کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦
 

        

روز اول:

بلاخره ما هم به شمال رفتیم...انقدر چوب خط زدیم تا سه شنبه رسید

نمی دونم چرا روز اول مسافرت حال  من اینقدر بد بود.

 به تعداد تونل های جاده چالوس(12 تا) گلاب به روتون.....آوردم. تا................. رسیدیم به نمک آبرود.

روز دوم:

امروز مامان پروانه حالش بد شد..از صبححححححححححححح علی طلوع تا عصر.. آخر سر به زور اسلحه وانواع تهدید و ... و کشان کشان بردیمش بیمارستان چالوس!

 بعد هم بردیمش لب دریا البته انقدر لرز داشت که  از ماشین پیاده نشد

 طفلکی!!

روز سوم:

و مسافرت از این روز در حقیقت آغاز شد!!

و ما با هلی کابین به بالای کوه رفتیم...جای همه شما سبز..

بارون و مه وجنگل و ابرو سیب زمینی سرخ کرده

روز چهارم:

و اینگونه بود که سفر ما به پایان رسید!

پ .ن. ۱:

مي دونيد قشنگي راه رفتن زير بارون چيه؟
اينه که هيچ کس نمي تونه اشکاتو ببينه

پ .ن. ۲:

و عشق ، تنها عشق ، مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد .

پ.ن.۳:

هر وقت به یاد تو می افتم احساس می کنم باید چیزی بنویسم. چند خط از دریا.
 چند خط از ابر.  چند خط از مهربانی.... در این زمانه ای که نه روی سنگها می شود
 
چیزی نوشت و نه روی آبها برای تو نوشتن چه لذتی دارد.

مهربانم! چشمهایت را دوست دارم

 مرا به یاد رویاهای سبز و دلپذیرم می اندازد.

 دنیا را بارها در چشمهایت دیده ام.  چشمهای خودم را نیز خیلی دوست دارم.

 چون هر وقت هوای بی تو بودن سنگین می شود و دلم از فراقت آتش می گیرد

 آن قدر اشک می ریزد و می بارد تا لایه شفافی از عطر تو شعله ها را فرو بنشاند.

 

پ.ن.۴:

آن  مرد آمد...آن مرد در باران آمد.......آن  مرد  با یک احساس جدید امد!