کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : ایده آل - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳۸٥
 

 

يادش به خير. نمي دونم چرا چند روزه ياد خاطرات چند سال پيش دوران طرحم تو بيمارستان طالقاني افتادم

البته خداوكيلي بگم يادش همچين به خير هم نيست. خودتون مي دونيد كه بيمارستان كه حلوا پخش نمي كنند همه اش صحبت مريضي و مردن و ... است به خصوص تو بيمارستان هاي دولتي.

داشتم مي گفتم:

توي اتاق با بر و بچ نشسته بوديم و مي خواستيم يك نامه بزنيم كه  يك تي مي خواهيم.ازونجايي كه سواد همه امون نم كشيده بود مونده بوديم تي را با ت مي نويسند يا با ط...منظورم تي زمين شويي بود.

 در همين  حين يكي از كارگران آشپزخانه اومد و ازونجايي كه يك كم فضوله و از پشت در هم شنيده بود كه ما مي گيم تي دسته داره يا نداره خودشو انداخت وسط و گفت:

خب معلومه كه دسته داره!!

ما هم هاج و واج بهش نگاه كرديم و گفتيم: تو از كجا مي دوني؟

گفت : چند لحظه صبر كنين.. و بدو بدو رفت.. يك دقيقه بعد كه برگشت حدس  بزنين چي دستش بود؟؟

يك تي................و با خنده گفت: ديديد دسته داره!!!

 

من و  يكي از بچه هاي طرحي خيلي شبيه هم بوديم. منتهی   من آخر بچه مسلمون و

 با حجاب كامل و بدون آرايش مي رفتم سر كار ولي كتي درست نقطه مقابل من بود . شايد همين نكته باعث شده بود كه تفاوت قيافه اي بيشتري داشته باشيم.

كتي مسئول تغذيه بيماران  بخش ارتوپدي بود. من   هم بخش اطفال...تا اينكه بخش هامون را عوض كرديم.

هر ماهي بخش ها عوض مي شد كه تجربه كاري امون بهتر بشه.

اولين روزي كه رفتم تو بخش ارتوپد متوجه نگاه هاي  يك پسر حدودا 23 ساله شدم كه همينطوري ذل زده بود و چشم بر نمي داشت. روز دوم كه وارد بخش شدم ديدم دم در اتاق واستاده به كنارش كه رسيدم شروع كرد به حرف زدن. الان يادم نمي اد چي مي گفت چون لهجه كردي  خفني داشت.

روز سوم ديدم اومده دم در اتاق و يك پاكت اورده .بعد از رفتنش نامه را باز كردم. با جملات خيلي ابتدايي ابراز عشق كرده بود و چند تا عكس هنرپيشه هندي هم توي پاكت بود.

مونده بودم قضيه چيه.. يكي دو ساعتي  فكرم مشغول بود تا اينكه...

كتي اومد و گفت چيه تو فكري؟

گفتم كتي يكي از مريض ها همچين كاري رو كرده.. وقتي مشخصاتشو دادم پقي زد زير خنده و گفت

اهان منو با تو اشتباه گرفته..يك بار ازم پرسيده بود كه از چه هنر پيشه هايي خوشت مي اد منم گفتم هندي

 ....و كتي خنده كنان دوباره رفت.

ومن مونده بودم اين پسره تو اين بيمارستان عكس هارو از كجا گير اورده بود .طفلكي چقدر فكر كرده كه چي بگيره واسه كتي كه مطابق ميل اش باشه.

تا همين پارسال هم عكس ها دستم بود ولي توي يك خونه تكوني حسابي همه رو ريختم سطل آشغال ولي

خاطره اون عكسا  رو نتونستم توي هيچ سطل آشغالي بريزم.

 

 

 

 ********************************************

جمعه ۷ مهر:

 پریسا در سن ۳ سال و ۸ ماهگی:

مامان جون من شیر می خورم تا زود بزرگ بشم مثل تو ظرف هارو بشورم. جارو کنم.خونه رو تمیز کنم. لباس بشورم. اطو کنم.

غذا درست کنم.

مامان: عمرا اگه بزرگ بشی برام اینکارارو انجام بدی.