کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ مهر ۱۳۸٦
 

 

 یک اول مهر دیگه هم اومد و رفت.

 امروز اصلا دوست نداشتم برم سرکار ولی باید یک امانتی رو می رسوندم به  دست یکی از استادان دانشگاهمون. به همین خاطر پیش خودم گفتم حالا که می خوام تا دانشگاه برم حداقل یکی دو ساعتی هم برم سر کار.

مهد پریسا هم جشن اول مهر داشتند 

اتوبان حکیم هم ماشالله آخر ترافیک.....تابستون  چه راحت بودیما قدرشو نمی دونستیم.. 3 سوته می رفتم یوسف آباد. توی راه هم با خودم فکر کردم ::

سال دیگه پری ام پیش دبستانی می شه و سال بعد اول دبستان.

درست روبروی منزل ما مدرسه دخترانه ای است که فقط  شیفت بعد از ظهر دارد. با این وصف یا بنده باید کارکردن را تعطیل کنم (عمرا) یا دنبال یک مدرسه دیگر بگردم((دوتا چهار راه بالاتر از منزل امان) یا اینکه منت کشی مادر شوهر گرامی را انجام دهم((چیزی تو مایه های همون عمرا) و یا فعلا پیش دبستانی را در همین مهد کنونی اش بگذراند تا انشالله اول مهر 88!!!

شاید اصلا منزلمان را عوض کردیم و رفتیممممممممممممم......... ؟ من که عاشق خیابون جهان  آرا هستم. مخصوصا از خیابون 35 به بالا.. نمی دونم ارامش خاصی بهم دست می ده وقتی ازونجا رد می شم شاید به خاطر درخت های اطراف خیابونش است.

تو ذهنم می گذره که یکسری به مجتمع رشد تو  سعادت اباد هم بزنم.. اما نه بی خیال  شهریه پیش دبستانی اش که یک میلیون و نیم باشه وای به حا ل بقیه مقاطع اش.. بعد یاد قیافه شاگرد اول های کنکور امسال می افتم که همگی از شهرستان ها بودند.. بچه اگر درسخون باشه .....

دوباره برمی گردم به حال و هوای داخل ماشین .. صدای نامجو داره پخش می شه..دو  یا سه تا از کارهایش را  می پسندم  و بقیه را یکی یکی رد می کنم. هنوز ترافیکه و ماشین ها به کندی حرکت می کنند.

عقب سر من یک زانتیا هی چراغ می زنه. یک فحش آبدار نثارش می کنم ( تو مایه های بی شعور و احمق) و اشاره می کنم کجا می خوای بری؟؟ تا چشم کار می کنه ماشین است جلوی ما!!!

و کنار نمی روم...بعد از یادگار یک کم از ترافیک کم می شه تا پل چمران... و زانتیا همچنان چراغ می زند و من هم لج  بازی ام را ادامه می دهم و کنار نمی روم!

از سمت راست من سبقت می گیرد و انگار اون هم بد و بیراهی نثار می کند. و بعد از  چشم بر هم زدنی  در جلوی من قرار می گیرد.

حالا دیگر وقت تلافی است. انقدر برایش چراغ می زنم که حالش جا بیاید.و اینگونه بود که   

فکر کنم  حس انتقام جویی ام ارضا شد!!

ساعت نزدیک 10 صبح است که به محل کارم می رسم..و بعد از 2 ساعتی کار سخت و طاقت فرسا و ....از محل کار به سمت دانشکده تغذیه می روم.

دلم می خواست دانشجوی ارشد می شدم و دوباره می رفتم دانشگاه. اما بعد با خودم فکر می کنم..چه فرقی می کنه وقتی  ارشد بگیری و بیکار باشی!

خصوصا با این وضع جامعه ..یاد خبر منحل شدن بخش تغذیه در وزارت بهداشت می افتم. از 28 نفر پرسنل فقط 5 نفر را نگه داشته اند ان هم برای روز مبادا !!

متاسفم برای وضع تغذیه کشورمان..

متاسفم که برای یکی از اصلی ترین الویت های  یک مملکت.. دولت هیچ برنامه ریزی اساسی  ندارد.

و............

 پس  از گرفتن  ارشد هم تا اطلاع ثانوی صرفنظر می کنیم......کارم را انجام می دهم و بر می گردم به سمت خانه.

پری ام امروز کلاس سنتور دارد.

استاد صمدی طبق معمول بعد از اتمام کلاس می گوید: این دختر شما نابغه است  من قول می دم موسیقی دان خواهد شد.ومن در دل می خندم و می گویم برو بابا کم چاخان کن!

 و به خانه باز می گردیم.

 

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////

عجیب دلم می خواهد که جای این فرد می بودم...برای یک بعد از ظهر.