کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : ایده آل - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥
 

ساعت 9 شب

مكان: يكي از خيابان هاي به اصطلاح بالاي شهر

دارم از يك مهموني بر مي گردم پريسا صندلي عقب خوابش برده.

  مي خوام برگردم خونه. خيابون خلوته.  .نرسيده به اولين

 چهار راه دست راست ازدحام ماشين هاي مدل بالا است.

 مزدا. تويوتا. كمترينش 206 است.سرعتم رو كم مي كنم.

  و از اين صف طولاني سان مي بينم

جلوتر دختري ايستاده.  مانتوي سفيد. شلوار ابي روسري قرمز

بايد حدس مي زدم .

به نزديكش رسيده ام. كم مانده بود  بزنم به ماشين جلويي.

نگاهم با نگاه دختر تلاقي  مي كند.

لبخند تلخي  نا خوداگاه بر گوشه لبانم نقش مي بندد.

 او هم مي خندد وبا صداي بلند مي پرسد تا كجا مي ري؟

بين جواب دادن و ندادن در شك مانده بودم.

خيلي وقت  بود در انتظار همچين فرصتي بودم.

گفتم: تا هر جا كه بتونم.

در كمتر از چشم بر هم زدني  وجودش را كنارم حس مي كنم.

 كمي ترس دارم. ولي سعي مي كنم شجاع باشم

دختر تيزي است با چند نگاه انگار تمام زندگي ام را مي خواند:

دخترته؟ چه ناز خوابيده.

چه موهاي خوشگلي داره. همين يكدونه است نه؟

يكريز حرف مي زنه.  و من فقط گوش مي دم.

بهش مي گم: اجازه مي دي  چند دقيقه  يك گوشه نگه دارم.

اصلا تعجب نمي كنه. با سر تاييد مي كنه  .

جلوي اب انار فروشي نگه مي دارم. كيف پولم را باز مي كنم

 كه پولي در بيارم دختره دستم را پس مي زنه

 و مي گه : مهمون من ترش مي خوري يا شيرين؟

بهش مي گم: هر چي خودت خوردي واسه منم بگير

 با دو تا معجون انار بر مي گرده. 

 با خنده ازمن مي پرسه: از كجا فهميدي هوس انار كرده بودم؟

من بودم و 1001 سوال بي جواب.

 نمي دونستم چطوري ازش بپرسم كه ناراحت نشه

 و يا اون معجون را درسته تو صورتم پرت نكنه!!

خودش دوباره شروع مي كنه به حرف زدن: شوهرت دوست

 نداره كه آرايش كني يا خودت اهلش نيستي

هرچند تو كه نيازي به اين كارا نداري

همينطوري اشم قيافه ات خوبه

ازش مي پرسم: تو هم قيافه خوبي داري ..مگه نداري؟

مي گه: نه بابا اگه به خودم نرسم

عين اين پيرزن هاي 40 ساله مي مونم

مگه چند سالته؟؟ فكر نمي كنم بيشتر از 27 داشته باشي

مي گه: 24 سال ام است 3 روز ديگه مي رم تو 25

 اسمت چيه؟

مي گه :نگين  ولي دوستام بهم مي گن نگين جيگر

مي خندم ..و تكرار مي كنم.. نگين جيگر!

 اسم تو چيه؟

 مي گم: پروانه  بدون جيگر ميگر

نگين مي خنده و مي گه: خيلي باحالي

به ساعتش نگاه مي كنه و مي گه: بازم مدرسه ام

دير شد. پروانه جون منو مي رسوني تا ميدون صنعت.

مي گم باشه معجون كه تموم شد راه مي افتيم.

نگين  يك سي دي از تو كيفش در مي اره و مي گه

اينو برام  بذار. بدون اينكه ازش بپرسم 

 كه اين سي دي كيه براش مي ذارم..

سي دي  خارجيه .نگين مي پرسه زبانت چطوره؟

 مي گم زياد تعريفي نداره خصوصا تو فهميدن شعر هاي انگليسي.

مي گه: بذار همين اهنگ رو برات ترجمه كنم!

قيافه من ديدني بود.مي پرسم نگين كلاس  زبان مي ري؟

 چشمكي مي زنه و مي گه  ليسانس  مترجمي زبان

 دارم بهم نمي اد؟

زير لب مي گم: اصلا!  ولي فكر كنم نشنيد.

نگين شروع  كرد به ترجمه كردن  شعر:

دیگر کافيست از من چه مي خواهي

 
تنها کاری که مانده است این است که از من دور بشوی

سعي کن که حرف من را بفهمي هنگامیکه مي گويم گذشته را فراموش کن

 

دیگر کافيست چه چيزي باعث بازگشت دوباره تو شده است
من را فراموش کن و احساس آرامش کن

به خدا سوگند که من هيچ چيزي که از طرف تو برسد را خواستار نیستم

چقدر سليس و روان.

و 15 دقيقه بعد اونو تو ميدون صنعت پياده كردم

 بدون اينكه تونسته باشم يكي از اون 1001 سوالمو پرسيده باشم. 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ