کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

جشن غذا 2
نویسنده : ایده آل - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧
 

معلومه کجایی؟دیگه زنگ نمی زنی خبربدی ؟

می خنده و می گه: رفته بودم برای  حاج داوود کادوی تولد بخرم؟؟

بللللللللللللللللللللللههه؟؟ این که گفتی یعنی چه؟؟

 چند روز پیش قضایایی پیش اومد که حاج آقا جریانو برام تعریف کرد.

جدی؟؟؟ چطوری؟

یادته که گفتم حاج اقا با حاج داوود قرار داشتن و بعدش  من اس ام اس

 دادم و حاج اقا هم  اومد خونه و بهم گیر داد که این اس ام اس ها چی

بود زدی و .....

خب.. یادمه.

فردای اونروز حاج اقا داشت نماز می خوند منم روی میزموبایلشو دیدم

  .. پشت بهش واستادم و  چند تا برگه از روی میز برداشتم (با دست

راستم) و با دست چپم با موبایلی که روی میز بود شروع کردم به

خوندن اس ام اس ها.................حالا نگو حاج اقا دوزاری اش افتاده

بوده که من دارم موبالشو چک می کنم.. نمازش که تموم شد . منم

سریع خودمو جمع و جور کردم و نشستم رو مبلمون! وقتی که بهش

نگاه کردم دیدم داره می خنده!! منم خنده ام گرفت.

 

بعد پرسید : چیه؟ دنبال چی می گشتی؟

منم خودمو زدم به اون راه که هیچی.. نه بابا همینطوری..

حاجی گفت: تو از دیروز  یک چیزیت می شه!!((بیچاره خبر نداشت که

مدتهاست یک چیزیم می شه))

بهش گفتم.. بببین تو دیروز سر کار نبودی و جایی بودی. من می خوام

بدونم کجا بودی.

حاجی  انگار که بین دو راهی مونده باشه بهم نگاه کرد و گفت: یک چند

وقتی بهم فرجه بده بعد همه چیزو تعریف می کنم برات.

 

منم پامو تو یک  کفش کردم و گفتم من باید بدونم..

حاجی گفت: اخه اون فرد نمی خواد  که تو بدونی کیه!!

_ ببین من تا حالا چیزی رو  ازت مخفی کردم؟؟

حاجی سرشو تکون داد و گفت که نه خداوکیلی تو همه چی در مورد

همه دوستات و ارتباطاتت بهم گفتی

 

پس چرا این قضیه رو مخفی می کنی؟

و اینطوری شد که حاجی جریان رو تعریف کرد که:

یکی از  خانم های پرسنل چند وقته( 3 ساله) که عاشق رفتار و وجنات

 و ..... حاج اقا شده و حتی کارش به دکتر روانپزشک کشیده و ......

خلاصه بعد از سه سال! به توصیه روانشناس می اد جریان علاقه اشو به

حاج آقا می گه!!!

خلاصه.. این می شه که رابطه این دو تا کم کم اغاز می شه.البته اول

ارتباط با هم قرار می ذارند که دوستی اشون فقط یک رابطه سالم باشه

 و از مسائل ..... خبری نباشه و ...

 

خب ببینم حالا همینطوری مونده یا نه؟؟ ( من از دوستم می پرسم)

می گه چه عرض کنم.. الان باید برگردم سر کارم.. ظهر تو سلف برات

توضیح می دم...

 

 ادامه دارد..

 

 ------------------------------------------

 

 پ.ن:

دوستی برام اس ام اس زده بود که: زودتر جریان داوود را بنویس.. راستش من با تاخیر زمانی حدودا ۳ هفته دارم اینارو می نویسم..

یعنی اصل ماجرا ۳ هفته جلوتره. و خودمم نمی دونم اخرش چی می شه..............................متفکر