کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : ایده آل - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦
 

           


ساعت 5 است و من در  ترافيك حكيم گير افتاده ام. 
صاحبخونه گفته :ساعت 5 اينجا باشين ها... اما  اينطوري كه معلومه زودتر از ساعت افطار به مهماني نخواهم رسيد.
بابا رضا صبح بهم  گفت: تو نمي ترسي مي ري به يك مهموني كه هيچ كدوم از افراد را نمي شناسي؟؟

حتي صاحبخونه رو؟!! يك وقت مي گيرند يك بلايي سر تو و پريسا مي اورند؟؟
من هم با خنده گفتم: برو بابا من 4 ساله كه مي شناسم اش هر چند كه نديدم اش.
 سرانجام  رضا هم  با گفتن اينكه بهر حال خود داني بحث را به پايان مي رساند.
ساعت 5.30 شده و به انتهاي حكيم رسيده ام. ترافيك روان تر شده.
پريسا  دائم مي پرسه : يسنا بزرگتره يا من؟ چه شكليه؟ مهد مي ره؟ چرا يسنا خوندن نوشتن بلده من بلد نيستم. خونه اشون چطوريه؟  يسنا خيلي اسباب بازي داره؟

تو ذهنم بود كه اگه گلفروشي  سر راهم بود يك چند تا شاخه گل 

 براي مهروش بگيرم ولي  از شانس بد ! به چشمم نخورد.
 بلاخره ادرس را پيدا كردم. در حاليكه  15 دقيقه به افطار باقي مانده است.

 يك اقايي دم در است.. كمي تپل و اشنا با قيافه يسنا ...حدس زدم قهرمان قهرمان مهروش ايشونه.
تا از ماشين پياده بشم و ... باباي قهرمان  ماشين را روشن مي كند و مي رود .


 مهروش براي افطاري فرني و كوكوسبزي تدارك ديده.

 مامان آيسان هم از سمت خودشون يك حليم خيلي خوشمزه گرفته و

 آلوچه خانم هم يك قابلمه اش رشته پخته !!

(من هنوزم نمي دونم خونه مهروش پخته بود يا خونه خودش)

مهروش هم آش رو با جاش ((قابلمه)) گذاشت رو ميز!!

 پريسا تا 20 دقيقه هي مي امد غر مي زد كه اين يسنا وسايلش

 را نمي ده من بازي كنم. با خودم فكر مي كنم اگه يسنايي در كار نبود عمرا

اگه پريسارو با خودم مي اوردم.. به خانم شين نگاه مي كنم و مي گم

خوش به حالش كه سينا رو نياورده. نيروانا هم كه اخر بچه مثبت بود و به

 نظرم خيلي آروم. قيافه ظريف اش منو ياد كوچكي هاي پريسا مي انداخت.

 سامي و باربد هم انقدر شيطون نبودند كه نشه تحمل كرد.

 و سهند هم كه موش بخوردش صدا ازش در نمي امد. و آيسان هم براي خودش

 خانمي شده بود.. و از كنار مامانش تكون هم نخورد.

 با مامان آيسان در مورد اينكه دبستان دولتي بهتره يا غيرانتفاعي صحبت كرديم

كه راهنمايي هاي خيلي خوبي را برام داشت.

 و در مورد دبستان راه رشد هم كه انگار از وبلاگ من خونده بوده صحبت كرديم.

 بعد در مورد برنامه غذايي خودش و ايسان صحبت كرد ..كه براي افزايش قد

 ايسان از دكتر تغذيه گرفته بود.

بعد از افطار هم از سخنراني احمدي نزاد در دانشگاه كلمبيا گرفته تا

 نحوه از شير گرفتن بچه و از پوشك گرفتن و سريال اقاي فتوحي حرف به ميون امد..

 و من بازم ياد حرف بابا رضا افتادم كه

 تو نمي ترسي مي ري جايي كه هيچ كسي رو نمي شناسي؟؟

 و من خوشحال بودم از اينكه به جايي امده بودم

كه هيچ كدام از مهمانها را از قبل نمي شناختم.!!

** متاسفانه با خط و نشوني كه مهروش جان كشيده بود مجبور شدم

 كمي خودسانسوري كنم! خيلي دلم مي خواست در مورد يكي

 از خصلت هاي مهروش جان بنويسم..اما انگار ايشون راضي نيست!!

 ** توي مهموني خيلي ياد فيروزه افتادم. ((فيروزه جون مرام را كيف كن خواهر))

 ** موقع خداحافظي بايد از اتاق يسنا يك عكسي مي گرفتم كه عمق فاجعه

 معلوم مي شد. البته به خاطر همون خودسانسوري نمي تونم توضيحات بيشتري بدم!!