کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۳
 

پریسا.....خانم بزی چند تا بچه داشت؟ دوتا!

............. اسماشون چی بود؟ شنگولو....منگولو.........انگول!

............ مامانی اینا که شدن سه تا!!!!

خب..خانم بزی کجا می رفت؟ اداره

چی بخره برای بچه ها؟* نانگولو......*.بسوتی

دیگه؟     ......... قاقا

خب بعد اقا گرگه اومد...در زد......بچه ها گفتن؟  کیه کیه در می زنه ...

اقا گرگه  چی گفت؟.........منم منم مامان بزی

افرین...

*نارنگی....*بستنی

                                 

اینروزا فقط بلدی بخونی تولد تولد تولد مبارک مبارک و مبارک...

..اونم با یک ریتمی که همه رو به وجد می اره...

..نمی دونم شاید ازینکه متولد شدی خیلی خوشحالی......

 خوش به حالت دخترکم

                                 

 

انگاری خواب ديده ام. همه ی آن چيز هايی را که به تو گفتم و تو شايد شنيدی

 و سکوت کردی. گاهی هم حتما سرت را تکان داده ای و خواسته ای بگويی نه !

 ... اما من باز گفته ام و تو انگاری که همه اش خواب باشد، چشم هايت را بسته ای

 و توی اين رويای تلخ گم شدی. دست هايت هم حتما لرزيده اند و  تا آمدم نفس بکشم،

 گفته ای : بوی ياس می آيد ... و من توی تمام آينه ها تو را ديدم با همان لباس سفيد

 و دست هايـت که پر از ياس بودند،اما قبل از اينکه حرفی بزنم چشم هايم پر از اشک شد

، و ياس ها همه از دست تو افتادند...
آن شب همه چيز را ديدم. تو را، غروب را که چگونه در افق دست هايت ميان آن همه

ياس آرام آرام طلوع کرد، و فريادی را که بی هيچ صدايی درون آينه ها شکست! باران

 را نديدم ، اما می آمد... مثل آن روزها که بی هيچ دغدغه ای انتظارت را می کشيدم ،

 به آسمان نگاه می کردم و  آنقدر با ابر ها حرف می زدم، که باران می آمد و من باز

 با آسمان در آرزوی رسيدنت می باريدم...
اما حالا که هستی دلم بيشتر از هميشه برايت تنگ می شود، توی همان خيابان دراز

 قدم می زنم و با خودم می گويم کاش نبودی، کاش نبودی... کاش اينجا نبودی و من بودنت

 را از همان دورها انتظار می کشيدم. حتما يادت می آيد. گفته بودم من هم يک شبی می روم.

 حالا هم رفته ام، با تمام آرزوهايم، با تمام خواب هايم... اما دلم می خواهد بدانی.

 دلم می خواهد بدانی هر جا که می روم، شب ها هنوز هم عطر ياس می آيد؟؟؟؟؟؟

 

                           

 

مي‌زنم دل را به دريا،بي‌خيال// //مي‌شمارم اشك‌ها را،بي‌خيال// //مي‌نويسم در ميان شعر خود//

//حرف‌هاي زشت و زيبا،بي‌خيال// //مي‌نوازم ساز خود را هم‌چو باد//

 //گشته تكرار اين غزل‌ها،بي‌خيال// //در ميان بيت‌بيتم مي‌كشم//

 //طالع شوم خودم را،بي‌خيال// //عاشقانه مي‌نوازم تار و ني//

 //مي‌شوم شبگرد شب‌ها،بي‌خيال// //از پس اين پرده‌ي تاريك دل// //

سايه‌هايي گشته پيدا،بي‌خيال// //بين اين بازار عشق و عاشقي// //مانده‌ام تنهاي تنها،بي‌خيال//

 //گاه مي‌سازم ميان شعر خود// //نردباني تا ثريا،بي‌خيال//

//گشته‌ام ديوانه،اين‌جا مردمي// //مي‌كنندم هي تماشا،بي‌خيال//

 //عاقبت در زندگي و عاشقي// //مي‌شوم رسواي رسوا،بي‌خيال//

 //گرچه دور از روي او بنشسته‌ام// //مي‌كنم نجوا كه بابا،بي‌خيال//

//اي ‌تو «فارغ» عاشقي از سربگير//

 //كن رها اين غصه‌ها را بي‌خيال...........................شاعر: دايی عباس