کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : ایده آل - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦
 

               

یهو ایستاد  جلوی ویترین کفش فروشی  و زل زد به یه پوتین خوشگل . خیلی وقت ها ست  که ما نمی دانیم به چه دلیل  کاری را انجام داده ایم و گذر زمان  است  که چهره ی عریان ناخوداگاه مان را برای مان  نشان خواهد داد ؛  و این چنین است داستان این زن که  در برابر ویترین کفش فروشی  ایستاده است  .

 از چه زمانی  محو تماشای پوتین شده بود ؟  نمی دانست !   چه کسی  در خیال اش تصویر هایی  پی در پی و  زیبا ،  از  رقص دخترش با این پوتین ها را  برای اش  به نمایش در آورده بود ؟ نمی دانست ! ...  ما اسیر نا دانسته های مان هستیم  و زیبایی ی زنده گی مان به همین نادانسته های مان است !

     :-  آهای راوی ؛  بس است  قصه گویی !  بگذار برای ات  بگویم  از ناز زیبای دخترک ام...  ندیده ایش  ؛ اما  مادر ش را که می بینی !  مراقب باش  شیدا نشوی ، می خواهم  از موهای فر ِ بلند ِ  مشکی ی مشکی به رنگ شب  ِدخترک ام  بگویم  ؛ نگویم ؟ می هراسی از شیدایی  ؟ به این موهای مشکی ،  بلوز و دامن و پوتین را اضافه کن و برق آن دو تا چشم سیاه  .   چه معجونی از کار در می آید ؟  چه شد   راوی ، عقل ِ کل ِ داستان نویسی  در کارگاه های قصه نویسی ، کجا رفتی در آن دم که من  از فروشنده پرسیدم :"  آیا شماره ی کوچک پا یی از این پوتین ِ پشت ویترین دارید ؟"  و یا در آن هنگامه ی نگاه و برانداز ِ فروشنده بر سرآپای من  ، برای تعیین قیمت کفش  بر حسب ظاهرم – که مشتری نباید بپرد  و این قانون نانوشته ی تجارت بود که در نگاه اش می ریخت بر سرآپای من .   ؟ هان کجایی راوی ی تمام قصه های نو و یا کهن  در آن دم که    فروشنده سریع نگاه اش را جمع و جور کرد و گفت  در صدایی که این چنین در نوسان بود بین حقیقت و واقعیت  :  "  خانم  ، این پوتین ها  اصل ِ خارجی هستند ،  باورکنید که  قبل از حراجی مان ،  25 هزار تومان قیمت زده بودیم  ،  الان مقطوع  ، برای شما   15هزارتومان  " ؟

- :  آهای   زن  ،  تو در نوسان صدایی که بین  حقیقت و واقعیت در نوسان بود ، می رفتی و می آمدی  در گردشی دیوانه وار   بَر  گرد ِ دخترک ات  و من در نوسان ِ بین رویا و و واقعیت  بر گرد تو می گشتم در آن دم که تو اسکناس ها را می شمردی و بر روی میز فروشنده  می گذاشتی  .

                 -  : راوی ی دیوانه  ی چشم چران !

 - : دیدم زلال ِ یک قطره ی اشک شوق ات را در تجسم خیال ات  ،  هنگامی که کفش را از فروشنده گرفتی و آن را با  بلوز  ِ مشکی  و  دامن چهارخونه ی  سفید -  مشکی  و ناز طنازی ی دخترت  در  آمیختی .

- : راوی ی خیس چشم  و باران مهر در گونه  ؟ این ،  دیگر حکایتی است  عجیب !   راویان  ، سنگ دل اند و تو چه گونه راویی یی هستی در این داستان ؟ به کاری دیگر  مشغول شو که چون دیگر راویان قصه گوی تاریخ ، توان  در   روایت  داستان دل و دل داده گی  نداری  !

....

....

 زن رفت  و شاید رفته بود پیش از آن که آخرین جمله ها را بگوید و یا بگویم ! و من  - راوی ِ   بی روایت از ادامه ی هر دل  و دل داده گی  -  می دانم  که زن کفش های خودش را ، 2 ماه قبل  ، از دست فروشی یی در حوالی ی میدان فردوسی خریده بود به قیمت 5 هزار تومان  ، و نیز  می دانم  که  اینک مانده ام با رویایی که بایسته ی شایسته  ی  با من بودن  است در این راه ِ  بی حضور او  در واقعیت هستی !  ... و این ، آن است که نام اش را  نهاده اند  :  " عشق " .

 

**********************************

پ.ن ۱:

متشکرم  از کامنت زیبای   ...داداشی خوب قصه های من.:

 .........................از دید فنی ی داستان نويسی و استفاده از عناصر داستان نويسی

تقريبا بی عيب نوشته ای و نوشته ات نشان از کارکردنی سخت و مداوم در رابطه

با داستان نويسی مدرن دارد ........مانند تمامی نوشته های زيبای ات رد احساسی مادرانه

 دیده می شود و نيز چاشنی ی نگاه فلسفی در شناخت مفهومی عشق

 تامل و تفکر را در خواننده برمی انگيزد..............نگاهی طنز آمیز به به معضل های اجتماعی

 و اقتصادی چرب دستی ات را در هزل و طنز نشان می دهد ، رويارويی با راوی و عقل کل

 در داستان نشان از جدايی جدی از سبک های داستان نويسی پيشين و درک حسی و عملی ی مدرن

 نويسی دارد که می تواند برای نوقلمان يک الگوی آموزشی باشد .

حرکت زمانی و در انتها ضربه ی آشنازدايی زمانی ات در گفته ی راوی : زن رفت و شاید رفته بود

 پیش از آن که آخرین جمله ها را بگوید و یا بگویم ! و من - راوی .... بسيار به جا و عالی

 بود ... و حس مادرانه ی آخر در خريد کفش برای خود مادر نيز به جا آمده و روند و

 سرعت داستان را در ضربه های انتهايی بسيار کارامد کرده است . مجموع رويا و

 واقعيت در نشان دادن احساس و مفهوم عشق تبريکی دوباره را می طلبد .

نمی دانم چند وقت روی اين داستان کار کرده ای و می دانم که حتما تم داستان

 ريشه در واقعيت دارد

. تبريک ام را پذيرا باش ...................