کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

 
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦
 

خواندن آخرین رمان « مارکز» حالا هر چه اسمش باشد، تمام شد. ولی راستش اصلا خوشم نیومد اصلا ! برای همین رغبتی به نوشتن نداشتم. البته ظاهرا سلیقه من با دیگران جور  در نیامده، و هرکس که خوانده خیلی راضی است و کلی تعریف کرده ولی به نظرم اسم مارکز و هیاهوها را که برداری، باقیمانده چیزی است که هیچ لذتی از خواندن در تو ایجاد نمی کند. کل داستان را که لابد همه می دانیم:

 

خاطرۀ دلبرکان غمگین من داستان پیرمردی نود ساله است که در تمامی سالیان گذشته ی زندگی اش رابطه ای جنسی نداشته مگر آن که پولی برای آن داده است. پیرمرد در نود سالگی با دخترکی 14 ساله مواجه می شود، بدون آن که او را در کنار کشد، و به او دل می بازد، و از پس این عشق است که زندگی به نحوی دیگرگونه بر او پدیدار می گردد.

البته کتاب یکی دو جمله خیلی خوب داشت مثلن:

« ... گفتم خودت خوب می دانی دلگادینا، شهرت خانم خیلی چاقی است که با آدم نمی خوابد، ولی موقعی که بیدار می شویم، همیشه روبروی تخت ما ایستاده و خیره نگاهمان می کند.»

یادم می اید حدودا ۲ سال قبل بود که با این کتاب اشنا شدم ان هم  از طریق  يکي از   سایت های اینترنتی.

فکر نمی کردم بعد از ۲ سال از چاپ یک کتاب. با یک دستور توقیف بتوان به یکباره اینهمه  جذابیت برای

خواندن یک کتاب  را در قشر کتابخوان و غیر کتابخوان ایجاد کرد.

 هم اکنون چاپ آفست این کتاب با قیمت ۵۰۰۰ تومان  به فروش می رسد... ان هم برای ۱۲۰ صفحه!!


***

http://www.iranianbook.org/book/Roospian_Sodazade.pdf

**

هر کسی که فکر می کنه ممکنه با خوندن این کتاب از راه راست منحرف بشه لطفا کلیک نکنه!

****************************************************************


نوشته بود:

مرد دست زن را در دستهايش گرفت وگفت: بگو چی می خوای برات بيارم

زن دستش را از دستهای مرد بيرون کشيد و در حالی که اشکهايش را پاک می کرد

گفت: هيچی نمی خوام من فقط سيب سرخ خودمو می خوام که خورديش

نوشتم:

 

مرد: آخه نمی شه که.... از کجا بیارمش ؟؟؟

زن: من نمی دونم ..... من سیب سرخ خودمو می خوام .... زود باش  .... زود!!!

مرد: آخه .....

زن : زود باش

مرد: مطمئنی؟

زن: آره

مرد: مطمئن دیگه؟

زن: آره

مرد: خب بیا .... هوووغ !!!!

زن: .......

یکی دیگه نوشته بود:

اي داد ! اي بيداد! همه چي بر باد رفت! يعني تو مي خواي بگي همه ي اين اسطوره هايي که اين همه سال توي گوشِ ما خونده ن که زن ، مرد رو گول زد و گفت بره براش ميوه ي ممنوع رو بياره الکي بوده؟ يعني قضيه فقط يه شکموييِ ساده بوده؟ امان از دستِ ما مردها !!

 

 

 http://checkoff.persianblog.ir