کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

داستان کوتاه
نویسنده : ایده آل - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧
 

***********

دست تکون بده!!

 آقای ایکس تصمیم گرفته بود که با  خانم اچ دو سه ساعتی حضوری صحبت کنه. از اولین باری که همدیگرو دیده بودند چند ماهی می گذشت. طی این چند ماه هم  فقط از طریق تلفن و اس ام اس با هم ارتباط داشتند. بلاخره در یک روز  زیبای پاییزی موقعیت این ملاقات فراهم شد.

برنامه دیدارصرف  ناهار بود.اما آقای ایکس همچنان   از اینکه کسی اون دو تا رو باهم ببینه و بعد......استرس و اضطراب داشت  .!!

 همسر آقای ایکس  (خانم آر) زن   بسیار خوبی بود.

آقای ایکس در جواب  سوال خانم اچ که پرسیده بود : چرا با وجود داشتن همسر به این خوبی باز هم دوست داشتی با من ارتباط داشته باشی جوابی نداشت که بدهد!!!

 سه ساعت  زمان دیدار به سرعت برق و باد گذشت. آاقای ایکس احساس  خیلی خوبی داشت  و با خود فکر می کرد که  باز  هم این دیدار تجدید شود!خانم اچ هم از این دیدار راضی بود  اما فکر می کرد ایا دوست دارد که این دیدار تکرار شود یا نه!

بعد از بیرون آمدن از رستوران قرارشد کمی  پیاده روی کنند.  به پیشنهاد آقای ایکس  از خیابون اصلی تردد نکردند  و از کوچه پس کوچه عبور کردند. بعد از چهل دقیقه   پیاده روی کم کم زمان خداحافظی فرا رسید.

آقای ایکس و خانم اچ  کنار مغازه آبمیوه ای ایستادند. با  پیشنهاد بستنی از طرف آقای ایکس استقبال شد.آقای ایکس بستنی شاتوتی و خانم اچ   بستنی طالبی  سفارش داد.

قبل از آماده شدن سفارش ها ، موبایل آقای ایکس به صدا درآمد. آقای ایکس با اشاره به خانم اچ فهموند که  خانم آر است .

 بعد از سلام و احوالپرسی آقای اچ جواب داد که در  شرکت نیست و در حال خرید   برای اداره است. و  در همین حین چشمکی هم به خانم اچ زد.

هنوز برق چشمک از بین نرفته بود که خانم اچ احساس کرد که آقای ایکس مثل لبو قرمز شده!!آقای ایکس ناگهان 180 درجه چرخید و نگاهش به آنسوی خیابون  افتاد. یک اکیپ فیلمبرداری مشغول ضبط و اجرای یک مصاحبه زنده تلویزیونی بودند و از شانس آقای ایکس خانم آر این صحنه رو دیده بود.

وقتی تلفن آاقی ایکس قطع شد. خانم  اچ  پرسید:  خانم آر چی گفت؟

آقای ایکس در حالیکه مات و مبهوت مونده بود آهسته گفت: بهم گفت عزیزم برام دست تکون بده!