کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

دزدی کار بدی نيست
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ۱۳۸٢
 

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .
روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفتهء بعد ، همانطور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسانتر از كوبيدن ميخها بر ديوار است ...
بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله رابه پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر روز كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخها را از ديوار بيرون آورد .
روزها گذشت و پسربچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي . اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر هرگز مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرفهائي مي زني آن حرفها هم چنين آثاري به جاي ميگذارند . تو مي تواني چاقوئي در دل انسا فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد . آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .

ازhttp://skyblue.persianblog.ir/

اين بار حديث عشق را بشنويد با بيان حديث دوست:
آمده است : بعد از هبوط آدم و حوا به زمين ٬آن دو همديگر را گم کردند و هزار سال با زاری و اشک در پی هم گشتند واز خدا به حال استغاثه همديگر را طلب کردند.
گويی صدایشان هنوز در دهلیز هزار توی تاریخ می پیچد :
خدای من ! ای مهربانترين و نزدیکترین مونس من! من را بی او مپسند...من بی او غمگينم...
من بی او رنجورم... او نيز بی من....اگر تيغی به پايش بخلد...اگر قلبش به قهر خشم کسی آزرده گردد...اگر بيمار گردد...بی من ٬ او ٬ چه خواهد کرد؟...ومن٬ بی او٬چه؟يا رب ! من و او همزاد هميم...آو خود من است .اودل من است مپسند بی دلی را بر من !
-----------------
آمده است:القصه٬آن دو يکديگر را در مکه ودر محل خانهء کعبه يافتندچه تلاقی مهربان و زيبايی !


ازhttp://shl43.persianblog.ir/



موش ها
شخصی نزد ملا امده شکايت کرد که پنجاه من گندم داشتم تا خبر شدم موشها ان را تمام کرده بودند ملا گفت غصه نخور منهم پنجاه من گندم داشتم تا موشها خبر شدند خودم انها را تمام کرده بودم.
¤ http://molla.persianblog.ir/

غيب گو
روزی ملا روی شاخه درختی ايستاده بود و ببريدن ان شاخه مشغول بود شخصی فرياد زد احمق چه ميکنی الان شاخه ميشکند و به زمين ميافتی اتفاقا در اين موقع شاخه ميشکند و به زمين افتاد و برخاست يقه ان مرد را گرفت و گفت معلوم ميشود تو از علم غيب خبر داری بايد بگويی که من کی خواهم مرد.
¤ نوشته http://molla.persianblog.ir/



فتوای حاکم
ملا نزد حاکم رفته گفت من خيال دارم بزيارت خانه خدا بروم گفت چه اشکالی دارد ان شا الله مبارک است گفت اشکال اين است که پول ندارم حاکم گفت اگر پول نداری شرعا حج بر تو واجب نيست ملا گفت من از شما پول خواستم فتوی که نخواستم
¤