندگی ماشينی رو از ذهن   ادم بيرون


می ارن!


توی اين اپديت يک فلش بک داريم به حادثه کوی دانشگاه!!!!!!! نه بابا به خدا ما هيچ کاره بوديم..........ولی به خاطر اين حادثه  من و اقای پدر ۲ يا ۳ ساعتی تقريبا بازداشت بوديم!!! چرا؟؟ خب  الان تعريف می کنم:


يکی بود يکی نبود


زير گنبد کبود....يک مادر خانمی بود با يک اقای پدر ........ اين دوتا بلاخره ستاره های بختشون با همديگه طلوع کرد و به تور هم خوردند و بعد  ۶ ماه انتظار و.... بلاخره به عقد همديگه درومدند...........


چند روزی از عقدشون که گذشت  حادثه کوی دانشگاه يش اومد.. شب بعد از اين حادثه..مادر خانمی وسايل پيک نيک رو اماده کرد و با اقای پدر تشريف بردن گردش. خلاصه شام رو توی يکی از پارکهای تهران خوردند و يک چای مشتی هم روش ........و حدودای ساعت ۱۱ بود که تصميم کرفتند برگردند.....اخه بابا بزرگ پريسا اعلام کرده بودند هر کجا می رن ساعت ۱۱.۳۰ شب بايد مادر خانمی در منزل خودش تشريف داشته باشه.......


خلاصه....اقای پدر هم از ترس پدر زن عزيز!!!!!! تخته گاز به سوی منزل نازنين همسر حرکت کردند که بد قول نشن.. و در عين اين رانندگی به حدی محو سخنان و احساسات زيبای مادر خانمی شده بودند که ايست ماموران گشت رو نشنيدن.......البته مادر خانمی هم که اصلا اون مامور رو نديده بود!!!!!!


 


خلاصه...ازونجايی که فقط۱ شب ازون حادثه می گذشت مامورين شک می کنن و با يک ماشين گشت و ۴ تا مامور مسلح می افتن دنبال ماشين اقای پدر .......


ماشينشو تقريبا هم سطح ماشين اقای پدر می رسونن و با سر و کله اشاره می کنن که بزنين کنار..ولی مادر خانمی احساس کرده بود که اينا ۴ تا جوونن که دارن با اقای پدر کورس می ذارن!!! اخه هم ماشينشون پلاک شخصی بود هم سرنشيناشون لباس شخصی.......


اقای پدر هم دست فرمونش گل می کنه و ياد جوونی هاش!!! می افته و  چشمتون روز بد نبينه.......با سرعت ۱۷۰ تا ازشون جلو می افته......چيه؟ دارين فکر می کنين ماشينمون چی بوده اون موقع؟؟


خلاصه دقيقا صحنه عين اين فيلم های پليسی شده بود....بلاخره نزديک  چهار راه مامور ها يک دفعه ماشينشونو به شکل اريب جلوی ماشينمون سد کردن......و به سرعت پياده شدن.....و اومدن طرف ماشين...


مادر خانمی و اقای پدر با ديدن کلاشينکف های مامورين تازه فهميده بودن چه دسته گلی اب دادن!!!!!


 از شانس کارت ماشين اقای پدر هم همراهش نبود.......حالا بيا درستش کن!!


.........خانم اين اقا چه نسبتی باهاتون دارن؟؟


اينجا بود که مادر خانمی يک دفعه يادش افتاد که شناسنامه هاشون همراهشونه....و اونو به عنوان مدرک نشون اقای مامور برج زهر مار داد...


خلاصه....مثل اينکه گزارش داده بودند به مرکز!!!!!!! که يک ماشين مشکوک به اخلال  را پيدا کردندو گفتن که ديگه پرونده نوشته شده و بايد تشريف ببرين پايگاه گشت!!!!!!!!! مامورا گفتن اگه ۲ دقیقه دیگه طول می کشید شلیک می کردن!!!!


سرتون درد نياد........۳ ساعتی توی اون مرکز علاف شدن..تا بلاخره به قيد ضمانت ازاد شدن...و جريان اين بازداشت تا چند روز نقل خانواده هاشون شد


البته باز داشت که نه.توی حياط اون مرکز بودن و اجازه خروج ازونجارو نداشتن..


از همه ديدنی تر.....قيافه پدر مادر خانمی بود که ديگه خودتون می تونين تصورشو داشته باشين!!!!!!!!


خب ديگه.....قصه ما به سر رسيد کلاغه به خونه اش نرسيد.........


 


نتيجه اخلاقی:


 بعد از اين حادثه های اجتماعی با نامزدتون يک نيک نرين!!!!!!


کارت ماشينو حتما به همراه داشته باشين!


در حين رانندگی ..حواس راننده را با حرفهای پروانه ای و رومانتيک پرت نکنين!


هميشه شناسنامه هاتون همراهتون باشه!


يک چند تا شکلات هم تو کيفتون داشته باشين برای مواقع افت فشار!!!!!!


شاد باشين..............دوستتون داريم