کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : ایده آل - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۳
 

دفتر ۶۰ برگ


چهلمين ورق اون دفتر ۶۰ برگ  رو هم کند.بازم اون متني که مي خواست بنويسه رو نتونست بنويسه.دور و اطرافش پر شده بود از کاغذهاي مچاله شده.هر کدوم ازون دستنويس هارو که پاره مي کرد اينقدر تو دستاش فشار مي داد که مچاله مچاله بشه .درست عين روحش که تو دستاي اون مدعي احساس و عشق به خفگي داشت مي رسيد.

 خودش خنده اش گرفته بود.يکبار هر چي فحش و بد و بيراه بلد بود نثارش کرده بود.بعد ديده بود دلش نمي اد اينارو به اون مدعي! بگه.دوباره يکي ديگه نوشته بود.که درون از دوست داشتنش و دل تنگي اش و ... ياد کرده بود.بعد دوباره مي ديد.که غرورش رو گذاشته زير پا.دوباره اونو هم پاره کرده بود.

عين اين بازي هاي يو يو.يکي فحش.يکي ابراز عشق.يکي بيان بدي هاش.يکي کلمات دلتنگي

ديگه دمدمه هاي صبح شده بود. چقدر انتظار اين روز رو مي کشيد.سالروز اشنايي اشون.بارها و بارها.لحظه ديدن اون مدعي رو تو ذهنش مرور کرد.

يادش مي اومد.هميشه  وقتي صحبت از دوام دوستي اشون مي شد به خنده مي گفت بذار حالا ۹ ماهش بگذره ببينيم  اصلا زنده دنيا مي اد؟ اوه.

چه چيزي هم دنيا اومد.! 

حالا  درست يکسال گذشته بود.چه زود.چه تلخ  تموم شد.ورق پنجاهم رو هم دخترک ازون دفتر ۶۰برگ کند و مچاله کرد

فقط ۱۰ تاي ديگه مونده بود.۱۰ تا برگه که نمي دونست چي بايد بنويسه!!!!!!يادش اومد يکبار همون مدعي! براي نوشتن يک نامه محبت اميز بهش يک دفتر ۶۰ برگ رو خطي خطي کرده بود تا از درون کلمات بتونه ميزان عشقشو به اون برسونه! و حالا

دخترک يک دفتر ۶۰ برگ رو خط خطي کرد که ............

بلاخره تموم شد.دفتر هم تموم شد.و دخترک با بهت فراون ديد هيچ ورقي براش باقي نمونده........همه رو جمع کرد. همه اون مچاله هارو......

حالا دنبال جايي مي گشت که همه رو بسوزونه و به اتيش بکشه.مي دونست خودشم مي سوزه.شعله ور مي شه.ولي لازم بود.تا ياد بگيره که ديگه براي رد کردن  ادعاي هيچ مدعي ايي.دفتر ۶۰ برگ نخره!