کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : ایده آل - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦
 

در همین اطراف ما....

تو ماشین همه ساکت بودند. اقای م با  چشم و ابرو همراه با یک اخم وحشتناک به همسر محجبه اش فهموند که یک تار موی اش از چادر بیرون اومده. زن بیچاره با دستپاچگی دستش رو برد زیر چادرش که بیشتر از  این موجبات اخم شوهرش را فراهم نکنه.

همیشه همین بود. هر وقت می خواستند بروند مهمونی یا مهمونی داشتند سر یک موضوع کوچک اینقدر اقای م بهونه می گرفت که شیرینی دیدار ها  به زهر مار تبدیل می شد.

امشب هم که  عروسی دختر ارشدشون بود باز نتونسته بود خودشو کنترل کنه. و دائما بهانه پشت بهانه. داماد پسر خواهر خودش بود ولی بعد ۲ سال  عشق و عاشقی و فرار دختر از خانه راضی شده بود که در محضر اجازه ازدواج را بدهد.

همیشه به زنش می گفت اگرجای این ۵ تا دختر یک پسر برای من می اوردی من دیگه غمی نداشتم. و همین حرف داغ دل اش را تازه می کرد.

مراسم عقد کنان در سالن عروسی بود.  مهمانهایی که قرار بود سر عقد کادو بدهند همه حاضر بودند. بین همه مهمونا یک نفر بود که تابلوی مجلس بود. لباس قرمز کوتاه با موهای شرابی. همه از خانم م می پرسیدند ایشون کیه؟ و جواب می شنیدند که ایشون با برادراش شریک  مالی ساختمان سازی حاجی است.

وقتی که خانم موشرابی جلوی همه رقصید  از حاجی  ۱۰ تا هزاری  شاباش  گرفت.

و.....

چند روز بعد خانم م  از یک دعانویس  و سرکتاب باز کن شنید که احتمالا صاحب هوو است.

اولین گزینه  ای که تو ذهنش اومد همون خانم موشرابی بود. اما  زیر لب استغفرالله  گفت و با خودش فکر کرد . یک خانم لیسانسه خوشگل پولدار ((البته مطلقه)) چه به شوهر بی سواد زشت شکم گنده و بی ریخت(از نظر هیکل) من.

گذشت و گذشت تا ماه محرم شد. هرسال ۱۰ محرم  نذری حلیمی داشتند که تا صبح همه می موندند و دیگ را به نیت حاجت هاشون بهم می زدند. خانم موشرابی هم  از وقتی شریک ساختمون سازی حاجی شده بود با برادر هایش می اومدند و یک همی هم می زدند.

 این بار برادرها آمریکا تشریف داشتند و خواهر محترمه اشان تکی امده بود برای هم زدن.

چند ساعت بعد از نیمه شب حاجی به خانمش گفت : دیروقته این خانم هم امانت است.

می برم برسونم این خانم را و زود بر می گردم. و منتظر اجازه و یا شنیدن غرغر خانم م هم نشد.

فردای اونروز وقتی خانم م مشغول شستشوی البسه منزل بود متوجه  لکه رنگ قهوه ای  بر یقه پیراهن حاجی شد. خوب که فکر کرد یادش افتاد رژ لب خانم موشرابی هم دقیقا همین رنگ بود و اینگونه بود که دعوای عظیم و مهیب و .... در خانه اقای م به راه افتاد.

بلاخره آقای م اقرار کرد که ۳ سالی است که   با خانم موشرابی صیغه ایشون هستند.

و چون خیلی حساب مالی و...با ایشون و برادرهایش دارند تا اتمام پروژه های ساختمون سازی اش نمی تواند به این پیمان خاتمه دهد.

و طبق براوردی که صورت گرفت اتمام پروژه ها دست کم ۳ سال دیگه کار می برد.

 

۳ سال از اون تاریخ گذشت.

خانم م روز به روز داغون تر و داغون تر می شد. هیچ کس نفهمید که چرا روز به روز خانم م افسرده تر و نزارتر می شود. یاد سالهایی که با نداری حاجی ساخته بود. یاد سالهایی که توی یک اتاق با مادرشوهر ساخته بود تا شوهرش روی پای خودش بایسته ... یاد سالهایی که نذاشته بود کسی بفهمه که سرویس هایی که می اندازه همه بدلی  اند و ...

بعد از گذشت ۳ سال و تصفیه حساب های مالی. خانم م از همسرش درخواست کرد که به قول خود عمل کند.

در کمال تعجب و حیرت جواب شنید...چه اشکالی داره؟ تو زنم باش اون هم معشوقه ام  باشد.

من نمی توانم او را از دست بدهم..تو را هم دوست دارم چون مادر بچه هام هستی.تصمیم با خودت یا بمون و زندگی ات را ادامه بده یا مهریه ات را می دهم و ...

 

فکر می کنین خانم م چه تصمیمی گرفت؟؟

پ.ن:

نمی دونم چرا بعضی وقتا که ماشین ام را می ذارم دم خونه خانم م و می ام سرکار  تا چند ساعتی یاد زندگی اش می افتم . خانم م سالها همسایه ما بود.  هم تو عروسی دخترشون بودم هم اون خانم موشرابی را دیده بودم.بعد اونها منزلشون را فروختند و اومدند تو یوسف اباد خانه خریدند. اما من نمی دونستم تا اینکه یکروز که داشتم ماشین ام را جلوی در خونه اشون قفل و زنجیر می کردم فهمیدم  نزدیک به یکسال جلوی خانه خانم م ماشین ام را پارک می کرده ام!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دلت  گاهي بدجور تنگ مي شه .
جوري که ديگه نه کاري از ترانه ها بر مياد و  نه از شعرهاي فروغ و شاملو و ...
يه خودکار تو دستت داري که تا به خودت مياي مي بيني که هزار بار روي کاغذ اسمشو نوشتي 
و ازديدن اسمش انقدر به وجد مياي که انگار قبلا بلد نبودي اسمشو بنويسي .
...
بعد از ساعت ها انتظار 
يهو بغضت سکوت ميشه و تو گلوت گير مي کنه ، دلت  مي خواد همه ي فصل هاي فاصله رو از کتاب قصه اتون خط بزني و  برسي به فصل های خوبش.
 اما يادت مياد که :
«
.
.
.
اون چيزي که مهمه با چشم سر ديده نميشه ،
 اگه گلي رو که دوست داشته باشي تو يه ستاره ي ديگه است ،
شب تماشاي آسمون چه لطفي پيدا مي کنه ، همه ي ستاره ها غرق گل مي شن ...»


اون وقته که  کمي آروم تر مي شي ...