کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٤
 

 

« ... اگر کسی گُلی را دوست داشته باشد که در میلیونها

ستاره فقط یکی از آن پیدا شود، آنگاه وقتی به ستاره ها

 نگاه می کند، خود را خوشبخت احساس می کند.

 چنین کسی با خود می گوید : گُل من در یکی از این ستاره هاست ... »

                                                                              شازده کوچولو

 

از چه می خواستم برایت بنویسم ... از امروز شاید ... روزی مثل همهء این روزها

 که می آیند و می روند ... روزهایی که اسیر آمدن و رفتن هستند ... خورشید بود ...

 زمین نفس می کشید ... ماه و ستارگان هم بودند ... پرندگان مثل همیشه آواز می خواندند ...

 شهر مثل همیشه ... مردمان مثل همیشه ...

 آسمان نیز مثل همیشه از آلودگی هوای شهر سرفه می کرد ...

 نقش های ثابت ...

 منتها قدری شادی هم بود ... چاشنی شادی اش بیش بود و باعث می شد

 طعم تلخ این دوری و جدایی حس نشود ... ساعاتی خودم بودم ...

 بدون هیچ نقشی ... خودی که به گاهِ غمگینی مجبور نباشد نقش یک آدم شاد را بازی کند

 ... به زور لبخند را بر لبان خود نقاشی نکند

... اشک اگر می آید بگذارد بیاید

 ... سد آن نشود ... اگر لبخند زدم، اگر خندیدم ... بی ریا بود، تصنعی نبود ...

 اگر گریستم، اشک شادی گریستم ... انگار کودک درون من زنده شده بود ... نه،

اصلا همان کودک بودم ... بی ریا ... بی رنگ و لعاب ... روز خوبی بود .

.. تولد این فرشتهء کوچک بود ...

 حس می کنم بنوعی تولد کودک درون خودم نیز بود.

می گویی مقصر خودم هستم ... مقصر این دوری و جدایی ...

 خیلی عامیانه بگویم " عاشق دردم " ... تو خود مرا خوب می شناسی ...

 می دانی که شادی کودکی را به دنیایی آسایش و آرامش عوض نمی کنم ...

هر چند بر خودم سخت بگذرد ولی این سختی شیرین است ...

از نقش ها برایت گفتم ... نقش های تصنعی زندگی ... ولی این بار خودم هستم

 ... خودی که به دنبال بودمش ... گم کرده بودمش ...

 و این نقش های کذایی زندگی را راهی به این خود نیست ...

می دانم برای تو سخت است ...

 آسمان زندگی ات تازه شفاف شده بود ...

 داشتی کم کم با واژهء تنهایی بیگانه می شدی ... باور بدار برای من هم سخت است ...

سایهء پروانه ... بر زخم پیچ دستهایم ... خوابش برده ... نکند کسی از کنار گل بگذرد ..
.
سایهء تو نیز بر زخم پیچ قلبِ من خوابش برده ...
 
 از گل گفتم ... گل اندوه ست ...
 
 گلی که به وقت جدایی بر زمین قلب رویش گیرد ...
 
حاصلش اشک باشد ...
 چه زود می گذرد این روزها ... می دانی ...
 گاه می خواهم به زمان فکر نکنم ... زمانی که هنوز باقی ست ...
 روزهایی که هنوز باقی ست ... اما چاره چیست ...
تیک تاک این ساعت هشیارم می کند ... مدام از پنجره خود را بر من نمایان می سازد ...
روز - شب ...
 مدام خوابم را آشفته می سازد ... فکر می کنم زمان نیز به گاهِ رفتن شتاب می گیرد ...
 
 و به گاهِ آمدن کندی ...

                 گفتم برایت ... گفتی برایم
 
         ... چه باشی ... چه نباشی ... چه باشم ... چه نباشم ...
 
                       به حسرت یادِ یکدگر زمزمه کنیم ...

می خواستم بیش ازین برایت بنویسم ...
 
 اما بگذار به تنهایی خود باشم ...
 
 به افکار خود فرو شوم ... هر چه است همین ست ...
 
 شمع و شب و دفتر و قلم ... دلی پر ز حسرت ... و نامه ای ناتمام.