کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ شهریور ۱۳۸٦
 

محبت دوستانه یا عشق آتشین؟؟

·       محبت دوستانه  شبیه یک رابطه خواهر و برادرانه است که در آن شهوت جایی ندارد اما عشق آتشین شامل رابطه عاشقانه و جنسی نیز می باشد.

·       عشق از نظر آلبرونی (جامعه شناس غربی) : عشق شهوت است وجد است سرگشتگی است.در عین حال آزار دهنده و شکنجه آور است در عوض در رابطه دوستانه هیچ چیز آزار دهنده ای وجود ندارد.عشق الزاما دوجانبه نیست اما در دوستی  همیشه تقارن وجود دارد.

انچه که امروز در دنیای اطرافم می بینم این است که یک رابطه عاشقانه بیشتر از الگوی دوستی تبعیت می کند تا از الگوی عشق آتشین. عدم تقارن مارا دلسرد می کند و نمی توانیم برای مدت طولانی عشقی یکطرفه را تحمل کنیم.فرد عاشق ممکن است از محبوبش متنفر شود اما در دوستی جایی برای تنفر نیست.دوستان می خواهند از بودن کنار هم لذت ببرند و اگر نتوانند به این دوستی خاتمه می دهند.

در یک رابطه عشقی حسد تردید غصه و.ناخودآگاه   حادث می شود .اما اکثر انسانها دوست دارند در  یک رابطه عشقی به آرامش شفافیت و اعتماد برسند که از خصوصیات یک رابطه دوستانه است.

راوی روایت کرده است که چندی پیش مجنون در پی ناکامی های گذشته و سرگشتگی هایی که داشته است ناخودا گاه و با سفر در زمان به دیاری به نام پارس ( یا فارس و به روایتی ایران ) سفر میرسد و سفره دل عاشقش را باز میکند و جمعی به وی مشغول میشوند. پس از اتمام ماجرا ظریفی از وی پرسد : حال که اینگونه آشفته گشته ای و سر بر بدنت ثابت نیست بگو تا ما دانیم که این لیلی لیلی که میگویی زن است یا مرد ؟؟

مجنون دهان باز میکند تا با فحش و ناسزا ظریف را به ظرف تبدیل کند که ناگه حکیمی از میان جمع به او وارد شده و میگوید: ره به دیوانگی مگیر ای جانی ( مجنون بر وزن فاعل ) ... جگر بر دندان بگیر ( جگر بر دندان گرفتن استعاره از صبر است گویا ) و اندکی بر دیار ما بگرد و سپس پاسخ این ظریف ( که 164 کیلو وزن داشته ولی باز هم ظریف مینامیدندش ) را بده !!!

مجنون که عنان از کف بریده و بر جهانی به غیض( شایدم غیظ و شاید قیز ) نگاه میکرد چشمی به حکیم انداخت و از هیبت رخصاره حکیم آرام گرفت ( شاید هم قالب نیمه تهی کرد ) و گفت :به روی تخم چشمان گریانم . 

آری حکیم و مکیم ( همان مجنون حودمان ) سوار بر مرکبی زانتیا نام به اندرون شهر رفته و به سیاحت مشغول میشوند!! راوی( که ظاهرا به طور نامحسوس این دو را زیر نظر داشته است ) اینگونه ادامه میدهد : بر اولین خان که رسیدند فردی بس بی احتیاط به مقابل مرکب آنان میدود و حکیم پای بر ترمز کوبه سر از پنجره بیرون آورده داد میزند که : هوی مگه کوری ای سر میبری ؟ فرد مخطوب ( مورد خطاب قرار گرفته ) با ناز و ادا می گوید : اوا حکیم تو هم !!! بیخیال اعصاب ... ما هم دل داریم خوب داریم دنبالش میریم !!!

حکیم سری به اندوه تکان داده با چشمانی ملول فرد را تعقیب میکند !!! مجنون که با چشمانی از حدقه تهی کرده و نیز قلبی تاپ تاپ زنان میپرسد : ما شنیده بودیم در ایران زمین بسی سخت و زمخت حجاب را واجب میگیرند و هرکه با بی حجابی بینند گرفته و کاری با وی میکنند که آن سرش مرغای آسمان عرب نیانداخت ( توضیح: مجنون به علت سفر در زمان ضرب المثلهای آن سرش نا پیدا و مرغان آسمان به حالش گریه میکنند و نیز عرب نیاداخت رو قاطی کرده و بازگو میکند ) پس این همشیره چرا آنچنان بی حجاب و ناز سخن گفت ولی نه گشتی و نه ماموری و نه بسیجی مخ لصی بر او ایرادی مگرفت ؟؟

حکیم که عنان متانت از کف داده بود قاه قاه زده و با همان قاه میگوید که : پدر صلواتی این که بینیدی ( یا همان دیدی ) مونث نبود که. او پسر حاج محمود قصاب معروف تجریش است !!! مجنون را میگویی چنان با بهت نگاه کرد که ... سپس گفت : حکیم آنچه من دیدیم کرم بر خود مالیده بود و ابروانش را برداشته بود سرخ آب بر گونه مالیده و نیز سایه و اینگونه لوازم بر چهره زده بود ... این مرد بود ؟؟ حکیم نتوانست که چیزی بگوید ...

آری راوی که با بسی سماجت حکیم و مکیم را دنبال میکرد میگوید : اندکی جلوتر دعوایی در گرفته بود بس جانفرسا و ملت نیز گرد دعوای دونفر جمع شده و هو میکردند و دست میکوبیدند که اینگونه بزن یا اینگونه خفه اش کن ... مجنون با دیدن این صحنه رخصاره اش به سرخی گروید و با فریاد خواست از زانتیا پیاده شود و آن دو را از هم سوا کناد ! که حکیم گریبان وی را برگرفت که : هان به کجا چنین شتابان ؟ مجنی گفت : این دو که هم دگر را لت و پار میکنند ... یکی باید آن دو را وسا کند یا نه ؟؟ حکیم نگاهی عاقل اندر سفیه بر مجنون انداخت و گفت : خوب معلومه هیچ آدم عاقلی ای کارو نمیکند !!! مجنون با بهتی افزون پرسید : وا !!! چرا ... حکیم ادامه داد : چون اگر چنین کنی هیچ عایدت نشود جز 1- کتکی به یادماندنی2- فحشهای پدر و مادری 4-چندین شب آب خنک خوری به جرم دخالت در امور دیگران !!!

آری اینچنین بود که دگر مجنون هرچه دید( از زنان کت پوش و مردانی که به اسم عشق هوس میراندند ونیز رفتارهای عجیب ) کلامی نگفت و دم نزد تا وقتی رسیدند به همان جایی که مجنون برای دیگران درد دل گشوده بود !!! ظریف را که بر دکان خود بود پیدا کرد و جمع را دوباره حاظر نمود چنین گفت که : مردمان با آنچه امروز من دیدم و شنیدم میگویم که لیلی از آنان که من دیده ام مرد تر است. سپس وارد سوراخ زمان گشته ... در حالی که ملت با چشمانی گوناگون نظاره اش میکردند

*********************************************

**********************************

********************

**********

**

5شنبه 15 شهریور 1386

اولین اجرای همنوازی سنتور را در حیاط مهدکودک پشت سر گذاشتم. مامان پروانه از اعتماد به نفس من خیلی خوشش آمده بود. کوچکترین عضو گروه خودم بودم و بزرگترین عضو 7 ساله بود.

ما 4 تا آهنگ محلی را با سنتور زدیم:

 1:سه پنج روزه که بوی گل نیومد

2: گل سایه کمر

3:مامان مهربونم

4:رشید خان

استاد صمدی می گفت احتما لا تا اخر امسال 3 بار دیگر هم اجرا خواهیم داشت (( در خانه هنرمندان و تا لار هنر و حوزه هنری)).

****

**********************************

تست تمرکز:به امتحان کردنش می ارزه

رکورد مامان پروانه:۱۹ ثانیه!

http://www.3jokes.com/data/concentration_test.htm