کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

آنفولانزای اصفهانی
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸
 

 

چند ساعت قبل سفر:

مامان با چی میری اصفهان؟

با هواپیما مگه چی بود؟؟

بغض می کنه و غر غر کنان میره تو اتاقش

فکر می کنم که شاید به خاطر اینکه  خیلی دوست داره با هواپیما ببرمش مسافرت حسودیش گرفته و ....سوالسبز

بهش می گم:دخترم با ماشین راه زیاده و ما اونجا کار زیاد داریم.باید زود برسیم

قطره های اشک را می بینم که سرازیر شده می گه:

آخه اگه خدای نکرده هواپیما سقوط کنه و تو بمیری من چکار کنم؟؟

تازه یادم می افته که این چند وقت طفلکی همش تو اخبار شنیده که .....!!!

بغلش می کنم و از قضاوت زود هنگام خودم ناراحت میشم.ناراحت

 

ساعت 3 یکشنبه ۵ مهربه اصفهان وارد  شدیم و بعد از کمی  استراحت در هتل سفیر که بلاخره نفهمیدیم چند ستاره بود اولین جلسه کاری را تشکیل

دادیم. حدودا ساعت 6 جلسه تمام شد و به هتل برگشتیم.

روز دوم از ساعت 8 صبح تا 7 بعد از ظهر یک کله جلسه  و بازدید داشتیم. به عشق دیدن زهره دوست عزیز وبلاگی  ام  خستگی  اونروزرا تحمل کردم.

زهره جون زودتر از من به تریا اومده بود. تو اتاق به بچه ها گفتم: دیدین بلاخره یک کاغذ کادو نخریدم که این کادوی زهره را کادو کنم..حالا زشت نیست اینطوری تو پلاستیک بهش بدم؟؟

از ناچاری پلاستیک را برداشتم و با خودم اوردم پایین.

زهره  ارام و مهربون نشسته بود. دیده بوسی کردیم و کم کم صحبتامون گل انداخت! حدودا 3 ساعت توی تریا نشسته بودیم

  از همه چی حرف زدیم. کار درس و دوستای مشترک وبلاگی و سرنوشت و بهار خانم و......و توطئه و ازین حرفا!

اخر سر هم زهره جون با دادن یک عروسک خوشگل با گز  سکه و پولکی

منو شرمنده خودش کرد.

منم دیدم زشته کادوشو با پلاستیک بدم قرار دوباره فردا را باهاش گذاشتم  لذادیدار ما  به خاطر عدم  دسترسی به کادوموکول به فردا عصر شد!مشغول تلفن

راستیییییییییییییی یک نکته:   بعد از خرید همیشه کیسه پلاستیک خرید را چک کنید یک موقع فاکتور خرید تو کیسه جا نمونه!((زهره جون گرفتیییییی))هورا

 

آخر شب به پریسا زنگ زدم:

پریسا: مامان سوغاتی چی برام خریدی؟

مامان جون اصفهان که چیزی نداره. گز و پولکی داره که تو دوست نداری

اسباب بازی چی؟

اسباب بازی هم نداره خب گفتم که گز و پولکی و پشمک

خب پس مردمایی که اونجا زندگی می کنند برای بچه هشون چجوری اسباب بازی می خرند؟؟

حسابی کم اوردم اما با پررویی گفتم: اینا میان از تهران می خرند میارند اینجا می فروشند!

خلاصه  دخترک قانع ما به پشمک رضایت داد!

 

 روز سوم در اصفهان به بازدید از بیمارستان امین گذشت. فکر کنم اونجا بود که انفولانزای اصفهان را گرفتم.

 بعد از برگشت به هتل حسابی گلوم چرک کرده بود.

ساعت 4 با زهره قرار داشتم و بعد از دور زدن در اطراف هتل موفق به خرید جعبه کادویی همرنگ کادوهای زهره شدم.

2 ساعتی که با زهره و دوستش بهار بودم به سرعت گذاشت. بوستان سعدی..زاینده رود خشک...صحنه کل کل کردن زهره با راننده ماشینی که داشت به ما میزد برام به یاد موندنی شد

زهره: آقا درست رانندگی کن

راننده: تو حواست به رانندگی خودت باشه

زهره: اگه من حواسم به رانندگیم باشه اونوقت تو می زنی به من

راننده:متفکر

 

نرسیدن به تایم پارک پرندگان...استرس ناشی از دستور رسیدن راس ساعت 6 به هتل از طرف  خانم رئیس مراسم چایی خوردن  در پارک..ووووووووووخیلی

چیزای دیگه برام خاطره شد.

 

بازم ازت ممنونم زهره جون

 

 در فرودگاه هم پدر یکی از مریض های سابق ام زحمت کشده بود و یک جا قرانی نفیش خاتم برام اورد که حسابی منو شرمنده کرد

 می خوام با قرانی که دقیقا اندازه همین جا قرانیه برای آینده پریسا کنار بگذارم.

 

 

همچنان بعد از گذشت 3 روز در بستر بیماری به سر می برم.. برای سلامتی ام دعا کنیدگریه