کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : ایده آل - ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۳
 

 

ثانيه های دل گرفته:

 

وقتای دلتنگی......اون زمانی که حس می کرد دیگه کار از داد زدن هم گذشته....می رفت

 سه تار خاک گرفته اشو می اورد و شروع می کرد...

.....

 

می زد و می زد و می زد تا  نوک انگشتاش قرمز می شد.......به درد می افتاد.....یاد اون شب ها و روز هایی می افتاد که فقط به عشق اون ساز می زد...........

 

.حالا هم فقط به یادش می زد.......

 

صداش خیلی قشنگ نبود ولی قابل تحمل بود..... نمی دونست چه اهنگی بخونه....

.فعلا خوندن براش مهم بود......

 

 اگه یک روز بری سفر......بری یک روز تو بی خبر..............خوند و خوند و خوند

 

 از هر چیزی که بلد بود.......از هر دردی که سرش رو باز کرده بود.......

از هر عشقی که ناکام مونده بود.......

 

از هر یادی که به فراموشی سپرده شده بود...........اینقر خوند تا دیگه نه حنجره اش یاری

 

 کردش نه دستاش.............ساز رو پرت کرد یک گوشه.....زیر لب غر غری کرد........

 

.تو هم دیگه دلت با ما نیست...تو هم دیگه اون بغض منو باز نمی کنی......

 

از جاش بلند شد.از جیب لباسش سیگارشو  در اورد.....

 

.اتیشش زد و گذاشت کنار جاسیگاری... 1 سالی می شد که دیگه لب به سیگارش نزده بود..

 

..هر وقت که  دلش  برای سیگارش تنگ می شد اینکارو می کرد........

 

.روشنش می کرد می ذاشت کنار جاسیگاری.....

 

.و تو دلش می گفت.........فقط به خاطر تو نمی کشم.......

 

.تو.. لعنتی........

.تو.. عوضی....

.تو آشغال..

 

.بعد عکسشو می اورد..... زل می زد تو اون چشماش و اینقدر نگاهش می کرد که کم کم خوابش ببره.........تو دلش امیدوار بود امشب هم بیاد به خوابش......

 

.وقتی که اون عکسو می ذاشت رو قلبش دیگه همه چی تموم بود..........

 

.چند لحظه بعد..

 

                               ..به خواب رفته بود.

 

**************************************************************************************

 

مامانی سلام.......آپدیتتو خوندم!! زدی تو کار داستان نوشتن؟؟

 

من که نمی دونم کی بهت گفته که می تونی

 

بنویسی!! ولی پیشنهاد می کنم  که زیاد به خودت زحمت ندی چون داستان نویس خوبی نمی شی!!!!!!

 

چیه؟/ ناراحت شدی؟ از قدیم گفتن حرف راست رو از بچه باید شنید!!

 

 

مامان!!!! از کی تا حالا سه تار رو با نوک انگشت می زنن؟؟؟  تا اون جایی که من یادمه

 

 بابا رضا یا با ناخن هاش می زنه یا با زخمه..

 

می شه بگی شخصیت اون داستانت  چطوری اینکارو می کرده؟؟

 

بعدشم... دارم تصور می کنم که  این شعر اگه بری یک روز سفر رو چطوری با سه تار می زده؟ معمولا همه

 

با گیتار می زنند!!!!! تازه شم چرا دست بردی تو شعر اون بنده خدا؟؟؟

 

یک سوال دیگه: درد مگه سر و ته داره که سرشو باز کنه؟؟ درد رو از هر طرف که ببینی درده!!!

 

یک سوال دیگه: یاد ها مگه به فراموشی می تونن سپرده بشن؟؟

 

مامان جونم......سیگار رو بدون پک زدن چطوری روشن می کنن؟؟ ااین نکته انحرافی داستانت بوده؟؟!!

 

خب دیگه فکر کنم اگه بیای ببینی اینارو برات نوشتم امروز از در در و به به و ... خبری نیست.........

 

راستی دایی سعید تو چطور نویسنده ای هستی که مامانی رو با این همه اشکال

 

 تشویق به نوشتن می کنی!

 

اگه این سری کتاب هات از زیر چاپ در بیاد خودم می دونم چه بلایی سرت بیارم!!!!!!

 

فرارررررررررررررر