کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۳
 

متن داستان مادر خانمی توسط دايی سعيد و پريسا يک مقدار ويرايش شده... شايد از نظر خيلی هاتون که سريع می آييد و صفحه کامنتا رو باز می کنين و  يک نظر می ذارين اين تغيير ويرايش  مهم نباشه و اصلا هم دوباره نخونين..من و دايی سعيد اينو برای مادر خانمی و اون تعداد انگشت شمار از دايی ها و خاله ها و عمو ها! که کوچکترين تغيير در اينجا رو متوجه می شن ويرايش کرديم .......اگه اينجا رو هنوز می نويسم فقط به خاطر همون چند تا ست.....ازشون ممنونم...........دوستشون دارمممممممممممممم........ ازين به بعد هم کليه کامنتای کپی پيستی تا جايی که امکان داشته باشه پاک می شه.شايد هم تا چند وقت ديگه خود اينجا....خدا می دونه!

وقتی روی صندلی زنگ زده و رنگ و رفته ی پارک نشست.نفهميده بود که دو تا چشم سياه .آخ که چه قدر توش سیاهه و چقدر هم توش نگاه . به او خیره مانده .. تو حس و حال خودش غرق بود که نگاهش افتاد به 2 تا دختر که روی الاکلنگ نشسته بودند و تمبر هندی می خوردند.

دهنش آب افتادویادش رفت سراغ اون سهمیه ای  که او همیشه سر قرار هاشون برایش می آورد و مزه اش با تمام تمبر هندی های دنیا فرق داشت و چه با خست همیشه اون تمبر هندی ها رو جیره بندی می کرد تا قرار بعد و تمبر هندی های بعدی..

ولی .دفعه ی آخر اوبه جای تمبر هندی برایش آبنبات چوبی آورده بود.وقتی با چشم های خیره و کنجکاوش روبرو شده بود گفته بود

:(( عادت کردن به هر چيزی.به هر نظمی مزخرف ترين حالتيه

 که توی زندگی ممکنه رخ بده .))

وقتی آبنبات را گذاشت دهنش که او رفته بود و نایستاده بود تا بهش بگه:

(( آخ که خبر نداری آبنبات چوبی هات هم مزه تمبر هندی می ده .))

و هنوز اون آبنبات چوبی را سهمیه بندی کرده تا هر موقعی که دوباره او بیاد .

چه فصل ها که گذشته...خدا می دونه... توی خاطره ها می گشت که سرش رو بلند کرد و اون دو تا چشم سیاه رو دید که روی تاب نشسته و نگاهش می کنه.بلند شد.

ـ : تابت بدم؟!

سرش را تکون داد یعنی:آره

ـ: تاب.. تاب.. عباسی .........خدا منو نندازی..

.... و اون دو تا چشم سیاه شروع کرد به تکرار:

تاب.. تاب.. عباسی.....تمبر هندی منو نندازی...

 

***************************************************

نيت حافظ اينبار متعلقه به  آقای پدر و مادر خانمی به مناسبت ۳ آذر

                            پنجمين سالگرد ازدواجشون

             درد عشقی کشيده ام که مپرس..زهر هجری کشيده ام که مپرس

                   گشته ام در جهان و اخر کار..دلبری برگزيده ام که مپرس

                 بی تو در  کلبه گدايی خويش..رنج هايی کشيده ام که مپرس

کسی را که دوست داری برايت از همه چيز و همه کس عزيز تر است..او هم تورا دوست دارد..همه چيز همان طوری است که می خواهيد..خوشی و امنيت و شادی.....

ای ولللللل به حافظ !! به قول معروف دمش گرم..نمی دونستم که واسه خودمون سنگ تموم می ذاره...........کم کم به تفال های خودمون دارم ايمان می اورم!!!!!

****************************************************************************

آقای پدر:  خوشحالی که ۵ سال گذشته و من اين همه مدت تحملت کردم!!!!!!!!؟؟؟

شما اگه بودين و روز سالگرد ازدواجتون اين جمله رو می شنيدين چه احساسی بهتون دست می داد؟