کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥
 

دخترك حدودا 14 يا 15 سال داشت. چند روزي بود كه فكرش حسابي مشغول بود. نمي تونست خودشو قانع كنه. پدرش..هموني كه فكر مي كرد  پاكترين پدر دنياست اينكارو كرده باشه .....!دوباره اون دفترچه بيمه را باز كرد. مال  يك خانم 33 ساله بود با چشماني ابي

يادش افتاد كه اينروزا پدرش دير مي آد خونه. و حوصله هيچ كسي رو نداره.  و خيلي بهونه گير شده و ...

شب قبل يكي از دوست هاش  سي دي فيلم ديشب باباتو ديدم آيدا را آورده بود براش..بعد از ديدن اون فيلم بود كه دخترك بيشتر و بيشتر به دفترچه حساس شد .. ياد اون تيكه از فيلم افتاد كه آيدا نوشت دلكو = سوسك

دخترك اون دفترچه لعنتي را يكروز صبح كه پدرش اونو داشت مي برد مدرسه  زير صندلي ماشين پيدا كرد.اون هم به طور اتفاقي. مدادش افتاد زير پايش و درست وقتي كه  با دستش دنبال مداد مي گشت به جاي مداد اين دفترچه را لمس كرد. به 1000 و 1 ترفند طوري اون دفترچه را برداشت كه پدرش متوجه نشه..انگاري همينكه دستش به دفترچه خورد حس ششمش هم تقويت شد.

تصميم گرفته بود كه امشب باباش كه بياد خونه مجبورش كنه كه با هم فيلم ديشب باباتو ديدم آيدا رو با هم ببينن. مي خواست عكس العمل پدرشو ببينه........طفلكي مامانش ....هميشه مي خنديد و به باباش مي گفت..: اگه يك زماني من بميرم مي ري زن بگيري؟؟ باباش هم مي گفت: چرا نگيرم بعد 40 روز مي گيرم ولي اين دفعه يك زن چشم ابي مي گيرم. و ماماني اش هم مي گفت عمرا و بازم مي خنديدند.

بيچاره مامان كه خبر نداره بابا در زمان زنده بودنش رفته يك زن چشم آبي گرفته!

با خودش فكر كرد اي مامان ساده .. و بعد تو تصورات خودش فكر كرد و فكر كرد و فكر كرد تا خوابش برد.

يادش نمي اومد چند ساعت خوابيده بود و لي هر چي كه بود انقدر خوابيده بود  كه حتي بابا هم رسيده بود خونه.

چشماشو باز نكرد و همچنان خودشو به خواب زد.

مامان و باباش داشتند پچ پچ كنان با هم حرف مي زدند.دخترك گوش هاشو تيز تر كرد

مامان: امروز زود اومدي

بابا: اين چند روزه حسابي كلافه ام

مامان: آژانس مشكلي پبش اومده

بابا: هيسسسسسسسس الان اين دختره بيدار مي شه مي فهمه

مامان: خب بفهمه .جرم كه نمي كني بعد از ظهر ها مي ري آژانس

بابا:آخه خوشگلكم اصلا دوست نداره باباش راننده اژانس باشه اينو من يواشكي از زير زبونش كشيدم

مامان: اخرش كه چي؟ شتر سواري دولا دولا كه نمي شه .. بايد بفهمه كه خرج مدرسه غير انتفاعي اش يكجوري بايد در بياد

بابا: تا حالا كه نفهميده .بقيه رو هم خدا بزرگه

مامان: نگفتي چرا كلافه اي؟

بابا: چند روز پيش يكي از مشتري هاي آژانس كه من رسوندمش  دفترچه بيمه اشو گم كرده. هر روز هم زنگ مي زنه مي گه

تو ماشين شما جا گذاشتم.. هر چي گشتم هم پيدا نكردم نمي دونم چكار كنم. طفلكي  2 روز ديگه عمل جراحي  چشم هم داره

دخترك  با گوشه ملافه اشك هايش را كه يك دفعه مثل سيل از چشم هايش جاري شده بود پاك كرد و زير لب آهسته طوري كه

فقط خودش و خدا بفهمن گفت: منو ببخش پدر.

 

 

 

چشمان آبی

مسلما اگه انتخاب دست خودم بود الان یا یک رمان نویس بودم یا یک فیلمنامه نویس یا یک خبرنگار.ولی حیف که بعضی وقتا مجبوریم به خاطر  سلایق دیگران یک مسیر دیگه رو طی کنیم. امروز نمی دونم شاید قند خونم اومده بود پایین  که هوس نوشتن یک داستان کوتاه به سرم  زد. خداییش کل نوشتن این داستان ۱۰ دقیقه  بیشتر طول  نکشید. می دونم متنش و موضوعش ضعیفه ولی حد اقل هوس منو فرو نشاند.