کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۳
 

قطره های خون چکه چکه از روی دستاش روی فرش می ريخت..

تکه های خرد شده آيينه سراميک های اتاق رو سنگفرش کرده بودند..

بغضش ترکيد..حالا ديگه قطره های اشک برای رسيدن به زمين با قطرات

خون مسابقه گذاشته بودند......

وقتی چند لحظه قبل خودشو توی آيينه ديده بود يکباره  حس بدی بهش دست داد.

تا حالا کسی بهش نگفته بود ظالم......بی رحم.....

وقتی تصورشو کرد که اونم بلاخره تونسته در حق کسی ظلم کنه.....

.از خودش متنفر شده بود..ديگه حتی  از تصوير خودش هم بدش اومده بود

وقتی به سير افول خودش نگاه کرد.متوجه شد خيلی وقته که زمينی شده.

خيلی وقته که پريدن رو فراموش کرده...خيلی وقته که.......

بار و بنديلش رو جمع کرد ..يک دفتر.يک قلم..همين برای يک سفر کافی بود...

بايد می رفت

ميرفت اونجايی که ادمها اونجا زير قولشون نمی زدند.....

می رفت اونجايی  که ادمها اعتماد کسی رو زير سوال نمی بردند...

می رفت اونجايی که همه پرنده اند...

می رفت که شايد  فرشته بشه........همونی که همه آرزوی داشتنشو داشتند

نه دور شدن از اونو.......

می رفت که دوباره بشه يک پرنده.......پرنده......پرنده

 

 

 

پايان دوران کودکی.......

مادر خانمی می گفت هر وقت که اين ننوی تو رو باز کنم ديگه بزرگ شدی.....

 با امروز ۳ روزه که  ديگه  بزرگ شدم.......

۱۱ روز ديگه دوسالگی ام به اتمام می رسد.....

چقدر زود بزرگ شدم!

 

و دوباره....

در سلول  انفرادی خودم......

تنهاتر شدم....

تو رفتی....

تويی که هر روز از پشت ميله های زندان خورشيد را تفسير می کردی..

ابرها را توصيف می کردی....

و پرنده هارا برای خواندن تشويق..

حال که تو رفتی.

بگو بدانم....

کبوتر خسته دلم......

به کجا پرواز کند؟؟